عاشقانه: هر آنچه كه عاشقان پيش از ازدواج بايد بدانند

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

انجمن خانه داران تهران

انجمن خانه داران تهران

يك نفر سفارشات را تلفني قبول مي‌كند، يك نفر مشغول سروسامان‌دادن سفارشات اينترنتي است، يكي هم سفارش‌هاي آماده‌شده را تحويل پيك مي‌دهد. نه! اشتباه نكنيد! اينجا يك شركت توليدي نيست. اينجا خانه كوچكي در يكي از خيابان‌هاي شهر است كه زنانش نام زنان خوداشتغال را به خود اختصاص داده‌اند. آنها در خانه كار مي‌كنند، در خانه توليد مي‌كنند و در خانه كسب درآمد مي‌كنند. اينجا خانه زنان خوداشتغال است.

خانه اول: انجمن خانه‌داران تهران

محبوبه بادمجان‌هاي سرخ‌شده را در آبكش مي‌گذارد تا روغن اضافه آنها گرفته شود، دخترش نسرين هم با عجله سبزي‌هاي سرخ‌شده را در پلاستيك مي‌ريزد و جابه‌جا مي‌كند. خانم مسني كه اسمش را نمي‌دانم، ساقه‌هاي كرفس را از هم جدا مي‌كند و آنها را خُرد مي‌كند. آن گوشه هم، دو دختر جوان، هم سن و سال نسرين، در حال پاك‌كردن انبوهي از سبزي هستند. لحظه‌اي به چهره‌شان خيره مي‌شوم و جز معصوميت و سادگي در آنها چيزي نمي‌بينم. دستانشان آنقدر تند تند كار مي‌كند كه بعد از كمي كه آن‌جا مي‌ايستم، كم‌كم سرم گيج مي‌رود. به يكباره با آنها وارد صحبت مي‌شوم و چيزهاي زيادي از آنها ياد مي‌گيرم.انجمن مشاوره تهران

 اين گروه كه در سكوت كامل و با عجله كار مي‌كنند، يكي از معروف‌ترين گروه‌هاي خانه‌داري شهرند؛ گروه «خانه‌داران» كه از راه آماده‌كردن سبزي‌ها براي مردم، روزگار مي‌گذرانند.

محبوبه كه حالا مشغول پوست‌كندن بادمجان‌هاي جديد است، آرام و شمرده قضيه گروه «خانه‌داران» را برايم تعريف مي‌كند: «شوهرم مأمور اداره پست بود. همان پستچي خودمان را مي‌گويم. ۱۵ سال بعد از ازدواجمان، وقتي نسرين ۱۱ ساله بود و پسرم ۱۴ ساله، بر اثر تصادف فوت كرد و من ماندم و قسط خانه ۴۵ متري قصر فيروزه و كلي بدهي كه به دوش همسرم بود.

 اوايل راه، برادر شوهرم و پدرم كمكم مي‌كردند، اما بعد از مدتي، برادر شوهرم ازدواج كرد و براي پدرم هم مقدور نبود كه بخواهد خرج من و دو فرزندم را بدهد. تا اين‌كه در يك مهماني، ديدم خيلي از خانم‌ها از سرخ‌كردن پياز و پاك‌كردن سبزي و سرخ‌كردنش متنفرند.

 با خودم فكر كردم اينجا كه زن‌ها از جنس خودم هستند، وضع اين‌طور است، چه برسد به زن‌هاي كارمند… طلاهايم را فروختم و يك دستگاه بزرگ خُردكردن سبزي خريدم. با يكي از اقوامم هم كه در بازار ميوه‌فروش‌ها مغازه داشت، قرارداد بستم كه برايم بادمجان و پياز و سبزي بياورد و با هم سودش را نصف كنيم. بعد در روزنامه‌ها آگهي دادم و براي برادر كوچكم هم يك موتور خريدم كه نقش پيك را بازي كند. تراكت‌هاي تبليغاتي را هم در ادارات و مدارس دخترانه پخش كردم كه كارمندهاي خانم با من تماس بگيرند و سفارش دهند.

بعد از يكي دو هفته، اقبالم درست كار كرد و مشتري‌هاي ثابت گرفتم. اين هم به خاطر دقت و وسواس در كارم بود. بعد از مدتي ديدم دوربودن خانه‌ام از مشتري‌ها، باعث سختي و بالارفتن هزينه‌هايم مي‌شود. خانه را فروختم و مقداري از پولش را براي خريدن اجاق و وسايل مخصوص اختصاص دادم و با بخشي از آن هم يك خانه كوچك در خيابان صادقيه اجاره كردم.» حرفمان به اينجا كه كشيده مي‌شود، محبوبه بادمجان‌هايش را طلايي كرده و آنها را در ظرف‌هاي يك بار مصرف مي‌چيند و در گوشه‌اي مي‌گذارد و براي هردويمان چاي مي‌ريزد.

بعد از چند دقيقه ادامه مي‌دهد: «ديگر در كارم حرفه‌اي بودم. اوايل سفارش‌ها را تا اين حجم قبول نمي‌كردم، چون هم دخترم كوچك بود و هم نمي‌خواستم پسرم از درسش بماند. بعد از مدتي ديدم كه بايد چند نفر را استخدام كنم كه آن هم در خانه امكان نداشت! من هم به خاطر موقعيتم نياز به پيشرفت كاري داشتم. به كمك يكي از دوستانم كه در بانك آشنا داشت، وام خوداشتغالي گرفتم و يك حياط كوچك را كه همين حياطي است كه حالا در آن نشستيم، اجاره كردم و چند نفر از زناني كه را مثل خودم بيوه بودند، استخدام كردم. حالا كه هفت سال از سابقه كارم گذشته، توانستم خانه‌اي را كه مستأجرش بودم بخرم و نوع كارم را هم توسعه دهم. يعني با كمك پسرم يك شعبه ديگر را در خيابان افسريه كه ساكنش بودم، افتتاح كردم. حالا روزگارم رنگ بهتري دارد…» از محبوبه در مورد قيمتي كه بابت خدماتش مي‌گيرد مي‌پرسم.

او مي‌گويد: «بستگي به نوع خدمات دارد. اگر سبزي‌ يا هر چيزي را كه قرار است سرخ شود، خودشان بخرند، با وقتي كه تلفني سفارش بدهند، متفاوت است. براي سرخ‌كردن و بسته‌بندي بادمجان، اگر روغن را خودشان تهيه كنند، كيلويي ۶۰۰ تومان، اما اگر روغن با خودم باشد، كيلويي ۸۰۰ تومان قيمت مي‌دهم. پول پيك هم كه جداست. قيمت هم بالا نيست، اما زير پنج كيلو هم سفارش قبول نمي‌كنم.» حالا محبوبه خودش نياز به كمك ندارد و كمك حال زنان بيوه فاميل است. اين روزها به سرش زده كه غذاي آماده هم توليد كند. يك ماهي هم مي‌شود كه ترشي هم درست مي‌كند.

گروه «خانه‌داران» حالا سرپرست قوي و با اعتماد به‌نفسي دارد كه به قول خودش سرش را راحت روي بالش مي‌گذارد و ديگر دغدغه نان ندارد…

خانه دوم: شوهرم خسيس است، كار مي‌كنم!

امان از اين مردهاي خسيس! اولين جمله‌اي كه از زري مي‌شنوم، همين است! شوهرش كارمند بانك است و درآمد بدي هم ندارد. خانه‌شان يك آپارتمان ۸۰ متري در خيابان جمالزاده است كه شوهر زري، اوايل ازدواجشان خريده. خودش مي‌گويد: «از همان اوايل فهميدم آب از دستش نمي‌چكد. اعصابم خُرد مي‌شد وقتي از سفر برمي‌گشتيم و با كلي بار و بنديل وادارم مي‌كرد سوار اتوبوس شوم. تا اين‌كه بعد از مدتي ديدم كه اهل خرجي‌دادن هم نيست.

چند بار كه پول خواستم، گفت كه هرچه بخواهم خودش تهيه مي‌كند. اوايل تحمل مي‌كردم، اما بعد از مدتي ديگر برايم غيرممكن شد. وقتي با فاميل سفر مي‌رفتيم، زن‌ها همه هر خريدي داشتند انجام مي‌دادند، اما من حتي يك هزار توماني توي جيبم نداشتم! همين شد كه به فكر كاركردن افتادم. مي‌دانستم كه نمي‌گذارد بيرون از خانه كار كنم. ديپلم نقاشي داشتم و مي‌دانستم به شرط استفاده درست از كاري كه بلدم، مي‌توانم درآمد خوبي هم داشته باشم!  بعد از مدتي شروع به آموزش نقاشي كردم. خيلي فايده نداشت. شوهرم همه‌اش غرغر مي‌كرد كه پاي غريبه‌ها را به خانه باز كردم! بعد از مدتي بي‌خيال شدم. تا اين‌كه شوهر يكي از دوستانم كه توليدي شال و روسري داشت، به من پيشنهاد كرد كه روي شال‌ها و روسري‌هاي ساده‌اش با دست طراحي كنم.

مي‌دانستم كه كارهاي دستي گران‌تر از كارهاي ماشيني هستند، همين شد كه نشستم و چند طرح ساده را روي پارچه كشيدم. اوايل خيلي برايم جدي نبود، اما بعد از استقبالي كه از طرف مشتري‌ها ديدم، جدي شدم و حالا طرح‌هايم حرفه‌اي‌تر از قبل شده.»

در مورد برخورد شوهر زري سؤال مي‌كنم. او مي‌گويد: «فكر نمي‌كرد بتوانم روي پاي خودم بايستم. مسخره‌ام مي‌كرد و دستم مي‌انداخت. اما وقتي ديد قضيه جدي شده، شروع به سنگ‌انداختن كرد. يك روز كه جدي صحبت كرديم، فهميد كه فكرم براي جدايي جدي است. براي همين بي‌خيال شد. حالا هر هفته با دخترم به رستوران مي‌روم، خريد مي‌كنم و احساس آدم‌هاي آزاد را دارم. مدتي است كه از طريق صاحب‌كارم به چند شركت طراحي لباس هم معرفي شده‌ام، تصميم دارم درس بخوانم و ليسانسم را هم بگيرم، تا حرفه‌اي‌تر به نظر بيايم…»

خانه سوم: هر كه بامش بيش، برفش بيشتر

شيرين هم يكي ديگر از زن‌هايي است كه در خانه كار مي‌كند و درآمدش، جزو درآمدهاي بالا محسوب مي‌شود. او يكي از خياط‌هاي معروف است كه برعكس خيلي‌ها كه بعد از مدتي مزون‌هاي بزرگ باز مي‌كند، هنوز هم در يكي از اتاق‌هاي ۱۲ متري خانه‌اش كار مي‌كند و خيال ارتقاي شغلي هم ندارد.

خودش مرتب با زبان شيرين اصفهاني مي‌گويد: «هر كه بامش بيش، برفش بيشتر.» او قصه‌اش را اين‌طوري برايم تعريف مي‌كند: «شوهرم معتاد بود. درآمد بدي نداشت، اما همين‌قدر بود كه كفاف دود خودش را بدهد. بعد از مدتي هم به خاطر آبروريزي، مجبور به مهاجرت به تهران شديم. اينجا هم كه خرج زندگي وحشتناك است و شوهرم هم كه عين خيالش نبود.

همين شد كه به فكر هنر مادري‌ام افتادم. هنري كه ۱۵-۱۴ سالگي، ميان حياط بزرگ خانه از مادرم ياد گرفته بودم. اول به در و همسايه گفتم كه اگر كارهاي خياطي دارند، من برايشان انجام مي‌دهم. بعد از مدتي يكي دو تا از همسايه‌ها برايم سفارش آوردند. خودم هم ديدم كه تشك‌هاي طرح لايكو طرفدار زياد دارد. پشم شيشه مي‌خريدم و مدل‌هاي مختلف اين لحاف‌ها را مي‌دوختم. در تمام محل آگهي دادم و با مدرسه دخترم هم قرارداد دوخت مانتو بستيم. بعد از مدتي، آب باريكه‌اي براي خرج خودم و سه فرزندم راه افتاد، اما كافي نبود.

من بايد هم اجاره خانه را مي‌پرداختم و هم به وضعيت خورد و خوراك بچه‌ها مي‌رسيدم. براي همين دنبال يك راه حل بهتر بودم. تا اين‌كه به كمك يكي از دوستانم كه از كارمندان يكي از خياط‌هاي معروف تهران است، مشغول به آموزش پيشرفته خياطي شدم. همين باعث شد كه آن خانم مشتري‌هايي برايم جور كن. حالا همان جا، در خياطي‌اش، آموزش خياطي هم مي‌دهم. اما منبع اصلي درآمدم، همين جا، در همين اتاق ۱۲ متري است. نه خيال مزون زدن دارم، نه خيال شاگرد گرفتن. دخترم كمكم مي‌كند و خدا را شكر چرخمان مي‌چرخد. فقط مشكلم اين كمردرد لعنتي است كه امانم نمي‌دهد…»

خانه چهارم: طراحي ناخن پذيرفته مي‌شود

«ن» هم يك نمونه ديگر از زنان خوداشتغال در خانه است. خرج دانشگاه آزاد و مايحتاج يك دختر ۲۱ ساله، او را وادار به اين‌طور كاركردن كرده…

مي‌دانم كه در خوابگاه دانشجويان يزد زندگي مي‌كند و خيلي هم اهل حرف‌زدن نيست. آخر سر با پادرمياني دوستش كه معرف من است، جواب تلفنم را مي‌دهد و قول مي‌گيرد كه اسمي از او در مقاله‌ام نياورم.

«ن» سرگذشتش را اين‌طوري برايم تعريف مي‌كند: «پدرم به شرطي قبول كرد كه خرج دانشگاهم را بدهد كه فقط دو سه ترم باشد. من هم كه نفسم از جاي گرم بلند مي‌شد، قبول كردم. چشم كه بر هم گذاشتم، ديدم دو ترم گذشته و من هنوز هيچ درآمدي ندارم. ديگر كم‌كم براي انصراف آماده مي‌شدم كه آرايش جديد ناخن دخترها توجهم را جلب كرد!

جاي هيچ معطلي نبود. چند رنگ مختلف لاك خريدم و از استعداد نقاشي‌ام هم استفاده كردم. اين طرح‌ها را روي دست چند تا از دوستانم امتحان كردم و استقبالشان باعث دلگرمي‌ام شد. براي همين خانه يكي از دوستان يزدي‌ام را بعدازظهرها تبديل به يك سالن كوچك مانيكور و پديكور كردم. مشتري‌ها به اتاق دوستم مي‌آمدند و آنجا روي ناخن‌هايشان طراحي مي‌كردم. بعد از مدتي، به خاطر اين‌كه يزد شهر كوچكي است، مشتري‌هايم زياد شدند و حالا گاهي فرصت دانشگاه‌رفتن هم ندارم.»

از «ن» در مورد قيمت طراحي ناخن مي‌پرسم. او مي‌گويد: «خيلي گران نمي‌گيرم. اينجا با تهران فرق مي‌كند. براي طراحي روي ناخن‌ها ۱۰ هزار تومان مي‌گيرم. اما حداقل روزي ۱۰ مشتري دارم!»

خانه پنجم: فلافل ته‌لنجي موجود است

فاضله آباداني است. پنج سال پيش، به خاطر كار شوهرش كه كارگر ساختماني بود، به تهران مهاجرت كرد. شوهرش به دليل افتادن از روي داربست، زمين‌گير مي‌شود. از آن روز عادله با آشپزي عربي، روزگار خانواده كوچك سه نفره‌شان را مي‌گذراند.

فاضله همين‌طور كه پيچيدن نان سمبوسه را يادم مي‌دهد، شروع به تعريف‌كردن مي‌كند.

«مخارج درمان شوهرم اسد، كم نبود. پسرم هم تازه به دنيا آمده بود و هزينه‌هاي خودش را داشت. اول به سرم زد كه در خانه‌ها كار كنم، اما شوهرم نمي‌گذاشت و اگر هم مي‌فهميد كه پنهاني اين كار را انجام مي‌دهم، سرشكسته مي‌شد. تا اين‌كه در يك مهماني خانوادگي دوست تهراني‌ام شركت كردم و برايشان قليه ماهي و سمبوسه درست كردم. خيلي خوششان آمد و همان جا پيشنهاد كردند كه يك سرويس غذاي جنوبي راه بيندازم.

خيلي جدي نگرفتم، تا اين‌كه چند روز بعد، يكي از همان مهمان‌ها با من تماس گرفت و براي تولد دخترش سفارش غذاي جنوبي داد. برايشان سمبوسه، فلافل، سوسيس بندري، كتلت ماهي و يك غذاي لبناني به اسم كپه درست كردم. از كساني كه در همان جشن تولد شركت كرده بودند، كلي سفارش گرفتم و در يك ماه، حدود ۲۰۰ هزار تومان درآمد كسب كردم.»

به اينجا كه مي‌رسيم، روغن ماهيتانه حسابي داغ شده و با فاصله سمبوسه‌ها را در روغن مي‌ريزيم. او ادامه مي‌دهد: «شروع كردم به خريدن ظرف و گاز مخصوص و مواد غذايي جنوبي. به مادرم هم گفتم از ادويه‌فروشي معروف آبادان، برايم ادويه بگيرد و بفرستد. اين طرف و آن طرف پيغام دادم و مشتري گرفتم. حالا هم كه غذاي روزانه يك شركت خصوصي معتبر دستم است و گاهي هم غذاهاي ايراني برايشان مي‌پزم. حالا درآمدم نزديك يك ميليون و پانصد هزار تومان است. يكي از خيرين، قول وام خوداشتغالي داده، اگر جور شود، يك آشپزخانه عربي راه مي‌اندازم…»

خانه ششم: آشپزي در برج نياوران!

مورد آخر از همه جذاب‌تر بود. پدرام نشاني يك برج مجلل در خيابان نياوران را برايم اس.ام.اس مي‌كند كه جشنواره غذا دارند. ساعت چهار زنگ طبقه بيستم برج را مي‌زنم و وارد مي‌شوم. هنوز هيچ كس نيامده و روي ميزهاي مجلل بزرگ، ظرف‌هاي غذا را كه رويشان فويل كشيده شده گذاشته‌اند. بوي انواع و اقسام غذا، مشامم را پر مي‌كند و مشتاق و متعجب منتظر آمدن خانم خانه كه به گفته مستخدم، در حال انرژي‌درماني است، مي‌شوم. چند دقيقه بعد، خانمي با لباسي شيك و گرانقيمت و جواهرهاي درخشان روبه‌رويم مي‌ايستد و خودش را برگزاركننده جشن غذا معرفي مي‌كند.

خانم صادقي، يكي از دغدغه‌هايش آشپزي است. اولين بار وقتي با همسرش به ايتاليا سفر كرده، متوجه عشقش به آشپزي شده و آنجا نزد يكي از آشپزهاي معروف ايتاليايي آموزش مي‌بيند.

خانم صادقي مي‌گويد: «همسرم كه براي تجارت به شهرهاي مختلف مي‌رفت، من هم با او مي‌رفتم و آشپزي جهان را ياد مي‌گرفتم. به ايران كه برگشتم، چند مهماني دادم و دوستانم را در تجربه‌هايم سهيم كردم. تا اين‌كه يكي از دوستانم كه او هم آشپز ماهري است، پيشنهاد كرد يك آشپزخانه محلي راه بيندازيم. قرار شد يك جشنواره غذا ترتيب بدهيم و غذاهايي را كه بلديم بپزيم و از كساني كه غذا به صورت انبوه و روزانه مي‌خواهند، دعوت كنيم تا غذاهايمان را تست كنند. اولين جشنواره را دو سال قبل برگزار كرديم و مشتري جذب كرديم. حالا بعد از دو سال، دنبال مشتري‌هاي جديد مي‌گرديم.»

روي ميز پر از غذاهاي ايراني و فرنگي است. انواع سالادها، اردوها، لازانيا، گرانت، كشك بادمجان، سمبوسه، پيتزا و… مهمان‌ها كه مي‌رسند، مهماني غذا شروع مي‌شود و همه مشغول امتحان‌كردن غذاهاي روي ميز مي‌شوند. در همان چند دقيقه اول خانم صادقي، سفارش تهيه غذا براي يك جشن تولد را مي‌گيرد. از او مي‌پرسم كه با وجود تمكن مالي چه دغدغه‌اي براي اين همه دردسر دارد؟ مي‌گويد: «حوصله‌ام سر مي‌رود، بچه هم كه ندارم. چه كاري بهتر از آشپزي؟ هم كسب درآمد مي‌كنم، هم وقتم هدر نمي‌رود!»


دنياي ادبيات

دنياي ادبيات

در اينجا خبر خاصي نيست. نه ستاره سينمايي قصد دارد تا خبر ازدواجش را منتشر كند و نه فوتباليستي مي‌خواهد از تيم قرمزها به تيم آبي‌ها برود. در اينجا هيچ خبري نيست. نه سياستمداري قرار است تيتر جالبي براي ما خلق كند و نه قرار است از يك‌طرفه شدن خيابان وليعصر(عج) بنويسيم. در اينجا هيچ خبري نيست. نه ماياكوفسكي دوباره قرار است به دنيا بيايد و نه شاملو و شاندور پتوفي قرار است دوباره به زندان بيفتند.

هر چه هست همين خبرهاي معمولي است كه ممكن است اصلا براي كسي اهميت نداشته باشد. اصلا خبر خاصي هم نيست. اگر نويسنده‌ها را به دو قسمت مشهور و نامشهور تقسيم كنيم (اين جور تقسيم‌بندي‌ها در هيچ كتاب ادبي قابل مشاهده نيست البته)، نويسنده‌هاي مشهور كه معمولا مرده‌اند يا آن‌قدر پيرند كه بخاري از آنها بلند نمي‌شود و نويسنده‌هاي جوان هم معروف نيستند تا خبرشان مهم باشد. اصلا نويسنده‌‌ها بايد پير‌ شوند تا مطرح باشند.

به همين دليل است كه عكس نويسنده‌ها كمتر روي جلد مجله‌ها مي‌آيند، چون نويسنده‌هاي مهم پيرند و مجله‌ها معمولا دوست دارند كه چهره‌هاي جوان و جذاب را چاپ كنند. اما به هر حال ممكن است كه در اينجا هم خبري باشد. ممكن است نويسنده‌اي، رماني را ۵۰۰ سال پيش نوشته باشد كه حرف دل ما را زده است. ممكن است شاعري در شعرش، وضعيت امروز ما پيش‌بيني كرده باشد. در دنياي ادبيات همه چيز ممكن است.

آيا ادبيات تمام شده است؟

ادبيات (و شما كلا داستان را در نظر بگيريد) زماني خلق شد كه چند نفر دور آتش نشستند و ماجرايي را كه در آن روز برايشان اتفاق افتاده بود، براي هم تعريف كردند.

شايد هم چند نفر آدم خل‌ملنگ بوده‌‌اند كه در تاريكي غار براي هم داستاني را تعريف كرده باشند. به هر حال در آن روزگار دبيرستاني وجود نداشت تا چند تا دختر دبيرستاني براي همديگر حرف‌هاي خاله‌زنكي (ببخشيد كه كلمه خاله‌دختركي كاربردي ندارد) بزنند.

بعد كه قرار شد داستان‌ها را روي كتيبه‌ها بنويسند، احتمالا عده‌اي فرياد زده‌اند كه وا مصيبتا… ادبيات بر باد رفت. خوشبختانه آن روز‌ها روزنامه‌اي وجود نداشت تا كساني كه كنار آتش مي‌نشستند، مصاحبه‌هاي آتشين كنند. كمي بعد كه قرار شد ورقه‌هاي پوستي جاي كتيبه‌ها را بگيرد، باز هم فرياد وامصيبتاي بعضي‌ها بلند شد. همين قضيه باز هم تكرار شد؛ زماني كه كاغذ كشف شد. حتي وقتي دستگاه چاپ هم اختراع شد، عده‌اي تا مدت‌ها به آن اعتماد نداشتند. كلا عده‌اي هميشه دوست دارند صداي ديگران را بلند كنند.

حالا هم عده‌اي نگرانند كه كتاب‌هاي الكترونيكي دارد مي‌آيد و وامصيبتا… اما باز هم نگراني وجود ندارد. مطابق آماري كه هفته پيش توسط گاردين منتشر شد، مردم بريتانيا هنوز كتاب خواندن را به شدت دوست دارند. مكان‌هايي كه مردم اين كشور در آن كتاب مي‌خوانند و ساعاتي را كه به آن اختصاص مي‌دهند، بيش از بقيه تفريحاتشان است. پس لطفا فرياد وامصيبتايتان بلند نشويد. اين‌قدر دنبال بهانه نگرديد.

نامه‌هاي خصوصي مردم را منتشر نكنيد لطفا

نامه‌هاي منتشر نشده ويرجينيا وولف ۸۰ هزار پوند قيمت‌گذاري شد. شما آن‌وقت بگوييد كه نويسنده‌هاي مرده،‌ مطرح نمي‌شوند. حالا من دقيقا ۸۶۴ نويسنده جوان را مي‌شناسم كه هر روز وقتي از جلوي پيتزافروشي سركوچه‌شان مي‌گذرند، روده‌هايشان به قار و قور مي‌افتد و بزرگي، كوچكه را مي‌خورد. آنها حتي راضي‌اند تا نامه‌هاي خيلي خيلي خصوصي‌شان را براي گرفتن يك پيتزا پپروني ناقابل بفروشند، اما چه كسي حاضر است بخرد. اما حالا نامه‌نگاري‌هاي شخصي ويرجينيا وولف، هلن آرنپ، راجر فراي و ونسا بل ـ اعضاي گروه بلومزبري ـ ۸۰ هزار پوند قيمت‌گذاري شد. اين مجموعه شامل ۷۰۰ نامه است كه بين اعضاي اين گروه رد و بدل شده است. در اين نامه‌ها اعضاي اين گروه به بحث پيرامون مسائل شخصي، خانوادگي و عاطفي‌شان پرداخته‌اند. اين نامه‌ها بين سال‌هاي ۱۹۱۹ تا ۱۹۴۷، در زمان اوج فعاليت گروه بلومزبري نوشته شده‌اند.

گروه بلومزبري شامل جمعي از نويسندگان، روشنفكران و هنرمندان انگليسي بود كه در قرن بيستم ديدارهاي غيررسمي را برگزار مي‌كردند. اعضاي اين گروه در اطراف بلومزبري لندن زندگي مي‌كردند و از اين جهت به اين نام مشهور شدند. شناخته شده‌ترين اعضاي اين گروه ويرجينيا وولف، جان مينرد كينز، اي. ام. فورستر و ليتون استراچي بودند.

مي‌دانيد كه با ۸۰ هزار پوند مي‌شود چه كارهايي كرد؟ مثلا چند تا پيتزا مخصوص خورد؟ حالا اجازه بدهيد كه استخوان‌هاي خانم ولف كمي سياه‌تر شود، قيمت به ۸۰۰ هزار و هشت ميليون پوند هم مي‌رسد. بيچاره نويسنده‌هاي زنده!

يك جنايي‌نويس اسير نوشته‌هايش شد

ديل‌هادسون، جنايي‌نويس آمريكايي در منطقه مريون كانتي در ايالت كاروليناي جنوبي مفقود شده است. او چند وقت پيش به همسرش اعلام كرد كه براي يك سفر كاري مجبور است به خارج از شهر برود و پس از آن ديگر هيچ خبري از او نشد تا سرانجام روز جمعه ماشين بدون سرنشينش در يك منطقه جنگلي در ايالت كاروليناي جنوبي يافت شد. به نظر شما چرا اين نويسنده‌ جنايي‌نويس گم شده است؟ اولين دليلي كه به ذهن هر كدام از ما مي‌رسد، اين است كه نويسنده فوق‌الذكر (دقيقا فوق‌الذكر)، پس از خواندن پرونده «گم‌شده‌ها» در جايي و به خصوص يكي از متن‌هاي آن‌كه توسط س. ر نوشته شده بود، خودش را گم كرده است. دليلش هم مشخص است.

همسر اين نويسنده مي‌گويد كه هادسون چند ساعت پس از خروجش از منزل با او تماس گرفته و اعلام كرده كه مي‌خواهد مدتي به خاطر سردرد استراحت كند، ولي پس از آن‌ روز ديگر كسي اطلاعي از او ندارد.

البته ممكن است بعد از آن‌كه چند نفر قاتل به آرامي براي نويسنده توضيح داده‌اند كه مي‌خواهند او را به شكلي مهربانانه با گلوله آبكش كنند، او شجاع شده و اين تلفن را به همسرش زده باشد.

به هر حال بيشتر داستان‌هاي اين نويسنده كه به قتل و جنايت مي‌پردازد، در ايالت كاروليناي جنوبي رخ مي‌دهد. بازرسان بررسي صحنه جرم به همراه ديگر كارآگاهان مشغول تفتيش محلي هستند كه اتومبيل اين نويسنده يافت شده است. از آثار مشهور و پرفروش اين نويسنده مي‌توان به «بمير پدربزرگ، بمير!» و «رقص مرگ» اشاره كرد. او احتمالا در حال بازي در نقش رقصنده مرگ است.

«رمز داوينچي» كتابي يك بار مصرف است، از ما گفتن

تقريبا هيچ كس دوست ندارد كتاب «رمز داويچي» را بعد از خواندن نگه داشته باشد. ماجرا را خيلي سخت نكنيد. بحث بر سر جادو و جنبل و از اين چيزها نيست. راستش را بخواهيد كتاب آن‌قدر آبگوشتي است كه تقريبا هر كس آن را مي‌خواند، مي‌خواهد يك جوري از دستش خلاص شود.

به اين ترتيب است كه در خبرها آمد كه كتاب‌ «رمز داوينچي» نوشته دن براون در صدر فهرست كتاب‌هايي قرار دارد كه شهروندان انگليسي به فروشگاه‌هاي كتاب دست دوم اهدا مي‌كنند.

اين كتاب همچنين در رتبه دوم بيشترين كتاب‌هاي خريداري‌شده از فروشگاه‌هاي كتاب دست دوم قرارگرفته است. كتاب «بازپرس ريبوس» نوشته‌ يان رانكين در رتبه‌ اول قرار دارد. در اين فهرست همچنين خالد حسيني در رتبه‌ ششم، مارگارت آتوود در رتبه‌ هشتم و جيمز پترسون در رتبه‌ نهم ايستاده‌اند. در ميان نويسندگاني كه آثارشان بيش از هر كتاب ديگري به فروشگاه‌هاي كتاب‌هاي دست ‌دوم اهدا شده است، به جان گريشام، استفن كينگ و جي.كي. رولينگ مي‌توان اشاره كرد. كتاب‌هايي كه شايد براي عده‌اي ارزش خاصي نداشته باشد، ولي عمدتا براي عده‌اي ديگر داراي ارزش و بهاي بالايي است كه در بسياري از مواقع راضي هستند مبالغ بسيار زيادي را پرداخت كنند تا بتوانند آنها را به دست بياورند.

تعريف كتاب يك بار مصرف: به كتاب‌هايي گفته مي‌شود كه پس از يك بار خوانده شدند، بايد از شرشان راحت شد. مثلا به كسي هديه داد. البته ممكن است برخي از اين كتاب‌ها را نتوان حتي يك بار هم تا آخرشان خواند. در آن صورت به آنها كتاب روشنفكري گفته مي‌شود. (رجوع كنيد به مدخل «كتاب‌هاي روشنفكري»). گاهي هم ممكن است برخي كتاب‌هاي يك بار مصرف را چند بار مصرف كنند، مثل ما كه تيغ‌هاي يك بار مصرف را تا دو و نيم بار به صورت مي‌ماليم يا ليوان‌هاي يك بار مصرف را مي‌شوييم و در جا ظرفي مي‌گذاريم. (نگاه كنيد به كتاب منتشر نشده «الفوايد اليكبار مصرف»).

نفر هشتم كتاب‌هاي يك بار مصرف، كارگردان مي‌شود

مارگارت اتوود نويسنده سرشناس كانادايي، برنده جايزه بوكر و نفر هشتم در فهرست كساني كه كتابشان به فروشگاه‌هاي دست دوم اهدا مي‌شود، براي آشنايي و ترغيب مردم به خواندن، رمان جديدش با نام «سال توفان» را تبديل به يك نمايشنامه كرده است و مي‌خواهد آن را روي صحنه ببرد. البته او مي‌تواند براي بهبود وضعيت كتابخواني مردم، رمان‌هاي بهتري بنويسد، هرچند كه كارهاي الانش هم خيلي بد نيست.

اين نمايشنامه يك ساعته توسط سه بازيگر به همراه گروه كر و همچنين حضور مارگارت اتوود به‌عنوان راوي اجرا خواهد شد. نويسنده ۷۰ ساله كانادايي اعلام كرده كه اين رمان استحقاق معرفي‌هاي جدي‌تر را نيز دارد و گفته است كه اين روش هرچند ممكن است سختي‌هايي را نيز به همراه داشته باشد، اما راهي براي رهايي از شيوه‌هاي تبليغ سنتي نيز هست.

از اين طريق نويسنده مي‌تواند از ذهن‌هاي خلاق بهره بگيرد و تعابير آنها درباره داستانش را نيز درك كند.

البته اتوود نمي‌داند كه بعضي از نويسنده‌هاي ايراني براي تبليغ خودشان چه كارهاي عجيب و غريبي مي‌كنند، وگرنه هرگز اين شيوه قديمي و نخ‌نما را رو نمي‌كرد. واقعا نمي‌توانم از اين شيوه‌ها ياد كنم، چون در بسياري از موارد اخلاقي و مسالمت‌آميز نيستند.

چندمين كتاب در مورد مادر ترزا نوشته شد

وولف اوشليس، نويسنده و روزنامه‌نگار آلماني در كتابي با نام «مادر ترزا: جواني او در اسكوپيه» به بررسي مستند زندگي مادر ترزا در دوران جواني پرداخته است. نكته‌اي كه تا حدود زيادي حائز اهميت است، اين‌كه او در اين كتاب به بررسي ابعاد مختلف زندگي مادر ترزا در سال‌هاي بين ۱۹۱۰ تا ۱۹۲۸ در شهر اسكوپيه (پايتخت مقدونيه) پرداخته است.

بهتر است بدانيد كه اين زبان‌شناس كه علاقه شديدي به تاريخ و زبان كشور مقدونيه دارد، در اين كتاب به بررسي زندگي گونپه بوياجيو (مادر ترزا) از زمان تولد تا سن ۱۸ سالگي پرداخته است. او در اين كتاب بيان داشته كه مادر ترزا از بدو تولد با ناتواني جسمي مواجه بود و سراسر دوران كودكي‌اش نيز با بيماري سپري شد، اگرچه خانواده مرفه‌اش سعي مي‌كردند كه براي او كودكي و جواني شادي را فراهم كنند.

پيشنهاد: به همه كساني كه مي‌خواهند درباره شخصيتي شبيه مادر ترزا بنويسند، پيشنهاد مي‌شود كه سري به دوستان بزنند. وي هم‌اكنون در حال اطعام گرسنگان شمال غربي است.

رمان‌هاي علمي تخيلي و مردگان

چند وقت پيش همچنين دو جايزه كتاب‌هاي علمي-تخيلي در تهران و پاريس برگزار شد. ميشل لافرامبويز با رمان «بادهاي تامرلان» توانست جايزه بهترين كتاب علمي تخيلي فرانسوي زبان سال ۲۰۰۹ را از آن خود كند. در تهران هم، كتاب «بدون عنوان» اثر پيراني به‌عنوان برگزيده شناخته شد. در بخش مترجم برگزيده هم بهرامي به عنوان مترجم برگزيده اعلام شد كه مورد انتقاد بعضي‌ها هم قرار گرفت. (احتمالا براي ترجمه كتاب‌هاي كورت وونه گات)

در بخش ناشر برگزيده انتشارات روزنه به دليل ترويج ادبيات فانتزي كلاسيك و چاپ دو كتاب نفيس در حوزه ادبيات فانتزي به‌عنوان ناشر برگزيده معرفي شد. (احتمالا براي كتاب‌هاي يعقوبي.) در بخش مروج كه از ميان مروجان اين ژانر برگزيده مي‌شود، امسال هيچ برگزيده‌اي اعلام نشد، اما به جاي اين بخش به دو تن از كساني كه در گسترش اين ژانر موثر بودند از امير سپه رام به دليل نشر كتاب داستان‌هاي علمي تخيلي و فانتزي با نگارش فارسي و برگردان زبان انگليسي و ايرج فاضل به دليل تلاش در نشر سه جلد كتاب علمي تخيلي تجليل و تا حدود زيادي قدرداني شد. همچنين سال گذشته بخش «وبگاه برتر هواداري» به اين مسابقه اضافه شده كه در اين بخش نيز پايگاه اينترنتي نو قلم برگزيده شده و مورد تشويق قرار گرفته است.

اما فرانسوي‌ها باز هم پيش‌قدم بودند. آنها جايزه‌شان را در كانادا برگزار كردند و نشان دادند كه هميشه مي‌شود به شيوه خل‌ملنگانه رفتار كرد. ميشل لافرامبويز با رمان «بادهاي تامرلان» توانست جايزه شصت و هفتمين دوره آئوروا را هم‌زمان با «گردهمايي جهاني داستان‌هاي علمي فرانسه زبان» از آن خود كند. جايزه‌اي كه چشم بسياري از افراد ديگر هم دنبالش بود، ولي نصيبشان نشد و يكي پس از ديگري با دست‌هاي خالي به سمت خانه‌شان برگشتند؛ هرچند كه اين جايزه حاشيه‌هايي را نيز در بر داشت، ولي به هر حال قسمت ايشان شد.

البته جالب است بدانيد كه چندي پيش چند نويسنده هم درگذشتند كه البته اسمشان خيلي مهم نيست. شايد بعد مشهور شوند، اما از آنجا كه خبرنگارها هم بايد نان بخورند، تيتر اغلب اين خبرها بود: «نويسنده مشهور (فرانسوي، سوييسي، آلماني و آمريكايي) درگذشت. چون خبرهاي درگذشت نويسندگان غير مشهور منتشر نمي‌شود.»


تجربه زندگي آدمها

تجربه زندگي آدمها

تجربه ما آدمها با هم متفاوته و هيچ وقت نمي‌تونيم براي همديگه احكام قطعي صادر كنيم. البته من توي زندگي زياد اين كار رو كردم و اعتراف مي‌كنم كه اشتباه كردم. گاهي دوستي مي‌اومد پيشم و مشكلي رو با من در ميون مي‌گذاشت كه برام غيرملموس بود، ولي براي اين‌كه دست خالي از پيشم نره، يه راه‌حلي يا چيزي بهش پيشنهاد مي‌كردم كه مي‌رفت و با مخ مي‌خورد توي ديوار. البته بعضي وقت‌ها هم جواب مي‌داد. جوون‌تر كه بودم، برام مهم نبود، ولي الان احساس مي‌كنم نبايد خودمو زياد قاطي مشكلاتِ اين و اون بكنم، به‌خصوص وقتي كه از اون مشكلات سر درنمي‌آرم.

اين مقدمه چندخطي ربط چنداني با اون‌چه كه مي‌خوام بنويسم نداره، يعني ارتباطش خيلي مستقيم نيست. راستش يك سري مشكلات هست كه براي همه پيش مي‌آد؛ مثل غمگين‌شدن و توي مودِ بَد رفتن در مواقعي كه احساس مي‌كنيم دنيا كوچيك شده و فشارمون مي‌ده، توي مواقعي كه واقعا، واقعا احساس مي‌كنيم «دست ما كوتاه و خرما بر نخيل است.» وقتي چشم‌هامون دوست ندارن ببينن و گوش‌هامون نمي‌خوان بشنفن…

در اين مواقع راه‌حل‌هاي مختلفي وجود داره كه احمقانه‌ترينش خودكشي و خاتمه‌دادن به اين احساسات گذراست.

اما مطمئن هستم كه شما هم به اندازه من به احمقانه‌بودن اين راه‌حل اعتقاد دارين و مي‌دونين كه مرگ قطعي‌ترين چيزيه كه داريم. تنها چيزيه كه واقعا از دستش نمي‌ديم و مطمئن‌ترين كليديه كه براي خروج از هر چيزي توي دستمونه. دقيقا به همين دلايل لزومي نداره كه به سمتش بدويم؛ وقتي كه خودش داره سلانه سلانه به سمتمون مي‌آد و قطعا بهمون مي‌رسه. خلاصه مي‌كنم، به جز اين راه‌حلِ دوست‌نداشتني، راه‌هاي ديگه‌اي هم هست كه مي‌شه از شر خرده احساسات تيره و تار خلاص شد.

بعضي‌هاشو براتون مي‌نويسم، اين راه‌هاي پيشنهادي به من كه خيلي كمك كردن، با شما نمي‌دونم چي‌كار مي‌كنن، ولي حتي اگه يكيش هم به دردتون بخوره، خوبه.

۱- پياده‌روي و خيالبافي

اگه شانس آوردين و ايام نااميدي‌تون مصادف شد با ساعات حضور خورشيد در آسمون، بهترين كاري كه مي‌تونين بكنين، اينه كه راه بيفتين از اين سر شهر برين اون سر شهر، بدون اين‌كه به مغازه‌ها نگاه كنين يا به صداها توجه كنين. فقط و فقط با تخيل خودتون بازي كنين و قصه‌هاي عجيب و غريب به هم ببافين؛ قصه‌هايي كه قهرمان همه‌شون خودتون هستين. هيچ لزومي هم نداره كه اين قصه‌ها سطح بالا و روشنفكرانه باشن. مثلا من اكثر اوقات خيال مي‌كنم كه مربي يا صاحب باشگاه ليورپول شدم و دارم بازيكن مي‌خرم. توي ذهنم ليورپولِ مورد علاقه‌ام رو مي‌چينم. مثلا مسي رو به فلان قيمت از بارسلون مي‌خرم توي تركيب تيم قرار مي‌دم. يا گاهي وقت‌ها ناسيوناليست مي‌شم و خيال مي‌كنم كه دو سه تا بازيكن ناشناس داخلي كشف كردم كه با خودم بردم ليورپول و اونها از استيون جرارد و فرناندو تورز هم بهتر دارن بازي مي‌كنن و همه مي‌گن عجب مربيِ بازيكن‌شناسيه…

خيلي احمقانه‌اس؛ مي‌دونم، ولي باور كنين كه جواب مي‌ده… گاهي توي اين خيالبافي‌هاي واهي خودمو توي يه كافه با جيم جارموش تصور مي‌كنم و ازش مي‌خوام كه فيلمي با فيلمنامه‌اي كه من بهش مي‌دم بسازه… فيلمنامه‌اي كه البته وجود نداره و همون لحظه توي ذهنم ساخته مي‌شه… بعد فيلم ساخته شده‌شو توي ذهنم مي‌بينم و متوجه مي‌شم كه چقدر بد از آب دراومده و مي‌رسم به ميدون تجريش. توي راه برگشت، خيال مي‌كنم كه يه كافه خيلي باحال راه انداختم و توش انيميشن نمايش مي‌دم، كاري كه البته بارها مي‌تونستم به صورت شراكتي انجامش بدم، ولي فقط توي ذهنم جذابه و وقتي كه به حواشي واقعي‌اش فكر مي‌كنم، مثل شخصيت كارتون‌ها سرمو تكون مي‌دم و تمام تصاويرشو دور مي‌ريزم… قبل از اين‌كه به خونه برسم، خيالبافي‌هاي ديگه‌اي هم مي‌كنم كه عموما همين‌قدر سطح پايين و الكي هستن، ولي باور كنين كه غم و غصه‌ام كم مي‌شه و وقتي كه مي‌رسم خونه، كف اتاق دراز مي‌كشم و پاهاي خسته‌ام رو روي مبل مي‌ذارم و چشم‌هامو مي‌بندم و خيلي چيزها رو فراموش مي‌كنم…تجربه زندگي آدمها

۲- تماشاي فيلم‌هاي احمقانه

من خيلي كم فيلم مي‌بينم، ترجيح مي‌دم مستند يا انيميشن ببينم كه خودتون تصديق مي‌كنين ژانرهاي پُربركتي نيستن و نمي‌تونم هر روز يك مستند يا يك انيميشن خوب و ديدني پيدا كنم. بعضي وقت‌ها حتي يكي دو ماه اصلا چيزي نمي‌بينم. ولي در اوقات ناخوشِ روحي، شرايطم فرق مي‌كنه. اگه تلويزيونِ خودمون يه فيلمِ بزن بزن آبگوشتي داشته باشه، با دقت تماشاش مي‌كنم و حتي يك صحنه‌اش‌رو هم از دست نمي‌دم. اگر هم تلويزيون چيزي نداشته باشه، مي‌رم سر كوچه و از اين دست‌فروش‌ها يه فيلم با احمقانه‌ترين كاور ممكن مي‌خرم و از اول تا آخرشو مي‌بينم. بعضي وقت‌ها صداشو خفه مي‌كنم و فقط تصاوير چرت و پرتش رو مي‌بينم. بدون اين‌كه به چيزي فكر كنم، ساعتي رو مي‌گذرونم و حالم عوض مي‌شه.

البته اين راه يه كمي خطرناكه، حواستون باشه كه سريال‌هاي داخلي رو در چنين شرايطي نبينين، چون كمكي نمي‌كنن كه هيچ، شايد حال و احوالتونو ناخوش‌تر هم بكنن. حدس مي‌زنم به اين دليل كه حسابي آب‌بندي‌شدن و مدت زمان پلان‌ها و سكانس‌هاشون خيلي طولانيه و آدم ناخودآگاه ازشون جدا مي‌شه و دوباره به افكار تيره و تار خودش برمي‌گرده…

۳- بازي‌هاي كودكانه

قندهاي يه قندون رو خالي كنين كنار دستتون، قندون خالي رو بذارين گوشه اتاق توي فاصله سه يا چهار متري و بعد شروع به پرتاب قند به سمت قندون بكنين. هر ۱۰ تا قند رو يه تيم فوتبال در نظر بگيرين و ببينين هر تيم چند تا گل مي‌زنه… مي‌دونم واقعا احمقانه‌اس، ولي به جون خودم جواب مي‌ده… من حتي گاهي نتيجه بازي‌هارو هم اين‌جوري پيش‌بيني مي‌كنم كه البته چون تلقب مي‌كنم، هميشه ليورپول برنده مي‌شه و حداقل تا روز بازيش كه دخلش مي‌آد، خوشحالم…

بعضي وقت‌ها قند بازي، برام مثل فال‌گرفتن مي‌شه و مثلا اگه قراره جايي برم كه ترديد دارم، ۱۰ تا قند مي‌ندازم كه برم و ۱۰ تا كه نرم، هر كدوم كه بيشتر شد، همون كار رو مي‌كنم…

اگه قند، كثيف كاري داره، مي‌تونين از شكلات يا يه همچي چيزهايي استفاده كنين، ولي از پرتاب پرتقال به سمت ديس خالي خودداري كنين، چون ممكنه ديس بشكنه و كارتون زياد بشه… كه خودش غم‌افزا است.

به‌جز پرتاب قند، يه بازي كودكانه ديگه هم هست كه البته به بخش پياده‌روي هم مربوط مي‌شه كه چون با خيالبافي همراه نيست، در اين بخش آوردم… شما مي‌تونين كوچه محل اقامتتونو با قدم‌هاتون متر كنين، مثلا من مي‌دونم كه خيابون ما ۷۳۸ قدمه كه خونه من از شرق خيابون ۴۰۹ قدم فاصله داره و از غرب اون ۳۲۹ قدم… البته اين بازي هميشه نتيجه‌اش يكي نيست و به همين دليل مي‌تونين بارها و بارها تكرارش كنين و ازش لذت ببرين…

باور كنين كه شوخي نمي‌كنم… گاهي فكر مي‌كنم كه از بيمارستان توي خيابون و آدمي كه در همين لحظه حوصله‌اش سر رفته و نياز به هم‌صحبت داره، فقط ۴۳ قدم فاصله دارم، ولي نمي‌تونم براش كاري بكنم و از اون بدتر از همسايه ديوار به ديوارم فقط يه قدم فاصله دارم، ولي نمي‌تونم به بچه كوچيكش كه مرتب داره كتك مي‌خوره، كمك بكنم… مرد رواني كه هم همسرشو مي‌زنه و هم دخترك ۱۲-۱۰ سالشو… با اين‌كه فكركردن به اين موضوعات خودش غم‌انگيزه، ولي ذهن منو از خودم دور مي‌كنه و يه جور عجيبي نجاتم مي‌ده…

۴- پرخوري به شيوه اسب آبي

من آدم شكمويي نيستم، به ندرت از غذايي تعريف مي‌كنم و هيچ رستوران خاصي هم وجود نداره كه مرتب بهش سر بزنم… حتي بعضي روزها يادم مي‌ره كه بايد غذا هم بخورم، اما در مواقعي كه به شدت عصبي مي‌شم و حال روحيم به هم مي‌ريزه، يخچالو خالي مي‌كنم، هرچي كه توش باشه مي‌خورم، گاهي يه قوطي بستني يه كيلويي رو تنهايي مي‌خورم و بعضي وقت‌ها يه كيلو خيار، چهار پنج تا انبه يا يه هندونه كاملو مي‌بلعم.

بعد يه گوشه مي‌افتم و به اين‌كه شكمم پُف كرده مي‌خندم، اگه چيزهايي كه مي‌خورم سرد باشه، فوري چايي نبات درست مي‌كنم و اگه گرم باشه… نمي‌دونم بايد چي‌كار كنم، بنابراين فوري جوش مي‌زنم…

اين راه خوب جواب مي‌ده، به طرز شگفت‌انگيزي ذهنمو از انديشه‌هاي چرك و كثيف خالي مي‌كنه و يه جورايي ذهن و قلبم هر دو توي شكمم فرو مي‌رن و گم مي‌شن…

مي‌دونم كه اين راه براي دخترها نمي‌تونه كاربردي باشه، چون با اين رژيم‌هاي لاغري كه اين سال‌ها مد شده، ترجيح مي‌دن از غم و غصه خودشونو دار بزنن، ولي يه هندونه كامل نخورن… به من چه… خلايق هرچه لايق… چاق زنده خيلي بهتر از لاغر مُرده‌اس… هر كاري مي‌خواين بكنين.

كارهايي كه نبايد بكنين

در مورد كارهايي كه مي‌تونين بكنين تا غم و غصه رو از وجودتون دور كنين، خيلي حرف زدم و مي‌تونم يه ليست از صد تا كار احمقانه ديگه هم درست كنم كه واقعا موثر هستن، ولي ترجيح مي‌دم به جاي اين كار يه توصيه كمي تا اندكي خردمندانه‌تر بكنم… به هيچ وجه… به هيچ وجه در شرايط بد روحي و رواني اقدام به خلق اثر هنري نكنين… نقاشي نكنين… فيلم نسازين… قصه ننويسين… باور كنين كه راست مي‌گم، اين‌جوري جواب نمي‌گيرين… وقتي كه جوون‌تر بودم، خيال مي‌كردم كه بهترين وقت براي خلق يه اثر خوب همين وقت‌هاست، يعني توي حالات رواني نامتعادل… ولي تجربه به من يكي ثابت كرد كه هر وقت در چنين شرايطي كار كردم، بعدش از اون كار متنفر شدم و انداختمش توي سطل آشغال… اين‌جور مواقع كه دنيا داره فشارتون مي‌ده، همه كارهاتون شعاري مي‌شه و چه بخواين و چه نخواين، سطحي‌نگر مي‌شين، دلتون مي‌خواد حرف‌هاي گنده گنده بزنين و چيزهاي خيلي خيلي مهم بنويسين يا خلق كنين، ولي درنمي‌آد و آخرش حالتون بدتر هم مي‌شه، به‌خصوص اگه شاعر باشين و سعي كنين توي چنين شرايطي يه شعر تاثيرگذار بگين…

مي‌خواين باور كنين، مي‌خواين نكنين، آثار خوب در لحظه‌هاي خوب زندگي خلق مي‌شن… من كه باور دارم حتي تاريك‌ترين آثار فرانسيس بيكن هم در لحظات روشن زندگيش خلق شدن، هرچند كه خودش اينو تاييد نكنه و ديگران هم به من بخندن… ولي اگه اون خودشو آزار مي‌داد و تكه‌پاره مي‌كرد و بعد با درد فيزيكي شروع به نقاشي مي‌كرد، حتما از اون درد و شرايط لذت مي‌برده و خوش‌ترين لحظات زندگيش بودن… شايد اصلا بازيش بوده و نقش همون قند پرت‌كردن توي قندونو براش داشته… مي‌رفته لت و پار مي‌شده و اين‌جوري غم و غصه‌هاشو فراموش مي‌كرده و اون نقاشي‌هارو مي‌كشيده… حالا اين‌كه اون نقاشي‌ها خيلي تيره و تارن و آدمو آزار مي‌دن، يه بحث ديگه‌اس و برمي‌گرده به سبكش و دوران كارش و اصولا مسائلي كه ربطي به موضوع اين دست‌نوشته نداره.

راستي موسيقي هم گوش ندين، موسيقي مال لحظات ديگه‌ايه و اگه مي‌خواين ازش لذت كامل ببرين، بايد حداقل شرايط نرمال داشته باشين و در غم و اندوه نباشين، چون اينطوري خودتون اذيت مي‌شيد و زياد لذت نمي‌بريد.

يه بار ديگه مي‌گم، تمام چيزهايي كه خوندين، كاملا شخصيه و پي و بنياد حسابي نداره. بنابراين اگه موقع غم و اندوه كاركردن يا موسيقي گوش‌دادن يا هر چيز ديگه‌اي اوضاع و احوالتونو روبه‌راه مي‌كنه، همونو ادامه بدين و به هيچ وجه خيابون محل اقامتتونو با قدم‌هاتون متر نكنين و به طرف قندون خالي هم قند نندازين. در كل سعي كنيد هميشه خوشحال باشين، هرچند كه كار آسوني نيست، ولي به هر حال شدني است و يكي از موارد بسيار خوب و مثبت به شمار مي‌آيد.

پاسخ به نامه دوستم

دوست عزيزم كه با دل آرام و صبورت داده بودي، صراحتت فوق‌العاده بود و با اين لحن بيان خيال نمي‌كنم كه سرطان بي‌اعتماد به نفسي داشته باشي… به نظر من مي‌توني نويسنده خوبي بشي… هرچند كه من ديگه نويسنده شدنو به كسي توصيه نمي‌كنم و مي‌گم كه از همين حالا كه جووني بري دنبال يه كارِ تفريحي… مثلا راهنماي توريست يا طراح لباس بشي…


زندگي در قالب رويا

زندگي در قالب رويا

همه ما درگير نوعي زندگي دوم هستيم. زندگي در قالب رويا آن چيزي است كه ما را از زندگي امروز، زندگي با استرس، عصبيت، قبض آب و برق و تلفن و صداي ونگ ونگ يك بچه كوچك نجات مي‌دهد و برايمان دنيايي تازه، جذاب و قابل پيش‌بيني مي‌سازد. ما به زندگي تازه‌اي متعلق مي‌شويم كه آن‌قدرها كه فكر مي‌كنيم غريب نيست و موتور متحرك ذهن را بدجوري راه مي‌اندازد، اما از آن، تنها در جهت روياپردازي استفاده مي‌كنيم و بين خودمان و زندگي معقول و منطقي هر روزه، دست به يك انتخاب مي‌زنيم. انتخابي كه ما را به زندگي دوم خودمان پيوند مي‌زند؛ جايي كه ذهن پر و بال مي‌گيرد و واقعيت قرباني مي‌شود. اصلا به همين خاطر است كه پروژه‌اي مثل سايت «زندگي دوم» اين‌قدر موفق مي‌شود. به همين خاطر است كه «ماتريكس» هنوز و همچنان مي‌فروشد و فروش دي‌وي‌دي‌هايش غيرقابل باور است و دقيقا به همين دليل است كه آنها كه به بازي‌هاي كامپيوتري جان مي‌بخشند، لحظه‌اي از كار دست نمي‌كشند. آيا ما به سمت دنياي ماشيني مي‌رويم و از خود بيخود مي‌شويم؟ آيا ما ترجيح مي‌دهيم در عالم هپروت سر كنيم، اما با مشكلات روزمره روبه‌رو نشويم؟

دوباره‌خواني يك داستان تكراري

بياييد يك داستان را دوباره‌خواني كنيم. امي تيلور و ديويد پولارد در شهر مجازي سكندلايف با هم آشنا شدند. با هم درباره تمام مسائل روز، اجتماعي و سياسي و عاطفي صحبت كردند و در همان دنياي مجازي به هم پيوند خوردند. كار به جايي رسيد كه با هم ازدواج كردند و در دنياي خيالي‌شان با هم زندگي تازه‌اي شروع كردند. اما كار به اينجا ختم نشد. آنها تصميم گرفتند در دنياي واقعي هم زندگي زناشويي‌شان را آغاز كنند. با هم هم‌پيمان شدند و در يك روز آفتابي و قشنگ، دنياي تازه‌اي براي خود ساختند. انگار كه واقعا خوشبخت باشند. اما خيلي زودتر از انتظار ما، زندگي عاشقانه‌شان به پايان رسيد. امي، در يكي از روزهاي معمولي زندگي‌اش با ديويد مثل هميشه كامپيوترش را روشن كرد تا به دنياي مجازي‌اش سر بزند و گشت و گذاري داشته باشد. ديويد دقيقا در همان زمان در حال گپ و گفتي عاشقانه با يك زن ديگر بود. دنياي مجازي را آن‌قدر جدي گرفته بود كه حواسش به همسر واقعي‌اش كه او را مي‌پاييد نبود و نتيجه چه شد؟ آن دو به فاصله كوتاهي از هم طلاق گرفتند. تنها به اين خاطر كه خيانتي اتفاق افتاده بود. اما واقعا خيانت بود؟ خبرگزاري‌هاي رسمي و جدي، خبر اين آشنايي و طلاق را آن‌قدر پي‌گيري كردند كه ديويد براي تبرئه خود به يكي از اين خبرگزاري‌ها گفته بود: «امي بيش از حد به بازي در دنياي مجازي معتاد شده بود، تا جايي كه حتي نمي‌رسيد كارهاي خانه را انجام دهد. اگر حتي مي‌خواستم چند دقيقه‌اي با او صحبت كنم، بايد او را يك جا مي‌نشاندم و به او مي‌گفتم: من مي‌خواهم با تو حرف بزنم. اما اعتياد او به اين دنياي مجازي چنان بود كه نمي‌توانست از آن جدا شود. اين زندگي‌ بيشتر شبيه يك شوخي تلخ است.»

چشم، گوش و اعصاب و روان شما را نياز داريم

شهر مجازي سكندلايف يا به زبان خودمان زندگي دوم، يك سايت اينترنتي است كه آدم‌ها مي‌توانند به آن سر بزنند و براي خودشان زندگي تازه‌اي را بسازند. در اين شهر همه كارهاي روزمره انجام مي‌شود. آدم‌ها آنجا سر كار مي‌روند، پول در مي‌آورند، در خانه‌اي زندگي مي‌كنند كه گاهي احتياج به تعميرات دارد و حتي سفارتخانه‌هايي در آن وجود دارد تا زندگي عادي در شهر جريان داشته باشد. البته دوستان لطف كرده‌اند و امكاناتي استثنايي براي اين سايت درنظر گرفته‌اند؛ بنز، سوني، آديداس، تويوتا، اي بي ام، رويترز و ديگر شركت‌هاي بزرگ در اين شهر مجازي نمايندگي دارند و به آدم‌ها كمك مي‌كنند تا زندگي واقعي‌تري در شهر مجازي داشته باشند و احساس غيرواقعي بودن به شهروندان منتقل نشود. اما اصلي‌ترين امكان موجود در شهر، اين است كه آدم‌ها مي‌توانند درآمد زندگي مجازي‌شان را در دنياي واقعي هم در دست داشته باشند و از آن استفاده كنند. به اين ترتيب است كه دلار ليندن، به دنياي واقعي هم قدم مي‌گذارد. ليندن، نام شركتي است كه سايت را راه‌اندازي كرده. حالا مي‌شود درباره مرز زندگي واقعي و خيالي با هم صحبت كنيم؟ فيليپ روزدال (Philip Rosedale) مؤسس و رئيس شركت ليندن لب مي‌گويد: «در آينده مسيرهاي بسياري براي متصل كردن مردم به كامپيوترهايشان وجود دارد، نه فقط كيبورد و ماوس، بلكه چشم‌ها، گوش‌ها و اعصاب و روان مشتريان.»

سرمايه‌اي براي زندگي در خيال

دروغ هم نيست، راست مي‌گويد، وگرنه چرا شركتي مثل سوني دست به كار ساخت بازي تازه‌اي مي‌شود كه آدم‌ها بايد در دنياي واقعي از خودشان حركت‌هاي عجيب و غريب انجام دهند و در دنياي مجازي امتياز بگيرند؟ شما بايد مشت بزنيد به صورت يك فرد نامرئي و در دنياي مجازي مشتي بخورد به صورت دشمن و شما امتياز ويژه‌اي به دست آوريد. بازي‌هاي استثنايي موجود آن‌قدر دست به كار واقعي‌سازي شده‌اند كه كمترين سؤالي كه مي‌توان در اين‌باره پرسيد، چرا؟ است. حالا در اين روزگار كه حتي بازي‌هاي كامپيوتري هم به كمك مي‌آيند تا فاصله بين دنياي واقعي و دنياي مجازي را از بين ببرند و از اين راه پول خوبي به جيب بزنند، راه درآمدي‌شان اين است كه شما را به دنياي رويا ببرند و با شما همراه شوند. اين، دقيقا همان چيزي است كه روزدال، درباره شهر مجازي سكند لايف گفته بود. «در آينده مسيرهاي بسياري براي متصل‌كردن مردم به كامپيوترهايشان وجود دارد، نه فقط كيبورد و ماوس، بلكه چشم‌ها، گوش‌ها و اعصاب و روان مشتريان.»

علم و عرفان پاسخ مي‌دهند

در سال‌هاي مياني دهه ۵۰، هاكسلي درباره اين موقعيت هشدار داده بود. متفكر بزرگ انگليسي آن روزها كتابي نوشت به‌ نام دريچه‌هاي ادراك كه شرح آزمايشي بود در رابطه‌ با مصرف مواد روان‏گردان. اين مواد در واقع اصلي‌ترين نشانه بروز مشكلاتي در اين ابعاد بود كه هاكسلي دليل اين استفاده را وسعت بخشيدن به‌ آگاهي و تجربه‌ عوالم ديگر و به‌ خصوص عالم هپروت دانسته بود. كشف بزرگ متفكر انگليسي در اين باره تا جايي بود كه آگاهي عادي و روزمره انسان را بسيار محدود و تنگ‎نظر ارزيابي مي‌كرد و تقريبا آن را ناديده مي‌گرفت. و بدترين نتيجه‌اي كه مي‌شد از اين بحث گرفت، تجربه مواد روان‌گردان بود. اتفاقي كه براي بسياري از روان‌شناسان و نويسندگان افتاد. آنها مي‌خواستند به دنياي قشنگ تازه‌اي بروند و اطلاعاتشان را از اين كشف به مشريانشان انتقال دهند. هاكسلي معتقد بود: «تزريق چند گرم مواد گياهي مي‏تواند درهاي عوالم شگفت‏انگيز را بر ما بگشايد و ما را دگرگون كند.» تفكرات غريب او، راه را براي آن عده كه مي‌خواستند جور ديگر زندگي كنند باز كرد و رنگ و بوي منطق، جسارت و تجربه به آن داد. همه اينها در روزهايي اتفاق مي‌افتاد كه مواد روان‌گردان به تازگي وارد بازار شده بودند. اين نگاه به دنياي مواد روان‌گردان، بعدها از طرف افرادي مثل كارلوس كاستاندا هم پي‌گيري شد. آن هم در حوزه‌اي مثل عرفان. او اين نتيجه‌گيري را از مطالعه روي فرهنگ‌هاي سرخ‌پوستي گرفت. كاستاندا مي‌گفت: «در فرهنگ‏هاي سرخ‌پوستي مراسم مصرف مواد روان‏گردان بخشي اصلي و اساسي از آييني است كه‌ به‌ جهان افسون مي‏بخشد؛ آييني كه‌ جهان ناقص را براي سرخ‌پوستان كامل مي‏كند. به‌ كمك اين مراسم، جهان سرخ‏پوستان رنگين‏تر و جادويي‏تر مي‏شود.» تمام اين مباحث در اين راستا مطرح مي‌شوند كه انسان احتياج به راه گريز از واقعيت دارد. احتياج دارد تا به هر دليلي از خود بي‌خود شود و يك جور ديگر زندگي كند. براي همين است كه مواد مخدري كه به بازار مي‌آيند، تاثيرهاي متفاوتي دارند و بدترين تاثير را روي جسم مي‌گذارند، اما روح نمي‌تواند دست از سر اين مواد بردارد. احساس سرخوشي كاذب، احساس رنگي بودن، احساس پرواز و… همه حس‌هاي متفاوتي هستند كه انسان امروز به هر دليل نمي‌تواند آنها را داشته باشد و از اين راه براي جبران كاستي‌هايش استفاده مي‌كند. مي‌رود تا براي چند دقيقه‌اي از واقعيت دور بيفتد و خب، نتيجه‌اش هم كه معلوم است؛ ديگر چيزي به اسم دنياي واقعي وجود ندارد. حكم پايان مي‌دهد بر همه چيز و انگار نبايد فكر كرد، نبايد در واقعيت زندگي كرد. نبايد… اما اين نبايدها به قيمت انهدام جسم و جان تمام مي‌شود.

پولش را بده، بقيه‌اش آزاد

طراحاني وجود دارند كه از كم‌شدن اين فاصله لذت مي‌برند و سود خوبي مي‌برند. براي همين است كه اصلا فيلمي مثل «ماتريكس» ساخته مي‌شود و بحث اصلي آن فاصله به اندازه موي واقعيت و مجاز است. وقتي از لرى وايچوفسكى درباره «ماتريكس» مي‌پرسند، مي‌گويد: «ماتريكس از هراس‌ها و اضطراب‌هايى سخن مى‏گويد كه كم و بيش بشر امروز با آن دست به گريبان است. راحت‏طلبى و تنبلى انسان و سپردن تمام كارهايش به دست ماشين قطعا سرانجام خوبى نخواهد داشت. ماشين روح انسانى را نابود مى‏كند. «ماتريكس» بيانيه‏اى است عليه ماشينيسم افراطى، فكر به آن دنيايى كه كامپيوترها فرمانده‌اش هستند در انسان ايجاد هراس و دلهره مى‏كند.» اما ما با چنين چيزي در «ماتريكس» طرف نيستيم. داستان درباره يك نقشه است، نقشه‌اي كه مثل همه نقشه‌هاي كارتوني به يك گنج مي‌رسد و مثل تمام گنج‌هاي قصه‌ها دو قطب خير و شر با آن درگيرند و در اين بين همه منتظرند تا گنجي كشف شود. اصلا بهت داستان در همين است. دي‌وي‌دي‌هاي «ماتريكس» هنوز فروش غيرقابل باوري دارند و آدم‌ها مي‌روند تا يك قصه تكراري را براي چندمين بار ببينند و بشنوند.زندگي در قالب رويا

پيش‌بيني يك دنياي ديگر

نمي‌دانم اولين قسمت از «ماتريكس» را چند بار ديده‌ايد، اما مي‌توانم شرط ببندم كه تعدادش بيشتر از دو بار است و هنوز هم اگر كسي شما را براي ديدن اين فيلم دعوت كند، بدتان نمي‌آيد براي چندمين بار آن را ببينيد. در همان زمان، گروهي از منتقدان دليل اين همراهي مخاطب با «ماتريكس» را در جلوه‌هاي ويژه آن دانستند و ارزش داستاني آن را هيچ در نظر گرفتند. در حالي كه گروهي ديگر اين نظر را كاملا نفي كردند و ارزشي معادل با جلوه‌هاي ويژه براي داستان فيلم در نظر گرفتند. آنها اعتقاد داشتند در «ماتريكس» مبارزه‌ عليه‌ شر از سه‌ طريق پي‌گيري مي‏شود: ۱٫ يادگيري كونگ‏فو و كاراته‌ ۲٫ خودشناسي و بازگشت به‌ خويشتن اصيل از ياد رفته‌ ۳٫ تجهيزات نظامي مدرن. اين هم كه دقيقا شبيه به همان چيز‌هايي است كه پيش از اين ديده‌ايم. اما در «ماتريكس» شيطنت ديگري اتفاق مي‌افتد. ما با يك داستان تكراري طرفيم، اما داستاني كه مي‌گويد: «نيرويي وجود دارد توضيح‏ناپذير و فراتر از ماده‌ و ماشين كه‌ سرانجام ماده‌ و ماشين را مقهور خويش مي‏سازد. و اين يعني غلبه‌ روح بر ماده‌. در فيلم مرز ميان ذهنيت و عينيت كاملا فرومي‏ريزد، يعني فيلم جهاني را مي‏آفريند كه‌ در آن آزادي بي‏كراني وجود دارد و هر چيزي مي‏تواند روي بدهد.» اين، همان چيزي است كه ما در اين مقاله با آن سر و كار داريم. در فيلمي شبيه به «ماتريكس» يك پيش‌بيني نگران‌كننده وجود دارد. مرز بين خيال و واقعيت از بين مي‌رود و به گفته كارگردانش، فكر به دنيايى كه كامپيوترها فرمانده‌اش هستند در انسان ايجاد هراس و دلهره مى‏كند.

ما و خرگوش سفيد

اتفاق مورد نظر، واضح است. اصلا نياز به توضيح اضافه هم ندارد. ما به سمت دنيايي مي‌رويم كه مردم دلشان مي‌خواهد مرز بين دنياي خيال و دنياي واقعي را از ميان بردارند و عده‌اي دست به كار شدند تا از اين راه درآمدي به دست آورند. پدربزرگم عادتي داشت. هميشه وقتي در بحر فيلم غرق مي‌شديم و مي‌ترسيديم به خاطر بلايي كه قرار است سر كاراكتر بيايد، با آرامش سرش را تكان مي‌داد، نگاهي با پوزخند به ما مي‌انداخت و مي‌گفت: «كارگردان بهش گفته.» اين بدجنسي صرفا به ما نشان مي‌داد كه كارگرداني وجود دارد كه الان پشت دوربين نشسته و دلش خواسته چنين بلايي بر سر كاراكترش بياورد. در اين مورد هم مي‌شود، اين‌طور قضاوت كرد. وگرنه كه آنها تنها از قوه خيال‌پردازي ما بهترين استفاده را برده‌اند و اين دلارهايي كه به حسابشان واريز مي‌شود، تنها از يك هوشمندي ساده ناشي مي‌شود؛ عشق به دنيايي ساختگي. كه حتي مي‌شود در آن ازدواج كرد- مثل اتفاقي كه در سكند لايف مي‌افتد- مي‌شود با بازي در آن دنيا براي ساعت‌هايي دچار احساس فراموشي شد، مي‌شود فيلم ديد و از اين دنيا خارج شد و مي‌شود حتي كارتون‌هايي ديد كه سه‌بعدي شده‌اند و ما را به سمت خيالي واقعي‌تر مي‌برند. اگر هم نخواهيم بدجنسي كنيم، اسم بيماري‌اش هم چيزي مثل مرز ناپيداي خيال و واقعيت است.


ناتوراليسم:الهام‌گرفتن از طبيعت

الهام‌ گرفتن از طبيعت

مي‌گويند منزوي شده‌ايم. مي‌گويند همه چيزمان در همان اتاق خواب‌هايمان خلاصه شده و حوصله بيرون آمدن از آن را هم نداريم. مي‌گويند دلمان مي‌خواهد فقط يك گوشه دنج پيدا كنيم و سرمان به لاك خودمان برود. خيلي چيزها مي‌گويند، اما از دليلش چيزي به زبان نمي‌آورند. خب اشكالي ندارد. اين كه ديگر قابل هضم است. دنيايمان فرق كرده، خواسته‌هايمان هم، رنج‌هايمان هم. شايد از چيزهايي رنج مي‌بريم كه ديگر براي قبلي‌ها عادت شده.

به هر حال انگار با سر به بيابان گذاشتن خوش‌تريم، مخصوصا اگر اين بيابان آن‌قدرها هم كه مي‌گويند، بيابان نباشد و يك كم خوش آب و هوا باشد؛ راحت‌تر بگويم، شمال باشد!

تا حالا فكر كرده‌ايد كوه و جنگل و دشت و دريا چقدر آدم را خوش‌قريحه مي‌كند؟ دقت كرده‌ايد تا مي‌رويد شمال، مخصوصا اگر در يك شهر ساحلي باشيد، چقدر راحت شاعر مي‌شويد؟ كاري ندارم كه تمام شعرهايتان صدمن يك غاز هم نمي‌ارزد، اما همين كه شعرتان مي‌آيد، خودش خوب است. تا حالا به الهام‌گرفتن از طبيعت فكر كرده‌ايد؟ تا حالا كلمه ناتوراليسم به گوشتان خورده؟ لطفا همين ابتداي كار، الهام‌گرفتن از طبيعت را با ناتوراليسم مترادف نكنيد تا بقيه‌اش را بگويم.

گاليله همه جا هست

زمين گرد است. به دور خودش مي‌چرخد. به دور خورشيد هم مي‌چرخد. حتما مي‌دانيد براي ثابت‌كردن همين چند جمله چه بلوايي كه به پا نشد. اگر عجله نداشته باشيد، به بخش موسيقي ماجرا هم مي‌رسيم. فقط چيزهايي هست كه بايد بدانيد. بعد از قرن شانزدهم، علاوه بر رنسانس، يك انقلاب علمي هم در اروپا به راه افتاد كه سردمدارش همين گاليله بود. با مطرح‌كردن اين تئوري‌ها كليسا مجبور مي‌شد چند قدم از نگاه خرافي قرون وسطايي‌اش عقب‌نشيني كند كه طبيعتا به همين راحتي‌ها هم اين كار را نمي‌كرد و تا جايي كه امكان داشت مقاومت نشان مي‌داد. ترس از شكسته‌شدن اعتقادات خرافه‌اي كه كشيش‌هاي افراطي كاتوليك براي سلطه بيشتر بر مردم اروپا، از خودشان درآورده بودند، باعث مي‌شد دانشمندان و فرهيختگان را محكوم كنند. اما به هر حال آنها توانستند به اين خرافه‌گويي‌ها پايان دهند و جلوه ديگري از جهان را به نمايش بگذارند.الهام‌ گرفتن از طبيعت

طبق نظر اين دانشمندان كه معمولا هم روي علومي مثل فيزيك، زمين‌شناسي و جانورشناسي كار مي‌كردند، جهان از يك نظم طبيعيِ واحد پيروي مي‌كند و زنجيره علوم در نهايت به هم پيوسته‌اند و بدون در نظر گرفتن نظم و مقررات حاكم بر طبيعت، جهاني وجود نخواهد داشت.

جرقه تكيه بر طبيعت از همين جا زده شد. بعدها آدم‌هايي مثل نيوتن توانستند با تكيه بر همين نظرات خيلي راحت‌تر از گذشتگانشان به تئوري‌پردازي درباره طبيعت و قوانينش بپردازند. اواخر قرن نوزدهم ميلادي، اين نظريات آن‌قدر گسترده شدند كه جاي خود را در فلسفه باز كردند. ادبيات هم خيلي زود وارد ماجرا شد. رمان‌نويسان آن دوره كم‌كم داشتند به دو دسته تقسيم مي‌شدند؛ كلاسيك‌ها و مدرنيست‌ها. اما عده‌اي هم هنوز تصميمشان را نگرفته بودند و مثل يك جوان رعناي كنكور داده، وسط شهريور به انتخاب رشته فكر مي‌كردند. عده‌اي حاضر نبودند از واقع‌گرايي گذشته يا همان رئاليسم كاملا دور شوند و مجبور باشند فضاي جديد را هضم كنند. بنابراين ناتوراليسم را جايگزين مناسبي براي سبك نخ‌نماشده‌شان ديدند. آنها سعي مي‌كردند با استفاده از همان قوانين حاكم بر طبيعت، وضعيت شخصيت‌هاي داستان‌ها را هم روشن كنند. آن وقت‌ها ديگر «پوپر» هم سروكله‌اش پيدا شده بود و آنها مي‌توانستند علاوه بر دانشمندان ناتوراليست، به يك فيلسوف ناتوراليست هم تكيه كنند. زياد گفتم؟!

دو جفت جوراب

حسابي مي‌چسبد اگر براي بار صدم بنشينيم و «با گرگ‌ها مي‌رقصد» را نگاه كنيم. شايد آرام شويم و سر به بيابان نگذاريم. موسيقي‌هاي بومي و محلي پر هستند از جلوه‌هاي طبيعت‌گرايانه. به هر سمتي كه برويد، بالاخره مي‌توانيد نشانه‌هاي طبيعت را پيدا كنيد.

ناتوراليسم به‌عنوان يك فلسفه خيلي حرف‌هاي ديگر براي گفتن دارد كه بايد بدانيد. براي همين هم گفتم با طبيعت‌گرايي و الهام از طبيعت مترادفش نكنيد. اما وقتي ناتوراليسم وارد هنر مي‌شود، بايد با نشانه‌هايش شناخته شود. مسلما اولين چيزي كه شما را ياد طبيعت‌گرايي مي‌اندازد، فرهنگ و آداب و رسوم سرخ‌پوستان آمريكايي است.

شايد موسيقي آنها در نگاه اول ربطي به طبيعت نداشته باشد. اما اگر بدانيد آن همه سروصدايي كه آنها از خودشان درمي‌آورند يعني چه، برايتان جا مي‌افتد. موسيقي آنها با سازهاي كوبه‌اي اجرا مي‌شود. (شايد بهتر باشد بگوييم مي‌شد.) اين را هم خوب است داشته باشيد كه سازهاي كوبه‌اي و ريتم كاملا تقليدي از آن چيزي است كه در طبيعت اتفاق مي‌افتد.

اگر چند دقيقه به صداي باران گوش كنيد و رويش تمركز كنيد، مي‌فهميد كه كاملا ريتم دارد و عناصر تكرارشونده در زمان مي‌توانند حكم سرضرب‌هاي يك ريتم را داشته باشند. تاكيدها، ضرب‌هاي بلند و كوتاه و صداهاي كشيده و مقطع كاملا در طبيعت وجود دارند. نوع آواز و آواهايي كه يك سرخ‌پوست روي ريتمش سوار مي‌كند، مي‌تواند تداعي‌كننده صداي حيوانات باشد و از آنجايي كه بشر اساسا خلاق است، اين آواها با ريتم درآميخته و از آن حالت خام و پرداخت نشده خارج مي‌شوند تا به موسيقي تبديل شوند.

در ايران باستان هم نمونه‌هاي الهام از طبيعت و قوانين طبيعي در موسيقي ديده مي‌شود. البته خودمان كه عرضه حفظ و جمع‌آوري موسيقي آريايي را نداشتيم و امروز مجبوريم دست چندمش را از دهان روس‌ها بشنويم. اما به هر حال نمونه‌هاي آريايي كه پر از سازهاي بادي كوچك هستند، نكته‌اي در خود دارند. وقتي بعضي از نمونه‌ها را بررسي مي‌كنيم، متوجه مي‌شويم بعضي جاها كاملا فالش هستند و در هيچ گامي جا نمي‌گيرند.

اين ممكن است باعث شود ديگر حتي در شعاع يك كيلومتري موسيقي آريايي هم پيدايمان نشود. اما تاريخ مي‌گويد، بدون شك اين نوع موسيقي‌ها تقليد صداي پرندگان هستند و اين مي‌تواند كاري كند كه حداقل چند دقيقه فكر كنيم و سرسري از رويش نگذريم.

همان وايكينگ‌هاي خشن

شايد تا حدود زيادي از خلق و خوي عجيب مردمان اسكانديناوي خبر داشته باشيد. آنها ارتباطي عجيبي با طبيعت دارند. يكي پيدا نمي‌شود به اين بنده‌هاي خدا بگويد هرچه مي‌كشيد از همين طبيعت مي‌كشيد؛ سرماي طاقت‌فرسا و ماه‌هايي كه همه‌اش شب است و بهمن‌هاي مهيب و خلاصه هر بلاي ديگري كه فكرش را بكنيد. اما آنها دست‌بردار نيستند. حق هم دارند، تمام تاريخشان با اين مسائل درگير است. حتي اسطوره‌ها و افسانه‌هايشان؛ انسان‌هاي گرگ‌نمايي كه در ماه كامل ظاهر مي‌شوند و خون‌آشام‌ها و تمام موجودات خرفتي كه از دل طبيعت پيدايشان مي‌شود. اما به هر حال جنبه‌هاي خوشايندي هم در اين ماجرا وجود دارد؛ موسيقي حماسي وايكينگ‌ها كه در عين خشونت از درياها و اقيانوس‌ها الهام مي‌گيرند، يا حتي سبك‌هاي مدرن‌تر. در سبك خشني مثل Black metal مي‌توانيم ترانه‌ها و شعرهايي پيدا كنيم كه به شدت از طبيعت گرفته شده است و خواندنش مي‌تواند كاملا برعكس موسيقي‌اش عمل كند و آرامش‌بخش باشد. البته در اين سبك اين يك مشخصه به شمار نمي‌آ‌يد. اما به هر حال نمونه‌ها زياد است. در كار گروه‌هايي مثل Barzum و Bothory نمونه‌هايي وجود دارد.

– بتهوون به هيچ وجه مبادي آداب نبود. خيلي اوقات حتي با خشونت برخورد مي‌كرد و مراعات كسي را هم نمي‌كرد، اما تمام آرامشي را كه يك هنرمند به آن نياز دارد، از طبيعت مي‌گرفت. نمونه‌اش هم سمفوني هفت است كه هنوز هم يك شاهكار به حساب مي‌آيد. شروع شكل‌گيري اين سمفوني از كنار يك بركه، وسط يك جنگل است. بتهوون آن موقع تقريبا يك ناشنواي كامل بود، اما به هر حال مي‌توانست صداهاي اطرافش را درك كند.

– خيلي وقت‌ها اين تصور براي ما پيش مي‌آيد كه الهام‌گرفتن از طبيعت بايد حتما همراه با يك نوع آرامش باشد. اما ناتوراليسم فقط به رويه كار فكر نمي‌كند و گاهي در ساختار يك موسيقي خودش را نشان مي‌دهد. موسيقي گروه تول در عين پيچيدگي و پرتنش بودن از الگوهاي طبيعي پيروي مي‌كند؛ منتها الگوهاي بكر و استفاده نشده آن. ريتم‌هاي عجيب و غريب و اشعار غيرقابل دركِ آنها مي‌خواهد آن روي سكه طبيعت را نشان دهد.

فراموش هم نكنيد طبيعت فقط دار و درخت و كوه و دريا نيست. خود شما جزئي از طبيعت هستيد و از قوانيني پيروي مي‌كنيد كه قوانين طبيعي است.

مردهاي دامن‌پوش

گوش كن! خوب گوش كن. اگر درست گوش كني، هنوز مي‌تواني صدايشان را بشنوي. هنوز زمزمه‌هايشان در شهرها شنيده مي‌شود. هنوز هم پيرمردهايي پيدا مي‌شوند كه دست در جيب و سوت‌زنان كوچه‌ها و خيابان‌ها را پياده گز كنند. هنوز هم لالايي‌هايي هستند كه زير گوش نوزادان زمزمه كنند تا گريه‌هايشان بند بيايد. هنوز هم جشن‌ها و عزاداري‌ها پر از صداي موسيقي هستند. اما نه آن چيزهايي كه ما گوش مي‌كنيم و نه موسيقي‌هايي كه به وسيله ستاره‌ها و گيتار هيروها ساخته مي‌شوند و چندين ميليون نسخه ازشان فروش مي‌رود و توي تمام آي پادها هم پر هستند. آواها و نواهاي بومي و محلي هميشه بوده‌اند، اما كمتر ديده شده‌اند. هر گوشه‌اي از دنيا هم كه باشي، مي‌تواني صداهايي از اين دست را بشنوي. در ايران خودمان هم نمونه‌هاي فوق‌العاده‌اي از موسيقي‌هاي بومي، محلي وجود دارند كه غريب مانده‌اند.

خود شما تا حالا نشسته‌ايد موسيقي مقامي گوش كنيد؟ يا مي‌دانيد حاج قربان كي بود و چه‌كار مي‌كرد؟ مطمئنا تمام نوستالژي‌هايمان را از آهنگ‌هايي پر كرده‌ايم كه ريشه در فرهنگمان ندارد؛ حتي اگر كلام فارسي رويش سوار شده باشد. شايد اشكالي هم نداشته باشد. شايد اين قرن ديگر اين چيزها را نمي‌پذيرد. اگر واقعا وقت و مكان بيشتري در اختيار داشتم، شايد برايتان از موسيقي مقامي مي‌نوشتم. اما به هر حال الان بحث موسيقي جهان است و بايد چيزهاي ديگري برايتان بنويسم.

سرزمين چادر شب‌ها

اسكاتلند سرزمين عجيبي است. اصلا معلوم نيست چرا كشورهايي كه به قطب شمال نزديك هستند، مردمان عجيب و غريبي دارند. اگر به كشورهاي اسكانديناوي هم توجه كنيد، متوجه مي‌شويد كه آدم‌هاي اين مناطق رفتار متفاوتي دارند، به چيزهاي ديگري فكر مي‌كنند و دغدغه‌هاشان هم اين است كه در آن چند ماهي كه همه جا شب است، چطور زندگي‌شان را پيش ببرند. نه به جنگ كاري دارند، نه به درگيري‌هاي سومالي و انگار فقط به سوراخ لايه ازن فكر مي‌كنند. در اسكاتلند هم كه حتما ديده‌ايد، مردها دامن مي‌پوشند و رژه مي‌روند و توي يك كيسه فوت مي‌كنند و اين مي‌شود مراسم آييني آنها. البته داستان به همين سادگي‌ها هم نيست. آنها يكي از تاثيرگذارترين موسيقي‌هاي بومي دنيا را دارند. مخصوصا اگر موسيقي اسكاتلند را در دوره باروك يعني دوره قبل از كلاسيك بررسي كنيد، متوجه مي‌شويد كه تاثير فراواني روي اين موسيقي داشته‌اند.ناتوراليسم 

فكر مي‌كنم قبلا هم گفته بودم كه موسيقي بومي آنها تاثير زيادي روي سبك بلوز گذاشته است و نمونه كارهايش را هم مي‌توانيد در آلبوم‌هاي شخصي مارك نافلر پيدا كنيد. موسيقي ايرلند هم به شدت تحت تاثير موسيقي اسكاتلند است.

البته تفاوت‌هايي هم دارند. موسيقي ايرلند اساسا حالتي حماسي دارد و به نوعي نشان‌دهنده روحيه استقلال‌طلبانه و سلحشور ايرلندي‌هاست و دغدغه‌هاي ملي‌گرايانه‌شان هم تمام و كمال در موسيقي‌شان منعكس شده است. اما اسكاتلندي‌ها آن‌چنان با حكومت انگلستان درگير نبوده‌اند و اليزابت دوم همان‌قدر برايشان عزيز بود كه براي خود انگليسي‌ها. موسيقي فولكلور اسكاتلندي هم نزديكي زيادي با نمونه مشابهش در انگلستان دارد و اصلا در خود انگلستان هم به رسميت شناخته مي‌شود. به هر حال استعمار پير هنوز هم به امپراتوري بريتانياي كبير اعتقاد دارد، نه فقط به كشوري به نام انگلستان.

حتي دامن‌هاي مردانه اسكاتلندي يك لقب سلطنتي هم دارند. اگر توجه كنيد، متوجه مي‌شويد كه اين دامن‌ها دقيقا شبيه چادر شب‌هايي است كه در ايران خودمان هم بافته مي‌شوند؛ چهارخانه‌هاي بزرگ قرمز با حاشيه سرمه‌اي. البته آنجا به اين چادر شب‌ها مي‌گويند Royal Stewart Tartan كه يكي از نشانه‌هاي ملي اسكاتلند هم به حساب مي‌آيد.

رستم و ديو سفيد در اسكاتلند؟

آن خاصيت سلحشوري و دلاوري كه در ايرلند در خود موسيقي به چشم مي‌آيد، در اسكاتلند بيشتر مضمون ترانه‌ها و اشعار هستند. البته ايرلندي‌ها نمونه حقيقي دارند و مي‌توانند از مبارزات استقلال‌طلبانه خودشان حرف بزنند و لابه‌لاي ترانه‌‌هايشان گاهي هم از اسطوره‌ها استفاده كنند. اما در اسكاتلند دقيقا برعكس اين ماجرا اتفاق مي‌افتد و اين نقش اسطوره‌هاست كه پررنگ‌تر است. شايد بيشتر از خودكامگي و استبداد پادشاهان و ملكه‌هاي انگليسي حرف بزنند تا مبارزات آزادي‌خواهانه. خيلي از ترانه‌ها حتي از حالت اسطوره‌اي هم خارج و بيشتر به مجيزگويي تبديل مي‌شوند. اما به هر حال آنها هم فرهنگ خاص خودشان را دارند و اين حرف‌ها به معني توهين به فرهنگ يك ملت نيست. به‌خصوص كه آنها در مقوله ادبيات آدم‌هايي قوي هستند و ريشه‌هاي موسيقي‌شان هم در بعضي موارد به قبل از ميلاد برمي‌گردد.

اين فقط يك مقايسه بود بين دو كشوري كه چه از نظر جغرافيايي و چه از نظر فرهنگي، خيلي به هم نزديك هستند و ديدن تفاوت‌هايشان، مي‌تواند چيزهاي زيادي يادمان بدهد.

چنگ ما يا هارپ آنها

اسكاتلندي‌ها، هم در تئوري موسيقي‌شان حرف‌هايي براي گفتن دارند و هم در نوع سازبندي‌ها و نوازندگي‌شان. مثلا آنها هم مثل همه كشورهاي ديگر از گيتار كلاسيك و آكوستيك استفاده مي‌كنند، اما به سبك و شيوه خودشان. و تعدادي هم سازهاي كاملا بومي دارند كه ما هم موسيقي‌شان را با همين سازها مي‌شناسيم. مخصوصا همان فلوت كيسه‌دار معروفشان! البته شبيه اين ساز در مناطق جنوبي كشور خودمان هم وجود دارد.

اسم اين ساز در اسكاتلند Bagpipe است، كه از نظر تاريخي به مناطق شمالي آفريقا و جنوبي آسيا هم برمي‌گردد. آن كيسه بزرگي كه به يك فلوت متصل شده است، به نوازنده اجازه مي‌دهد هنگامي كه در حال نفس‌گيري است و طبيعتا نمي‌تواند در ساز بدمد هم بتواند نوازندگي‌اش را ادامه دهد.

اين ماجرا خودش يكي از مشخصه‌هاي موسيقي اسكاتلند است كه تقريبا بلاانقطاع است و سولوها بدون هيچ سكوتي اجرا مي‌شوند. ساز ديگري هم معمولا با Bagpipe نواخته مي‌شود، فيدل است. اين ساز كاملا شبيه ويولن است. كمي بزرگ‌تر و با سيم‌هايي متفاوت كه طبيعتا صداي متفاوتي هم دارد و معمولا در كانتري‌هاي اسكاتلندي استفاده مي‌شود.

رابطه اسكاتلندي‌ها با سازهاي بادي تقريبا برمي‌گردد به قرن ۱۳ ميلادي. آن روزها سازهاي بادي آنها، آنچنان پيشرفته نبود و اگر بخواهيم امروز اسمي رويش بگذاريم، بايد سوت سوتك خطابش كنيم. البته اسم اصلي‌اش Tin Whistle است و امروزه هم ديگر كاربردي ندارد و فقط در موزه ملي اسكاتلند پيدا مي‌شود.

بعد از Bagpipe مي‌توان گفت چنگ مهم‌ترين ساز اسكاتلند است. البته اين چنگ همان چنگ باستاني ايراني نيست كه در ادبيات كهن هم ردپاهاي زيادي از آن ديده مي‌شود. خيلي فرق كرده و پيشرفته‌تر شده و اسمش هم ديگر هارپ است. اما هنوز هم صدايش افسونگر است و به‌راحتي آدم را از خود بي‌خود مي‌كند. هارپ ساز اول ايرلندي‌ها هم هست و اهميتش در اسكاتلند كمي كمتر است. هارپ تقريبا در قرن هشت ميلادي فقط يك ساز فولكلور بود. اما با شروع دوره كلاسيك و به راه افتادن اركستر سمفونيك‌ها، اين ساز وارد اركسترهاي بزرگ اروپا هم شد و نقشش هم پررنگ‌تر شد.

به هر حال موسيقي اسكاتلند، چه در موسيقي كلاسيك و چه در موسيقي مدرن تاثير گذاشته و ردپايش را خيلي جاها مي‌شود ديد. حتي زماني كه اوج موسيقي راك در آمريكا جولان مي‌داد، در زير شاخه‌هايي مثل آلترناتيو راك و پانك راك از اين موسيقي الهام گرفته شد.

فولك راك هم كه تكليفش مشخص بود؛ از همان ابتدا از الگوهاي اروپاي شمالي و ايرلندي و اسكاتلندي استفاده كردند. حتي بلوز آمريكايي بعد از دهه ۴۰ و ۵۰ تحت تاثير اين موسيقي قرار گرفت؛ يعني به محض اين‌كه آمريكايي‌ها به اين نتيجه رسيدند كه بايد موسيقي‌شان را كمي از حالت بداهه‌نوازي خارج كنند و به تئوري بيشتري اهميت دهند، از موسيقي اسكاتلند استفاده كردند؛ به دليل همان شباهت‌هايي كه حالا ديگر مي‌دانيد.

اين يك هارپ گيتار است. از اسمش هم معلوم است تركيب چه سازهايي است. يك اختراع فوق‌العاده كه كارهاي فوق‌العاده‌اي هم مي‌كند و تا حدود زيادي رضايت افراد علاقمند را جلب مي‌كند. بگذريم از افرادي كه به هيچ عنوان با اين موارد آشنايي ندارند و يا تمايلي نشان نمي‌دهند، ولي عده‌اي كه با اين موارد مواجهند، بسيار دلشاد و راضي هستند.

بازديد:


سمپوزيوم براي برجسته كردن آخرين تفكر مرتبط با چاقي


سمپوزيوم سكته قلبي، ديابت و متابوليسم 15th در بيمارستان پليموت، در روز 21 ماه مه در مركز پزشكي پيمانكاري پليموت برگزار خواهد شد.

تحت عنوان "ايده هاي جديد و اختلاف نظر در چاقي"، اين رويداد با هم يك ستاره ستاره اي از كارشناسان موسسات تحقيقاتي و NHS در سراسر انگلستان است.

سمپوزيوم جديدترين تفكر را در تعدادي از زمينه هاي مرتبط با چاقي نشان مي دهد از جمله: راه حل هاي جراحي؛ آيا چاقي يك اختلال روانشناختي است؟ ارتباط بين اسيد هاي صفراوي و رشد (هورمون متابوليك كه باعث كاهش سطح قند خون مي شود)؛ استفاده از گروه ها در مديريت چاقي؛ سلامت بافت چربي (چربي)ريشه هاي ديابت در سندرم تخمدان پلي كيستيك؛ چالش هاي پيش رو براي پيگيري آخرين راهنمايي NICE در مورد چاقي؛ و دنبال كردن EarlyBirds Plymouth به عنوان بزرگسالان - يكي از تنها مطالعات در جهان براي پيروي از همان گروه از اوايل كودكي تا بزرگسالي.

داستان هاي مربوطه

كارشناسان عبارتند از: پروفسور فرانچسكو روبينو، رئيس بخش متابوليسم و ​​جراحي Bariatric در كالج پادشاه لندن؛ دكتر جنيفر لوگو، استاد ارشد باليني موسسه علوم قلب و عروق و علوم پزشكي، گلاسكو؛ پروفسور جيسون هالفورد از علوم روانشناسي در دانشگاه ليورپول؛ دكتر رويس وينسنت، پاتولوژيست مشاور شيميايي در بيمارستان كالج كينگ؛ دكتر مارك Tarrant، استاد ارشد روانشناسي كاربردي به سلامت و دكتر كاتارينا كوس هر دو در دانشگاه اكستر؛ دكتر جوآن Hosking، استاد آمار در دانشكده هاي پزشكي و دندان پزشكي شبه جزيره پليموت دانشگاه؛ و پروفسور جاناتان پينكيني، مشاور متخصص غدد درون ريز از دانشكده هاي پزشكي و دندانپزشكي دانشگاه پليموث و بيمارستان هاي پليموث NHS Trust.روانپزشك روانشناس مشاوره كودك و نوجوان قبل ازدواج

پروفسور پينكلي رئيس سمپوزيوم را برگزار خواهد كرد. او گفت: "چاقي به عنوان يك تهديد جدي براي سلامتي در جهان توسعه يافته و همچنين يك عامل كليدي براي فشار بر خدمات بهداشتي در سراسر جهان به رسميت شناخته شده است. اين 15 سمپوزيوم سكته قلبي، ديابت و متابوليك پليموث است كه براي همزمان با شكستن پروژه اوليه EarlyBird، ما خوشحاليم كه از طيف وسيعي از كارشناسان از سراسر انگلستان كه رهبران واقعي در زمينه هايشان هستند خوش آمد مي گويم. براي هر كسي كه علاقه خاصي به چاقي داشته باشد، اين است كه بايد باليني، تحقيق، سياست يا اداري - اين سمپوزيوم يك رويداد "بايد حضور" باشد. "


دوست و دوستيابي در بين كودكان

ممكن است كودكان بي‌آنكه فرصتي براي ايجاد دوستي و رفاقت با همسالان خود داشته باشند، افرادي بار آيند كه از نظر اجتماعي عيب و ايرادي در آنها ديده نشود، اما اين طريق را من هيچگاه توصيه نمي‌كنم.

كودكاني را ديده‌ام كه تا سنين سه، چهار و يا پنج سالگي، جز با والدين مهربان خويش، بازي نكرده‌اند و نخستين بار كه در جمع كودكان همسن خويش قرار گرفته‌اند احساس وحشت كرده‌اند و يا خاموش و مبهوت مانده‌اند. اينان در برابر رفتار همبازيان خود كه بطور ناگهاني بسوري آنها مي‌آيند، كه لبخند نمي‌زنند و يا سخني مودبانه نمي‌گويند، كه به اسباب‌بازي آنها چنگ مي‌اندازند و سعي دارند آن را از دستشان بقاپند، كه سروصدا و جيغ و داد مي‌كنند و خشونت نشان مي‌دهند، رفتاري دارند كه گوياي ترس بي‌تجربه و به عزت مانده مواجه مي‌شوند همچون گوريل‌ها در برابر بزرگسالان عجيب و خطرناك جلوه مي‌نمايند.

بياد دارم كه دختري شانزده ساله، تنها فرزند خانواده، كه در يكي از مناطق دور افتاده سوئيس بزرگ شده بود و به‌جاي رفتن به مدرسه بياري معلم سرخانه درس آموخته بود با خانواده‌اش به شهر شلوغ نيويورك آمد و در مدرسه‌اي پر جنجال ثبت نام كرد. دختر نوجوان كه كمتر در ميان جمع همسالان خود قرار گرفته بود از تغيير محيط چنان به وحشت افتاد كه در روزهاي نخست پيوسته با خستگي عصبي گريه سر مي‌داد. پس از زماني خود را با هياهو و سروصداي مدرسه تطبيق داد و بعد، به آرامي و با احتياط، با يكي دو تن از ساكت‌ترين دختران هم كلاسش طرح دوستي ريخت.

اينكه كودكان كم‌تجربه و بدور مانده تا چه حد و به چه سرعت بتوانند بر بيگانگي با ديگر اطفال فايق آيند و لذت همنشيني با همسالان خويش را حفظ كنند بستگي به نوع رابطه‌اي دارد كه آنان با والدين خود داشته‌اند. اگر اين رابطه، از هر دو سو- فرزند و والدين- لذتبخش، طبيعي و متعادل باشد كودك نيز همين شكل ارتباط را با همسالانش برقرار خواهد كرد.

ولي اگر والدين بيش از اندازه به فرزند توجه كرده باشند و او را وسيله‌اي براي خودنمايي پندانشته باشند، يا در برابر پذيرش خواسته‌ها و اميال شكل ناگرفته وي چنان سريع تسليم شده باشند كه فرزند، لوس و از خود راضي بار آمده باشد، دوست‌يابي او بر پايه دو جانبه و هم‌تراز كاري آسان نخواهد بود و نياز به زماني دراز خواهد داشت.

بطور كلي، براي كودكان آسانتر آن است كه در نخستين سال‌هاي عمر رمز پيوند رفاقت و نگهداري دوست را دريابند. اگر در دوراني كه خود آگاهي آنها در حداقل است، بياموزند كه تبادل فكر و احساس دوجانبه ميان آدميان چه لذتي عميق دارد و با فن دوست‌يابي اندك آشنايي پيدا كنند، بعد با هر آشناي تازه‌اي مي‌توانند مهارت و اعتماد بنفس بيشتر در جلب دوستي او بكار برند.

از سوي ديگر، هرگاه در اين سال‌ها انگيزه‌اي براي يافتن رفيق در آنها پديد نيايد و خود را مطرود و پس زده احساس كنند، در بزرگي نخواهند توانست با ديگران پيوند دوستي ببندند. اينان همينكه در تماس با ديگران قرار گيرند حالتي ستيزه جويانه بخود مي‌گيرند- و يا دست كم چهره در هم مي‌كنند- و همين خود موجب مي‌شود كه كسي بسويشان نرود، هر شكست اجتماعي از اعتماد بنفس آنها مي‌كاهد و بر خشونت و تلخ طبعي آنها مي‌افزايد.

يادگيري در يافتن و نگهداشتن دوست بمعناي آموختن يك رشته قواعد از والدين نيست. قواعدي ماننند «نسبت به دوستانت مودب باش» «بگذار بچه‌هاي ديگر هم با اسباب‌بازي‌هايت بازي كنند» «هركاري كه مهمان تو مي‌خواهد، و نه هر كاري كه خودت مي‌خواهي انجام بده» نظاير اينها اغلب بوسيله پدران و مادران به فرزند‌ها گوشزد مي‌شود اما اينها به تنهايي دنياي دوستي را پديد نمي‌آورد. دوست و دوست‌يابي در بين كودكان

دوستي و رفاقت اساسا مهرورزيدن به مردم ديگر، لذت بردن از هم كلام شدن با آنها و ميل بي‌غل و غش براي خشنود كردن آنان است. در اصل، منشا دوستي را در اجتماعي بودن انسان و تمايل او به همگاني با سايرين در راه پيشرفت بايد جستجو كرد.

تكامل اجتماعي بودن ما بايد بوسيله والدين، آغازي درست يابد و اين ممكن نيست مگر والدين طفل خود را شادمانه در آغوش گيرند، به روي او لبخند بزنند، با او به زبان كودكي سخن بگويند و شيوه دوستي و مهرباني را از آغاز به وي بياموزند. آنگاه، كودك چون به يك سالگي و دو سالگي برسد گرمايي كه از محبت پدر و مادر در وجودش پديد آمده تجلي مي‌كند و او بنو به خود نسبت به يكديگر مردم، بزرگان و كودكان، خونگرم و صميمي مي‌شود.

طفل يك ساله، شخص غريبه‌اي را كه نخستين بار مي‌بيند چند دقيقه به وي خيره مي‌شود. و اگر بيگانه با لبخندي ملايم، و نه حركاتي تند و سريع، دوستي خود را نشان دهد، كودك بتدريج بسوي او كشيده مي‌شود و شايد يكي از اسباب‌بازي‌هايش را به‌عنوان نشانه‌اي از رفاقت بدست مي‌گيرد.

در دو سالگي، كودك از بازي با كودك ديگر و شايد انجام اعمال يكنواخت در بازي لذت مي‌برد اما اين بازي‌هاي يكسان هنوز از رنگ همكاري برخوردار نيستند. در سن سه سالگي است كه كودكان با محبت و خونگرم متوجه مي‌شوند كه با همبازي‌ها بودن تا چه حد سرشار از لذت و سرور است. هم در اين هنگام كودكان علاقه پيدا مي‌كنند كه در بازي نقش‌هايي چون زن و شوهر و يا راننده اتوبوس و مسافران را عهده‌دار شوند.

يكي به اصطلاح پشت فرمان مي‌نشيند و ديگران، در عالم خيال، سواري مي‌خورند و بعد نوبت به مسافر ديگر مي‌رسد تا به نقش راننده در آيد، البته پدر، مادر و يا معلم هراز چند گاه بايد به كودك پيشنهادها و توصيه‌هايي بكنند اما آمادگي براي بازي دوستانه‌اي كه براساس تعاون باشد در وجود خود كودك است.

كودكان، در سنين شش تا هشت سالگي بيشتر ترجيح مي‌دهند كه موقع بازي‌هاي اجتماعي خود دور از چشم بزرگان باشند و اين از آنروست كه مي‌خواهند قدرت استقلال و رشد فكري خويش را بخود ثابت كنند.

اما همين سنين سال‌هايي نيز هست كه كودك تمايل به گروه سازي پيدا مي‌كند و نمي‌تواند افراد ديگر گروه‌ها را تحمل كند. گاه در تلاش براي ايجاد گروه، يا بهتر بگوئيم قبليه كوچك خود، با كساني كه با آنها بزرگ شده‌اند و سليقه‌ها و احساسات مشابه و مشتركي دارند همدم مي‌شوند و بشدت از كودكاني كه همچون خودشان نيستند گريزان مي‌گردند. بسبب همين خوي تحمل ناپذيري و عدم پذيرش ديگري بجمع، كودكي كه هرگز نياموخته است چگونه با گروه باشد، بين سال‌هاي شش تا دوازده سالگي دوران دردناكي را خواهد گذراند.

ايستادگي در برابر افراد خارج از گروه در جوانان نيز پاي برجاست. بسياري از آنان براي آنكه همرنگ اعضاي گروه شوند و از آداب و روش‌هاي اخلاقي آنان پيروي كنند تقريبا برده‌وار عمل مي‌كنند و به همسالان خارج از جمع بچشم حقارت مي‌نگرند. به هر تقدير در سن بلوغ آنچنان نيازي براي وابستگي‌هاي عميق عاطفي- چه بين افراد هم‌جنس و چه بين جوانان از دو جسن مخالف- وجود دارد كه نوجوان از جامعه دور مانده‌اي كه اجتماعي نباشد، يا آنكه شخصيت غيرعادي داشته باشد و يا علايق و سليقه‌هاي غيرمعمول از خود نشان داده باشد ديوانه‌وار مي‌كوشد تا يكي دو تن از جوانان مشابه خود را بيابد، در ايجاد دوستي با آنكه توفيق حاصل كند و پيوند دوستي خويش را به هر بهايي شده استوار نگه دارد.

به عقيده من عللي وجود دارد كه ممكن است ميل دوست‌يابي را در خردسالان به عقب بياندازد. يكي از مهمترين اين علتها عدم تعادل ايده‌آل در انواع گوناگون توجه و محبت والدين است. بسخن ديگر ممكن است پدر و مادر در ايجاد تعادل طبيعي بين بزرگان و كودك خود براي آشنايي و رفاقت ناموفق باشند.

مثال نادر اين حالت زماني است كه والدين از ابراز محبت خودداري مي‌كنند. فرزند را در آغوش نمي‌گيرند، به وي لبخند نمي‌زنند و با او به زبان بچه‌ها سخن نمي‌گويند. و اين البته نه به خاطر آن است كه كودك خود را دوست نمي‌دارند بلكه خود صرفا افرادي سنگين و موقر و به ظاهر تودار بار آمده‌اند. گمان نيست كه كودك به تجلي آشكار محبت نيازي سخت دارد و مرادم از اين نياز توجه پر سرو صدا يا غلغلك كه او را به خنده‌اي عصبي وادارد نيست.

نمونه‌اي ديگر از عدم تعادل كه معمولا در مورد نخست‌زادگان رايج است از توجه و دقت و وسواس خارج از حد والدين سرچشمه مي‌گيرد. و در نتيجه محبت‌هاي زيادي والدين، كودك موجودي خودخواه مي‌شود.

مثلا پدر و مادر ممكن است دائما در اضطراب و نگراني باشند كه مبادا فرزندشان با اندك حركت و جنبشي بخود صدمه بزند-: «نه! نه! از صندلي بالا نرو. مي‌افتي سرت مي‌كشنه» «چوب را دهانت نگذار كثيف است مريض مي‌شوي» چنين فرزندي بزودي توجه زياده از حد والدين را بخود كشف مي‌كند و به‌جاي آنكه در انديشه بازي با ديگران و لذت بردن از ميان جمع بودن باشد پيوسته درباره جسم و سلامتي و ايمني خويش فكر مي‌كند.

و باز مثال ديگري از عدم تعادل، مورديست كه والدين هر لحظه مي‌خواهند با تحكم و تشر رياست‌هايي بخرج دهند- «نبايد دست بزني» «قاشق را اينطور دستت نگير» «زود باش غذايت را بخور» «درست بنشين» اين رفتار ريافت مابانه نشانه‌اي از آن است كه والدين خود در زمان كودكي هر كاري كه مي‌كرده‌اند از پدر يا مادر دستور تازه‌اي مي‌شينده‌اند. در اذهان اينگونه والدين اين فرض كه همه كودكان طبيعتا شيطان و شريرند و فقط از راه فرمان‌هاي خشن پياپي اصلاح مي‌شوند چنان ريشه دوانده كه آن را اصلي اساسي مي‌پندارند.

غافل از اينكه چنين رفتاري لذت همنشيني كودك را با پدر و مادرش، در او خفه مي‌كند و تا حدي وي را نسبت به اطرافيان كينه‌توز و خشمگين بار مي‌آورد. كودكان كه از والدين خشونت و استبداد مي‌بينند همينكه بزرگتر شوند واكنشي از اين روحيه به ديگران نشان مي‌دهند و پيداست كه در اين صورت مورد نفرت اين و آن قرار مي‌گيرند.

در مواردي ديگر غرور والدين به نخستين فرزند كه خيلي طبيعي است موجب مي‌شود كه وي را در هر محفل و مجلس، خواه كوچك و خواه بزرگ وسيله‌اي براي «نمايش» بدانند: – «براي خاله جان دست دست كن» «دماغت را به دختر عمو نشان بده» «براي عمو جان برقص» «اسمت را بگو» و بدينسان كودك، مردم را نه به‌عنوان كساني كه بودن با آنها لذت‌انگيز باشد، بلكه به‌عنوان افرادي مي‌شناسد كه در برابر انجام هر كار بايد به تشويقش بپردازند.

چنين كودكي، چون بزرگتر شود هرگز براي معاشرت با ديگر كودكان پاي پيش نمي‌گذارد، بلكه بيهوده در انتظار آن مي‌ماند تا همسالان وي از او چاپلوسانه ستايش كنند و وقتي انتظارش برآورده نمي‌شود احساساتش جريحه‌دار مي‌گردد و از ساير كودكان مي‌گريزد.

نمونه ديگر آنكه والدين چنان محو فرزند نخست خود مي‌شوند و چنان از وقت گذراندن با او دلشاد و مسرور مي‌گردند كه فرصتي به كودك نمي‌دهند تا در دنياي خود چهره‌اي ديگر را پيدا كند و با او به دوستي بپردازد. آنها، صرفنظر از آنكه كودك عبوس و بدخو باشد يا خندان و خوش‌خو مدام با وي صميمانه حرف مي‌زنند و پيوسته بازي‌هاي جديدي براي سرگرمي او و خودشان به ميدان مي‌آورند، در اين مورد خاص كودكان همچون اربابند و والدين چون بردگان. اما ارباباني كه نيك‌فرجام نيستند و انگيزه‌اي براي دوست‌يابي در آنها بوجود نمي‌آيد.

با ذكر اين نمونه‌ها قصد آن ندارم كه بگويم والدين هرگز نبايد فرزند خردسال خويش را از خطري كه واقعا در شرف وقوع است بياگاهانند، يا هنگامي كه از راه طبيعي منحرف مي‌شود نبايد وي را متوجه راه درست كنند و يا گاهگاه از او نخواهند تا براي نزديكان و جلب توجه آنها كاري انجام دهد. پيداست كه هرگاه پدر و مادري اين چنين اعمالي را در حد متعادل و هر از چند گاه انجام ندهند، تعجب‌آور خواهد بود. افراط چشم‌گير در مورد هر يك از اين كارهاست كه مي‌كوشم شما را متوجه نتايج منفي ناشي از آن بكنم.

نير توصيه نمي‌كنم كه پدر و مادر خونسرد و بي‌اعتنا باشند. پيداست كه هر چه خونگرم‌تر باشند بهتر خواهد بود. روح كلام آن است كه به كودك بايد مجال داده تا قوه ابتكار خود را بروز دهد، آن را بكاربرد و قدرت ببخشد. اگر مهر و علاقه و توجه والدين موجب شود كه كودك عروسك‌وار در دست دو انسان بزرگ باشد چنين محبت و توجهي چه سودي خواهد داشت. به كودك بايد فرصت داد تا گاهگاه خود پيشقدم شود و روح او در چهارچوب خانواده كوچك محبوس نگردد.

فرزندان دوم در سن يك، دو و يا سه سالگي از توجه و مهر و مواظبت افراط‌آميز والدين آسوده‌اند و بيشتر اوقات بحال خود رها مي‌شوند. اما چون به‌عنوان انسان احتياج بدوست و هم سخن پيدا كنند رو بسوي پدر يا مادر مي‌آورند. لبخند مي‌زنند و جلب محبت مي‌كنند و با پاسخ والدين لذتي واقعي به آنان دست مي‌دهد. وقتي كه مي‌خواهند برايشان قصه‌اي خوانده شود، كتابي را در دست مي‌گيرند و آن را نشان مي‌دهند. هنگامي كه ميل دارند خواهر يا برادرشان با آنها به بازي بپردازد، ميل خود را به زبان مي‌آورند.

اگر خودخواهانه خواسته باشند كه تمام اسباب‌بازي‌ها را خود تصاحب كنند و همبازيشان را از دست زدن به آنها باز دارند، بزودي متوجه مي‌شوند كه چيز بزرگي را دارند از دست مي‌دهند و بناچار به‌عنوان دامي براي بازگشت دوست، از او مي‌خواهند تا در بازي با اسباب‌بازي‌ها سهيم باشد. همه اين رفتارهاي ابتكاري كه از جانب كودك و بدون هيچگونه امر و دستوري انجام مي‌پذيرد ناشي از فراگيري طبيعي او در چگونگي دوست‌يابي و دوست نگهداري است.دوست و دوستيابي در بين كودكان

از زماني كه دختر شما طفل تازه به راه افتاده است تا هنگاميكه به سن مدرسه مي‌رسد، بهتر آن است كه او را هفته‌اي چند بار به محلي كه در حوالي خانه، كودكان به بازي و سرگرمي مشغول مي‌شوند ببريد- اين محل ممكن است ميدان بازي زيبا و نوبنيادي باشد و نيز ممكن است گوشه دنجي از حياط منزل همسايه و يا دوستي باشد.

اگر بهنگام بازي با ديگر كودكان دختر خردسال شما اندك صدمه‌اي ديد، يا او را هول دادند و يا احيانا بطور موقت اسباب‌بازيش را از چنگ او گرفتند، فورا و سراسيمه مداخله نكنيد. هر بار كه بسادگي و تندي با وي ابراز همدردي كنيد، وي مي‌پندارد كه بسختي ضربه‌اي ديده و يا كاري خطا انجام داده است. بگذاريد خود دريابد اندك سختي و خشونت مرگبار نيست.

بگذاريد خود به تنهايي بياموزد چگونه تعريض را پاسخ گويد و در لحظه‌اي كه كودك ديگر مي‌كوشد اسباب‌بازيش را از او بقاپد او چگونه آن را محكم بچسبد و مانع شود. به سخن ديگر فرزند شما، احساسات اساسي‌اش را در زمينه پرخاشگري ديگر كودكان نبايد از شما كسب كند. اگر شما كوچكترين برخورد كودكي ديگري را با او خطرناك و خشن به شمار آوريد او نيز وحشت زده پاي پس مي‌كشد و اگر آن را امري اتفاقي تلقي كنيد وي طبعا مي‌آموزد كه به چه نحو بايد با آن مقابله كند.

البته، شما نيز نمي‌توانيد اجازه دهيد كه كودكتان مرتب بوسيله همبازي پرخاشگر غيرعادي خود دچار بيم و هراس شود و يا در بازي بسختي صدمه ببيند. اگر جدال خصمانه روي دهد مي‌توانيد پاي پيش بگذاريد و دو كودك را از هم جدا كنيد و آنها را با هم آشتي دهيد. اما هرگاه چنين امري پيوسته اتفاق افتاد و شكل غيرمعمول بخود گرفت، بهتر است فرزند خود را دست كم براي چند ماه، به محل بازي ديگري ببريد. و اين نيز خاطرتان باشد كه اگر فرزند خود شماست كه پرخاشگري مي‌كند او را بايد به متخصص امور خانوادگي يا كارشناس كلينيك كودكان نشان دهيد و از آنان راهنمايي بخواهيد.

كودكان در سه سالگي بايد بتوانند از كودكستان، مهدكودك و يا مركز نگهداري كودكان استفاده كنند. در چنين جاها، آنها خواهند آموخت كه چگونه مهارت‌هاي جسمي خويش را تكامل بخشند و به چه نحو نيروي خلاقيت، آگاهي ذهني و مردم دوستي و اجتماعي بودن خود را پيش ببرند. تجربياتي كه در كودكستان و دبستان اندوخته مي‌شود خاصه براي فرزندان اول، تنها فرزندان، فرزنداني كه از همسالان خود بدور مانده‌اند و فرزنداني كه احساس عجز و ناتواني مي‌كنند بسيار گرانبهاست.

اگر منزل شما داراي حياط باشد و يا در مجاورت خانه شما و همسايه‌تان زمين مناسبي يافت شود مي‌توانيد با نصب وسائلي مثل تاب و سرسره كوچك و الاكلنگ محلي براي اجتماع كودكان بوجود آوريد و فرزند خردسال خويش را با جمع انان آشنا سازيد. حتي اگر لازم باشد، مي‌توانيد با دادن بيسكويت و شربت به بچه‌ها آنها را در آن محوطه بيشتر پايبند كنيد زيرا لذتي كه فرزند شما از بودن با دوستان خواهاد برد چندان است كه ارزش انجام اينگونه كارها را دارد.

اگر كودك شما به سن مدرسه رسيده و هنوز خجالتي و گوشه‌گير و غيرمعاشرتي است بهتر است بچه‌هاي ديگر را، ولو با دعوت آنها به خانه براي غذا، يا به گردش بردن آنها به پيك‌نيك، باغ‌وحش و يا بازديد از موزه و مزرعه و كارخانه، با فرزند خود همدم كنيد و شرايطي پديد آوريد كه فرزندتان خود را در ميان گروه ببيند. در صورتي كه كودكتان بسيار بدقلق باشد شايد بسختي بتوان او را از اين طريق محبوب ديرگان كرد اما مي‌توانيد مطمئن باشيد كه خصوصيات خوب او مورد توجه پيرامونيانش قرار خواهد گرفت.

بهر تقدير براي اغلب والدين چندان دشوار نيست كه چگونه توجه بچه‌هاي ديگر را به فرزند خردسال خود جلب كنند آنچه برايشان غامض مي‌نمايد چگونگي قطع دوستي و رفاقتي است كه تا مطلوب مي‌باشد؛ مثلا يكي از دوستان كودك، رفتاري حمله‌آميز دارد، يا هميشه براي همسايگان ايجاد دردسر مي‌كند، يا دروغ مي‌گويد، يا دزدي مي‌كند، و يا مصرانه كودكان ديگر را علي‌رغم عدم تمايل آنها، به بازي‌هاي جنسي مي‌كشاند.

اگر مشكل اخلاقي چنان باشد كه جدا موجب نگراني والدين شود چاره‌اي نيست جز آنكه آنان مداخله كنند و جلو دوستي فرزند خود را با اينگونه كودكان شرور بدجنس سد كنند. اما اگر دشواري آنقدر جدي نباشد و شيطنت‌هاي همبازي فرزند چيزي در حد اعمال طبيعي هر كودك باشد، بنظر من حتي بايد از بيان نفرت نيز چشم پوشيد.

هرگاه كودك در آرزوي دوستي با ديگري باشد، اين نيازف صرفنظر از آنكه والدين آن را بپذيرند يا نه، داراي اهميت واقعي است. آنها بايد مجال اين دوستي را به فرزند خود بدهند و پس از مدتي تاثير رفاقت آن دو را بر يكديگر مشاهده كنند. چنانچه اثر بدي بر كودك آنها نگذارده باشد نبايد جلو ادامه دوستي مورد دلخواه وي را بگيرند. بيگمان پس از اندكي، ولع كودك براي ايجاد اين رفاقت خاص از ميان خواهد رفت. بسياري از دوستي‌هاي شديد كوتاه زمانند. اگر والدين اطمينان دارند كه رفاقت كودكشان با كودكي ديگر به زيان وي تمام مي‌شود بهتر آن است كه پيش از دخالت و ممانعت، عميقانه بيانديشند و با معلم او يا كارشناس امور خانوادگي مشورت كنند.

دوستي صرفا يكي از لذايد ساده و پيش پا افتاده زندگي مثل شيريني يا شنا نيست. بلكه از براي نودونه درصد مردم، قسمتي از يك نيروي كاملا ضروري زندگي است و مردم چه در ايجاد آنها مهارت داشته باشند و چه ناشيانه آن را جستجو كنند، بدان نيازمندند. دوستي همچون غذا، سلامتي، پناهگاه و مسكن و ماورا و سكس اهميت بي چون و چرا دارد. از اين رو عاقلانه و مطلوبست كه قدرت و ظرفيت دوستيابي و دوست نگهداري را هنگامي در كودك خود پديد آوريد كه او براي نشود نهال ان در سن مناسبي باشد.


ازدواج مي تواند باعث كاهش چشمگير مصرف نوشيدني در ميان افراد مبتلا به مشكلات نوشيدن شديد شود


تحقيقات در مورد اختلالات مصرف الكل به طور مداوم نشان مي دهد كه نوشيدن مشكلي در حال كاهش است. همچنين "بلوغ" ناميده مي شود، اين تغييرات به طور كلي در دوران بلوغ جوان شروع مي شوند و به طور جزئي ناشي از نقش هايي است كه ما به عنوان بزرگسالان مي گيريم. در حال حاضر، محققان همكاري بين دانشگاه ميسوري و دانشگاه ايالتي آريزونا مدركي پيدا كرده اند كه ازدواج مي تواند باعث كاهش چشمگيري در نوشيدن حتي در ميان افرادي كه مشكلات نوشيدن شديد دارند. دانشمندان معتقدند يافته ها مي توانند به بهبود تلاش هاي باليني براي كمك به اين افراد كمك كنند، تغييرات سياست هاي بهداشت عمومي را اعلام كنند و منجر به مداخلات بيشتر هدفمند براي مصرف كنندگان مشكل بزرگ جوان شوند.

متيو لي، عضو هيئت علمي گروه روانشناسي كالج هنر و علوم در MU، گفت: "يك رويكرد كليدي مفهومي براي توضيح بلوغ و" اثر ازدواج "نظريه نقش ناسازگاري است. "نظريه بيان مي كند كه اگر الگوي رفتاري موجود در شخص با خواسته هاي يك نقش جديد، از قبيل ازدواج، يك راه حل براي حل ناسازگاري است، تغيير رفتار است. ما فرض كرديم كه اين ناسازگاري ممكن است براي نوشيدني هاي سنگين تر باشد، بنابراين آنها نياز به تغيير بيشتر در مصرف نوشيدني خود دارند تا بتوانند نقش خواسته هاي ازدواج را برآورده كنند. "

داستان هاي مربوطه

محققان از داده هاي قبلا جمع آوري شده از يك مطالعه طولاني مدت و مداوم در مورد اختلالات الكل خانوادگي به رهبري لوري شاسين، رجنتس استاد روانشناسي در گروه روانشناسي دانشگاه ايالتي آريزونا استفاده كردند. آنها بررسي كردند كه ميزان مصرف نوشيدني شركت كنندگان در سن 18 تا 40 سالگي چگونه تغيير كرد و چگونه اين تغيير را تحت تاثير قرار داد كه آيا شركت كنندگان ازدواج كرده يا نه. حدود 50 درصد از شركت كنندگان در مطالعه الكل جنسي خانوادگي كودكان الكل بودند.

لي گفت: "تاييد پيش بيني ما، متوجه شديم كه ازدواج نه تنها منجر به كاهش مصرف نوشيدني شديد به طور كلي شد، اين اثر براي افرادي كه قبل از ازدواج از آنها مشكلي جدي داشتند بسيار قوي تر بود." "اين به نظر مي رسد سازگار با نظريه ناسازگاري نقش است. ما بر اين باوريم كه مشكالت بيشتر مشروبات الكلي احتمالا منافع بيشتري با خواسته هاي نقش هايي مانند ازدواج دارد؛ بنابراين احتمال دارد كه مصرف كننده هاي مشكوك بيشتري نياز به تغيير عادات نوشيدن خود را براي سازگاري با نقش زناشويي داشته باشند."

مركز مشاوره برتر غرب تهران  مركز مشاوره دانشگاه

محققان پيشنهاد مي كنند مطالعات بيشتري براي شناخت بهتر اين كاهش رژيم هاي غذايي به وجود آمده مورد نياز است. آنها معتقدند كه اين مي تواند بينش كليدي را به ماهيت شكل هاي باليني مهم نوشيدن مشروبات و سياست هاي عمومي و تلاش هاي باليني براي كمك به نوشيدني هاي شديد مشكل بياندازد.


مارك آ. لوملي توسط BSBS MI براي تحقيق در مورد مهارت هاي مقابله شناختي رفتاري شناخته شده شناخته شده ا


مارك A. لوملي، Ph.D.، استاد و مدير روانشناسي باليني Ph.D. برنامه در كالج هنر و علوم ليبرال در دانشگاه ايالتي وين، اخيرا در زمينه تحقيقات باليني، برنده Blue Clone Blue Shield از ميشيگان موسوم به McDevit Excellence در جايزه تحقيقاتي دريافت كرد.

اين جايزه همراه با كمك هزينه 10،000 دلاري براي حمايت از تحقيقات لملي به او براي مقاله اخيرش تحت عنوان "تأثير آگاهي و تفكر نوشته شده در مورد آرتريت روماتوئيد: يك آزمايش باليني تصادفي" در سال گذشته منتشر شد. مجله معتبر مشاوره و روانشناسي باليني .

اين مطالعه نشان داد آموزش مهارتهاي مقابله اي شناختي-رفتاري (CST) تاثير مثبتي بر درد و خلق بيماران داشت كه حداقل يك سال طول كشيد، در حالي كه بسته شدن احساس عاطفي (WED) - نشانه اي بيان شده در مورد استرس - تنها مزاياي موقت و ناسازگاري داشت اتصالات و عملكرد بيمار و به درد و خلق و خوي كمك نمي كند. تركيبي از CST و WED مزاياي منحصر به فردي نداشت.

داستان هاي مربوطه

CST بيماران را در روش هاي مختلف شناختي و رفتاري آموزش مي دهد تا توانايي خود را براي مقابله با درد و بهبود عملكرد رفتاري و رواني خود افزايش دهند. چند مطالعه نشان داده است كه WED مي تواند استرس را كاهش دهد و سلامتي را از طريق داشتن بيماران خصوصي به مدت 20 دقيقه در روز به مدت سه يا چهار روز درمورد تجربيات استرس زا و عميق ترين افكار و احساسات خود بنويسند.

"مطالعه ما نشان داد كه بيماران مبتلا به RA فوائد مثبت را در كوتاه مدت و درازمدت با استفاده از تكنيك هاي رفتاري شناختي مانند آرامش، افزايش فعاليت هاي دلپذير، تغيير افكار منفي و حل مشكلات دريافت مي كنند." "WED، با اين حال، كمتر موثر بود و بررسي معاشرت هاي بيان شده توسط بيماران نشان مي دهد كه بسياري از بيماران، يا استرس هاي زيادي را حل نمي كنند و يا احتمال بيشتري نمي دانند كه چگونه مي توانند به شدت عوامل استرس زا را شناسايي، علامت گذاري و بيان احساسات منفي و يادگيري از اين موارد مي توانيد از اين درگيري ها را حل و فصل كنيد و احتمالا بايد آنها را شناسايي كنيد و با استرس و يا آسيب هاي حل نشده كنار بياييد و سپس آنها را به طور موثر افشا كرده و با احساسات غيرواقعي خود كار كنيد. "تست هاي روانشناسي آنلاين

تيم تحقيقاتي خاطر نشان كرد كه توسعه و ادغام درمان ادامه پيدا مي كند كه طيف گسترده اي از فرآيندهاي مبتني بر درد و عملكرد - نه تنها بيولوژيكي بلكه رفتاري، شناختي، عاطفي و بين فردي - براي كمك به بيماران RA بيشتري وضعيت سلامتي شان حياتي است.


جديد، روش منحصر به فرد براي اندازه گيري اعتبار خريد


گروهي از محققان دانشكده روانشناسي دانشگاه برن (UiB) يك روش جديد و منحصر به فرد براي اندازه گيري اعتماد به نفس خريداري كرده اند: مقياس اعتياد به خريد Bergen.

روش جديد مبتني بر عناصر اعتدال هسته شناخته شده به عنوان معيارهاي تشخيصي براي ساير اعتياد است و اولين نوع آن در سراسر جهان است.

هنگامي كه خريد مي رود به overdrive

دكتر روانشناسي و متخصص روانشناسي باليني، سسيلي شو مي گويد: "تكنولوژي مدرن، بسيار مناسب و راحت است و امكان خريد آن را براي خريد با مشكل مواجه مي كند، به ويژه با عوامل اجتماعي فرهنگي مانند رسانه هاي اجتماعي، كارت هاي اعتباري و بازاريابي پيشرفته." Andreassen

او وابسته به گروه علوم روان شناسي در UIB است، و در حال حاضر محقق مهمان در دانشگاه ييل، دانشكده پزشكي، ايالات متحده آمريكا است.

دكتر Andreassen سرپرستي پروژه تحقيقات اعتياد به مواد مخدر در دانشگاه برگن (UiB) است. مقاله اي در مورد نتايج اخيرا منتشر شده است در مجله معروف مجله Frontiers in Psychology - همكاري نويسنده محققان آمريكايي و انگليسي از دانشگاه استنفورد، UCLA و دانشگاه ناتينگهام ترنت. دكتر آندراسن اولين نويسنده اين مقاله است.

بيشتر در زنان غالب است

به گفته دكتر Andreassen، مطالعه بزرگ نشان مي دهد برخي از تمايلات روشن در مورد اينكه مردم ايجاد وابستگي به خريد.

دكتر آندرهسن مي گويد: "خريد اعتيادآور به وضوح در بين گروه هاي جمعيتي خاص بيشتر اتفاق مي افتد. اين در زنان بيشتر است و معمولا در دوران نوجواني و بزرگسالان در حال ظهور آغاز مي شود و به نظر مي رسد با سن كاهش يابد."

تحقيقات دكتر آندراسن همچنين نشان مي دهد كه اعتياد به خريد به ويژگي هاي شخصيت كليدي مرتبط است.

"تحقيقات ما نشان مي دهد كه افرادي كه از نظر برون گرا و روان رنجوري بالا هستند، بيشتر در معرض خطر ابتلا به اعتياد به خريد قرار دارند. افراد مبتلا به اسهال، كه معمولا به دنبال اجتماعي و احساس هستند، مي توانند از خريد استفاده كنند تا شخصيت خود را بيان كنند يا موقعيت اجتماعي و جذابيت شخصي خود را افزايش دهند. دكتر آندرهسن مي گويد، افرادي كه به طور معمول اضطراب، افسردگي و خودآگاه هستند، مي توانند از خريد به عنوان وسيله اي براي كاهش احساسات منفي خود استفاده كنند.

داستان هاي مربوطه

افراد مضطرب بيشترين خطر را دارند

افرادي كه وجدان دارند، دلسوز و دوستداران محرك جديد و فكري هستند، در معرض خطر ابتلا به اعتياد به مواد مخدر هستند. اينها معمولا كنترل خود را خوب مي كنند، از نوع درگيري هايي كه خريد اغلب در معرض خطر قرار مي گيرند جلوگيري مي كنند و ممكن است خريد را به عنوان يك فعاليت معمولي در مقايسه با ارزش هاي غالبا غير متعارف آنها مورد توجه قرار دهند.

"ما همچنين دريافتيم كه اعتياد به خريد به علت اضطراب، افسردگي و اعتماد به نفس كم است و خريد ممكن است به عنوان يك مكانيزم فرار براي احساسات ناخوشايند يا مواجهه با آن عمل كند - اگر چه اعتياد خريد ممكن است به چنين علائمي نيز منجر شود، "دكتر آندراسن مي گويد.

نشانه هشدار هفت

مطالعه دكتر آندراسن نشان مي دهد كه علائم اعتياد خريد به علت اعتياد به مواد مخدر، اعتياد به مواد مخدر و ساير مواد مخدر وابسته است.

مقياس اعتياد به خريد Bergen از هفت معيار اصلي براي شناسايي معتادان خريد استفاده مي كند كه در آن همه اقلام در مقياس زير به ثمر مي رسند: (0) كاملا مخالف، (1) مخالف نيستيد، (2) مخالف نيستيد و موافق نيستيد، (3) موافقت كنيد 4) كاملا موافقم:

  • شما هميشه در مورد خريد / خريد فكر مي كنيد.
  • شما مي توانيد براي تغيير روحيه خود به خريد و خريد برويد.
  • شما خيلي خريد / خريد مي كنيد كه بر تعهدات روزانه شما (مثلا مدرسه و كار) منفي تاثير مي گذارد.
  • شما احساس مي كنيد كه مجبور به خريد و خريد بيشتر و بيشتر براي به دست آوردن رضايت همان قبل.
  • شما تصميم گرفته ايد كه خريد / خريد كمتر داشته باشيد، اما نمي توانستيد اين كار را انجام دهيد.
  • شما احساس بدي مي كنيد اگر به دلايلي از خريد و خريد مسدود شده ايد.
  • شما خيلي بخريد و بخريد كه باعث رفاه شما شده است.ازدواج

مطالعات دكتر آندراسن نشان مي دهد كه به ثمر رساندن "توافق" يا "كاملا موافق" در حداقل چهار مورد از هفت مورد ممكن است نشان دهنده اين باشد كه شما يك معتاد خريد هستيد.