تجربه زندگي آدمها

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

تجربه زندگي آدمها

تجربه زندگي آدمها

تجربه ما آدمها با هم متفاوته و هيچ وقت نمي‌تونيم براي همديگه احكام قطعي صادر كنيم. البته من توي زندگي زياد اين كار رو كردم و اعتراف مي‌كنم كه اشتباه كردم. گاهي دوستي مي‌اومد پيشم و مشكلي رو با من در ميون مي‌گذاشت كه برام غيرملموس بود، ولي براي اين‌كه دست خالي از پيشم نره، يه راه‌حلي يا چيزي بهش پيشنهاد مي‌كردم كه مي‌رفت و با مخ مي‌خورد توي ديوار. البته بعضي وقت‌ها هم جواب مي‌داد. جوون‌تر كه بودم، برام مهم نبود، ولي الان احساس مي‌كنم نبايد خودمو زياد قاطي مشكلاتِ اين و اون بكنم، به‌خصوص وقتي كه از اون مشكلات سر درنمي‌آرم.

اين مقدمه چندخطي ربط چنداني با اون‌چه كه مي‌خوام بنويسم نداره، يعني ارتباطش خيلي مستقيم نيست. راستش يك سري مشكلات هست كه براي همه پيش مي‌آد؛ مثل غمگين‌شدن و توي مودِ بَد رفتن در مواقعي كه احساس مي‌كنيم دنيا كوچيك شده و فشارمون مي‌ده، توي مواقعي كه واقعا، واقعا احساس مي‌كنيم «دست ما كوتاه و خرما بر نخيل است.» وقتي چشم‌هامون دوست ندارن ببينن و گوش‌هامون نمي‌خوان بشنفن…

در اين مواقع راه‌حل‌هاي مختلفي وجود داره كه احمقانه‌ترينش خودكشي و خاتمه‌دادن به اين احساسات گذراست.

اما مطمئن هستم كه شما هم به اندازه من به احمقانه‌بودن اين راه‌حل اعتقاد دارين و مي‌دونين كه مرگ قطعي‌ترين چيزيه كه داريم. تنها چيزيه كه واقعا از دستش نمي‌ديم و مطمئن‌ترين كليديه كه براي خروج از هر چيزي توي دستمونه. دقيقا به همين دلايل لزومي نداره كه به سمتش بدويم؛ وقتي كه خودش داره سلانه سلانه به سمتمون مي‌آد و قطعا بهمون مي‌رسه. خلاصه مي‌كنم، به جز اين راه‌حلِ دوست‌نداشتني، راه‌هاي ديگه‌اي هم هست كه مي‌شه از شر خرده احساسات تيره و تار خلاص شد.

بعضي‌هاشو براتون مي‌نويسم، اين راه‌هاي پيشنهادي به من كه خيلي كمك كردن، با شما نمي‌دونم چي‌كار مي‌كنن، ولي حتي اگه يكيش هم به دردتون بخوره، خوبه.

۱- پياده‌روي و خيالبافي

اگه شانس آوردين و ايام نااميدي‌تون مصادف شد با ساعات حضور خورشيد در آسمون، بهترين كاري كه مي‌تونين بكنين، اينه كه راه بيفتين از اين سر شهر برين اون سر شهر، بدون اين‌كه به مغازه‌ها نگاه كنين يا به صداها توجه كنين. فقط و فقط با تخيل خودتون بازي كنين و قصه‌هاي عجيب و غريب به هم ببافين؛ قصه‌هايي كه قهرمان همه‌شون خودتون هستين. هيچ لزومي هم نداره كه اين قصه‌ها سطح بالا و روشنفكرانه باشن. مثلا من اكثر اوقات خيال مي‌كنم كه مربي يا صاحب باشگاه ليورپول شدم و دارم بازيكن مي‌خرم. توي ذهنم ليورپولِ مورد علاقه‌ام رو مي‌چينم. مثلا مسي رو به فلان قيمت از بارسلون مي‌خرم توي تركيب تيم قرار مي‌دم. يا گاهي وقت‌ها ناسيوناليست مي‌شم و خيال مي‌كنم كه دو سه تا بازيكن ناشناس داخلي كشف كردم كه با خودم بردم ليورپول و اونها از استيون جرارد و فرناندو تورز هم بهتر دارن بازي مي‌كنن و همه مي‌گن عجب مربيِ بازيكن‌شناسيه…

خيلي احمقانه‌اس؛ مي‌دونم، ولي باور كنين كه جواب مي‌ده… گاهي توي اين خيالبافي‌هاي واهي خودمو توي يه كافه با جيم جارموش تصور مي‌كنم و ازش مي‌خوام كه فيلمي با فيلمنامه‌اي كه من بهش مي‌دم بسازه… فيلمنامه‌اي كه البته وجود نداره و همون لحظه توي ذهنم ساخته مي‌شه… بعد فيلم ساخته شده‌شو توي ذهنم مي‌بينم و متوجه مي‌شم كه چقدر بد از آب دراومده و مي‌رسم به ميدون تجريش. توي راه برگشت، خيال مي‌كنم كه يه كافه خيلي باحال راه انداختم و توش انيميشن نمايش مي‌دم، كاري كه البته بارها مي‌تونستم به صورت شراكتي انجامش بدم، ولي فقط توي ذهنم جذابه و وقتي كه به حواشي واقعي‌اش فكر مي‌كنم، مثل شخصيت كارتون‌ها سرمو تكون مي‌دم و تمام تصاويرشو دور مي‌ريزم… قبل از اين‌كه به خونه برسم، خيالبافي‌هاي ديگه‌اي هم مي‌كنم كه عموما همين‌قدر سطح پايين و الكي هستن، ولي باور كنين كه غم و غصه‌ام كم مي‌شه و وقتي كه مي‌رسم خونه، كف اتاق دراز مي‌كشم و پاهاي خسته‌ام رو روي مبل مي‌ذارم و چشم‌هامو مي‌بندم و خيلي چيزها رو فراموش مي‌كنم…تجربه زندگي آدمها

۲- تماشاي فيلم‌هاي احمقانه

من خيلي كم فيلم مي‌بينم، ترجيح مي‌دم مستند يا انيميشن ببينم كه خودتون تصديق مي‌كنين ژانرهاي پُربركتي نيستن و نمي‌تونم هر روز يك مستند يا يك انيميشن خوب و ديدني پيدا كنم. بعضي وقت‌ها حتي يكي دو ماه اصلا چيزي نمي‌بينم. ولي در اوقات ناخوشِ روحي، شرايطم فرق مي‌كنه. اگه تلويزيونِ خودمون يه فيلمِ بزن بزن آبگوشتي داشته باشه، با دقت تماشاش مي‌كنم و حتي يك صحنه‌اش‌رو هم از دست نمي‌دم. اگر هم تلويزيون چيزي نداشته باشه، مي‌رم سر كوچه و از اين دست‌فروش‌ها يه فيلم با احمقانه‌ترين كاور ممكن مي‌خرم و از اول تا آخرشو مي‌بينم. بعضي وقت‌ها صداشو خفه مي‌كنم و فقط تصاوير چرت و پرتش رو مي‌بينم. بدون اين‌كه به چيزي فكر كنم، ساعتي رو مي‌گذرونم و حالم عوض مي‌شه.

البته اين راه يه كمي خطرناكه، حواستون باشه كه سريال‌هاي داخلي رو در چنين شرايطي نبينين، چون كمكي نمي‌كنن كه هيچ، شايد حال و احوالتونو ناخوش‌تر هم بكنن. حدس مي‌زنم به اين دليل كه حسابي آب‌بندي‌شدن و مدت زمان پلان‌ها و سكانس‌هاشون خيلي طولانيه و آدم ناخودآگاه ازشون جدا مي‌شه و دوباره به افكار تيره و تار خودش برمي‌گرده…

۳- بازي‌هاي كودكانه

قندهاي يه قندون رو خالي كنين كنار دستتون، قندون خالي رو بذارين گوشه اتاق توي فاصله سه يا چهار متري و بعد شروع به پرتاب قند به سمت قندون بكنين. هر ۱۰ تا قند رو يه تيم فوتبال در نظر بگيرين و ببينين هر تيم چند تا گل مي‌زنه… مي‌دونم واقعا احمقانه‌اس، ولي به جون خودم جواب مي‌ده… من حتي گاهي نتيجه بازي‌هارو هم اين‌جوري پيش‌بيني مي‌كنم كه البته چون تلقب مي‌كنم، هميشه ليورپول برنده مي‌شه و حداقل تا روز بازيش كه دخلش مي‌آد، خوشحالم…

بعضي وقت‌ها قند بازي، برام مثل فال‌گرفتن مي‌شه و مثلا اگه قراره جايي برم كه ترديد دارم، ۱۰ تا قند مي‌ندازم كه برم و ۱۰ تا كه نرم، هر كدوم كه بيشتر شد، همون كار رو مي‌كنم…

اگه قند، كثيف كاري داره، مي‌تونين از شكلات يا يه همچي چيزهايي استفاده كنين، ولي از پرتاب پرتقال به سمت ديس خالي خودداري كنين، چون ممكنه ديس بشكنه و كارتون زياد بشه… كه خودش غم‌افزا است.

به‌جز پرتاب قند، يه بازي كودكانه ديگه هم هست كه البته به بخش پياده‌روي هم مربوط مي‌شه كه چون با خيالبافي همراه نيست، در اين بخش آوردم… شما مي‌تونين كوچه محل اقامتتونو با قدم‌هاتون متر كنين، مثلا من مي‌دونم كه خيابون ما ۷۳۸ قدمه كه خونه من از شرق خيابون ۴۰۹ قدم فاصله داره و از غرب اون ۳۲۹ قدم… البته اين بازي هميشه نتيجه‌اش يكي نيست و به همين دليل مي‌تونين بارها و بارها تكرارش كنين و ازش لذت ببرين…

باور كنين كه شوخي نمي‌كنم… گاهي فكر مي‌كنم كه از بيمارستان توي خيابون و آدمي كه در همين لحظه حوصله‌اش سر رفته و نياز به هم‌صحبت داره، فقط ۴۳ قدم فاصله دارم، ولي نمي‌تونم براش كاري بكنم و از اون بدتر از همسايه ديوار به ديوارم فقط يه قدم فاصله دارم، ولي نمي‌تونم به بچه كوچيكش كه مرتب داره كتك مي‌خوره، كمك بكنم… مرد رواني كه هم همسرشو مي‌زنه و هم دخترك ۱۲-۱۰ سالشو… با اين‌كه فكركردن به اين موضوعات خودش غم‌انگيزه، ولي ذهن منو از خودم دور مي‌كنه و يه جور عجيبي نجاتم مي‌ده…

۴- پرخوري به شيوه اسب آبي

من آدم شكمويي نيستم، به ندرت از غذايي تعريف مي‌كنم و هيچ رستوران خاصي هم وجود نداره كه مرتب بهش سر بزنم… حتي بعضي روزها يادم مي‌ره كه بايد غذا هم بخورم، اما در مواقعي كه به شدت عصبي مي‌شم و حال روحيم به هم مي‌ريزه، يخچالو خالي مي‌كنم، هرچي كه توش باشه مي‌خورم، گاهي يه قوطي بستني يه كيلويي رو تنهايي مي‌خورم و بعضي وقت‌ها يه كيلو خيار، چهار پنج تا انبه يا يه هندونه كاملو مي‌بلعم.

بعد يه گوشه مي‌افتم و به اين‌كه شكمم پُف كرده مي‌خندم، اگه چيزهايي كه مي‌خورم سرد باشه، فوري چايي نبات درست مي‌كنم و اگه گرم باشه… نمي‌دونم بايد چي‌كار كنم، بنابراين فوري جوش مي‌زنم…

اين راه خوب جواب مي‌ده، به طرز شگفت‌انگيزي ذهنمو از انديشه‌هاي چرك و كثيف خالي مي‌كنه و يه جورايي ذهن و قلبم هر دو توي شكمم فرو مي‌رن و گم مي‌شن…

مي‌دونم كه اين راه براي دخترها نمي‌تونه كاربردي باشه، چون با اين رژيم‌هاي لاغري كه اين سال‌ها مد شده، ترجيح مي‌دن از غم و غصه خودشونو دار بزنن، ولي يه هندونه كامل نخورن… به من چه… خلايق هرچه لايق… چاق زنده خيلي بهتر از لاغر مُرده‌اس… هر كاري مي‌خواين بكنين.

كارهايي كه نبايد بكنين

در مورد كارهايي كه مي‌تونين بكنين تا غم و غصه رو از وجودتون دور كنين، خيلي حرف زدم و مي‌تونم يه ليست از صد تا كار احمقانه ديگه هم درست كنم كه واقعا موثر هستن، ولي ترجيح مي‌دم به جاي اين كار يه توصيه كمي تا اندكي خردمندانه‌تر بكنم… به هيچ وجه… به هيچ وجه در شرايط بد روحي و رواني اقدام به خلق اثر هنري نكنين… نقاشي نكنين… فيلم نسازين… قصه ننويسين… باور كنين كه راست مي‌گم، اين‌جوري جواب نمي‌گيرين… وقتي كه جوون‌تر بودم، خيال مي‌كردم كه بهترين وقت براي خلق يه اثر خوب همين وقت‌هاست، يعني توي حالات رواني نامتعادل… ولي تجربه به من يكي ثابت كرد كه هر وقت در چنين شرايطي كار كردم، بعدش از اون كار متنفر شدم و انداختمش توي سطل آشغال… اين‌جور مواقع كه دنيا داره فشارتون مي‌ده، همه كارهاتون شعاري مي‌شه و چه بخواين و چه نخواين، سطحي‌نگر مي‌شين، دلتون مي‌خواد حرف‌هاي گنده گنده بزنين و چيزهاي خيلي خيلي مهم بنويسين يا خلق كنين، ولي درنمي‌آد و آخرش حالتون بدتر هم مي‌شه، به‌خصوص اگه شاعر باشين و سعي كنين توي چنين شرايطي يه شعر تاثيرگذار بگين…

مي‌خواين باور كنين، مي‌خواين نكنين، آثار خوب در لحظه‌هاي خوب زندگي خلق مي‌شن… من كه باور دارم حتي تاريك‌ترين آثار فرانسيس بيكن هم در لحظات روشن زندگيش خلق شدن، هرچند كه خودش اينو تاييد نكنه و ديگران هم به من بخندن… ولي اگه اون خودشو آزار مي‌داد و تكه‌پاره مي‌كرد و بعد با درد فيزيكي شروع به نقاشي مي‌كرد، حتما از اون درد و شرايط لذت مي‌برده و خوش‌ترين لحظات زندگيش بودن… شايد اصلا بازيش بوده و نقش همون قند پرت‌كردن توي قندونو براش داشته… مي‌رفته لت و پار مي‌شده و اين‌جوري غم و غصه‌هاشو فراموش مي‌كرده و اون نقاشي‌هارو مي‌كشيده… حالا اين‌كه اون نقاشي‌ها خيلي تيره و تارن و آدمو آزار مي‌دن، يه بحث ديگه‌اس و برمي‌گرده به سبكش و دوران كارش و اصولا مسائلي كه ربطي به موضوع اين دست‌نوشته نداره.

راستي موسيقي هم گوش ندين، موسيقي مال لحظات ديگه‌ايه و اگه مي‌خواين ازش لذت كامل ببرين، بايد حداقل شرايط نرمال داشته باشين و در غم و اندوه نباشين، چون اينطوري خودتون اذيت مي‌شيد و زياد لذت نمي‌بريد.

يه بار ديگه مي‌گم، تمام چيزهايي كه خوندين، كاملا شخصيه و پي و بنياد حسابي نداره. بنابراين اگه موقع غم و اندوه كاركردن يا موسيقي گوش‌دادن يا هر چيز ديگه‌اي اوضاع و احوالتونو روبه‌راه مي‌كنه، همونو ادامه بدين و به هيچ وجه خيابون محل اقامتتونو با قدم‌هاتون متر نكنين و به طرف قندون خالي هم قند نندازين. در كل سعي كنيد هميشه خوشحال باشين، هرچند كه كار آسوني نيست، ولي به هر حال شدني است و يكي از موارد بسيار خوب و مثبت به شمار مي‌آيد.

پاسخ به نامه دوستم

دوست عزيزم كه با دل آرام و صبورت داده بودي، صراحتت فوق‌العاده بود و با اين لحن بيان خيال نمي‌كنم كه سرطان بي‌اعتماد به نفسي داشته باشي… به نظر من مي‌توني نويسنده خوبي بشي… هرچند كه من ديگه نويسنده شدنو به كسي توصيه نمي‌كنم و مي‌گم كه از همين حالا كه جووني بري دنبال يه كارِ تفريحي… مثلا راهنماي توريست يا طراح لباس بشي…


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد