زندگي در قالب رويا

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

زندگي در قالب رويا

زندگي در قالب رويا

همه ما درگير نوعي زندگي دوم هستيم. زندگي در قالب رويا آن چيزي است كه ما را از زندگي امروز، زندگي با استرس، عصبيت، قبض آب و برق و تلفن و صداي ونگ ونگ يك بچه كوچك نجات مي‌دهد و برايمان دنيايي تازه، جذاب و قابل پيش‌بيني مي‌سازد. ما به زندگي تازه‌اي متعلق مي‌شويم كه آن‌قدرها كه فكر مي‌كنيم غريب نيست و موتور متحرك ذهن را بدجوري راه مي‌اندازد، اما از آن، تنها در جهت روياپردازي استفاده مي‌كنيم و بين خودمان و زندگي معقول و منطقي هر روزه، دست به يك انتخاب مي‌زنيم. انتخابي كه ما را به زندگي دوم خودمان پيوند مي‌زند؛ جايي كه ذهن پر و بال مي‌گيرد و واقعيت قرباني مي‌شود. اصلا به همين خاطر است كه پروژه‌اي مثل سايت «زندگي دوم» اين‌قدر موفق مي‌شود. به همين خاطر است كه «ماتريكس» هنوز و همچنان مي‌فروشد و فروش دي‌وي‌دي‌هايش غيرقابل باور است و دقيقا به همين دليل است كه آنها كه به بازي‌هاي كامپيوتري جان مي‌بخشند، لحظه‌اي از كار دست نمي‌كشند. آيا ما به سمت دنياي ماشيني مي‌رويم و از خود بيخود مي‌شويم؟ آيا ما ترجيح مي‌دهيم در عالم هپروت سر كنيم، اما با مشكلات روزمره روبه‌رو نشويم؟

دوباره‌خواني يك داستان تكراري

بياييد يك داستان را دوباره‌خواني كنيم. امي تيلور و ديويد پولارد در شهر مجازي سكندلايف با هم آشنا شدند. با هم درباره تمام مسائل روز، اجتماعي و سياسي و عاطفي صحبت كردند و در همان دنياي مجازي به هم پيوند خوردند. كار به جايي رسيد كه با هم ازدواج كردند و در دنياي خيالي‌شان با هم زندگي تازه‌اي شروع كردند. اما كار به اينجا ختم نشد. آنها تصميم گرفتند در دنياي واقعي هم زندگي زناشويي‌شان را آغاز كنند. با هم هم‌پيمان شدند و در يك روز آفتابي و قشنگ، دنياي تازه‌اي براي خود ساختند. انگار كه واقعا خوشبخت باشند. اما خيلي زودتر از انتظار ما، زندگي عاشقانه‌شان به پايان رسيد. امي، در يكي از روزهاي معمولي زندگي‌اش با ديويد مثل هميشه كامپيوترش را روشن كرد تا به دنياي مجازي‌اش سر بزند و گشت و گذاري داشته باشد. ديويد دقيقا در همان زمان در حال گپ و گفتي عاشقانه با يك زن ديگر بود. دنياي مجازي را آن‌قدر جدي گرفته بود كه حواسش به همسر واقعي‌اش كه او را مي‌پاييد نبود و نتيجه چه شد؟ آن دو به فاصله كوتاهي از هم طلاق گرفتند. تنها به اين خاطر كه خيانتي اتفاق افتاده بود. اما واقعا خيانت بود؟ خبرگزاري‌هاي رسمي و جدي، خبر اين آشنايي و طلاق را آن‌قدر پي‌گيري كردند كه ديويد براي تبرئه خود به يكي از اين خبرگزاري‌ها گفته بود: «امي بيش از حد به بازي در دنياي مجازي معتاد شده بود، تا جايي كه حتي نمي‌رسيد كارهاي خانه را انجام دهد. اگر حتي مي‌خواستم چند دقيقه‌اي با او صحبت كنم، بايد او را يك جا مي‌نشاندم و به او مي‌گفتم: من مي‌خواهم با تو حرف بزنم. اما اعتياد او به اين دنياي مجازي چنان بود كه نمي‌توانست از آن جدا شود. اين زندگي‌ بيشتر شبيه يك شوخي تلخ است.»

چشم، گوش و اعصاب و روان شما را نياز داريم

شهر مجازي سكندلايف يا به زبان خودمان زندگي دوم، يك سايت اينترنتي است كه آدم‌ها مي‌توانند به آن سر بزنند و براي خودشان زندگي تازه‌اي را بسازند. در اين شهر همه كارهاي روزمره انجام مي‌شود. آدم‌ها آنجا سر كار مي‌روند، پول در مي‌آورند، در خانه‌اي زندگي مي‌كنند كه گاهي احتياج به تعميرات دارد و حتي سفارتخانه‌هايي در آن وجود دارد تا زندگي عادي در شهر جريان داشته باشد. البته دوستان لطف كرده‌اند و امكاناتي استثنايي براي اين سايت درنظر گرفته‌اند؛ بنز، سوني، آديداس، تويوتا، اي بي ام، رويترز و ديگر شركت‌هاي بزرگ در اين شهر مجازي نمايندگي دارند و به آدم‌ها كمك مي‌كنند تا زندگي واقعي‌تري در شهر مجازي داشته باشند و احساس غيرواقعي بودن به شهروندان منتقل نشود. اما اصلي‌ترين امكان موجود در شهر، اين است كه آدم‌ها مي‌توانند درآمد زندگي مجازي‌شان را در دنياي واقعي هم در دست داشته باشند و از آن استفاده كنند. به اين ترتيب است كه دلار ليندن، به دنياي واقعي هم قدم مي‌گذارد. ليندن، نام شركتي است كه سايت را راه‌اندازي كرده. حالا مي‌شود درباره مرز زندگي واقعي و خيالي با هم صحبت كنيم؟ فيليپ روزدال (Philip Rosedale) مؤسس و رئيس شركت ليندن لب مي‌گويد: «در آينده مسيرهاي بسياري براي متصل كردن مردم به كامپيوترهايشان وجود دارد، نه فقط كيبورد و ماوس، بلكه چشم‌ها، گوش‌ها و اعصاب و روان مشتريان.»

سرمايه‌اي براي زندگي در خيال

دروغ هم نيست، راست مي‌گويد، وگرنه چرا شركتي مثل سوني دست به كار ساخت بازي تازه‌اي مي‌شود كه آدم‌ها بايد در دنياي واقعي از خودشان حركت‌هاي عجيب و غريب انجام دهند و در دنياي مجازي امتياز بگيرند؟ شما بايد مشت بزنيد به صورت يك فرد نامرئي و در دنياي مجازي مشتي بخورد به صورت دشمن و شما امتياز ويژه‌اي به دست آوريد. بازي‌هاي استثنايي موجود آن‌قدر دست به كار واقعي‌سازي شده‌اند كه كمترين سؤالي كه مي‌توان در اين‌باره پرسيد، چرا؟ است. حالا در اين روزگار كه حتي بازي‌هاي كامپيوتري هم به كمك مي‌آيند تا فاصله بين دنياي واقعي و دنياي مجازي را از بين ببرند و از اين راه پول خوبي به جيب بزنند، راه درآمدي‌شان اين است كه شما را به دنياي رويا ببرند و با شما همراه شوند. اين، دقيقا همان چيزي است كه روزدال، درباره شهر مجازي سكند لايف گفته بود. «در آينده مسيرهاي بسياري براي متصل‌كردن مردم به كامپيوترهايشان وجود دارد، نه فقط كيبورد و ماوس، بلكه چشم‌ها، گوش‌ها و اعصاب و روان مشتريان.»

علم و عرفان پاسخ مي‌دهند

در سال‌هاي مياني دهه ۵۰، هاكسلي درباره اين موقعيت هشدار داده بود. متفكر بزرگ انگليسي آن روزها كتابي نوشت به‌ نام دريچه‌هاي ادراك كه شرح آزمايشي بود در رابطه‌ با مصرف مواد روان‏گردان. اين مواد در واقع اصلي‌ترين نشانه بروز مشكلاتي در اين ابعاد بود كه هاكسلي دليل اين استفاده را وسعت بخشيدن به‌ آگاهي و تجربه‌ عوالم ديگر و به‌ خصوص عالم هپروت دانسته بود. كشف بزرگ متفكر انگليسي در اين باره تا جايي بود كه آگاهي عادي و روزمره انسان را بسيار محدود و تنگ‎نظر ارزيابي مي‌كرد و تقريبا آن را ناديده مي‌گرفت. و بدترين نتيجه‌اي كه مي‌شد از اين بحث گرفت، تجربه مواد روان‌گردان بود. اتفاقي كه براي بسياري از روان‌شناسان و نويسندگان افتاد. آنها مي‌خواستند به دنياي قشنگ تازه‌اي بروند و اطلاعاتشان را از اين كشف به مشريانشان انتقال دهند. هاكسلي معتقد بود: «تزريق چند گرم مواد گياهي مي‏تواند درهاي عوالم شگفت‏انگيز را بر ما بگشايد و ما را دگرگون كند.» تفكرات غريب او، راه را براي آن عده كه مي‌خواستند جور ديگر زندگي كنند باز كرد و رنگ و بوي منطق، جسارت و تجربه به آن داد. همه اينها در روزهايي اتفاق مي‌افتاد كه مواد روان‌گردان به تازگي وارد بازار شده بودند. اين نگاه به دنياي مواد روان‌گردان، بعدها از طرف افرادي مثل كارلوس كاستاندا هم پي‌گيري شد. آن هم در حوزه‌اي مثل عرفان. او اين نتيجه‌گيري را از مطالعه روي فرهنگ‌هاي سرخ‌پوستي گرفت. كاستاندا مي‌گفت: «در فرهنگ‏هاي سرخ‌پوستي مراسم مصرف مواد روان‏گردان بخشي اصلي و اساسي از آييني است كه‌ به‌ جهان افسون مي‏بخشد؛ آييني كه‌ جهان ناقص را براي سرخ‌پوستان كامل مي‏كند. به‌ كمك اين مراسم، جهان سرخ‏پوستان رنگين‏تر و جادويي‏تر مي‏شود.» تمام اين مباحث در اين راستا مطرح مي‌شوند كه انسان احتياج به راه گريز از واقعيت دارد. احتياج دارد تا به هر دليلي از خود بي‌خود شود و يك جور ديگر زندگي كند. براي همين است كه مواد مخدري كه به بازار مي‌آيند، تاثيرهاي متفاوتي دارند و بدترين تاثير را روي جسم مي‌گذارند، اما روح نمي‌تواند دست از سر اين مواد بردارد. احساس سرخوشي كاذب، احساس رنگي بودن، احساس پرواز و… همه حس‌هاي متفاوتي هستند كه انسان امروز به هر دليل نمي‌تواند آنها را داشته باشد و از اين راه براي جبران كاستي‌هايش استفاده مي‌كند. مي‌رود تا براي چند دقيقه‌اي از واقعيت دور بيفتد و خب، نتيجه‌اش هم كه معلوم است؛ ديگر چيزي به اسم دنياي واقعي وجود ندارد. حكم پايان مي‌دهد بر همه چيز و انگار نبايد فكر كرد، نبايد در واقعيت زندگي كرد. نبايد… اما اين نبايدها به قيمت انهدام جسم و جان تمام مي‌شود.

پولش را بده، بقيه‌اش آزاد

طراحاني وجود دارند كه از كم‌شدن اين فاصله لذت مي‌برند و سود خوبي مي‌برند. براي همين است كه اصلا فيلمي مثل «ماتريكس» ساخته مي‌شود و بحث اصلي آن فاصله به اندازه موي واقعيت و مجاز است. وقتي از لرى وايچوفسكى درباره «ماتريكس» مي‌پرسند، مي‌گويد: «ماتريكس از هراس‌ها و اضطراب‌هايى سخن مى‏گويد كه كم و بيش بشر امروز با آن دست به گريبان است. راحت‏طلبى و تنبلى انسان و سپردن تمام كارهايش به دست ماشين قطعا سرانجام خوبى نخواهد داشت. ماشين روح انسانى را نابود مى‏كند. «ماتريكس» بيانيه‏اى است عليه ماشينيسم افراطى، فكر به آن دنيايى كه كامپيوترها فرمانده‌اش هستند در انسان ايجاد هراس و دلهره مى‏كند.» اما ما با چنين چيزي در «ماتريكس» طرف نيستيم. داستان درباره يك نقشه است، نقشه‌اي كه مثل همه نقشه‌هاي كارتوني به يك گنج مي‌رسد و مثل تمام گنج‌هاي قصه‌ها دو قطب خير و شر با آن درگيرند و در اين بين همه منتظرند تا گنجي كشف شود. اصلا بهت داستان در همين است. دي‌وي‌دي‌هاي «ماتريكس» هنوز فروش غيرقابل باوري دارند و آدم‌ها مي‌روند تا يك قصه تكراري را براي چندمين بار ببينند و بشنوند.زندگي در قالب رويا

پيش‌بيني يك دنياي ديگر

نمي‌دانم اولين قسمت از «ماتريكس» را چند بار ديده‌ايد، اما مي‌توانم شرط ببندم كه تعدادش بيشتر از دو بار است و هنوز هم اگر كسي شما را براي ديدن اين فيلم دعوت كند، بدتان نمي‌آيد براي چندمين بار آن را ببينيد. در همان زمان، گروهي از منتقدان دليل اين همراهي مخاطب با «ماتريكس» را در جلوه‌هاي ويژه آن دانستند و ارزش داستاني آن را هيچ در نظر گرفتند. در حالي كه گروهي ديگر اين نظر را كاملا نفي كردند و ارزشي معادل با جلوه‌هاي ويژه براي داستان فيلم در نظر گرفتند. آنها اعتقاد داشتند در «ماتريكس» مبارزه‌ عليه‌ شر از سه‌ طريق پي‌گيري مي‏شود: ۱٫ يادگيري كونگ‏فو و كاراته‌ ۲٫ خودشناسي و بازگشت به‌ خويشتن اصيل از ياد رفته‌ ۳٫ تجهيزات نظامي مدرن. اين هم كه دقيقا شبيه به همان چيز‌هايي است كه پيش از اين ديده‌ايم. اما در «ماتريكس» شيطنت ديگري اتفاق مي‌افتد. ما با يك داستان تكراري طرفيم، اما داستاني كه مي‌گويد: «نيرويي وجود دارد توضيح‏ناپذير و فراتر از ماده‌ و ماشين كه‌ سرانجام ماده‌ و ماشين را مقهور خويش مي‏سازد. و اين يعني غلبه‌ روح بر ماده‌. در فيلم مرز ميان ذهنيت و عينيت كاملا فرومي‏ريزد، يعني فيلم جهاني را مي‏آفريند كه‌ در آن آزادي بي‏كراني وجود دارد و هر چيزي مي‏تواند روي بدهد.» اين، همان چيزي است كه ما در اين مقاله با آن سر و كار داريم. در فيلمي شبيه به «ماتريكس» يك پيش‌بيني نگران‌كننده وجود دارد. مرز بين خيال و واقعيت از بين مي‌رود و به گفته كارگردانش، فكر به دنيايى كه كامپيوترها فرمانده‌اش هستند در انسان ايجاد هراس و دلهره مى‏كند.

ما و خرگوش سفيد

اتفاق مورد نظر، واضح است. اصلا نياز به توضيح اضافه هم ندارد. ما به سمت دنيايي مي‌رويم كه مردم دلشان مي‌خواهد مرز بين دنياي خيال و دنياي واقعي را از ميان بردارند و عده‌اي دست به كار شدند تا از اين راه درآمدي به دست آورند. پدربزرگم عادتي داشت. هميشه وقتي در بحر فيلم غرق مي‌شديم و مي‌ترسيديم به خاطر بلايي كه قرار است سر كاراكتر بيايد، با آرامش سرش را تكان مي‌داد، نگاهي با پوزخند به ما مي‌انداخت و مي‌گفت: «كارگردان بهش گفته.» اين بدجنسي صرفا به ما نشان مي‌داد كه كارگرداني وجود دارد كه الان پشت دوربين نشسته و دلش خواسته چنين بلايي بر سر كاراكترش بياورد. در اين مورد هم مي‌شود، اين‌طور قضاوت كرد. وگرنه كه آنها تنها از قوه خيال‌پردازي ما بهترين استفاده را برده‌اند و اين دلارهايي كه به حسابشان واريز مي‌شود، تنها از يك هوشمندي ساده ناشي مي‌شود؛ عشق به دنيايي ساختگي. كه حتي مي‌شود در آن ازدواج كرد- مثل اتفاقي كه در سكند لايف مي‌افتد- مي‌شود با بازي در آن دنيا براي ساعت‌هايي دچار احساس فراموشي شد، مي‌شود فيلم ديد و از اين دنيا خارج شد و مي‌شود حتي كارتون‌هايي ديد كه سه‌بعدي شده‌اند و ما را به سمت خيالي واقعي‌تر مي‌برند. اگر هم نخواهيم بدجنسي كنيم، اسم بيماري‌اش هم چيزي مثل مرز ناپيداي خيال و واقعيت است.


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد