عاشقانه: هر آنچه كه عاشقان پيش از ازدواج بايد بدانند

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

سفرنامه خانواده

سفرنامه خانواده

توي تعطيلات سه روزه، خودمان را به شهر خشتي يزد مهمان مي‌كنيم، سفرنامه زياد هست از اين شهر، تا دلت بخواهد عكس و نوشته و تاريخ‌نگاري و شرح و بسط، خيلي هم خوب و عالي. در نتيجه دلم خواست تصوير ديگري از شب‌هاي يزد برايتان بنويسم، سه تصوير كه روياهايم را رنگ ديگري زدند، مثل تصوير همان گربه سفيدي كه نصفه شبي روي ديوار گلي خانه‌اي قديمي نشسته بود و بالاي سرش ماه نور سفيد و كج‌وكوله‌اش را مي‌انداخت توي چشممان و مجنونمان مي‌كرد، يا تصوير راهنماي مهربان و پرحوصله ما در پنجره رنگ رنگي خانه‌اي قديمي و نيمه ويران، يا اصلا مثل باريكه نوري كه در آخرين ساعت‌هاي شب از سقف آجرين كوچه تاريك مي‌تابيد روي زمين و يك سوسك چاق رويش رژه مي‌رفت، مثل پله‌هاي سردابي قديمي در محله فهادان كه خيال مي‌كرديم خانه از ما بهتران است، مثل… سه تصوير دارم و بس، توشه سفري سه روزه به شهري كه ديدنش هزار سال وقت مي‌خواهد و يك دل عاشق ديدن، نه از آن دل‌هاي بي‌حوصله كه نگهبان خانه قديمي مي‌گفت نگران خاكي شدن لباس‌هايشان هستند، كه از اين دل‌هاي پر تپش وقتي در چوبي دو لنگه خانه‌اي متروك با صداي قژ قژي باز مي‌شود و رويايي آغاز مي‌شود. يك دلي مثل دل خودت، پرحوصله.مشاوره خانواده

شب اول:

آقاي دال را خيلي اتفاقي پيدا مي‌كنيم، وقتي نرسيده به يزد تصميم مي‌گيريم شبانه توي كوچه‌هاي قديمي و بين خرابه‌ها گردش كنيم و سر از ميدان فهادان در مي‌آوريم. ميدان كوچكي كه دوروبرش پر از عمارت‌هاي خشتي و قديمي، بقعه ۱۲ امام هزار ساله، زندان اسكندر يا همان مدرسه قديمي و خانه‌هاي كوچكي است كه حالا شده هتل‌هاي كوچك و جمع و جوري با ديوارهاي آجري و حياط سنگ‌فرش و قهوه‌خانه‌اي كه از شير مرغ تا جان آدميزاد دارد.

گمانم پشت در يكي از اين خانه‌هاست كه پايمان سست مي‌شود و كنجكاوي روحمان را مي‌خورد، همين هم هست كه يواشكي مي‌چپيم توي حياط و مثلا دنبال دست‌شويي مي‌گرديم كه با نگهبان خانه، يا همان آقاي دال روبه‌رو مي‌شويم، قدبلند و چهارشانه و از ورزشكاران قديم و نديم است، با دندان‌هاي سياه‌شده و چشم‌هاي براق، مي‌پرسد كه اين‌جا چه كار داريم، كه من با ترس و لرز جواب مي‌دهم: «براي فضولي آمده‌ايم.»

نمي‌دانم توي صدايم چي هست كه عصباني‌اش مي‌كند، سريع مي‌اندازدمان بيرون و مي‌گويد خانه نصفه شب بازديد ندارد، چون مسافران توي اتاق‌هاي ريز و درشت حياطش خواب‌اند. اما هنوز نرسيده‌ايم به پله‌هاي كوچه كه مي‌شنويم صدايمان مي‌كند. مي‌گويد دانشجو اگر باشيم مي‌توانيم فردا صبح بياييم تا همراه دانشجوهاي معماري در يكي از خانه‌هاي نيمه خراب و قديمي را برايمان باز كند. دانشجو نيستيم، اين را اما نمي‌گوييم، قرار مي‌گذاريم و مي‌گوييم كار تحقيقي مي‌كنيم. بعد از رفتن آقاي دال هم لابد براي تحقيق در امور جن و پري‌هاي تاريكي مي‌افتيم توي كوچه‌هاي محله فهادان و انگار توي قصه‌ها سرمي‌خوريم؛ از بين كوچه‌هاي خاكي، ديوارهاي نيمه ويران، خانه‌ها و عمارت‌هاي قديمي، از بين درهايي كه گاه كوبه و كلونشان را دزديده‌اند و عين صورتي بي‌چشم گذاشته‌اند مسافران شب‌رو را بترساند.

كوچه‌ها پيچ در پيچ و باريك و خاكي است و زمين پر از سنگريزه و خاك، درها و ديوارها وام‌دار ‌گذار ساليان‌اند و گربه سفيد و ترسناكي كه بالاي ديواري خشتي نشسته و نور ماه چشمش را برق مي‌اندازد، ما را ياد از مابهتران مي‌اندازد. «بسم‌الله»، اين را هم من بيچاره وقتي مي‌گويم كه تقريبا گم شده‌ايم، چون فلش‌هاي روي ديوار ما را توي كوچه دور خودمان چرخانده و مناره مسجد جامع مدت‌هاست كه توي تاريكي كوچه‌ها ديده نمي‌شود. اول به هم حرف‌هاي ترسناك زده‌ايم، بعد كمي هول برمان داشته و دست آخر گيج شده‌ايم و سراز كوچه‌اي در آورده‌ايم كه دالان سياه و باريكش به ناكجا مي‌رود. يكي از همراهان مي‌گويد گمانم همه‌مان زامبي هستيم، آن يكي‌مان هم كه جلوي همه ماست، دارد يواشكي روي ديوار فلش‌هاي دروغي مي‌كشد كه ببردمان به دخمه زامبي‌ها، آن وقت يك‌دفعه در خانه‌اي در وسط همين كوچه باز مي‌شود و زن و مردي جوان بيرون مي‌آيند و توي چشممان مي‌خندند: «گم شديد؟»

اين را مي‌پرسند و ما سراغ مسجد جامع را مي‌گيريم كه مي‌گويند: «پشت سرما بياييد.» خنده‌شان نمكي و كفش‌هايشان سياه و براق است و در اين كوچه‌هاي خاكي و تاريك جوري تند تند مي‌روند انگار همه راه‌ها را از حفظ‌اند. جايي كنار سوراخ يك ديوار يكي‌شان مي‌گويد: «روزي اين‌جا چراغ داشت.» و بعد هر دوشان مي‌خندند. دوستم كه پشت سرشان راه مي‌رود و تعارفشان مي‌كند، دوباره يواشكي مي‌گويد: «نكند جن باشند.» و من ياد قصه مشهور قديمي ازمابهتران مي‌افتم، مي‌گويم: «حالا بايد بپرسي تا به حال جن ديده‌اي؟، آن‌ها هم جواب مي‌دهند نه، چطوري‌اند، بعد تو بگويي پايشان سم دارد، آن‌ها هم بگويند، ها، مثل اين؟»

اين را كه مي‌گويم، دو تايي‌مان مي‌خنديم و خنده مان تاريكي را سبك مي‌كند و گربه‌اي را از روي ديوار مي‌پراند. بعد هم مرد در خانه‌اي را باز مي‌كند و زنش را مي‌فرستد توي خانه و قدم سبك مي‌كند و تندتند جلوي ما مي‌رود و بالاخره با دست اشاره‌اي به كوچه‌اي بازتر از باقي كوچه‌ها مي‌كند. آن وقت دوباره دوست خندانم مي‌گويد: «خوش به حالتان چه جايي هم زندگي مي‌كنيد.» و مرد جواب مي‌دهد: «اين‌جا خانه مادربزرگم است و اتفاقا جاي آساني هم نيست براي زندگي.» من هم مي‌گويم: «عيدتان مبارك به مادربزرگتان سلام برسانيد.» كه از ته دل مي‌خندد و خنده‌اش زير نور ماه مثل بادي كه ترس و هول ما را ببرد، قصه هول آور شب فهادان هزار و چندصدساله را تمام مي‌كند. بعد باز كوچه‌هاي خاكي و بي‌صداست و ديوارهاي گلي و مناره‌ها و بادگيرهاي بلند و چهارگوش و درهاي چوبي زهواردررفته كه انگار ما را با خودشان مي‌برند، به سرزمين ناشناخته قصه‌ها كه نامش «فهادان» است و صفتش «يوزداران» كوچه‌هايي همين نزديكي كه مي‌گويند روزگاري صداي غرش يوزپلنگان درش طنين مي‌انداخته، به جان خودم راست مي‌گويم سر در محل نوشته‌اند كه چند قرن پيش اين‌جا كسي يوزپلنگ نگه مي‌داشته… در اين محله هزار و اندي ساله…

روز دوم:

صبح جمعه دير مي‌رسيم سر قرار. آقاي دال خوش‌قول است، اما با موتور مي‌آيد سرقرارمان، از همان موتورهاي گازي و بي‌ريخت و صدادار كه خواب شب‌ها و روزهاي كوچه‌هاي يزد را آشفته مي‌كند. خودش هم كمي خواب‌زده و كمي گيج است و وقتي مي‌بردمان كه در خانه بسته‌اي را باز كند، اول خوب سين جيممان مي‌كند، انگار نه انگار كه ديشبش قول و قرار گذاشته با ما.

«تو چه كاره‌اي؟» «معلمم. دكترم. عكاسم.»

گمانم مي‌خواهد آدم معمولي باشيم، دزد اشياي باستاني نباشيم، در و پنجره‌هاي خاك‌خورده نفروشيم و فقط خانه قديمي را دوست داشته باشيم. همين هم هست كه اولين در را باز مي‌كند، مي‌گويد: «مثل اين كه شما مي‌فهميد.» منظورش لابد حضور روح مانده در كنج خانه‌هاي قديمي است كه پشت چوبكاري پنجره‌ها و ارسي‌ها قايم شده، همان كه توي مطبخ خام خورده‌اش مي‌پزد و نان يزدي، همان كه وقتي توي عمارت قدم مي‌زنم و مي‌رسم به كنج بسته حرمش و توي اندروني به فواره حوض شكسته پكسته‌اش خيره مي‌شوم، پا به پاي من مي‌آيد و مي‌رود توي دل انار كوچكي و از درختي مي‌افتد.

واي چقدر درخت انار، اين را هم من مي‌گويم و پاي درخت‌هاي خشك‌شده انار مي‌ايستم و چيزي توي گلويم گير مي‌كند. درخت مثل باقي خانه در انتظار نوسازي است، برگ‌هايش خشك و انارك‌هايش سنگي است. مثل همان خانه‌اي كه درها و پنجره‌هايش را در آورده‌اند، در اتاق آينه‌كارش را بسته‌اند و روي گچ‌بري‌هاي قشنگ و تزيينات چند صدساله‌اش داربست زده‌اند، توي راهرو‌هاي پيچ در پيچش پر از نردبان و گچ بنايي و وسايل است و درهاي قشنگش روي هم تلنبار شده. مي‌گويم «كي درست مي‌شود»، آقاي دال را انگار زخم مي‌زنم كه آن جوري خم مي‌شود و يك دانه انار خشك شده از زمين برمي‌دارد و به دستم مي‌دهد. بعد با صداي گرفته‌اي جوابم را مي‌دهد: «هيچ وقت گمانم، وامش را قطع كرده‌اند و دست پيمان‌كار بيچاره‌اش توي پوست گردوست، طفلك از جيب خودش چقدر هزينه كند، براي خانه در جهان نظير ندارد و اين قدر پيچ در پيچ و عجيب و پر هزينه است.»

راست مي‌گويد اين عمارت با شيشه‌هاي رنگي و گچ‌بري‌هاي قشنگش، شامل چند خانه است كه توي دل هم رديف شده‌اند و چندين و چند سال كار و پول مي‌خواهد ساختنش. اين را كه مي‌گويد، با شانه‌هاي افتاده لحظه‌اي از جلوي چشممان دور مي‌شود، شكر خدا، تا چند ثانيه پيش كه چشم از قدم‌هايمان برنداشته و از ترس خلافكاري‌مان به اتاق‌ها راهمان نداده است.

مي‌گويم: «آقاي دال من مي‌نويسم، به خدا، قصه خانه‌ات را مي‌نويسم.»

مي‌گويد: «ننويس، نبايد شما را راه مي‌دادم اصلا، همان بهتر كه كسي نداند خانه‌هاي قديمي يزد هنوز هستند.»

اين را مي‌گويد و از جيبش كليدهاي رنگ به رنگ را در مي‌آورد و دوباره در ديگري را از هشتي تاريك و نمور باز مي‌كند و ما را مي‌برد به دالاني پر از در. مي‌گويد: «اين درها را نگاه كنيد، تا چند روز پيش كوبه داشتند، الان ندارند، دزد كنده و برده، شيشه درها، قفل پنجره‌ها هيچ كدام در امان نيستند.» مي‌گوييم: «آقاي دال ما دزد نيستيم، هر كداممان شغلي داريم و در اين مملكت زندگي مي‌كنيم. خيالت راحت ما دست به هيچ چي نمي‌زنيم.» كه مي‌خندد، مي‌گويد: «نفس كه مي‌كشيد، قدم كه مي‌زنيد.» من مي‌گويم: «اصلا ما روحيم، بگذار حياط را ببينيم.» كه با ترس نگاهم مي‌كند و بعد يك‌باره انگار همان روح كوچك درخت انار هلش مي‌دهد كه دري زير دستش باز مي‌شود، مردم توي خيابان مي‌دوند و سرك مي‌كشند، كه جلويشان سينه سپر مي‌كند و مي‌گويد: «اين‌ها محقق‌اند، وگرنه اين جا بازديد ندارد.» و بعد ما را راه مي‌دهد. ما هم مفتخر پشت سرش از پله‌هاي آجري پايين مي‌رويم و لحظه‌اي بعد توي يكي از قشنگ‌ترين عمارت‌هاي يزد هستيم، با بادگيري بزرگ و بلند، اتاق‌هاي گوشواره، راهرو‌هاي باريك، حوض آبي كاشي‌كار، سرداب‌هاي ترسناك و هزار پله، اَرسي پر از شيشه‌هاي رنگي و درخت پسته‌اي تازه و قشنگ و زنده و درخت‌هاي قشنگ انار كه جا به جا سر از زمين در آورده‌اند و انار‌هاي دلشان خونين و تازه است.

«اين‌جا كجاست؟»

«اسمش را ننويس، اين‌جا يكي از خانه‌هاي در دست بازسازي بوده، اما رها شده، در اتاق شاه‌نشينش بسته، اما پشت بامش بالاي سر همه كوچه‌هاي يزد است…»

راست مي‌گويد. حياطش سرسبز، پنجره‌هايش چوبي، آسمانش آبي و زمينش خاكي و راهروهايش پر از اثر دست‌هاي قديمي است. عين گنجي كوچك و خاك‌خورده در دل زمين، عين غار علاءالدين، سفره حسن كچل، چه مي‌دانم خانه ديو كه چهل‌گيس توي زيرزمينش خوابيده بود. هر چيزي به جز خانه‌اي معمولي در وسط شهري معمولي. يكي از همين‌ها، خانه ملك‌زاده، خانه محمودي، خانه لاري‌ها، خانه شادمان، خانه عرب‌زاده… يكي از همين‌هاست ديگر…

حالا گمانم سر ظهر است كه بالاخره توي هشتي كوچكي كه آقاي دال تنها مي‌گذاردم كه دور خودم بچرخم و يك قبض آب پيدا كنم، اخطار قطع دارد، نوشته: وضعيت خانه خالي از سكنه است. نوشته آب خوراكي‌اش قطع مي‌شود. قبض را مي‌تكانم و مي‌گذارم گوشه ديوار، دل‌تنگي‌ام عين جوي آبي كه از ميانه حياط مي‌گذرد و به عمارت اندروني مي‌رود و توي حياط هشت گوشش درخت‌هاي انار را آبياري مي‌كند، جاري است. آقاي دال هم مي‌رسد و گريه‌ام را مي‌بيند، چند لحظه مي‌ايستد و بعد مي‌گويد: «نمي‌دانم چرا راهتان دادم، اما گمانم خانه خواسته بود.» من هم مي‌گويم: «بله.»

پشت سرش مي‌روم كه ببينم چطور خانه را چفت و بست مي‌كند و ما را از كوچه‌هاي محل مي‌گذارد، اين كوچه تاريكوست، اين يكي كوچه آب انبار، كوچه پشت برج، كوچه جنگل و بعد هم كه از وسط تكيه قشنگ و بزرگ و شير بزرگي كه بالاي عمارتي خشتي جا خوش كرده ردمان مي‌كند، از باريك‌ترين كوچه‌ها و از كنار زيباترين خط كوفي قديمي‌ترين تكيه يزد، كه مي‌گويد سنگ قبر شيخ احمدش را دزديده‌اند، عمارتي هزار ساله، كه هنوز بر درش جاي دست‌هاي اين همه آدم كه روزي عيد‌هايشان را جشن مي‌گرفتند، مانده.

وقتي آخرين در را مي‌بندد آقاي دال، ما همه پر از قصه و نور و صداييم، آفتاب ظهر افتاده وسط كوچه‌ها و از سوراخ گرد راهروهاي مسقف شانه‌مان را نوازش مي‌كند، وقت نماز است و آقاي دال بايد برود. مي‌گوييم: «خداحافظ آقاي دال.» مي‌گويد: «به سلامت باز هم بياييد، اصلا عاشورا بياييد كه كوچه‌ها پر از ديگ‌هاي بزرگ است، همه جا نذري مي‌دهند و براي بلندكردن سرو تكيه هزار نفر مي‌دوند.» مي‌گويم: «آخ عاشوراي يزد هم بايد قشنگ باشد.» مي‌گويد: «قشنگ معني‌اش نمي‌كند، من بي‌سوادم، قصه نخوانده‌ام، اما مي‌دانم عاشوراي يزد قصه دارد.»

مي‌گويم: «آقاي دال ما را عاشق يزد كردي.» و سوار ماشيني مي‌شوم كه تا وسط كوچه‌ها آمده و زير چرخ‌هاي سياهش خاك چند هزار ساله مي‌پرد. وقتي توي ماشين دارم تعريف عاشوراي يزد را براي همراهانم مي‌كنم و يكي از همراهان مي‌گويد كه روز عاشورا توي خانه خودش مي‌ماند، آقاي راننده نگاهش مي‌كند و يواشكي توي گوشش مي‌گويد: «خانه خودت هميشه سر جايش است، يزد اما محرم‌هايش ديدن دارد.»

شب دوم:

شب باغ خان ديدن دارد، درخت‌هاي سنجدش، انارهاي بلندش، درخت‌هاي بيد و نارون قديمي‌اش و آن ارگ و باروي بلند و گلي‌اش، شب كوچه‌هاي فهادان ديدن دارد، كوچه پس‌كوچه‌هايش، كوچه تاريكويش، دخمه‌هاي ترسناك آب انبارش، پله‌هاي بي‌انتهاي سرداب‌هايش، دالان سرپوشيده كوچه‌هايش، پنجره‌هاي هزار و يك تكه‌اش و سنگ‌فرش تازه‌ساز ميدان‌هاي بازسازي شده‌اش… شب اميرچخماق هم ديدن دارد، اين يكي را شب دوم قدم زدن توي كوچه‌هاي يزد مي‌فهميم، وقتي از كنار جگركي‌هاي زير دالان تكيه بزرگ امير چخماق مي‌گذريم و ترمه‌هاي رنگ رنگي را با آه و افسوس بي‌خيال مي‌شويم و مي‌رسيم به مسجد و بقعه ستي فاطمه و آب انبار و نخل و تكيه كه مي‌گويند از قرن نهم هجري تا امروز زير نور ماه‌هاي درشت و ريز طاقت آورده و ايستاده است. كوچه پس‌كوچه‌هاي پشت بازارش، كه پالوده يزدي و خشكبار و باقلوا و قطابش هوش از سر آدم مي‌برد، يك تفاوت مهم با كوچه‌هاي محله فهادان دارد، زنده‌تر است، ولي ويران‌تر هم هست. خانه‌هاي قديمي‌سازش يكي در ميان گاراژ و انبار شده و بازار بزرگش هنوز محل آمد و شد آدم‌هايي است كه هيچ اهميتي براي بافت سنتي شهر قائل نيستند. آدم‌هاي ساده و بي‌حوصله‌اند كه دارند تجارت مي‌كنند، خانه‌شان همين دوروبر است و اگر ميراث فرهنگي بگذارد آب خوش از گلويشان پايين برود، بدشان نمي‌آيد طبقه‌اي بالاي خانه‌شان بسازنند، يا ديوارش را بريزانند و ديوار ديگر علم كنند.

 اين وسط خانه ملك‌التجار هم هست كه هتل بزرگ و قشنگي شده و براي حياطش مثل حياط تكيه دولت سقف پارچه‌اي كشيده‌اند و نفسش را بريده‌اند و به راهروي دراز و طويلش ۱۰۰ تا عكس بي‌كيفيت و زشت آويزان كرده‌اند. ملغمه‌اي از زشتي و زيبايي بر فراز بام يكي از زيباترين خانه‌هاي يزد كه گچ‌بري‌ها و آينه‌كاري‌هايش نظير ندارد و حياط و عمارتش چشم آدم را خيره مي‌كند و بوي سيب‌زميني سرخ شده آشپزخانه‌اش دل آدم را مي‌شكند. اسپانيايي‌هاي مسافر كه توي حياط روي تخت‌ها نشسته‌اند هم بي‌توجه براي خودشان پيتزاي يزدي مي‌خورند و ساكت‌اند. يكي از همراهانم مي‌گويد: «حواست هست كه چقدر توي يزد فست فود از زمين سبز شده؟» مي‌گويم: «حيف.» و نگاه مي‌كنم به طبق‌هاي سوار هم كه پر از پيتزاست و قرار است شام شب عيد يك خانواده ستني و كوچك يزدي باشد كه با بهترين كت و شلوار و چادر سياه اتوكشيده‌شان به هتل ملك‌التجار آمده‌اند و پيتزاي مخلوط سفارش داده‌اند. پيتزايي كه با كيك يزدي و باقلوا مي‌چسبد لابد. اين را مي‌گوييم و يله مي‌شويم توي كوچه‌هاي امير چخماق و بعد هم طبق معمول وقتي دنبال حمام خان مي‌گرديم كه مي‌گويند رستوران جهانگردي است، گم مي‌شويم. اين بار اما سراز محله‌اي نيمه ويران در مي‌آوريم كه كوچه‌هاي تاريكش به سرداب و گودال ختم مي‌شود و قرار مي‌گذاريم ببينيم كي جرئت دارد تا ته يكي از كوچه‌ها برود. گمانم تا وسط يكي از دخمه‌ها رفته‌ام كه صداي دوستم از پشت سرم مي‌آيد، «چقدر تاريك است»، مي‌گويم: «فيلم شب بيست و نهم را نديدي؟» كه ديده و همراه من مي‌ترسد، تا به خودمان بجنبيم اما همه پشت سرما آمده‌اند و مشغول عكس گرفتن از سوراخ‌هاي كوچه مسقف‌اند كه نور ماه مثل دست باريكي از لابه‌لايشان دراز مي‌شود و زمين را چنگ مي‌زند. گمانم همان وقت است كه صداي خرخر سگي را مي‌شنوم و بعد مي‌بينم روي يكي از ديوارها آگهي فوت جواني را چسبانده‌اند كه چشم‌هاي آرام و خنده غمگيني دارد؛ چشم‌هايي كه انگار به من هشدار مي‌دهند فرار كن. دو تا پا دارم و دو تا ديگر قرض مي‌كنم و دوباره مي‌دوم وسط تاريكي كوچه، جايي كه همراهانم عكس يادگاري مي‌گيرند. يك ساعت بعد گم‌شده و خسته بعد از كلي پرس‌وجو از موتورسوارهايي كه بي‌محابا توي كوچه‌ها گاز مي‌دهند، به حمام خان مي‌رسيم، عمارتي قديمي با نقاشي‌هاي دوره قاجار روي ديوارهاي گلي و كلي تخت و حوض و فواره… كافه تعطيل است، اين را هم متصدي مي‌گويد، اما وقتي مي‌گوييم از گرسنگي و خستگي در حال مردنيم، چايش را دم مي‌آورد و به چاي قند پهلو دعوتمان مي‌كند. پشت سرما باقي گردشگران در را باز مي‌كنند و يكي يكي مي‌رسند و حمام شلوغ مي‌شود و اهالي‌اش در حال بدو بدو، شب عيد است و يزد انگار بيدار بيدار است. چراغ‌هاي رنگ رنگي پيتزاي جردن، پيتزاي ونك، آب‌ميوه دو لوپي و ساندويچ سوسيس بندري در شهري كه فسنجانش نظير ندارد و قيمه يزدي‌اش جان مسافر را تازه مي‌كند، چراغ‌هاي روشن و بي‌خواب‌اند، حيف…


بينش را در مورد چگونگي ارتباط اجتماعي افراد مبتلا به ASD تأثير مي دهد


افراد مبتلا به علائم قوي اختلال طيف اوتيسم (ASD) علائم عصبي اضطراب را هنگامي كه لمس اجتماعي مي بينند و احساسات ناخوشايند در مورد لمس اجتماعي را نسبت به افراد داراي نشانه هاي ضعيف ASD نشان مي دهند، نشان مي دهند. اين يافته از يك مطالعه جديد انجام شده در دانشگاه هايفا به وجود آمده است. "تا به امروز مشخص شد كه بسياري از افراد مبتلا به ASD ناراحت هستند. اين مطالعه ما را قادر مي سازد تا آنها را درك كنند كه تجربه واقعي آنها به نحوي مشابه با اضطراب ارتباط دارد"، ليه پيلد آرون، دانشجوي دكتري گروه روانشناسي، كه اين مطالعه را انجام داد.

طيف اوتيسم اختلال رشدي است كه با مشكلات ايجاد، درك و حفظ روابط اجتماعي مشخص مي شود. حدود 70 تا 80 درصد از افراد مبتلا به ASD از حساسيت هاي بيش از حد حساسيت يا حساسيت به تحريك عصبي از طريق حواس مختلف، از جمله بينايي، لمس و طعم، رنج مي برند. بعضي از والدين كودكان ASD گزارش مي دهند كه فرزندانشان هنگامي كه لمس مي كنند، سفتي مي كنند، سعي مي كنند از لمس جلوگيري كنند و ترجيح مي دهند كه در شرايط خود قرار بگيرند. تا اين لحظه، محققان دقيقا نمي دانستند چه چيزي باعث اين حساسيت مي شود، و در كل - چگونه افراد مبتلا به ASD زماني احساس لمس مي كنند.

اين مطالعه كه در مجله علمي پژوهشي اوتيسم انتشار يافت ، توسط پروفسور سيمون شاماي تسوري و دانشجوي دكترا ليه پله ايرون از گروه روانشناسي دانشگاه دانشگاه حيفا نوشته شده است. محققان به دنبال بررسي تفاوت در پاسخ عصبي به تعامل اجتماعي، از جمله ارتباط انسان، بين افراد مبتلا به ASD و افراد بدون اختلال است.

پنجاه و چهار شركت كننده به دو گروه تقسيم شدند: يك گروه از افراد مبتلا به ASD كه سطح بالايي از عملكرد اجتماعي دارند و يك گروه بدون علائم ASD. شركت كنندگان 260 تصوير را در چهار دسته نشان دادند: ارتباط اجتماعي بين دو نفر كه در شرايط طبيعي عكس مي گيرند مانند مراكز، احزاب، رويدادهاي اجتماعي و غيره؛ تعامل اجتماعي ميان يكسان بدون لمس؛ دو عنصر بي جان روزمره دست زدن؛ و دو اشياء بي جان كه لمس نمي كنند.

داستان هاي مربوطه

نتايج مطالعه نشان مي دهد كه افراد مبتلا به ASD وقتي احساس لمس اجتماعي را تماشا مي كنند، احساسات ناخوشايند را در مقايسه با افراد بدون ASD مشاهده مي كنند. بررسي امواج مغزي آنها نشان داد كه هنگام تماشاي تعامل اجتماعي از جمله لمس، سيگنال هاي عصبي در مغز آنها هستند كه ما به عنوان سيگنال هايي از كسي كه در وضعيت اضطراب شناخته شده است را تشخيص مي دهيم. همچنين مشخص شد كه اين سيگنال هاي عصبي اضطراب باعث تقويت الگوهاي ASD مي شود. به عبارت ديگر، فرد بالاتر در طيف اوتيسم تشخيص داده مي شود، هرچه سيگنال هاي عصبي قوي تر، احتمالا منعكس كننده سطح اضطراب بيشتري در لمس اجتماعي مي شود. هنگامي كه شركت كنندگان تماشاي تعاملات اجتماعي مشابه بدون لمس را داشتند، اين سيگنال ها وجود نداشت، نشان مي داد كه اين عنصر لمسي بود كه اضطراب را ايجاد مي كرد و نه تعامل اجتماعي. " سيگنال هاي عصبي مشابه آنهايي كه در بر داشتيم در مطالعات فوبيا گزارش شده است. اگر فردي از يك تروماي خاص رنج مي برد و ما به آنها شيء تروماتيك را نشان مي دهيم، سيگنال هاي عصبي كه در نتيجه همانند آنهايي است كه در مطالعه يافتيم، يكسان است. "Peled-Avron توضيح مي دهد.مشاوره تلفني

"نتايج اين مطالعه درك ما از افراد مبتلا به ASD را بهبود مي بخشد. لمس اجتماعي بخش مهمي از زندگي ما است، در هر دو رويداد خوشحال و غم انگيز، و در حال حاضر ما مي توانيم درك كنيم كه چرا براي برخي از افراد در طيف اوتيستيك تمام اين وقايع باعث اضطراب محققان به اين نتيجه رسيدند كه اين درك آنها مي تواند بسيار مفيد باشد براي درمانگران، كه مي توانند درمان با تمركز بر اضطراب را به نحوي مشابه با درمان فتق، از طريق روان درماني يا دارو ارائه دهند.


سايت مشاوره خانواده:اميد به آينده و فرداهاي زندگي

دختر بچه ۱۰-۱۱ ساله‌اي كنار استخر نشسته، تخته شاسي را روي زانو‌هايش گذاشته و مدادرنگي‌اش را روي كاغذ فشار مي‌دهد، كمي سرش را كج مي‌كند، روسري‌اش را پشت گوش مي‌زند و به كاغذش خيره مي‌شود. انگار راضي شده است. براي همين لبخند مي‌زند، از جا بلند مي‌شود و با فرياد «خاله مهتاب، خاله مهتاب» در حياط دنبال مهتاب مي‌گردد تا نقاشي‌اش را به او نشان دهد، از «خاله»‌اش يك آفرين بشنود و خيالش راحت شود كه نقاشي را درست كشيده است. اين‌جا حياط سفارت اسلوونياست كه وقتي وارد آن مي‌شوي، در هر گوشه حياط گروهي كودك را مي‌بيني كه دور يك نفر جمع شده‌اند و كاري انجام مي‌دهند؛ گروهي نقاشي مي‌كشند، گروهي گيتار مي‌زنند و آواز مي‌خوانند، گروهي عكاسي مي‌كنند، گروهي با صداي بلند ديالوگ‌هايي را كه افشين هاشمي دستشان داده حفظ مي‌كنند و گروهي با دست و بال گِلي، مجسمه‌هاي بامزه مي‌سازند. در نگاه اول مي‌تواني مهتاب را بين آن‌ها پيدا كني. او همان‌طور كه حواسش به برگزاري كلاس‌ها و پيشرفت بچه‌ها در نقاشي كشيدن و بازيگري و… است، مي‌داند كدام يك از بچه‌ها ناهار خورده‌اند و كدام يك نه. و بايد براي دخترك ۱۲ ساله‌اي كه ناهار نخورده سر كلاس نشسته و ساندويچ دوست ندارد، نان تست آماده كند تا او بتواند نان و پنيري را كه دوست دارد بخورد.

سفارت اسلوونيا در روزهاي گرم آخر خرداد، ميزبان سه روزه «كارگاه هنري»‌اي شد كه ايده آن در ذهن حبيب شكل گرفت و بايد از روزي كه او دو كودك افغان را در يكي از كارگاه‌هاي خيريه كرج ديده بود و فكر كرده بود بااستعدادند، يك سال و نيم مي‌گذشت تا با همراهي و حمايت مهتاب به اين كارگاه سه روزه برسند و به ۵۰ كودك ۱۰ تا ۱۶ ساله پناهنده عكاسي، سفالگري، موسيقي، نقاشي و بازيگري ياد بدهند. در اين گشت و گذار سه ساعته ما را همراهي كنيد تا به گوشه‌گوشه حياط برويم، كارگاه‌هاي مختلف را ببينيم، حرف‌هاي مهتاب و حبيب را درباره اين كارگاه بشنويم و جواب سوال‌هايمان را بگيريم.(افسردگي)

شايد بدانيد كه بيستم ماه ژوئن روز جهاني حمايت از پناهندگان است و براي همين برگزاركنندگان كارگاه همين روز‌ها را بهانه خوبي براي برپايي آن ديدند. هرچند حبيب در سفر بود، خانم ملكي از همكاران UNHCR برايمان توضيح مي‌دهد: «اين پيشنهاد از طرف آقا حبيب مطرح شد، مهتاب خانم  از آن حمايت كردند و ما هم استقبال كرديم. قرار شد گروه‌هاي هنري كوچكي تشكيل دهيم و معلم‌هاي اين رشته‌هاي هنري هم لطف كردند و آمدند. نيت ما اين است كه بگوييم اين پناهندگان استعدادهاي خوبي در زمينه‌هاي مختلف دارند.

بنابراين ما با يك سري سازمان‌هاي غيردولتي و ان. جي. او‌ها شبيه خانه كودك شوش در تماس بوديم تا بچه‌هايي را كه مي‌شناسند و در زمينه‌هاي مختلف با آن‌ها كار مي‌كنند به ما معرفي كنند. تا اين‌جا شنيده‌ام كساني هستند كه استعدادهاي بسيار خوبي دارند. البته تعداد كساني كه ما اين‌جا به آن‌ها آموزش داده‌ايم، به نسبت جمعيت پناهندگان كم است. ما آن‌ها را به شكل «رندم» انتخاب كرديم و پياممان اين است كه پناهندگان هم استعداد دارند و مي‌توانند از اين فرصت‌ها استفاده كنند. ضمن اين‌كه مي‌خواهيم از كساني كه دوست دارند در اين زمينه‌ها به ما كمك كنند، دعوت به همكاري كنيم. چون مسئله اساسي بچه‌ها، سختي‌هاي مالي است. بنابراين رفتن به كلاس كساني كه بنام هستند برايشان مقدور نيست. ولي ممكن است آن‌ها زماني بخواهند كار خيرخواهانه انجام دهند كه مي‌توانند با ما يا با عزيزان ديگري كه با ما در ارتباط هستند، تماس داشته باشند.»

كارگاه نقاشي:

رنگ‌هاي شاد، بچه‌هاي خوشحال

اول به اتاقي مي‌رويم كه كارگاه نقاشي در آن برگزار مي‌شود. بچه‌ها دورتادور يك ميز نشسته‌اند و مشغول نقاشي كشيدن هستند. استادشان سحر رحماني است كه با حوصله تك‌تك كار‌ها را نگاه مي‌كند و اشكال‌هاي بچه‌ها را مي‌گيرد. با نگاه اول فكر مي‌كنيد نقاشي‌ها خيلي خوب هستند. يعني سه روزه اين‌قدر پيشرفت كرده‌اند؟ مهتاب  كه با دائم در حال رفت‌وآمد بين پنج كلاس است و به همه بچه‌ها سر مي‌زند، برايم توضيح مي‌دهد: «اين‌جا فضاي عجيبي است. كارهاي بچه‌ها عالي هستند. يعني در سه روز… مثلا يك نفر بين بچه‌ها بود كه استاد‌ها از روز اول به ما گفتند اين بچه در تمام سال‌هايي كه نقاشي كشيده، تنها يك شكل را مي‌كشد. شكل خيلي عجيب و غريبي هم بود. اما از ديروز، يعني روز دوم كارگاه طرح ديگري كشيد. روز اول هم خيلي سخت ارتباط برقرار مي‌كرد، اما از ديروز حسابي با همه ما دوست شده و ارتباط برقرار مي‌كند. دلم مي‌خواهد الان نقاشي‌هايش را ببيني… در اين سه روز ما كار خاصي هم نكرديم، اما ببين اين فضا چقدر مي‌تواند بچه‌ها را رام و آرام كند.»

كارگاه موسيقي:

سرزمين من، خسته خسته از جفا…

اتاقي كه بچه‌ها در آن مشغول نقاشي كشيدن هستند، رو به حياط است و پشت سر آن‌ها، داخل اتاق يك ميز ناهارخوري وجود دارد. دور تا دور ميز، ۱۰-۱۱ نفر پيش آقاي داوودي نشسته‌اند كه به آن‌ها آواز و موسيقي ياد مي‌دهد. خود آقاي محسني از سرپرست‌هاي يكي از ان. جي. اوهاي حمايت از كودكان پناهنده است و در حوزه موسيقي كودكان كار مي‌كند و شايد براي همين است كه اين‌قدر باحوصله بچه‌ها را راهنمايي مي‌كند تا بفهمند شكل درست گيتار دست گرفتن چگونه است. به يكي از بچه‌ها كه گيتار در دست دارد، مي‌گويد: «لا بزن» دارند نت‌ها را با هم تمرين مي‌كنند كه مهتاب به جمعشان اضافه مي‌شود و مي‌گويد: «يك ساعت ديگر كه هوا خوب شد، بياييد توي حياط و هوا عوض كنيد…» يكي از بچه‌ها به سمت او مي‌دود و مهتاب  بغلش مي‌كند: «بارون، بارونه كه مي‌خوندي خيلي قشنگ بود‌ها» دختر خوشحال مي‌شود. بعد از چند دقيقه دسته‌جمعي به حياط مي‌روند و زير يك درخت تمرين‌هايشان را ادامه مي‌دهند. آقاي محسني بچه‌ها را رهبري مي‌كند، همه زير يك درخت مي‌ايستند و شروع به زدن و خواندن مي‌كنند: «سرزمين من، خسته خسته از جفايه…» و چند آهنگ ديگر. با آواز و گيتار زدنشان حسابي حال و هواي حياط را عوض كرده‌اند و صداي خنده و كل‌كل‌هايشان حياط را پر كرده است.سايت مشاوره خانواده

كارگاه بازيگري:

جهان جاي بهتري بود اگر همه فيلم و تئا‌تر مي‌ديدند

كارگاه بازيگري افشين با بچه‌ها، پايين پله‌ها برگزار مي‌شود. جايي كه چند صندلي گذاشته‌اند، بچه‌ها روي آن‌ها نشسته‌اند و قرار است ديالوگ‌هايشان را تمرين كنند. اما قرار نيست بچه‌ها اين‌جا سه روزه بازيگري ياد بگيرند، چون افشين توضيح مي‌دهد: «تصور من اين بود كه در سه روز هيچ كس بازيگر نمي‌شود و علم بازيگري را نمي‌آموزد. تنها مي‌خواستم به كاذب يا صادق بودن علاقه‌شان برسند. به اين دليل كه شايد نصف آدم‌هاي جهان دوست داشته باشند بازيگر شوند. براي همين من مقوله بازيگري را (به اين معنا كه بخواهيم بازيگر شويم) كنار گذاشتم. يك چيز را مي‌دانستم كه ممكن است اين‌ها بازيگر نشوند، اما مي‌توانند مخاطب باشند. همين الان هم گاهي به شكل اتفاقي در تلويزيون و گاهي به شكل انتخابي در سينما مخاطب هستند. البته هيچ كدام از اين بچه‌ها تا حالا تئا‌تر نديده‌اند. در نتيجه براي هر كدامشان يك دي‌وي‌دي تئا‌تر آوردم. بعد هم راجع به اين مقوله حرف زدم كه چرا ما بازيگر‌ها را دوست داريم، سينما اصلا چي هست؟ چرا فيلم مي‌بينيم؟ چرا خواب ديدن را دوست داريم؟ و… تكه‌هاي اجرايي هم داشتيم. مثل اين‌كه جايي را خيال كنيم و جزئيات اين خيال را بسازيم تا آن را بهتر ببينيم و…» بچه‌ها ناهار خورده مي‌آيند تا به تمرين اجرايشان برسند. چون امروز اختتاميه است و آخر كارگاه همه بچه‌ها و كارگاه‌ها مي‌خواهند كار‌هايشان را جلوي بقيه اجرا كنند و جايزه بگيرند. افشين اول از درس و مشق‌ها و معدل‌هايشان مي‌پرسد و بعد برايشان متني را كه بايد اجرا كنند، اجرا مي‌كند. متن درباره سينما و تئا‌تر است و اين‌كه اگر همه آدم‌ها كتاب مي‌خواندند و فيلم و تئا‌تر مي‌ديدند، جهان جاي بهتري براي زندگي مي‌شد. كمي تمرين مي‌كنند و به حياط مي‌روند و در باغچه به تمرين كردن ادامه مي‌دهند. يكي از بچه‌ها به افشين مي‌گويد: «بچه‌ها جاشون رو عوض كنن؟» و جوابي جدي مي‌گيرد: «تو مي‌توني كارگردان بشي‌ها.» دختر مي‌خندد و خجالت مي‌كشد. انگار از تصور كارگرداني كردن هم خوشحال است.

افشين مي‌گويد: «نخند بابا، جدي مي‌گم.» دختر كه خجالت كشيده، جواب مي‌دهد: «ته آرزوي هر بازيگري اينه كه كارگردان شه ديگه.» و بعد وقتي از افشين با خنده مي‌شنود: «كلا ما رو زير سوال بردي ديگه!» سعي مي‌كند به قول خودش «سوتي»‌اش را يك جوري جمع كند و آخر هم نمي‌تواند. بعد مي‌فهمم ۱۶ سالش است، از طرف خانه كودك شوش معرفي شده و خيلي دوست دارد بازيگر شود: «من از بچگي به كلاس‌هاي بازيگري مي‌رفتم و يك بار هم نقش يك طوطي را در تئا‌تر بازي كردم و تلويزيون هم پخش كرد. اما چون پدرم فوت كرده و هزينه كلاس‌ها زياده، صبر مي‌كنم تا كلاس‌هاي اين شكلي و رايگان برگزار شه. الان هم از آقا افشين چيزهاي خيلي خوبي ياد گرفتيم و خيلي خوش گذشته.»

كارگاه سفالگري:

حس خوب آفرينش

انتهاي حياط، زير سايه يك درخت خانم صفاري با چهار بچه دور يك ميز نشسته‌اند و از مجسمه‌هاي گِلي روي ميز مي‌توان فهميد سفالگري ياد مي‌گيرند. خانم صفاري همان طور كه يك مجسمه آدم مي‌سازد، تعريف مي‌كند كارهاي بچه‌ها خيلي خوب بوده و ما هم مي‌توانيم نتيجه‌اش را روي ميز ببينيم: «اين كار بيشتر به تمرين و تكرار و پشتكار نياز دارد. براي همين نمي‌توانيم بگوييم در اين سه روز به آن‌ها سفالگري ياد مي‌دهيم. تكنيك‌هايي هم دارد كه ما به بچه‌ها آموزش مي‌دهيم اما خود بچه‌ها بايد بعد‌ها اين كار را ادامه بدهند.

من مي‌خواستم در اين كارگاه به بچه‌ها ياد بدهم با همين گِلي كه مي‌توانيد با آن يك قابلمه درست كنيد، پيكره انسان هم مي‌توانيد درست كنيد كه با برنز تبديل به يك مجسمه شود. دليل اين‌كه جلوي خودشان كار مي‌كنم هم همين است. اين سه روز فقط يك تلنگر كوچك است.» خانم صفاري مجسمه گِلي‌اش را مي‌سازد، امضا مي‌كند و در انتهاي برنامه آن را به نفع بچه‌ها مي‌فروشند.

كارگاه عكاسي:

با دقت نگاه كن

گوشه ديوار يك لپ‌تاپ روي زمين است كه حميد روبه‌روي آن نشسته و بچه‌ها دورش حلقه زده‌اند. كارگاه عكاسي همين‌جاست. جايي كه حميد عكس‌هاي بچه‌ها را نگاه مي‌كند و درباره‌شان حرف مي‌زند. حميد البته توضيح مي‌دهد كه در اين سه روز حتي نمي‌شود چندان وارد مقدمات عكاسي هم شد: «سعي كردم اين سه روز، بچه‌ها را نسبت به عكاسي كنجكاو و علاقه‌مند كنم و چيزهايي كلي درباره عكاسي بگويم تا فقط با آن آشنا شوند. بعضي از بچه‌ها نگاه‌هاي به شدت خوبي در عكاسي داشتند و استعدادهاي عجيبي هستند. براي همين خيلي محدودشان نكردم و حتي گفتم از هرچه دوست دارند عكس بگيرند تا احساسشان درگير عكاسي شود.» بچه‌ها گوشه گوشه حياط دوربين در دست دارند و در حال عكس و فيلم گرفتن هستند. بيشتر دوست دارند با «خاله مهتاب» عكس بگيرند. بعضي‌هايشان هم به يكي ديگر وظيفه داده‌اند تا از آن‌ها عكس بگيرد. براي همين صداي دختربچه‌اي وسط حياط بلند مي‌شود كه روي زمين نشسته و داد مي‌زند: «اي بابا، خسته شدم خب! بستونه ديگه!»

وقتي كه بچه‌ها خوب تمرين‌هايشان را انجام دادند، مهمانان براي اختتاميه در حياط كنار هم جمع شدند تا اجراي آن‌ها را ببينند و از مربي‌هايشان تقديرشود. آثار بچه‌هاي سفالگري و نقاشي براي فروش روي ميزي قرار داده شده بود. و بچه‌هاي آواز كه از ساعت‌ها پيش داشتند تمرين مي‌كردند، آواز نهايي‎شان را دسته جمعي براي همه اجرا كردند. بچه‌هاي تئا‌تر هم كه ما به خاطر حضور در كلاسشان براي دهمين بار بود كه ديالوگ‌هايشان را مي‌شنيديم، داستانشان را به گرمي و همان‌طور كه تمرين كرده بودند، براي حضار اجرا كردند.

وقتي برنامه تمام شد، همگي براي يك عكس دسته جمعي پرانرژي روي چمن‌هاي باغ گرد «خاله مهتاب»شان جمع شدند و از صميم قلب لبخند زدند تا خاطره اين سه روز را ثبت كنند. خاطره‌اي كه مي‌توانستي از چشمان تك‌تكشان بخواني كه تا هميشه در قلب‌هايشان حك شده است.

حبيب:

يك سال و نيم پيش كه دو كودك افغان را در كارگاهي در كرج ديدم، فكر كردم چقدر بااستعداد هستند و خيلي‌هايشان به خاطر معذوريت‌هاي مالي و اجتماعي و… نمي‌توانند علاقه‌ها و استعداد‌هايشان را دنبال كنند. فكر كردم برگزاري كارگاهي به اين شكل و ادامه دادن مستمر آن اتفاق خوبي خواهد بود. اما به خاطر محدوديت‌ها و… اين ايده يك سال و نيم معلق ماند تا اين اواخر كه دوباره بحث مهاجران افغان مطرح شد. البته بحث من فقط درباره كودكان مهاجر نبوده و نيست. بلكه مي‌خواهيم با كودكان ايراني هم كه به هر دليلي نمي‌توانند خلاقيت‌ها و استعدادهاي هنري‌شان را دنبال كنند – مخصوصا كودكان كار- هم كار كنيم. اول مي‌خواستيم يك كارگاه يك‌ماهه برگزار كنيم و نتايج كارگاه را در انتها به شكلي عرضه كنيم، اما نشد. بعد از صحبت با مهتاب خانم، سفارت اسلوونيا (به اين دليل كه پيش از اين هم سابقه برگزاري يك كارگاه داشت)، به ما پيشنهاد شد و ما ديديم امكانات خوبي براي شروع دارد.

براي همين از ايده اوليه كه برنامه مفصل‌تري بود، به كارگاه سه روزه‌اي رسيديم كه فكر كرديم بهتر از هيچي است و از بين تمام اين بچه‌ها اگر يكي دو نفرشان هم با حال بهتري از خواب بيدار شوند، كافي است. اساتيد هم بسيار لطف كردند و همگي در اولين بحثي كه داشتيم، پذيرفتند و آمدند و فكر مي‌كنم در اين بين، اساتيد بيشترين از خودگذشتگي و كمك را به ما كردند. همين‌طور بقيه دوستان همراه. و به نظرم شروع بسيار خوبي هم بود. بعد از اين پي‌گيري خواهيم كرد كه حتي در شهرستان‌ها هم اين برنامه را ادامه دهيم؛ با همه كودكان. استمرار اين برنامه بستگي به بودجه و همراهي‌ها و… دارد. من دوست ندارم اين اتفاق در حد يك حركت نمادين باقي بماند و مي‌خواهم بيش از هرچيز استعداديابي اتفاق بيفتد و اين حركت مستمر باشد. اين كارگاه سه روزه هم برنامه‌اي براي شروع بود تا اين اتفاق سر و شكلي بگيرد و اميدوارم ادامه پيدا كند.


لرزش قلب مانند دستگاه جديد پوشيدني مي تواند استرس را كاهش دهد

 


تحقيقات جديد منتشر شده در گزارش هاي علمي نشان مي دهد كه يك ارتعاش قلب مانند بر روي مچ دست تحريك مي شود و باعث مي شود احساس گرما به شدت تحت تأثير قرار گيرد.

محققان از گروه روانشناسي در Royal Holloway، دانشگاه لندن، اثرات آرام بخش يك وسيله پوشيدني جديد به نام doppel را بررسي كردند - يك بند كه به طور فعال براي كاهش استرس با استفاده از پاسخ هاي بصري كه همه ما بايد ريتم و به خصوص ضربان قلب را طراحي كنيم.

ريتم ناحيه اي 
انسان به طور طبيعي به ريتم پاسخ مي دهد. به عنوان مثال، سرعت آهنگ مي تواند به طور طبيعي تنفس و ضربان قلب ما را تغيير دهد. سرعت هاي پايين تر موجب تحريك و تندرستي و حالت هاي آرام بخش احساسي مي شود، در حالي كه ما ريتم هاي سريع را با تحريك حالت هاي عاطفي مثل شادي، هيجان، تعجب، ترس و خشم همراه مي كنيم. فراتر از موسيقي، مطالعات متعددي اثرات مشابهي را در پاسخ به ريتم هاي بيولوژيكي نشان مي دهد، و ضربان قلب شايد رايج ترين زيست بيولوژيكي طبيعت است.

پروفسور مانوس تساكريس از گروه روانشناسي گفت: "تحريك بالا با افزايش ضربان قلب ارتباط دارد، در حالي كه آرامش با فيزيولوژيكي با ضربان قلب پايين ارتباط دارد." "ما همچنين به طور مستقيم به ميزان ضربان قلب بالاتر و پايين تر با اضطراب يا تحريك و آرامش ارتباط مي دهيم. طراحي دپپل، دستگاهي كه در مطالعه ما مورد استفاده قرار گرفت، از اين بينش الهام گرفته شد".

هنر سخنراني عمومي 
براي آزمايش اثر دوپپل، محققان داوطلبان را به وضعيتي اجتماعي استرس زا كشاندند و انحراف فيزيولوژيك و ميزان اضطراب گزارش شده آنها را اندازه گيري كردند.

در يك مطالعه كنترل شده تك كور، دو گروه از شركت كنندگان خواسته شد تا يك سخنراني عمومي را تهيه كنند - يك كار روانشناختي كه به طور گسترده اي مورد استفاده قرار مي گيرد و به طور مداوم استرس را افزايش مي دهد. همه شركت كنندگان اين دستگاه را بر روي مچ دست خود گذاشتند و يك داستان پوشش براي شركت كنندگان پيشنهاد شد كه دستگاه در هنگام پيش بيني كار، فشار خون را اندازه گيري كرده است. مهم است كه فقط براي يكي از دو گروه از شركت كنندگان، اين دستگاه روشن شد و ارتعاش مانند ضربان قلب را در يك فركانس كندتر نسبت به ميزان ضربان قلب استراحت شركت كرد، در حالي كه آنها سخنراني خود را آماده مي كردند.

داستان هاي مربوطه

محققان هر دو هيجان فيزيولوژيك و گزارش هاي ذهني اضطراب را اندازه گيري كردند. استفاده از doppel اثرات آرام بخش قابل ملاحظه و قابل اندازه گيري در هر دو سطح فيزيولوژيكي و روحي داشت. فقط شركت كنندگان كه احساس ارتعاشات ضربان قلب را احساس كردند، پاسخ هاي هدايت پوستي و سطوح اضطراب پايين را افزايش داد.

مركز مشاوره برتر غرب تهران

"دستگاه هاي پوشيدني در زندگي روزمره شايع هستند، اما در كل، هدف اصلي آنها اندازه گيري فعاليت هاي ما است. نتايج ما نشان مي دهد كه به جاي اندازه گيري خود، ما مي توانيم پاسخ هاي طبيعي خود را به ضربان قلب مثل ريتم ها به نحوي كه مي تواند كمك به مردم در زندگي روزمره خود. " گفت: استاد تساكيريس.


خوردن به تأخير مي تواند وزن را افزايش دهد و منفي بر متابوليسم چربي تاثير مي گذارد


يافته هاي جديد نشان مي دهد خوردن غذا در اواخر شب ممكن است خطرناك تر از آنچه فكر مي كنيد باشد. با توجه به نتايج حاصل از محققان در دانشكده Perelman در مقايسه با مصرف غذا در اوايل روز، غذا با تأخير طولاني مدت باعث افزايش وزن، ميزان انسولين و كلسترول مي شود و بر روي متابوليسم چربي تاثير مي گذارد و نشانگرهاي هورموني مرتبط با بيماري هاي قلبي، ديابت و ساير مشكلات سلامتي است. پزشكي در دانشگاه پنسيلوانيا.

 مركز مشاوره دانشگاه

يافته ها (انتزاعي شماره 0064) اولين شواهد تجربي را در مورد اثرات متابوليكي خوراك تأخيري متوالي در مقايسه با غذاي روزانه ارائه مي كنند و در SLEEP 2017، 31st Annual Meeting of Societies of Societies Of Asociates LLC (APSS)، در روز يكشنبه ارائه خواهد شد. ، 4 ژوئن، به عنوان يك سخنراني شفاهي در ساعت 1: 30-1: 45 در اتاق 210 و به عنوان يك نمايش پوستر از ساعت 5 تا 7 بعدازظهر

"ما از مطالعات از دست رفته در خواب مي دانيم كه وقتي محروم هستيد، وزن و متابوليسم آن تا حدودي ناشي از مصرف غذا در اواخر شب است، اما در حال حاضر اين يافته هاي اوليه كه براي خواب كنترل مي كنند، تصويري جامع از مزايا را ارائه مي دهند نانويگل، دكتراي، استاد روانپزشكي در بخش روانپزشكي در تقسيم خواب و كرونوبيولوژي، و نويسنده اصلي مطالعه در حال انجام است. "خوردن بعد مي تواند مشخصات منفي وزن، انرژي و نشانگرهاي هورموني را افزايش دهد مانند افزايش قند و انسولين كه در ديابت و كلسترول و تري گليسيريد دخيل هستند و با مشكلات قلبي عروقي و ساير شرايط سلامت مرتبط هستند."

در اين مطالعه 9 كودك سالم وزن به مدت 8 هفته تحت دو شرايط، يكي از غذا خوردن روزانه (يعني سه وعده غذا و دو وعده غذا بين 8 و 7 صبح) و ديگري غذا به تعويق افتاده (يعني سه وعده غذا و دو وعده غذا خوردن از ظهر تا ساعت 11 صبح) براي هشت هفته. يك دوره دو هفته اي تميز كردن بين شرايط وجود داشت تا اطمينان حاصل شود كه هيچ اثر انتقالي وجود ندارد. دوره خواب از 11:00 تا 9:00 به طور ثابت نگه داشته شد

شركت كنندگان از مركز پنيفنيك انساني پين بازديد كردند تا اندازه گيري هاي متابوليك و خون را در ابتدا، پس از اولين شرايط تغذيه، پس از دو هفته شستشوي و بعد از مصرف دوم مصرف كنند. اين به تيم اجازه داد تا تغييرات در وزن، متابوليسم و ​​انرژي مورد استفاده را اندازه گيري كند و مطمئن شد كه تميز كردن دو هفته اجازه مي دهد همه اقدامات براي بازگشت به مرحله پاياني قبل از وضعيت بعدي باشد.

داستان هاي مربوطه

اين تيم متوجه شد كه وقتي شركت كنندگان بعدا در حال خوردن بودند، در مقايسه با شرايط روز، وزن افزايش يافت. سهم تنفسي، يعني نسبت دي اكسيد كربن توليد شده توسط بدن به اكسيژن مصرف شده توسط بدن كه نشان مي دهد كه مواد مغذي متابوليسم، متابوليزه مي شود، همچنين در طول مدت غذا خوردن به تأخير افتاده است، و نشان مي دهد كه خوردن بعد باعث متابوليسم ليپيدها و كربوهيدرات هاي بيشتر مي شود. محققان همچنين دريافتند كه يك سري از اقدامات ديگر كه منعكس كننده پروفايل هاي متابوليكي منفي است، در شرايط تاخيري، از جمله انسولين، گلوكز ناشتا، كلسترول و تري گليسيريد افزايش مي يابد.

انجام يك پروفايل هورموني 24 ساعته، آنها همچنين دريافتند كه در شرايط تغذيه روزانه، هورمون گرلين، كه اشتها را تحريك مي كند، در اوايل روز به اوج خود مي رسد، در حالي كه لپتين، كه شما را نشاط مي بخشد، بعدا به اوج خود رسيد، و اين نشان مي دهد كه شركت كنندگان نشانه ها را براي خوردن زودتر، و خوردن غذا به زودي كمك مي كند تا آنها را باقي بگذارد. اين نشان مي دهد كه خوردن پيش از اين ممكن است به جلوگيري از بريدگي در شب و شب كمك كند. به عنوان چرخه خواب بيدار شد، سطح ملاتونين در هر دو گروه ثابت باقي ماند.

"در حالي كه تغيير سبك زندگي هرگز آسان نيست، اين يافته ها نشان مي دهد كه خوردن زودتر در روز ممكن است ارزش تلاش براي كمك به جلوگيري از اين اثرات سلامت مزمن سلامت است، گفت:" كلي اليسون، دكترا، استاد روانپزشكي در روانپزشكي و مدير مركز براي اختلالات وزن و خوردن و نويسنده ارشد در مطالعه. "ما دانش گسترده اي در مورد چگونگي بروز بر سلامتي و وزن بدن داريم، اما در حال حاضر ما درك درستي از چگونگي بدن ما را در زمان هاي مختلف در طي مدت زمان طولاني انجام مي دهيم."


يافته هاي جديد نشان مي دهد خوردن غذا در اواخر شب ممكن است خطرناك تر از آنچه فكر مي كنيد باشد. با توجه به نتايج حاصل از محققان در دانشكده Perelman در مقايسه با مصرف غذا در اوايل روز، غذا با تأخير طولاني مدت باعث افزايش وزن، ميزان انسولين و كلسترول مي شود و بر روي متابوليسم چربي تاثير مي گذارد و نشانگرهاي هورموني مرتبط با بيماري هاي قلبي، ديابت و ساير مشكلات سلامتي است. پزشكي در دانشگاه پنسيلوانيا.

يافته ها (انتزاعي شماره 0064) اولين شواهد تجربي را در مورد اثرات متابوليكي خوراك تأخيري متوالي در مقايسه با غذاي روزانه ارائه مي كنند و در SLEEP 2017، 31st Annual Meeting of Societies of Societies Of Asociates LLC (APSS)، در روز يكشنبه ارائه خواهد شد. ، 4 ژوئن، به عنوان يك سخنراني شفاهي در ساعت 1: 30-1: 45 در اتاق 210 و به عنوان يك نمايش پوستر از ساعت 5 تا 7 بعدازظهر

"ما از مطالعات از دست رفته در خواب مي دانيم كه وقتي محروم هستيد، وزن و متابوليسم آن تا حدودي ناشي از مصرف غذا در اواخر شب است، اما در حال حاضر اين يافته هاي اوليه كه براي خواب كنترل مي كنند، تصويري جامع از مزايا را ارائه مي دهند نانويگل، دكتراي، استاد روانپزشكي در بخش روانپزشكي در تقسيم خواب و كرونوبيولوژي، و نويسنده اصلي مطالعه در حال انجام است. "خوردن بعد مي تواند مشخصات منفي وزن، انرژي و نشانگرهاي هورموني را افزايش دهد مانند افزايش قند و انسولين كه در ديابت و كلسترول و تري گليسيريد دخيل هستند و با مشكلات قلبي عروقي و ساير شرايط سلامت مرتبط هستند."

در اين مطالعه 9 كودك سالم وزن به مدت 8 هفته تحت دو شرايط، يكي از غذا خوردن روزانه (يعني سه وعده غذا و دو وعده غذا بين 8 و 7 صبح) و ديگري غذا به تعويق افتاده (يعني سه وعده غذا و دو وعده غذا خوردن از ظهر تا ساعت 11 صبح) براي هشت هفته. يك دوره دو هفته اي تميز كردن بين شرايط وجود داشت تا اطمينان حاصل شود كه هيچ اثر انتقالي وجود ندارد. دوره خواب از 11:00 تا 9:00 به طور ثابت نگه داشته شد

شركت كنندگان از مركز پنيفنيك انساني پين بازديد كردند تا اندازه گيري هاي متابوليك و خون را در ابتدا، پس از اولين شرايط تغذيه، پس از دو هفته شستشوي و بعد از مصرف دوم مصرف كنند. اين به تيم اجازه داد تا تغييرات در وزن، متابوليسم و ​​انرژي مورد استفاده را اندازه گيري كند و مطمئن شد كه تميز كردن دو هفته اجازه مي دهد همه اقدامات براي بازگشت به مرحله پاياني قبل از وضعيت بعدي باشد.

 


دانشمندان پيوند بالقوه بين خوردن مارميت و عملكرد مغز را شناسايي مي كنند


دانشمندان دانشگاه York يك ارتباط بالقوه بين خوردن مارميت و فعاليت در مغز را از طريق افزايش ظاهري پيام رسان شيميايي مرتبط با عملكرد مغز سالم پيدا كرده اند.

شركت كنندگان مصرف يك قاشق چاي خوري هر روز براي يك ماه در مقايسه با يك گروه كنترل كه مصرف كره بادام زميني را كاهش دادند، در پاسخ مغز آنها به محرك هاي بصري، حدود 30 درصد كاهش مي يابد كه توسط اندازه گيري فعاليت الكتريكي با استفاده از الكتروانسفالوگرافي (EEG) اندازه گيري مي شود.

محققان بر اين باورند كه اين موضوع ممكن است به دليل شيوع ويتامين B12 در افزايش سطح مارميت يك انتقال دهنده ويژه عصبي - به نام GABA - در مغز باشد.

GABA باعث تحريك پذيري نورون ها در مغز مي شود و شيمي درماني به منظور كاهش ميزان پاسخ هاي عصبي به منظور تنظيم تعادل ظريف مورد نياز براي حفظ مغز سالم است.

به نظر مي رسد مصرف Marmite به افزايش سطح GABA كمك مي كند. اين مطالعه اولين بار نشان مي دهد كه مداخلات رژيم غذايي بر روي اين فرآيندهاي عصبي تاثير مي گذارد. عدم تعادل GABA نيز با انواع اختلالات عصبي همراه است.

آنيكا اسميت، دانشجوي دكترا در گروه روانشناسي York و نخستين نويسنده اين مطالعه مي گويد: "اين نتايج نشان مي دهد كه انتخاب هاي رژيم غذايي مي توانند بر روند پروتئين هاي تحريك كننده و مهار كننده - كه مطابق با افزايش سطح GABA هستند - كه در حفظ سلامتي حياتي هستند مغز

"با توجه به اين كه پس از شركتكنندگان مطالعه را متوقف كرد تا اثر مصرف مارمي هشت هفته كاهش يابد، اين نشان مي دهد كه تغييرات غذايي ممكن است به طور بالقوه اثرات طولاني مدت بر عملكرد مغز داشته باشد.

داستان هاي مربوطه

"اين اولين مثال بسيار محرمانه است كه چگونه مداخلات تغذيه مي تواند فرايندهاي ذهني را تغيير دهد و نقطه شروع خوبي براي بررسي اينكه آيا نسخه اصلاح شده تر اين تكنيك مي تواند بعضي از كاربردهاي پزشكي يا درمان در آينده داشته باشد. البته تحقيقات بيشتري لازم است براي تاييد و بررسي اين، اما مطالعه يك مبناي عالي براي اين است. "

دكتر دانيل بيكر، مدرس گروه روانشناسي و نويسنده ارشد اين مقاله مي گويد: "غلظت بالا ويتامين B12 در مارتيك احتمالا يكي از عوامل اصلي در نتايج است كه نشان دهنده كاهش قابل توجهي در پاسخگويي به شركت كنندگان در مورد محرك هاي بصري است.مشاوره تلفني ازدواج

"از آنجايي كه ما ارتباط بين رژيم غذايي و فرآيندهاي مغز خاصي را كه شامل GABA است، پيدا كرديم، اين تحقيق راه را براي مطالعه هاي بيشتر به دنبال چگونگي استفاده از رژيم غذايي به عنوان يك مسير بالقوه براي درك اين انتقال دهنده عصبي راه مي اندازد.

"گرچه GABA درگير بيماري هاي مختلف است، ما نمي توانيم توصيه هاي درماني بر اساس اين نتايج ارائه دهيم، و افراد مبتلا به بيماري هاي پزشكي هميشه بايد از GP خود درماني را دنبال كنند".


آسيب مغزي مي تواند مشكلات مخرب در موش صحرايي را افزايش دهد


تحقيقات جديدي از دانشگاه بريتيش كلمبيا براي اولين بار تاييد مي كند كه حتي آسيب مغزي خفيف مي تواند مشكلات كنترل تحريك در موش صحرايي باشد.

اين مطالعه كه در مجله Neurotrauma منتشر شده نيز نشان داد كه مشكلات احتمالي ممكن است به سطح مولكولي التهابي در مغز مرتبط شود و نشان مي دهد كه هدف قرار دادن مولكول مي تواند براي درمان مفيد باشد.

كول وندر هار، يكي از پژوهشگران پيش دانشگاهي در رشته روانشناسي UBC كه در حال حاضر استاديار دانشگاه ويرجينياي غربي است، گفت: "مطالعات اندكي انجام شده است كه آسيب هاي مغزي آسيب ديده باعث ايجاد مشكلات عصبي كنترل مي شود." "اين امر تا حدي به اين دليل است كه افرادي كه آسيب مغزي را تجربه مي كنند، گاهي اوقات خطرناك هستند، و معلوم نيست كه آيا تحريك پذيري پيش از آسيب مغزي بوده يا باعث ايجاد آن شده است. اما مطالعه ما براي اولين بار تاييد مي كند كه حتي يك آسيب مغزي خفيف مي تواند باعث شود. مشكلات كنترل ضربه. "

داستان هاي مربوطه

براي مطالعه، محققان موش هاي صحرايي با آسيب هاي مغزي، آزمايش تسويه حساب را براي اندازه گيري تكانشي انجام دادند.

موش هايي كه قادر به تحمل يك پاداش بزرگ نبودند و به جاي آن يك پاداش فوري، اما كوچك را ترجيح مي دادند، بيشتر تحريك پذير بودند.

محققان دريافتند كه تحريك پذيري در موش هاي صحرايي بدون توجه به شدت آسيب مغزي افزايش مي يابد. حتي بعد از اينكه حافظه و عملكرد حركتي بازگردانده شد، تكانشي نيز هشت هفته پس از آسيب در حيوانات با آسيب خفيف ادامه يافت.

Vonder Haar گفت: "اين يافته ها نشان مي دهد كه چگونه بيماران مبتلا به آسيب مغزي درمان مي شوند و پيشرفت آنها اندازه گيري مي شود." "اگر پزشك فقط به حافظه و يا عملكرد حركتي نگاه مي كند، متوجه نمي شوند كه بيمار هنوز در معرض آسيب هاي ناشي از تكانشي قرار گرفته است."

محققان همچنين پس از تجزيه و تحليل نمونه هايي از بافت مغزي قشر جلويي، افزايش قابل توجهي در ميزان مولكول التهابي كه به عنوان اينترلوكين -12 شناخته مي شود، همبستگي زيادي با سطح تكانه اي دارند. اينترلوكين ها گروهي از پروتئين ها و مولكول ها هستند كه مسئول تنظيم سيستم ايمني بدن هستند.

اين مطالعه بر مبناي يافته هاي قبلي پژوهشگران درباره ارتباط بين اينترلوكين -12 و تكانشي است.

كاتارين وينستنلي، نويسنده ارشد و استاديار تحقيق در بخش روانشناسي UBC، گفت كه يافته ها مهم هستند، زيرا تكانشگري با آسيب پذيري اعتياد مرتبط است.سامانه پرسش و پاسخ مشاور  كانال تلگرام كانون

او گفت: "اعتياد مي تواند يك مشكل بزرگ براي بيماران مبتلا به آسيب هاي مغزي آسيب ديده باشد." با اين حال، اگر بتوانيم سطوح اينترلوكين-12 را هدف قرار دهيم، اين ممكن است به طور بالقوه يك هدف درمان جديد براي مقابله با تكانشگري در اين بيماران ارائه كند. "


كودكان با ترس دروغگو مي شوند

يكي از عواملي كه باعث مي شود كودكان دروغ بگويد به خاطر ترس از تنبيه مي باشد . مثلا كودكي كه

وسيله خود را در مدرسه گم مي كند بخاطر ترس از تنبيه پنهان مي كند.

وقتي كودك در خانه رفتار مخفي كاري والدين را مي بيند از آن ها تقليد مي كند.

 كودكان دروغگو 

يكي از عوامل ديگري كه باعث دروغ مي شود اين است كه والدين توقع بي جا غير منطقي از فرزند دارند و

آنها را با افراد كوچكتر مقايسه مي كنند كه در اين زمينه به مشاوره خوب مراجعه كنيد.

يكي دير از عواملي كه افراد در بزرگسالي دروغ مي گويند اين است از عواقب صداقت مي ترسند زيرا

برحسب شرايط آموخته اند كه فردي كه راست گو باشد عواقب منفي دارد.

براي اينكه دروغگويي در كودك كمتر شود والدين بايد واقعيت را قبول كنند و براي موارد تلخ و شيرين از

طرف كودكان خود را آماده كنند زير آنها با رفتار خود به كود ياد مي دهند كه گفتن حقيقت در هر حالتي

امري قابل قبول است و هيچ گونه تنبيهي در بر ندارد.

منبع:سامانه پرسش و پاسخ مشاور

   

برچسب ها: ترس در كودكان ,علت ترس كودكان ,مشاوره كودكان و نوجوانان ,كودكان دروغگو ,كودكان راستگو ,


جوانان مبتلا به اوتيسم در تشخيص احساسات از عالئم صورت مشكل پيدا مي كنند


با توجه به تحقيقات از يكي از بزرگترين مطالعات به منظور شناخت احساسات در كودكان و نوجوانان مبتلا به ASC، افراد جوان مبتلا به شرايط طيف اوتيسم (ASC) با تشخيص و تشخيص تفاوت هاي مختلف صورت مشكل دارند. يافته هاي دانشگاه بريستول امروز در مجله اوتيسم و ​​اختلالات رشد منتشر شده است [31 مارس 2017].

يك تيم از دانشكده روانشناسي تجربي بريستول با هدف بررسي اينكه آيا شش اصطلاحات چهره اصلي متفاوت با شدت براي جوانان مبتلا به اوتيسم به رسميت شناختن چالش برانگيز هستند.

محققان 63 كودك و نوجوان را با تشخيص ASC و 64 مورد بدون تشخيص، آزمون اينترنتي مبتني بر شناخت احساسات، به بيماران داده اند. دو گروه بين 6 تا 16 ساله با عباراتي شاد، غم انگيز، شگفت انگيز، ناخوشايندي و عصبي ارائه شده و از يك برچسب كه با اصطلاح. برخي از چهره ها عبارات "شدت بالا" را تحسين مي كردند كه براي شناسايي آسان تر بود، در حالي كه ديگران عبارات ظرافت "كم و شديد" داشتند كه سخت تر بود اما در ارتباط با ارتباطات واقعي در دنياي واقعي بيشتر بود. اين تيم همچنين مهارت هاي زبان و مهارت هاي استدلال غير كلامي را براي بررسي اينكه آيا تفاوت در اين مهارت ها هر گونه تفاوت در توانايي تشخيص احساسات را توضيح مي دهد، اندازه گيري كرد.

نتايج اين مطالعه نشان داد كه جوانان مبتلا به ASC دشوارتر از تشخيص عاطفه از عالئم صورت هستند. با اين حال، نوع اشتباه ساخته شده توسط جوانان با ASC بسيار شبيه به نوع اشتباه ساخته شده توسط جوانان بدون ASC بود. به عنوان مثال، جوانان در هر دو گروه اغلب "ترس" را براي "تعجب" و اشتباه "انزجار" و "خشم" اشتباه مي گيرند.

جالب توجه است، بزرگترين تفاوت بين ASC و گروه هاي غير ASC براي روشن ترين عبارات با شدت بالا بود. محققان فكر مي كنند اين موضوع به دليل شركت كنندگان، از جمله افرادي كه بدون ASD هستند، تلاش مي كند تا عواطف را در عبارات كم و شديد تشخيص دهند، و اين امر براي آنها سخت است كه تفاوت هاي بين گروه ها را ببينند.

داستان هاي مربوطه

سارا گريفيتس، يكي از محققان اين مطالعه كه بخشي از دكتراي خود را در دانشگاه بريستول به پايان رسانده است، اما اكنون در مركز تحقيقات اوتيسم دانشگاه كمبريج مستقر است، گفت: "اين مطالعه مهم است، زيرا تحقيقات قبلي نتايج بسيار متفاوتي را با برخي از افراد مبتلا به اوتيسم به طور متوسط ​​در معرض تشخيص عبارات به طور متوسط ​​دقت بيشتري دارند و ديگران هيچ تفاوتي پيدا نمي كنند. در اين مطالعه از يك پلت فرم آنلاين براي انجام يك مطالعه بزرگتر براي پاسخ دادن به اين سوال بطور قطعي استفاده كرديم و دريافتيم كه افراد مبتلا به اوتيسم به طور متوسط ​​كمي كمتر دقيق در شناخت احساسات از چهره. "

پروفسور كريس جارلد، استاد توسعۀ شناختي در دانشكده روانشناسي تجربي در دانشگاه بريستول، گفت: "اين يافته ها شواهد بيشتري را نشان مي دهد كه افراد مبتلا به ASC داراي مشكلاتي در شناخت احساسات اوليه از عالئم صورت هستند. براي كساني كه تلاش مي كنند با شناخت احساسات از چهره، تدابير آموزش شناخت احساسات مي تواند براي يادگيري جهت حركت در شرايط اجتماعي مفيد باشد. "تست هاي روانشناسي آنلاين

براي هماهنگي با اين تحقيق، تيم يك برنامه اپل براي آموزش تشخيص احساسات صورت براي افراد مبتلا به و بدون شرايط اسپكتروم اوتيسم ايجاد كرده است. شما مي توانيد برنامه رايگان "درباره چهره" را در اينجا دانلود كنيد. اين برنامه حاوي هر دو عبارات با وضوح بالا و كم و زياد است كه در مطالعه مورد استفاده قرار گرفت، بنابراين مشكل را مي توان به سطح توانايي كاربر تغيير داد.


احساس حسادت كودك را با محبت كنترل كنيد

  0

احساس حسادت كودك را با محبت كنترل كنيد

احساس حسادت كودك در همه كودكان  وجود دارد ولي آنچه كه مهم است پدر و مادر توانايي كنترل اين حس را

در كودك داشته باشند . كودكان خردسال  بي پرده اين حس را بروز مي دهند. آنها به طور صاف و ساده

براي والدين خود  بازگو مي كنند كودكي كه تازه به دنيا آمده را دوست ندارند و حتي به فكر صدمه زدن

به آن هم مي افتند.

سن بروز حسادت در كودكان

در سن 15 تا 16 ماهگي حسادت در كودك شروع مي شود و در زمان 2 تا 5 سالگي و دوران بلوغ

شدت پيدا مي كند. حتي مي توان گفت قبل از 5 سالگي شديد ترين دوران حسادت محسوب مي شود

زيرا در اين سن حس وابستگي به والدين خود دارد و همه خواسته هاي عاطفي و رواني توسط آنها صورت

مي گيرد.

حسادت كودك اول به دوم 

حس حسادت اكثرا در فرزند اول نسبت به دوم اتفاق مي افتد مخصوصا اگر والدين نسبت به برادر يا خواهر

كوچك خود توجه بيشتري نشان دهند  زيرا آنها دوست دارند فقط محبت پدر و مادر براي خودشان باشد.

اگر فرزند اول اين حس حسادت را والدين با خشونت جواب دهند باعث گوشه گيري كودك مي دهد در اين

جور مواقع بايد به مركز مشاوره خوب مراجعه كنيد.

نقش محبت والدين در مهار حسادت كودك

والدين بايد محبت يكساني بين فرزندان خود داشته باشند مثلا اگر براي فرزند كوچك اسباب بازي تهيه

مي كنند براي فرزند بزرگتر هم يك چيز جزيي بخرند. بايد با برنامه ريزي دقيق اين حس حسادت كنترل

شود. همچنين به كودك اطمينان دهيد مانند قبل دوستش داريد و هيچ وقت با عصبانيت به او پاسخ ندهيد.

منبع:كانون مشاوران ايران