سفرنامه خانواده

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

سفرنامه خانواده

سفرنامه خانواده

توي تعطيلات سه روزه، خودمان را به شهر خشتي يزد مهمان مي‌كنيم، سفرنامه زياد هست از اين شهر، تا دلت بخواهد عكس و نوشته و تاريخ‌نگاري و شرح و بسط، خيلي هم خوب و عالي. در نتيجه دلم خواست تصوير ديگري از شب‌هاي يزد برايتان بنويسم، سه تصوير كه روياهايم را رنگ ديگري زدند، مثل تصوير همان گربه سفيدي كه نصفه شبي روي ديوار گلي خانه‌اي قديمي نشسته بود و بالاي سرش ماه نور سفيد و كج‌وكوله‌اش را مي‌انداخت توي چشممان و مجنونمان مي‌كرد، يا تصوير راهنماي مهربان و پرحوصله ما در پنجره رنگ رنگي خانه‌اي قديمي و نيمه ويران، يا اصلا مثل باريكه نوري كه در آخرين ساعت‌هاي شب از سقف آجرين كوچه تاريك مي‌تابيد روي زمين و يك سوسك چاق رويش رژه مي‌رفت، مثل پله‌هاي سردابي قديمي در محله فهادان كه خيال مي‌كرديم خانه از ما بهتران است، مثل… سه تصوير دارم و بس، توشه سفري سه روزه به شهري كه ديدنش هزار سال وقت مي‌خواهد و يك دل عاشق ديدن، نه از آن دل‌هاي بي‌حوصله كه نگهبان خانه قديمي مي‌گفت نگران خاكي شدن لباس‌هايشان هستند، كه از اين دل‌هاي پر تپش وقتي در چوبي دو لنگه خانه‌اي متروك با صداي قژ قژي باز مي‌شود و رويايي آغاز مي‌شود. يك دلي مثل دل خودت، پرحوصله.مشاوره خانواده

شب اول:

آقاي دال را خيلي اتفاقي پيدا مي‌كنيم، وقتي نرسيده به يزد تصميم مي‌گيريم شبانه توي كوچه‌هاي قديمي و بين خرابه‌ها گردش كنيم و سر از ميدان فهادان در مي‌آوريم. ميدان كوچكي كه دوروبرش پر از عمارت‌هاي خشتي و قديمي، بقعه ۱۲ امام هزار ساله، زندان اسكندر يا همان مدرسه قديمي و خانه‌هاي كوچكي است كه حالا شده هتل‌هاي كوچك و جمع و جوري با ديوارهاي آجري و حياط سنگ‌فرش و قهوه‌خانه‌اي كه از شير مرغ تا جان آدميزاد دارد.

گمانم پشت در يكي از اين خانه‌هاست كه پايمان سست مي‌شود و كنجكاوي روحمان را مي‌خورد، همين هم هست كه يواشكي مي‌چپيم توي حياط و مثلا دنبال دست‌شويي مي‌گرديم كه با نگهبان خانه، يا همان آقاي دال روبه‌رو مي‌شويم، قدبلند و چهارشانه و از ورزشكاران قديم و نديم است، با دندان‌هاي سياه‌شده و چشم‌هاي براق، مي‌پرسد كه اين‌جا چه كار داريم، كه من با ترس و لرز جواب مي‌دهم: «براي فضولي آمده‌ايم.»

نمي‌دانم توي صدايم چي هست كه عصباني‌اش مي‌كند، سريع مي‌اندازدمان بيرون و مي‌گويد خانه نصفه شب بازديد ندارد، چون مسافران توي اتاق‌هاي ريز و درشت حياطش خواب‌اند. اما هنوز نرسيده‌ايم به پله‌هاي كوچه كه مي‌شنويم صدايمان مي‌كند. مي‌گويد دانشجو اگر باشيم مي‌توانيم فردا صبح بياييم تا همراه دانشجوهاي معماري در يكي از خانه‌هاي نيمه خراب و قديمي را برايمان باز كند. دانشجو نيستيم، اين را اما نمي‌گوييم، قرار مي‌گذاريم و مي‌گوييم كار تحقيقي مي‌كنيم. بعد از رفتن آقاي دال هم لابد براي تحقيق در امور جن و پري‌هاي تاريكي مي‌افتيم توي كوچه‌هاي محله فهادان و انگار توي قصه‌ها سرمي‌خوريم؛ از بين كوچه‌هاي خاكي، ديوارهاي نيمه ويران، خانه‌ها و عمارت‌هاي قديمي، از بين درهايي كه گاه كوبه و كلونشان را دزديده‌اند و عين صورتي بي‌چشم گذاشته‌اند مسافران شب‌رو را بترساند.

كوچه‌ها پيچ در پيچ و باريك و خاكي است و زمين پر از سنگريزه و خاك، درها و ديوارها وام‌دار ‌گذار ساليان‌اند و گربه سفيد و ترسناكي كه بالاي ديواري خشتي نشسته و نور ماه چشمش را برق مي‌اندازد، ما را ياد از مابهتران مي‌اندازد. «بسم‌الله»، اين را هم من بيچاره وقتي مي‌گويم كه تقريبا گم شده‌ايم، چون فلش‌هاي روي ديوار ما را توي كوچه دور خودمان چرخانده و مناره مسجد جامع مدت‌هاست كه توي تاريكي كوچه‌ها ديده نمي‌شود. اول به هم حرف‌هاي ترسناك زده‌ايم، بعد كمي هول برمان داشته و دست آخر گيج شده‌ايم و سراز كوچه‌اي در آورده‌ايم كه دالان سياه و باريكش به ناكجا مي‌رود. يكي از همراهان مي‌گويد گمانم همه‌مان زامبي هستيم، آن يكي‌مان هم كه جلوي همه ماست، دارد يواشكي روي ديوار فلش‌هاي دروغي مي‌كشد كه ببردمان به دخمه زامبي‌ها، آن وقت يك‌دفعه در خانه‌اي در وسط همين كوچه باز مي‌شود و زن و مردي جوان بيرون مي‌آيند و توي چشممان مي‌خندند: «گم شديد؟»

اين را مي‌پرسند و ما سراغ مسجد جامع را مي‌گيريم كه مي‌گويند: «پشت سرما بياييد.» خنده‌شان نمكي و كفش‌هايشان سياه و براق است و در اين كوچه‌هاي خاكي و تاريك جوري تند تند مي‌روند انگار همه راه‌ها را از حفظ‌اند. جايي كنار سوراخ يك ديوار يكي‌شان مي‌گويد: «روزي اين‌جا چراغ داشت.» و بعد هر دوشان مي‌خندند. دوستم كه پشت سرشان راه مي‌رود و تعارفشان مي‌كند، دوباره يواشكي مي‌گويد: «نكند جن باشند.» و من ياد قصه مشهور قديمي ازمابهتران مي‌افتم، مي‌گويم: «حالا بايد بپرسي تا به حال جن ديده‌اي؟، آن‌ها هم جواب مي‌دهند نه، چطوري‌اند، بعد تو بگويي پايشان سم دارد، آن‌ها هم بگويند، ها، مثل اين؟»

اين را كه مي‌گويم، دو تايي‌مان مي‌خنديم و خنده مان تاريكي را سبك مي‌كند و گربه‌اي را از روي ديوار مي‌پراند. بعد هم مرد در خانه‌اي را باز مي‌كند و زنش را مي‌فرستد توي خانه و قدم سبك مي‌كند و تندتند جلوي ما مي‌رود و بالاخره با دست اشاره‌اي به كوچه‌اي بازتر از باقي كوچه‌ها مي‌كند. آن وقت دوباره دوست خندانم مي‌گويد: «خوش به حالتان چه جايي هم زندگي مي‌كنيد.» و مرد جواب مي‌دهد: «اين‌جا خانه مادربزرگم است و اتفاقا جاي آساني هم نيست براي زندگي.» من هم مي‌گويم: «عيدتان مبارك به مادربزرگتان سلام برسانيد.» كه از ته دل مي‌خندد و خنده‌اش زير نور ماه مثل بادي كه ترس و هول ما را ببرد، قصه هول آور شب فهادان هزار و چندصدساله را تمام مي‌كند. بعد باز كوچه‌هاي خاكي و بي‌صداست و ديوارهاي گلي و مناره‌ها و بادگيرهاي بلند و چهارگوش و درهاي چوبي زهواردررفته كه انگار ما را با خودشان مي‌برند، به سرزمين ناشناخته قصه‌ها كه نامش «فهادان» است و صفتش «يوزداران» كوچه‌هايي همين نزديكي كه مي‌گويند روزگاري صداي غرش يوزپلنگان درش طنين مي‌انداخته، به جان خودم راست مي‌گويم سر در محل نوشته‌اند كه چند قرن پيش اين‌جا كسي يوزپلنگ نگه مي‌داشته… در اين محله هزار و اندي ساله…

روز دوم:

صبح جمعه دير مي‌رسيم سر قرار. آقاي دال خوش‌قول است، اما با موتور مي‌آيد سرقرارمان، از همان موتورهاي گازي و بي‌ريخت و صدادار كه خواب شب‌ها و روزهاي كوچه‌هاي يزد را آشفته مي‌كند. خودش هم كمي خواب‌زده و كمي گيج است و وقتي مي‌بردمان كه در خانه بسته‌اي را باز كند، اول خوب سين جيممان مي‌كند، انگار نه انگار كه ديشبش قول و قرار گذاشته با ما.

«تو چه كاره‌اي؟» «معلمم. دكترم. عكاسم.»

گمانم مي‌خواهد آدم معمولي باشيم، دزد اشياي باستاني نباشيم، در و پنجره‌هاي خاك‌خورده نفروشيم و فقط خانه قديمي را دوست داشته باشيم. همين هم هست كه اولين در را باز مي‌كند، مي‌گويد: «مثل اين كه شما مي‌فهميد.» منظورش لابد حضور روح مانده در كنج خانه‌هاي قديمي است كه پشت چوبكاري پنجره‌ها و ارسي‌ها قايم شده، همان كه توي مطبخ خام خورده‌اش مي‌پزد و نان يزدي، همان كه وقتي توي عمارت قدم مي‌زنم و مي‌رسم به كنج بسته حرمش و توي اندروني به فواره حوض شكسته پكسته‌اش خيره مي‌شوم، پا به پاي من مي‌آيد و مي‌رود توي دل انار كوچكي و از درختي مي‌افتد.

واي چقدر درخت انار، اين را هم من مي‌گويم و پاي درخت‌هاي خشك‌شده انار مي‌ايستم و چيزي توي گلويم گير مي‌كند. درخت مثل باقي خانه در انتظار نوسازي است، برگ‌هايش خشك و انارك‌هايش سنگي است. مثل همان خانه‌اي كه درها و پنجره‌هايش را در آورده‌اند، در اتاق آينه‌كارش را بسته‌اند و روي گچ‌بري‌هاي قشنگ و تزيينات چند صدساله‌اش داربست زده‌اند، توي راهرو‌هاي پيچ در پيچش پر از نردبان و گچ بنايي و وسايل است و درهاي قشنگش روي هم تلنبار شده. مي‌گويم «كي درست مي‌شود»، آقاي دال را انگار زخم مي‌زنم كه آن جوري خم مي‌شود و يك دانه انار خشك شده از زمين برمي‌دارد و به دستم مي‌دهد. بعد با صداي گرفته‌اي جوابم را مي‌دهد: «هيچ وقت گمانم، وامش را قطع كرده‌اند و دست پيمان‌كار بيچاره‌اش توي پوست گردوست، طفلك از جيب خودش چقدر هزينه كند، براي خانه در جهان نظير ندارد و اين قدر پيچ در پيچ و عجيب و پر هزينه است.»

راست مي‌گويد اين عمارت با شيشه‌هاي رنگي و گچ‌بري‌هاي قشنگش، شامل چند خانه است كه توي دل هم رديف شده‌اند و چندين و چند سال كار و پول مي‌خواهد ساختنش. اين را كه مي‌گويد، با شانه‌هاي افتاده لحظه‌اي از جلوي چشممان دور مي‌شود، شكر خدا، تا چند ثانيه پيش كه چشم از قدم‌هايمان برنداشته و از ترس خلافكاري‌مان به اتاق‌ها راهمان نداده است.

مي‌گويم: «آقاي دال من مي‌نويسم، به خدا، قصه خانه‌ات را مي‌نويسم.»

مي‌گويد: «ننويس، نبايد شما را راه مي‌دادم اصلا، همان بهتر كه كسي نداند خانه‌هاي قديمي يزد هنوز هستند.»

اين را مي‌گويد و از جيبش كليدهاي رنگ به رنگ را در مي‌آورد و دوباره در ديگري را از هشتي تاريك و نمور باز مي‌كند و ما را مي‌برد به دالاني پر از در. مي‌گويد: «اين درها را نگاه كنيد، تا چند روز پيش كوبه داشتند، الان ندارند، دزد كنده و برده، شيشه درها، قفل پنجره‌ها هيچ كدام در امان نيستند.» مي‌گوييم: «آقاي دال ما دزد نيستيم، هر كداممان شغلي داريم و در اين مملكت زندگي مي‌كنيم. خيالت راحت ما دست به هيچ چي نمي‌زنيم.» كه مي‌خندد، مي‌گويد: «نفس كه مي‌كشيد، قدم كه مي‌زنيد.» من مي‌گويم: «اصلا ما روحيم، بگذار حياط را ببينيم.» كه با ترس نگاهم مي‌كند و بعد يك‌باره انگار همان روح كوچك درخت انار هلش مي‌دهد كه دري زير دستش باز مي‌شود، مردم توي خيابان مي‌دوند و سرك مي‌كشند، كه جلويشان سينه سپر مي‌كند و مي‌گويد: «اين‌ها محقق‌اند، وگرنه اين جا بازديد ندارد.» و بعد ما را راه مي‌دهد. ما هم مفتخر پشت سرش از پله‌هاي آجري پايين مي‌رويم و لحظه‌اي بعد توي يكي از قشنگ‌ترين عمارت‌هاي يزد هستيم، با بادگيري بزرگ و بلند، اتاق‌هاي گوشواره، راهرو‌هاي باريك، حوض آبي كاشي‌كار، سرداب‌هاي ترسناك و هزار پله، اَرسي پر از شيشه‌هاي رنگي و درخت پسته‌اي تازه و قشنگ و زنده و درخت‌هاي قشنگ انار كه جا به جا سر از زمين در آورده‌اند و انار‌هاي دلشان خونين و تازه است.

«اين‌جا كجاست؟»

«اسمش را ننويس، اين‌جا يكي از خانه‌هاي در دست بازسازي بوده، اما رها شده، در اتاق شاه‌نشينش بسته، اما پشت بامش بالاي سر همه كوچه‌هاي يزد است…»

راست مي‌گويد. حياطش سرسبز، پنجره‌هايش چوبي، آسمانش آبي و زمينش خاكي و راهروهايش پر از اثر دست‌هاي قديمي است. عين گنجي كوچك و خاك‌خورده در دل زمين، عين غار علاءالدين، سفره حسن كچل، چه مي‌دانم خانه ديو كه چهل‌گيس توي زيرزمينش خوابيده بود. هر چيزي به جز خانه‌اي معمولي در وسط شهري معمولي. يكي از همين‌ها، خانه ملك‌زاده، خانه محمودي، خانه لاري‌ها، خانه شادمان، خانه عرب‌زاده… يكي از همين‌هاست ديگر…

حالا گمانم سر ظهر است كه بالاخره توي هشتي كوچكي كه آقاي دال تنها مي‌گذاردم كه دور خودم بچرخم و يك قبض آب پيدا كنم، اخطار قطع دارد، نوشته: وضعيت خانه خالي از سكنه است. نوشته آب خوراكي‌اش قطع مي‌شود. قبض را مي‌تكانم و مي‌گذارم گوشه ديوار، دل‌تنگي‌ام عين جوي آبي كه از ميانه حياط مي‌گذرد و به عمارت اندروني مي‌رود و توي حياط هشت گوشش درخت‌هاي انار را آبياري مي‌كند، جاري است. آقاي دال هم مي‌رسد و گريه‌ام را مي‌بيند، چند لحظه مي‌ايستد و بعد مي‌گويد: «نمي‌دانم چرا راهتان دادم، اما گمانم خانه خواسته بود.» من هم مي‌گويم: «بله.»

پشت سرش مي‌روم كه ببينم چطور خانه را چفت و بست مي‌كند و ما را از كوچه‌هاي محل مي‌گذارد، اين كوچه تاريكوست، اين يكي كوچه آب انبار، كوچه پشت برج، كوچه جنگل و بعد هم كه از وسط تكيه قشنگ و بزرگ و شير بزرگي كه بالاي عمارتي خشتي جا خوش كرده ردمان مي‌كند، از باريك‌ترين كوچه‌ها و از كنار زيباترين خط كوفي قديمي‌ترين تكيه يزد، كه مي‌گويد سنگ قبر شيخ احمدش را دزديده‌اند، عمارتي هزار ساله، كه هنوز بر درش جاي دست‌هاي اين همه آدم كه روزي عيد‌هايشان را جشن مي‌گرفتند، مانده.

وقتي آخرين در را مي‌بندد آقاي دال، ما همه پر از قصه و نور و صداييم، آفتاب ظهر افتاده وسط كوچه‌ها و از سوراخ گرد راهروهاي مسقف شانه‌مان را نوازش مي‌كند، وقت نماز است و آقاي دال بايد برود. مي‌گوييم: «خداحافظ آقاي دال.» مي‌گويد: «به سلامت باز هم بياييد، اصلا عاشورا بياييد كه كوچه‌ها پر از ديگ‌هاي بزرگ است، همه جا نذري مي‌دهند و براي بلندكردن سرو تكيه هزار نفر مي‌دوند.» مي‌گويم: «آخ عاشوراي يزد هم بايد قشنگ باشد.» مي‌گويد: «قشنگ معني‌اش نمي‌كند، من بي‌سوادم، قصه نخوانده‌ام، اما مي‌دانم عاشوراي يزد قصه دارد.»

مي‌گويم: «آقاي دال ما را عاشق يزد كردي.» و سوار ماشيني مي‌شوم كه تا وسط كوچه‌ها آمده و زير چرخ‌هاي سياهش خاك چند هزار ساله مي‌پرد. وقتي توي ماشين دارم تعريف عاشوراي يزد را براي همراهانم مي‌كنم و يكي از همراهان مي‌گويد كه روز عاشورا توي خانه خودش مي‌ماند، آقاي راننده نگاهش مي‌كند و يواشكي توي گوشش مي‌گويد: «خانه خودت هميشه سر جايش است، يزد اما محرم‌هايش ديدن دارد.»

شب دوم:

شب باغ خان ديدن دارد، درخت‌هاي سنجدش، انارهاي بلندش، درخت‌هاي بيد و نارون قديمي‌اش و آن ارگ و باروي بلند و گلي‌اش، شب كوچه‌هاي فهادان ديدن دارد، كوچه پس‌كوچه‌هايش، كوچه تاريكويش، دخمه‌هاي ترسناك آب انبارش، پله‌هاي بي‌انتهاي سرداب‌هايش، دالان سرپوشيده كوچه‌هايش، پنجره‌هاي هزار و يك تكه‌اش و سنگ‌فرش تازه‌ساز ميدان‌هاي بازسازي شده‌اش… شب اميرچخماق هم ديدن دارد، اين يكي را شب دوم قدم زدن توي كوچه‌هاي يزد مي‌فهميم، وقتي از كنار جگركي‌هاي زير دالان تكيه بزرگ امير چخماق مي‌گذريم و ترمه‌هاي رنگ رنگي را با آه و افسوس بي‌خيال مي‌شويم و مي‌رسيم به مسجد و بقعه ستي فاطمه و آب انبار و نخل و تكيه كه مي‌گويند از قرن نهم هجري تا امروز زير نور ماه‌هاي درشت و ريز طاقت آورده و ايستاده است. كوچه پس‌كوچه‌هاي پشت بازارش، كه پالوده يزدي و خشكبار و باقلوا و قطابش هوش از سر آدم مي‌برد، يك تفاوت مهم با كوچه‌هاي محله فهادان دارد، زنده‌تر است، ولي ويران‌تر هم هست. خانه‌هاي قديمي‌سازش يكي در ميان گاراژ و انبار شده و بازار بزرگش هنوز محل آمد و شد آدم‌هايي است كه هيچ اهميتي براي بافت سنتي شهر قائل نيستند. آدم‌هاي ساده و بي‌حوصله‌اند كه دارند تجارت مي‌كنند، خانه‌شان همين دوروبر است و اگر ميراث فرهنگي بگذارد آب خوش از گلويشان پايين برود، بدشان نمي‌آيد طبقه‌اي بالاي خانه‌شان بسازنند، يا ديوارش را بريزانند و ديوار ديگر علم كنند.

 اين وسط خانه ملك‌التجار هم هست كه هتل بزرگ و قشنگي شده و براي حياطش مثل حياط تكيه دولت سقف پارچه‌اي كشيده‌اند و نفسش را بريده‌اند و به راهروي دراز و طويلش ۱۰۰ تا عكس بي‌كيفيت و زشت آويزان كرده‌اند. ملغمه‌اي از زشتي و زيبايي بر فراز بام يكي از زيباترين خانه‌هاي يزد كه گچ‌بري‌ها و آينه‌كاري‌هايش نظير ندارد و حياط و عمارتش چشم آدم را خيره مي‌كند و بوي سيب‌زميني سرخ شده آشپزخانه‌اش دل آدم را مي‌شكند. اسپانيايي‌هاي مسافر كه توي حياط روي تخت‌ها نشسته‌اند هم بي‌توجه براي خودشان پيتزاي يزدي مي‌خورند و ساكت‌اند. يكي از همراهانم مي‌گويد: «حواست هست كه چقدر توي يزد فست فود از زمين سبز شده؟» مي‌گويم: «حيف.» و نگاه مي‌كنم به طبق‌هاي سوار هم كه پر از پيتزاست و قرار است شام شب عيد يك خانواده ستني و كوچك يزدي باشد كه با بهترين كت و شلوار و چادر سياه اتوكشيده‌شان به هتل ملك‌التجار آمده‌اند و پيتزاي مخلوط سفارش داده‌اند. پيتزايي كه با كيك يزدي و باقلوا مي‌چسبد لابد. اين را مي‌گوييم و يله مي‌شويم توي كوچه‌هاي امير چخماق و بعد هم طبق معمول وقتي دنبال حمام خان مي‌گرديم كه مي‌گويند رستوران جهانگردي است، گم مي‌شويم. اين بار اما سراز محله‌اي نيمه ويران در مي‌آوريم كه كوچه‌هاي تاريكش به سرداب و گودال ختم مي‌شود و قرار مي‌گذاريم ببينيم كي جرئت دارد تا ته يكي از كوچه‌ها برود. گمانم تا وسط يكي از دخمه‌ها رفته‌ام كه صداي دوستم از پشت سرم مي‌آيد، «چقدر تاريك است»، مي‌گويم: «فيلم شب بيست و نهم را نديدي؟» كه ديده و همراه من مي‌ترسد، تا به خودمان بجنبيم اما همه پشت سرما آمده‌اند و مشغول عكس گرفتن از سوراخ‌هاي كوچه مسقف‌اند كه نور ماه مثل دست باريكي از لابه‌لايشان دراز مي‌شود و زمين را چنگ مي‌زند. گمانم همان وقت است كه صداي خرخر سگي را مي‌شنوم و بعد مي‌بينم روي يكي از ديوارها آگهي فوت جواني را چسبانده‌اند كه چشم‌هاي آرام و خنده غمگيني دارد؛ چشم‌هايي كه انگار به من هشدار مي‌دهند فرار كن. دو تا پا دارم و دو تا ديگر قرض مي‌كنم و دوباره مي‌دوم وسط تاريكي كوچه، جايي كه همراهانم عكس يادگاري مي‌گيرند. يك ساعت بعد گم‌شده و خسته بعد از كلي پرس‌وجو از موتورسوارهايي كه بي‌محابا توي كوچه‌ها گاز مي‌دهند، به حمام خان مي‌رسيم، عمارتي قديمي با نقاشي‌هاي دوره قاجار روي ديوارهاي گلي و كلي تخت و حوض و فواره… كافه تعطيل است، اين را هم متصدي مي‌گويد، اما وقتي مي‌گوييم از گرسنگي و خستگي در حال مردنيم، چايش را دم مي‌آورد و به چاي قند پهلو دعوتمان مي‌كند. پشت سرما باقي گردشگران در را باز مي‌كنند و يكي يكي مي‌رسند و حمام شلوغ مي‌شود و اهالي‌اش در حال بدو بدو، شب عيد است و يزد انگار بيدار بيدار است. چراغ‌هاي رنگ رنگي پيتزاي جردن، پيتزاي ونك، آب‌ميوه دو لوپي و ساندويچ سوسيس بندري در شهري كه فسنجانش نظير ندارد و قيمه يزدي‌اش جان مسافر را تازه مي‌كند، چراغ‌هاي روشن و بي‌خواب‌اند، حيف…


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد