عاشقانه: هر آنچه كه عاشقان پيش از ازدواج بايد بدانند

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

درمان فوري بي خوابي شبانه، ريشه هاي بروز اين مشكل

درمان فوري بي خوابي شبانه، ريشه هاي بروز اين مشكل

مكان شما: خانه / بيماري رواني / درمان فوري بي خوابي شبانه، ريشه هاي بروز اين مشكل...

امروزه، با شرايط جامعه، جاي تعجب نيست كه چرا مردم مشكلات مشابهي با خواب دارند و بي خوابي يه يك اختلال رواني تبديل شده است.

در واقع، طبق گزارش گالوپ، به مردم توصيه مي كند كه هفت الي هشت ساعت در شب بخوابند.

همانطور كه احتمالا قبلا مي دانستيد، خواب بد باعث عدم رفع خستگي شما مي شود كه در طول روز كاري خود به بدن فشار وارد آورده و به خواب و استراحت بدن ادامه مي دهيد.

خواب نامناسب يا بيش از حد مي تواند به سلامت جسمي و ضعف ذهني افراد آسيب برساند و موجب ناهنجاري هاي بدن شود.

در واقع، در يك مطالعه بريتانيا، نشان داد كه اگر مردم در طول يك هفته فقط يك روز خواب كافي نداشته باشند، اين باعث تغيير زيادي در ژن بدن انسان خواهد شد.

درمان فوري بي خوابي شبانه، ريشه هاي بروز اين مشكل

كمبود خواب و بي خوابي

محروميت از خواب مي تواند منجر به مشكلات سلامتي مزمن مانند

  • فشار خون بالا
  • چاقي
  • اضطراب
  • افسردگي
  • بيماري قلبي
  • سرطان

و غيره شود.

محققان دريافتند كه ژن هاي محروم از خواب در كنترل التهاب، سيستم ايمني و استرس بر اثرات بي خوابي اثر مي گذارند.

اين يك پيش شرط براي معرفي يك روش خاص براي از بين بردن بي خوابي در يك زمان كوتاه است كه نگاهي به آن مي اندازيم


كودك خود را به خاطر شب ادراري تنبيه نكنيد- راه حل را به ما بسپاريد…

كودك خود را به خاطر شب ادراري تنبيه نكنيد- راه حل را به ما بسپاريد…

مكان شما: خانه / مشاور كودك و نوجوان / كودك خود را به خاطر شب ادراري تنبيه نكنيد- راه حل را به ما بسپاريد…...

ادرار شبانه در كودكان و بزرگسالان ريشه در مشكلات ذهني و جسمي دارد كه مي تواند به سادگي با تداوم و تكرار درمان شود.

فرزند شما نبايد تحقير شود اگر از شرايط ادرار شبانه رنج مي برد زيرا اين اشتباه رفتاري ممكن است وضعيت را بدتر كند.

اگر فرزند شما ادرار شبانه هم داشته باشد، بايد بدانيد كه اين مشكل مي تواند بسياري از والدين را بيمار و خسته كند.

البته شما تنها والديني نيستيد كه از اين مشكل رنج مي بريد، اما فرزند شما نيز ممكن است به عنوان عجيب ترين تجربه زندگي اش از آن ها ياد كند.

البته، به ياد داشته باشيد كه اگر فرزند شما يك يا دو بار خود را خيس كند، نبايد به او برچسب شب ادرار بزنيد.

كارشناسان بر اين باورند كه اين مودر براي تاييد بايد حداقل دو بار در هفته به مدت سه هفته اتفاق افتد، به طوري كه تشخيص شب ادراري براي شان قطعي شود.

اگرچه هنوز علت قطعي بي اختياري ادرار در كودكان وجود ندارد، لازم است بدانيم كه گاهي اوقات برخي بيماري هاي جسمي مي توانند باعث ايجاد ادرار شبانه شوند.

بنابراين، شما بايد در مورد اين مشكل با مشاور فرزندتان مشورت كنيد.

كودك خود را به خاطر شب ادراري تنبيه نكنيد- راه حل را به ما بسپاريد…

علل شب ادراري
  • ورود به شرايط جديد، مانند تولد فرزند ديگر، طلاق، و غيره مي تواند فشار زيادي را براي كل خانواده ايجاد كند، مخصوصا براي كودكان در سنين كم.
  • ورود به چنين شرايطي مي تواند براي يك كودك در شب ترس ايجاد كند.
  • اين يك مشكل رفتاري كودك است.
  • چنين مشكلي ريشه هاي ژنتيكي و ارثي دارد.
  • اين مشكل براي اكثر كودكان يك مشكل فيزيكي ساده است؛ عضلات مثانه آنها ضعيف يا كوچك هستند و نمي توانند حجم ادرار را كه بدن آنها توليد مي كند كنترل كند.
  • اگر چه استرس ممكن است به طور غيرمستقيم روي اين مشكل تاثير بگذارد، اكثر كارشناسان بر اين باورند كه استرس نمي تواند دليل شروع اين حادثه باشد، زيرا اضطراب و ادرار شبانه ارتباط معني داري وجود ندارد.
  • فقط برخي از رفتارها، زماني كه كودك تحت استرس و فشار قرار دارد، شب ادراري را تشديد مي كند. اين رفتارها عبارتند از:
  • خوردن غذاهاي شور
  • تخليه نكردن كامل مثانه قبل از خواب
مايعات نوشيدن در زمان قبل خواب

خوردن نمك نياز به بدن براي مايعات را افزايش مي دهد و اين موارد براي كودكان مبتلا به مثانه كوچك مشكل ساز خواهد بود.

استرس همچنين ممكن است باعث ادرار شبانه شود، زيرا شب ادراري شبانه اغلب در كساني كه خواب عميق ندارند رخ مي دهد.

استرس كه براي كودك كنترل مي شود؛ كودك ممكن است احساس كند كه او بيش از حد مشغول فعاليت بوده است، شايد توسط ديگران در همسايگانش مورد آزار و اذيت قرار گيرد، يا از دست دادن شايستگي اش او را آزار دهد.

خوشبختانه بسياري از چيزهايي كه مي توانيد براي كمك به كودك خود انجام دهيد  در هر دو نوع فيزيكي و احساسي وجود دارد.

ترس، هيجان، افسردگي و تنش هاي روزانه، عوارض عاطفي شب ادراري است كه اضطراب كودك را افزايش مي دهد و بنابراين درمان او را به تاخير مي اندازد.


احساس مي كنم فردي مي خواهد به من تجاوز كند چگونه پيشگيري كنم؟

احساس مي كنم فردي مي خواهد به من تجاوز كند چگونه پيشگيري كنم؟

مكان شما: خانه / مشاوره جنسي و زناشويي / احساس مي كنم فردي مي خواهد به من تجاوز كند چگونه پيشگيري كنم؟...

تجاوز خشونت است و خشونت يك مسئله اجتماعي است، ما نگاهي كوتاه به تجاوز جنسي و تنوع آن در نقاط مختلف كشور داريم.

اختلالات روانشناختي و جنسي در طبقات مختلف و در شهرهاي مختلف به شكلهاي مختلف رشد كرده است.

موضوعات جنسيتي در معرض تابوهاي مهم قرار گرفته است؛ زيرا افشاي آن آسان نيست و زنان و كودكان قرباني اين حادثه هستند.

اين پنهان كاري و ترس از غرور، مهاجمان را جري تر كرده است و باعث شده است از نظر جنسي به روش هاي مختلف براي ازار ديگران دست بزنند.

بيشترين سوء استفاده جنسي از كيست؟

در اكثر موارد، زنان و دختراني كه در سطح جامعه ناتوان هستند، اولين كساني هستند كه انگيزه متجاوز را تحريك مي كنند، كه تحريك جنسي در ذهن متجاوز است.

البته اين بدان معنا نيست كه افرادي كه پوشش خوبي داشته باشند هرگز مورد تجاوز قرار نخواهند گرفت.

بلكه به اين دليل كه تحريك جنسي نخستين دليل تجاوز جنسي است، اين تحريكات زودتر توسط زنان و دختراني كه پوشش ضعيف دارند منتقل مي شود.

من انگيزه جوانان را انكار نمي كنم.

مدل يك تمايل طبيعي براي جوانان است و جوانان دوست دارند لباس خوب بپوشند، اما مد بايد براساس الگوهايي باشد كه متناسب با فرهنگ ما باشد.

آيا دختران بايد شلوار بپوشند و بيرون بيايند، آيا جوانان ايراني بايد با شورت ها بيرون بيايند؟

احساس مي كنم فردي مي خواهد به من تجاوز كند چگونه پيشگيري كنم؟

 سوال اينجاست: علت تجاوز جنسي چيست؟

آيا محدوديت در روابط جنسي منجر به تجاوز جنسي مي شود؟

پاسخ منفي است، زيرا اگر اين عامل تنها به پديده تجاوز منجر شود، در كشورهاي غربي كه محدوديت جنسي ندارند، هرگز نبايد تجاوز شود.

با اين حال، در سال هاي پيش، بيش از هزار مورد تجاوز جنسي در ايالت نيوجرسي در ايالات متحده وجود داشته است.

تجاوز مي تواند ريشه رواني داشته باشد.

در اغلب تجاوزها، تجاوز توسط يك گروه همجنس گرا نژادي و يا يك نوجوان مورد آزار و اذيت قرار گرفته است، و يا در مواجهه با صحنه وحشتناك است.


هيپنوتراپي چيست و كاربردهاي هيپنوتيزم درماني

هيپنوتراپي به معناي درمان با هيپنوتيزم است.

درمانگر به دنبال هيپنوتراپي با كمك گرفتن از هيپنوتيزم است.

با استفاده از اين تعريف، هيپنوتراپي به اين معني است كه درمانگر بايد همزمان دو عنصر مهم را تقويت و تثبيت كند.

  • اولا او هيپنوتيزم خوبي دارد و داراي مهارت هاي لازم است.
  • ثانيا، او بايد اقدامات درماني را شامل تشخيص بيماري هاي قابل درمان با هيپنوتيزم و در عين حال درمان هاي مختلف مبتني بر هيپنوتيزم براي بيماري هاي قابل درمان هيپنوتيزم بداند.

هيپنوتراپي چيست و كاربردهاي هيپنوتيزم درماني

 در بسياري از موارد، هيپنوتراپي در درمان بيماري مفيد و مكمل است.

با توضيح اين كه اگر درمان توسط يك پزشك در درمان بيماري خاص شروع شود، درمان نبايد متوقف شود..

اگر گيرنده بيماري فيزيكي داشته باشد، هيپنوتراپي قادر به درمان بيماري جسمي نيست.

بلكه يك درمانگر و تسهيل كننده بيماري است و مي تواند بهبود بيمار را تسهيل و تسريع كند يا بيمار را در شرايط بهتري قرار دهد.

تا كنون، ما دريافتيم كه هيپنوتراپي خودش نه درمان بيماري است، بلكه عملكردي كه درمانگر علاوه بر هيپنوتراپي مي تواند نقش هيپنوتيزم درماني را نشان دهد.

و اين براي دانش پزشك بسيار مهم است.

تشخيص بيماري هاي قابل درمان از طريق هيپنوتيزم نتيجه ديگري از اين تعريف اين است كه
  • اول، هر كس داراي قابليت هيپنوتراپي است
  • دوم اينكه هيپنوتراپيست ها بايد لزوما متخصصين روانشناسي و دانش و مهارت لازم در درمان بيماري ها را داشته باشند

پس پزشك، روانشناس و ساير درمانگران كه در انجمن علمي باليني دانشكده پزشكي هيپنوتراپي به آنها آموزش داده مي شود.

هيپنوتراپي يك حالت خوشايند و زيبا است كه يك فرد مي تواند از طريق هيپنوتيزم (هيپنوتيزم شده توسط فردي) و يا از طريق هيپنوتيزم خود ان را تجربه نمايد.

بديهي است، اين يك حالت آرامش بخش است كه در آن وضعيت ذهني موضوع مورد تاكيد است و ناخودآگاه در يك فرضيه هيپنوتيزم بهتر و كارآمدتر است.

هيپنوتيزم فقط براي درمان بيماري نيست بلكه همه انسان ها مي توانند از هيپنوتيزم بهره مند شوند و از آن براي بهره مندي از نتايج خوب، تحكيم آن و موفقيت و اهداف آن بهره مند شوند.


راه درمان پسري كه مورد تجاوز قرار گرفته چيست؟

راه درمان پسري كه مورد تجاوز قرار گرفته چيست؟

مكان شما: خانه / مشاوره جنسي و زناشويي / راه درمان پسري كه مورد تجاوز قرار گرفته چيست؟...

تجاوز جنسي در تعريف يك عمل جنسي است كه مي تواند مقاربت جنسي نداشته باشد و معمولا به صورت جنسي به واسطه زور انجام مي شود.

احتمالا منجر به اعمال زور يا ترس مي شود و گفته مي شود بيشتر يك عمل خشونت آميز است تا يك عمل جنسي.

با اين حال، اين يك رفتار طبيعي جنسي نيست، اما همچنين داراي موارد ضد اجتماعي است.

در اغلب موارد ما متوجه مي شويم كه متجاوز با قرباني و اغلب خشونت هاي جنسي از پيش طراحي شده آشنا است و بيش از نيمي از آنها قربانيان از آشنايان هستند.

در برخي موارد (به ويژه در مواردي كه قرباني جوان يا نابالغ است) ، قرباني ممكن است ابتدا گمراه شود و سپس مورد تجاوز قرار گيرد، اما اگر قرباني بالغ  باشد، اين احتمالا به واسطه زور انجام مي شود.

ويژگي هاي متجاوزان آنها چيست؟

بله اكثر متجاوزان از لحاظ درآمد كم درآمد اند و معمولا افراد باهوش كم هستند.

همانطور كه گفتم، اكثر تجاوزات يك نقشه قبلي دارند و در بسياري از موارد از لحاظ آماري اين امر با همسايگان رخ مي دهد و عمدتا در شهرهاي بزرگ و در شب رخ مي دهد.

در هر صورت، اين ممكن است در خيابان ها، در شب، در يك ماشين، در يك پاركينگ يا در يك فروشگاه بزرگ، در آسانسور، در راهرو ساختمان يا در مكان هاي ديگر كه قرباني كمتر احتمال  فرار دارد رخ دهد.

گاهي اوقات ممكن است متجاوز به خانه يا آپارتمان فرد وارد شود و وانمود كند كه چيزي را حمل مي كند.

چه گروهي معمولا قربانيان تجاوز جنسي اند؟

همه مي توانند قرباني باشند از كودكان و مردان بالغ تا سالمندان اما جوان ها، بيوه ها، و كودكان احتمال وقوع حادثه را افزايش مي دهند.

بسياري از روانشناسان مي گويند كه بسياري از قربانيان حادثه را پنهان مي كنند. درست است؟

بله واقعيت اين است كه در اكثر موارد چنين اعمال گزارش نشده ، زيرا اگر اين مورد باشد، آنها مورد هجمه قرار مي گيرند و بنابراين مشكلات قرباني افزايش خواهد يافت.

به همين دليل، او معمولا ناراحتي خود را تحمل مي كند.

شايد او نميخواهد درگيري هاي خانوادگي زياد شده و همه بفهمند يا از ترس يك شخص آشنا در پليس باشد و درگير اين موضوع شود.

شايد او مي ترسد كه او تحت تعقيب، زنداني يا سوء استفاده قرار گيرد و انتقام بگيرد.

بنابراين، با احساس خجالت يا ناراحتي، آنها ترجيح مي دهند كه خود را به عقب برگردانند و از وارد شدن به يك امر كه احتمالا موجب ناراحتي مي شود خودداري مي كنند.


مشاوره تلفني آنلاين:ماجراي موسيقي چهارگاه

قديم اينطوري نبود. مردم حالا هر چيزي را كه خراب مي‌شود دور مي‌اندازند. انگار حال و حوصله ندارند ببينند مي‌شود درستش كرد يا نه. قديم اما از هر وسيله‌اي تا مي‌شد استفاده مي‌كردند. يادش بخير ديگر سال‌هاست چيني بند زدن ورافتاده. حالا بازار پر است از چيني و ملامين و پلاستيك و بلور و اين چيزها و ديگر كسي چيني بند نمي‌زند. نمي‌دانم، شايد هم اصلا استفاده از چيني ورافتاده كه چيني‌‌بندزن‌ها هم توي كوچه خيابان پيدا نمي‌شوند. يك بار توي روزنامه مي‌خواندم زندگي‌ها مصرفي شده و مردم از ظرف‌هاي يك بار مصرف استفاده مي‌كنند و بعد از غذا همه سفره را كه از سفره تا بشقاب و ليوان و قاشق و چنگالش يك بار مصرف است، دور مي‌ريزند. حالا مثل قديم نيست.

قديم مثلا دخترها كلي هنر داشتند و آشپزي و خياطي و بافندگي بلد بودند و به قولي از سر انگشتشان يك هنر مي‌باريد. پسرها هم همه كار بلد بودند. اما حالا همه تخصص خيلي از پسر و دخترها مال بيرون از خانه است و توي خانه از همه ۱۰ انگشتشان يك هنر هم نمي‌بارد. من نمي‌دانم عوض‌كردن پوشال كولر خيلي كار سختي است كه برخي پسرها بلد نيستند؟ يا پختن قيمه و دلمه؟ نمي‌دانم شايد اين هم از سر پيري است كه غر مي‌زنم. نمي‌دانم. واقعا نمي‌دانم.

توي رابطه‌ها هم قديم يك جور ديگري بود. سر صبحي جواني آمده بود وسايل خانه‌اش را بفروشد. همه چيز نو بود. با افتخار مي‌گفت بعد از يك سال، يك ‌هفته‌اي زنش را طلاق داده است. ما آن وقت‌ها قهر مي‌كرديم، مرافعه مي‌كرديم، حتي بزن‌بزن هم مي‌كرديم، ولي عاقبت مي‌نشستيم درستش مي‌كرديم. اگر چيزي خراب مي‌شد، درستش مي‌كرديم. از راديو بگير تا يك رابطه عاطفي، درستش مي‌كرديم، دورش نمي‌انداختيم. به قول امروزي‌ها برخورد حذفي نمي‌كرديم. نمي‌دانم شايد من از اوضاع امروز دورم. شايد امروز را نمي‌فهمم. شايد دارم الكي چيزهايي را كه خودم ديده‌ام و شنيده‌ام به كل جامعه تعميم مي‌دهم. اين روزها نمي‌دانم چرا دائم دارم گذشته را با حال مقايسه مي‌كنم. يعني هر چه كه مي‌بينم، ياد قديم مي‌افتم. ظهر كيارش آمد توي دكان. مثل كتك خورده‌ها. گفت با نامزدش بگومگو كرده است. دمغ بود. به قول خودش سر هيچ دعوا كرده بودند. كمي درددل كرد. نصيحتش كردم برود زنگ بزند و از دلش دربياورد. مي‌گفت: تقصير من نيست، او بايد زنگ بزند. گفتم: اگر او هم همين‌طور بنشيند كه تقصير توست و زنگ نزند چه؟ گفت: پيامك مي‌زنم پس. اين را كه گفت، بلند شد برود. گفتم: كيارش جان اگر پيامك دادي، حتما مطمئن شو به دستش رسيده باشد؛ به پيامك اعتباري نيست. خنديد، گفت: شما هم خوب اين چيزها را بلدي. گفتم: جاي تو باشم زنگ مي‌زنم. هيچ چيز به صدا نمي‌شود. اگر پيامك بزني و بنويسي عزيزم، خيلي توفير دارد با اين كه بگويي عزيزم و او از خودت بشنود. پيامك كار صدا را نمي‌كند، حالا خودت داني. كيارش رفت. براي خودم چاي ريختم و گشتم توي نوارها «اي اميد جان من» را پيدا كردم و گذاشتم. آهنگش را پرويزخان ياحقي ساخته، ‌در اصفهان. صداي ساز ياحقي پيچيده بود توي دكان كه سروكله سيد پيدا شد. هميشه همين طور است. نمي‌دانم از كجا مي‌فهمد كمي حال خرابم كه سر مي‌رسد. آرام و در سكوت سر مي‌رسد. قبل از اين كه بنشيند براي خودش چاي مي‌ريزد. چند جا ويولن‌زدن پرويزخان را با تكان دادن سر تاييد مي‌كند. آهنگ كه تمام مي‌شود، مي‌گويد: دوباره! نوار را برمي‌گردانم. كيارش دوباره سر مي‌رسد، از دفعه قبل خراب‌تر. تا وارد مي‌شود، سيد بلند مي‌‌گويد: خيره چي شده؟ كيارش مي‌نشيند. مي‌پرسم باز حرفتان شد؟ مي‌گويد: نه اتفاقا زنگ زدم و خوشحال شد و همان‌طور شد كه گفتيد، ‌ولي… مي‌گويم: ولي چه؟ مي‌گويد: آقاي كسايي فوت كردند. الان سايت‌ها نوشتند! سيد با شنيدن اين حرف محكم روي زانويش مي‌كوبد و فاتحه مي‌خواند. بغض مي‌كنم. كيارش مي‌گويد: ببخشيد ناراحتتان كردم و مي‌رود. مي‌رود تا تنها باشيم.مركز مشاوره اصفهان

كم‌كم و به مرور زمان دم‌دم‌هاي غروب است. بلند مي‌شوم و كركره مغازه را تا نيمه پايين مي‌كشم. وقتي كه برمي‌گردم، صداي تاج اصفهاني دكان را پر كرده است. بي‌حرف كنار سيد مي‌نشينم و سرم را روي شانه‌اش مي‌گذارم و پرت مي‌شوم به ميدان نقش جهان. به آن روزهايي كه كسايي جوان بود. من جوان بودم. آن خدابيامرز جوان بود و سيد هم هنوز مو سفيد نكرده بود. به روزهاي خوشي كه زندگي چهارگاه بود!

ماجراي درشكه

آدم به سن من كه مي‌رسد، زياد چرت مي‌زند. ما پا به ‌سن گذاشته‌ها از هر فرصتي استفاده مي‌كنيم تا چرت بزنيم. اين هم يكي از شباهت‌هاي پيري و كودكي است. كودك كه هستي كم‌مويي مثل دوران پيري. دندان نداري درست مثل پيري. خوب نمي‌تواني راه بروي و دائم چرت مي‌زني. كودك در آغاز تولد زياد مي‌خوابد و آدم پير هم هر چه به لحظه وداع نزديك‌تر مي‌شود، بيشتر چرتش مي‌گيرد. نمي‌دانم حالا اين چرت‌هاي گاه و بي‌گاه از سر پيري است يا به دليل خوردن هزار و يك قرصي است كه مي‌خورم. امروز صبح بدنم داغ شده بود. تاثير يكي از قرص‌هاي جديد است كه مي‌خورم. پيشاني تفتيده‌ام را گذاشته‌ام روي شيشه ميز كار تا خنك بشود و بعد ناگهان خوابم برد. طبق معمول تا خوابم برد خواب ديدم. خواب ديدم با پدرم سوار درشكه شده‌ايم. لباس مرتبي تنم بود و موهايم شانه شده بود. كتابي لاي ترمه توي دستم بود. خواب روز اولي را ديدم كه پدرم براي يادگيري قرآن مي‌بردم مكتب. چهار ساله بودم شايد. درشكه از توي كوچه‌هاي قديمي مي‌گذشت و پدر هم‌چنان كه خوشحال بود نگاهم مي‌كرد. نگاه‌هاي پدرم هميشه اين طوري بود، با لبخند نگاهم مي‌كرد. لبخندي كه مفهوم رضايت داشت. نگاهم كه مي‌كرد لذت مي‌‌برد. اين را از توي چشمانش مي‌خواندم. يادم مي‌آيد روزي كه سربازي يا همان اجباري را تمام كردم، ساعت‌ها مي‌نشست و به كارت پايان خدمتم نگاه مي‌كرد و ذوق مي‌كرد و آن را مي‌بوسيد و مي‌گفت پسرم بزرگ شده، اهل زن است. يعني ديگر بايد زن بگيرد. خلاصه داشتم خواب درشكه مي‌ديدم كه از خواب پريدم. با شيهه اسب از خواب پريدم. اول فكر كردم هنوز در خوابم، ولي وقتي صداي درشكه و زنگوله‌ها را شنيدم، سرم را از روي ميز برداشتم و ديدم يك درشكه بزرگ توي خيابان جلوي در دكان ايستاده است. باز فكر كردم خوابم و دارم توي خواب خواب مي‌بينم. چند لحظه كه گذشت متوجه شدم كه خواب نيستم. بيرون رفتم. يك درشكه واقعي بود.

برگشتم داخل دكان. چند دقيقه بعد جواني آمد تو. پرسيد: نظرتان درباره حركت نمادين امروز چه بود؟ كارت كارمندي‌‌اش را ديدم و گفتم: كدام حركت نمادين؟ من از سياست چيزي نمي‌دانم. گفت: حركت نمادين است، ولي سياسي نيست! گفتم: چطوري؟ گفت: اين حركت نمادي است از تلاش براي شهر پاك! گفتم: متوجه منظورتان نمي‌شم. گفت: درشكه را نديديد؟ گفتم: چرا. گفت: امروز درشكه را آورده‌اند توي خيابان تا به طور نمادين به حضور ماشين‌ها در خيابان اعتراض كنند! تازه فهميدم اوضاع از چه قرار است.

براي جوان چاي ريختم و گفتم: پسرم من براي پاسخ به پرسش تو آدم مناسبي نيستم. درشكه براي نسل من نمادين نيست. همين‌طوري كه شما سوار تاكسي مي‌شوي، من بچه كه بودم سوار درشكه مي‌شدم. نمي‌توانم درشكه را نمادين ببينم. درشكه براي من درشكه است. جوان گفت: اتفاقا شما سوژه مناسبي هستيد. برايم بگوييد آن وقت‌ها كه توي تهران درشكه بود، چطوري بود؟ گفتم: تهران؟ گفت: نه درشكه‌سواري. گفتم: آن موقع‌ها اين جوري نبود كه دائم سوار درشكه بشويم. وضعمان آن قدر خوب نبود. آن وقت‌ها ما بچه‌ها مي‌پريديم پشت درشكه. پول نداشتيم، اينجوري طي طريق مي‌كرديم. پرسيد: درشكه‌دارها چه مي‌كردند؟ گفتم: اگر مي‌ديدند با شلاق مي‌زدندمان. اگر هم خودشان نمي‌ديدند، درشكه‌دارهاي ديگر مي‌زدند. موقع پياده شدن هم بايد جلد درمي‌رفتيم تا گيرشان نيفتيم. چند نفري كه آويزان پشت درشكه مي‌شديم، درشكه سنگين مي‌شد و اسب بيچاره جان مي‌كند! ما اين جوري بزرگ شديم. خدايي هم آن موقع هواي تهران حرف نداشت. بهشت بود. بعد هم كه ماشين دودي آمد و هر روز جا را براي درشكه تنگ كرد و آخر سر هم آن‌قدر ماشين توي تهران زياد شد كه درشكه‌چي‌ها بساطشان را جمع كردند و رفتند. ماشين براي تهران خير نداشت.

همان اول يكي‌شان زد به مرحوم غلامحسين و آن مرد بزرگ را كشت. جوان همين‌طور كه تندتند سوال مي‌كرد، پرسيد: با شما نسبتي داشت؟ گفتم: كي؟ گفت: مرحوم درويش! گفتم: خير. چطور؟ گفت: چون ديدم نامش را برديد، فكر كردم نسبتي با شما داشته‌اند. گفت: پس چطور مي‌دانيد؟ گفتم: همه مي‌دانند! گفت: چون اولين قرباني تصادف بود؟ گفتم: نه چون درويش خان بود. گفت: درويش خان؟ گفتم: بله درويش خان. همين طور كه نگاهم مي‌كرد، پرسيدم: نمي‌داني درويش‌خان كه بود؟ گفت: نه. گفتم: اي بابا بگو چرا گير داده‌اي پس. درويش خان نوازنده تار و آهنگ‌ساز بزرگ دوره قاجار است. يكي از بزرگان و نوابغ موسيقي ايراني كه در اثر تصادف درشكه با ماشين يا ماشين با درشكه كشته شد. با جوان درباره موسيقي گپ مي‌زديم كه سيد خسته و نالان آمد. از صبح رفته بود دنبال كارهايش. نشست. حسابي عرق كرده بود. كلافه بود. گفت: يك ترافيكي شده كه نگو، سه ربع است توي ترافيكم. گفتم: الان ترافيك سنگين براي چه؟ گفت: بالاي ميدان موتوري زده به اسب درشكه، اسب بيچاره را سقط كرده. جوان تا اين را شنيد، تشكر كرد و رفت به محل حادثه. آب خنك دادم دست سيد كه هم‌چنان غر مي‌زد كه: درشكه آورده‌اند وسط اين واويلا كه چه؟ گفتم: حركت نمادين است سيد! سيد ليوانش را سر كشيد و گفت: استغفرالله!

استرس بگذار اما فاصله نه!

صداي الو الو گفتن‌هايش هنوز ته دلم را خالي مي‌كند، دست‌ودلم مي‌لرزد، لبخند مي‌نشيند روي لبم و فكر مي‌كنم الان يكي از آن خاطره‌هاي زير خاكي را رو مي‌كند و همين چند دقيقه‌اي كه براي تلفني صحبت كردن با او وقت گذاشته‌ام، تبديل به بهترين لحظه‌هاي امروز و ديروز و احتمالا فردايم مي‌شوند. يادم مي‌افتد كه چطور انرژي تزريق مي‌كند به جمله‌هايش و استرس را از روي كلمه ابتدايي جمله برمي‌دارد و روي كلمه‌اي بي‌ربط مي‌گذارد تا جمله‌اش را مهم‌تر جلوه دهد و براي خودش بازي «استرس‌گذاري» ساخته است. درباره ميزان انرژي‌اش، همين بس كه يك بار شال قرمز خوش‌رنگش را دور گردنش گره زد تا بتواند از ديوار خانه خرابه‌اي بالا برود تا ببيند گربه‌اي كه آن سوي ديوار صداي درد از خودش درمي‌آورد، پايش شكسته يا دارد خودش را لوس مي‌كند يا آن‌جا گير افتاده يا شايد مي‌خواهد بازي كند. وقتي كه معلوم شد بچه گربه‌اي كه صدايش را مي‌شنويم، با پاي شكسته يك گوشه‌اي كز كرده، تا دام‌پزشكي بردش و برگرداندش و برايش قرص و دوا گرفت و او را به خانه برگرداند. واقعيت اين است كه از چنين آدمي نبايد ترسيد و لابد اين سوال توي ذهن شما هست كه آدمي با اين ميزان انرژي كه ترس ندارد و صداي الو الو گفتن‌هايش نبايد ته دلت را خالي كند، اما وقتي كه بعد از شش ماه بي‌خبري، گوشي تلفن را برمي‌داري و مي‌خواهي با دوستي كه نمي‌داني هنوز دوستت هست يا نيست صحبت كني، اين استرس مي‌نشيند توي جانت كه نكند… اما نمي‌دانم چه رازي است در اين بين كه هربار يكي به آن يكي زنگ مي‌زند، بحران از پيش رو برداشته مي‌شود و انگار فاصله‌اي وجود ندارد كه بخواهد ما را از هم دور كند و يك جوري كه انگار همين روز گذشته با هم صحبت كرده‌ايم و خاطره ساخته‌ايم وارد ميدان مي‌شويم. شايد اسمش را پناهگاه هم بشود گذاشت، يك جور فرار از زندگي روزمره‌اي كه تاب‌وتوان آدم را بريده. وقتي كه سختي جلوي پاي آدم مي‌آيد، هميشه يك نفر هست كه مي‌تواني با ترس و كمي دلهره تلفن را برداري و بگويي كه عجب زندگي احمقانه‌اي است و تو فحش بدهي به زندگي و او پا به پاي تو مسخر‌ه‌بازي دربياورد و اولين جمله‌اي كه به زبان مي‌آورد؛ «چه عجب، يادي از ما كردي» نباشد.

برخلاف مقاله‌هاي قبلي كه به گمانم فرقي وجود نداشت كه مخاطب مورد نظر را با چه جنسيتي درنظر بگيريد، فرقي نمي‌كرد درباره چه شكل از رابطه‌اي صحبت مي‌كنيم، اين بار كاملا مبحثي جنسيتي مطرح است. در واقع تجربه به من ثابت كرده كه اگر آدمي كه با او صحبت مي‌كنيد، هم‌جنس خودتان باشد، راحت‌تر حرفتان را متوجه مي‌شود، وقتي مي‌گوييد «ته دلم خالي شد» منظورتان را بيشتر مي‌فهمد و وقتي درباره «واقعا متوجه منظورش نشدم» صحبت مي‌كنيد، ساده‌تر با شما همراهي مي‌كند. اما اين خودش داستان جداگانه‌اي دارد، داستان شكل متفاوت رفاقت‌هايمان.


روانشناس خوب:اگر فردا بيايد

يك: چرا «بر باد رفته»؟ مدت‌ها بود تصميم گرفته بودم كه به يك بهانه مناسب به برخي از فيلم‌هاي ماندگار و كلاسيك تاريخ سينما در اين صفحه بپردازم كه نمي‌شد و بهانه‌اي نداشتم. اما با مرگ يكي از آخرين بازماندگان اين فيلم، يعني آن راترفورد در قبل، اين جرقه زده شد تا به بررسي يكي از شاهكارهاي ماندگار و كلاسيك تاريخ سينما بپردازم. راترفورد هنگام مرگ ۹۴ سال داشت و در اين فيلم نقش خواهر كوچك اسكارلت را ايفا كرده بود.

حالا كه او ديگر نيست، از جمع بازيگران اين فيلم تنها اليويا دوهاويلند (بازيگر نقش ملاني) باقي مانده است كه او هم اين روزها ۹۶ ساله شده است. البته به جز دوهاويلند هفت يا هشت نفر ديگر از دست‌اندركاران اين فيلم در قيد حيات هستند، اما مانند ديگر بازيگران اين فيلم، شهرت ندارند. دو سال قبل راترفورد در مصاحبه‌اي از خاطرات بازي در اين فيلم سخن گفته بود كه براي به دست آوردن نقش كارين آن قدر گريه كرده بوده است كه رئيس كمپاني مه‌ير بالاخره راضي شده بود تا او را به سلزنيك قرض دهد تا او در «بر باد رفته» بازي كند.

دو: اگر «كازابلانكا» را فاكتور بگيريم، كمتر شخصيتي در تاريخ سينما پيدا مي‌شود كه بتواند جاي زوج اسكارلت اوهارا و رت باتلر در فيلم «بر باد رفته» را بگيرند. فيلمي كه بر اساس داستان مشهور مارگارت ميچل به تصوير درآمد و يكي از بهترين اقتباس‌هاي تاريخ سينما با جاودانه‌ترين كاراكترهاي سينمايي است. فيلم در زمان خود به فروش بسياري دست يافت و ۱۰ اسكار براي دست‌اندركارانش به ارمغان آورد.

اين فيلم جزو آن فيلم‌هايي است كه به گفته مخاطبانش، اگر بارها آن را نگاه كنيد، هرگز خسته نمي‌شويد و پس از هر بار ديدن كماكان مانند بار اول لذت‌بخش است و شايد همين موضوع اين فيلم را به يكي از ماندگارترين فيلم‌هاي تاريخ سينما بدل كرده است.

بازي بازيگران اين فيلم شايد در هيچ فيلم ديگرشان تكرار نشد، به حدي كه خوانندگان رمان خانم ميچل در همان اولين خوانش اين كتاب، همه بر اين عقيده بودند كه شخصيت رت باتلر را ميچل بر اساس كاراكتر كلارك گيبل نوشته است! اين فيلم در ميان صد فيلم برتر قرن، رتبه چهارم را از آن خود كرده است و ديدن دوباره و چند باره آن هنوز هم مي‌تواند جذاب باشد.روانشناس خوب در تهران

آغاز يك داستان

مارگارت ميچل در سال ۱۹۰۰ متولد شد و تنها ۴۹ سال زيست، اما همين ۴۹ سال كافي بود تا نام او را به عنوان يكي از مشهورترين نويسندگان قرن براي هميشه در تاريخ ثبت كند. در ابتدا ميچل شغل خبرنگاري را براي خود برگزيد، اما در ۲۶ سالگي دچار يك حادثه از ناحيه پا شد و مجبور به ترك اين حرفه شد. به اصرار همسرش دست به نگارش يك رمان تاريخي زد كه براي نوشتن اين رمان از خاطرات نوجواني خود استفاده زيادي برد و دست به تحقيقات تاريخي فراواني زد. در سال ۱۹۳۵ انتشارات مك‌ميليان حقوق داستان ميچل را براي چاپ خريد، اما دو نكته در ميان بود. نخست نام كتاب بود كه ناشر با آن موافق نبود و ديگري نام شخصيت اصلي داستان بود.

خانم ميچل نام كتاب خود را «فردا هم روز خداست» گذاشته بود و نام شخصيت اصلي داستان «پنسي اوهارا» بود كه با اصرار ناشر خانم ميچل اين دو نام را تغيير داد. پس از چاپ رمان خانم ميچل در تاريخ ۳۰ ژوئن ۱۹۳۶، اين كتاب در اولين روز انتشارش ۵۰ هزار نسخه به فروش رفت و لقب پرصفحه‌ترين رمان تاريخ آمريكا را از آن خود كرد. نكته جالب اين بود كه زندگي خانم ميچل پس از انتشار اين كتاب دست‌خوش تغييرات بسياري شد و شهرت او دردسرهاي فراواني را براي او به ارمغان آورد كه سخت او را آزرده مي‌كرد. اين رمان در اولين سال انتشار خود نزديك به يك ميليون و هفتصد هزار نسخه فقط در ايالات متحده به فروش رفت كه براي خودش آمار قابل توجهي بود. در همان زمان ويراستار كمپاني توليد فيلم سلزنيك به نام كي براون اين رمان را خواند و در نامه‌اي به سلزنيك، خلاصه داستان اين كتاب را فرستاد و از او درخواست كرد كه حقوق اين كتاب را براي فيلم شدن بخرد.

سلزنيك پس از درخواست‌هاي فراوان ويراستارش كتاب را كامل خواند، اما با خريد حقوق اين كتاب موافقت نكرد. دليل عمده او هم يكي طولاني بودن كتاب براي تبديل‌شدن به فيلم بود و دوم داستان كتاب كه به نظر سلزنيك جذابيتي براي تماشاگران سينما نداشت. اما رئيس هيئت مديره كمپاني سلزنيك يعني جان ويتني، سلزنيك را تهديد كرد كه اگر سلزنيك حقوق آن كتاب را نخرد، خود شخصا حقوق كتاب را مي‌خرد كه عاقبت سلزنيك با قيمت ۵۰ هزار دلار حقوق كتاب را خريداري كرد.

آغاز يك فيلم

قبل از شروع بازخواني ساخت اين فيلم بد نيست چند خطي درباره سلزنيك برايتان بنويسم. ديويد ا.سلزنيك يكي از معروف‌ترين و بزرگ‌ترين تهيه‌كنندگان تاريخ سينماي جهان است كه آثار بسيار مطرحي را ساخت. او در ابتدا با كمپاني آركي‌اُ همكاري مي‌كرد و بعدها به كمپاني ام‌جي‌ام (مترو گلدوين مه‌ير) رفت تا اين‌كه در سال ۱۹۳۵ توانست كمپاني خود را به نام «سلزنيك اينترنشنال پيكچرز» تاسيس كند. در آن زمان بازيگران بزرگ سينما، در اختيار كمپاني‌هاي هاليوودي بودند و اولين مشكل سر راه سلزنيك براي ساخت «بر باد رفته» اين بود كه كلارك گيبل به عنوان مشهورترين چهره آن زمان در اختيار كمپاني پدرزنش يعني مترو گلدوين مه‌ير بود. سلزنيك هم به خوبي مي‌دانست كه خوانندگان رمان خانم ميچل تنها يك نفر را براي بازي در نقش رت باتلر مي‌خواهند و اگر از كسي به جز او استفاده كند، قطعا شكست سختي خواهد خورد و عواقب بسيار بدي در انتظارش خواهد بود. پس قراردادي را با پدرزنش امضا كرد و حقوق ۵۰ درصد فيلم را به او واگذار كرد. اما اين تمام ماجرا نبود، بازيگري كه بتواند نقش اسكارلت را بازي كند، دومين معضل بزرگ كمپاني سلزنيك بود.

پس از طرف اين كمپاني يك جست‌وجوي جهاني شكل گرفت تا بتوانند بهترين كسي كه مي‌تواند نقش اسكارلت را ايفا كنند، بيابند. بيش از صد نماينده از طرف كمپاني موظف شدند تا به هر جايي سرك بكشند و اسكارلت را بيابند. از نكات جالب اين جست‌وجو اين بود كه در ميان هزاران زن و دختري كه براي تست بازي براي اين نقش به استوديو آمده بودند، يك مانكن كلاه هم بود كه در تست پذيرفته نشد. اين مانكن كلاه كسي نبود جز سوزان هيوارد كه بعدها خودش به يك ستاره سينما تبديل شد. جست‌وجو براي بازيگر نقش اسكارلت بيش از دو سال زمان برد و هنوز شخصي كه مد نظر سلزنيك بود پيدا نشده بود. پس سلزنيك تصميم گرفت كار را بدون اسكارلت شروع كند تا بعدها او را بيابد. در اولين سكانس فيلم كه قرار بود فيلم‌برداري شود، برادر سلزنيك پيش او آمد و به او گفت كه اسكارلتش را يافته است.

ويوين لي بازيگر نقش اسكارلت در كلكته هندوستان متولد شده بود و در كودكي به انگلستان مهاجرت كرده بود. در انگلستان به تحصيل در رشته نمايش پرداخت بود و در اجراي يكي از نمايش‌هاي دوران دانشجويي‌اش با لارنس اوليوير آشنا و با او ازدواج كرد. ويوين لي با اوليوير كه براي بازي در فيلم «بلندي‌هاي بادگير» راهي هاليوود شده بود، همراه شد و در اولين مهماني آمريكايي‌اش با جورج كيوكر ملاقات كرد و كيوكر او را براي بازي در نقش اسكارلت انتخاب كرد. بازي در نقش اسكارلت پنج ماه زمان برد كه شامل هفته‌اي شش روز، روزي ۱۶ ساعت كار بدون استراحت بود كه براي دختري ۲۶ ساله كه سابقه چنين كار زيادي را نداشت، بسيار خسته‌كننده بود.

فيلم ساخته مي‌شود

نكته‌اي كه بد نيست به آن اشاره كنم، اين است كه اگرچه در تيتراژ اين فيلم نام ويكتور فلمينگ به عنوان كارگردان ثبت شده است، اما در حقيقت فيلم «بر باد رفته» را چند كارگردان مختلف كارگرداني كرده‌اند كه نامشان جورج كيوكر، سام وود، سيدني فرانكلين و ويليام كامرون منزيس است. اما در تيتراژ اين فيلم تنها نام ويكتور فلمينگ نقش بسته است. جريان اين كارگردانان از اين قرار است كه در ابتدا جورج كيوكر كارگرداني فيلم را بر عهده داشت كه موفق هم بود، اما سلزنيك كم‌كم دريافت كه براي ساخت اين فيلم نيازمند كارگرداني است كه بتواند صحنه‌هاي عظيم‌تري خلق كند (اضافه كنيد غرهاي كلارك گيبل را به كيوكر) پس ويكتور فلمينگ به جاي كيوكر وارد فيلم شد.

فلمينگ در كارنامه‌اش كارهاي بزرگ بسياري داشت و توانست طي دو هفته تمام فيلمنامه‌ را بخواند و كار را شروع كند. جالب اين‌جاست كه او هيچ‌گاه رمان اصلي را نخواند و تنها به فيلمنامه رجوع كرد. عظمت پروژه، خستگي بسياري براي فلمينگ داشت كه براي كارگرداني بعضي سكانس‌ها از دو كارگردان ديگر به نام‌هاي سام وود و سيدني فرانكلين دعوت به همكاري شد تا زمان‌هايي كه فلمينگ مشغول استراحت است، اين دو كارگرداني فيلم را بر عهده بگيرند.

شكوه يك اكران

اولين اكران فيلم در ايالت آتلانتا بود. فرماندار اين ايالت، روز ۱۵ دسامبر را كه اولين نمايش اين فيلم بود، تعطيل رسمي اعلام كرد و از سراسر ايالات متحده، ستاره‌هاي سينما راهي اين ايالت شدند تا شاهد نمايش اين فيلم باشند.

طبق آمار، ۳۰۰ هزار جنوبي، در آن شب براي استقبال از كلارك گيبل و ويوين لي در خيابان‌هاي آتلانتا به صف ايستاده بودند تا گيبل و لي را مورد تشويق خود قرار دهند. در آن شب، خود مارگارت ميچل نيز حضور داشت و از ديدن داستان كتابش بر پرده جادويي سينما، چنان شگفت‌زده شده بود كه نتوانست هنگامي كه پس از پايان يافتن فيلم از او دعوت كردند به روي صحنه برود، به جز چند كلمه حرف ديگري بزند. هشت اسكار به اين فيلم تعلق گرفت و جالب اين‌جاست كه براي اولين بار در تاريخ سينماي آمريكا و مراسم اسكار، يك زن سياه‌پوست موفق به دريافت جايزه بهترين بازيگر مكمل زن شد كه كسي نبود جز هتي مك‌دانيل يا بازيگر نقش «مامي».

هيئت داوران اين مراسم در عين ناباوري همگان، جايزه بهترين بازيگر مرد را به روبرت دونات داد تا كلارك گيبل از گرفتن اسكار بي‌نصيب بماند و آه خيلي‌ها به هوا رود! به هر حال اين فيلم موفق به دريافت هشت اسكار براي عواملش و دو اسكار براي تهيه‌كننده‌اش شد كه در مجموع مي‌شود ۱۰ اسكار.

بازديد:


مشاور خانواده:خاطرات نويسنده اي بزرگ

با شما هستم، بله، خود شما، شمايي كه به نويسندگي علاقه داريد، ولي در پايتخت نيستيد و در شهرهاي دور زندگي مي‌كنيد و امكانات درست و حسابي نداريد و حتي كتاب هم نداريد بخوانيد، ممكن است يك روز نويسنده‌ بزرگي شويد و بعد جايزه‌اي هم به اسم شما بگذارند. كسي چه مي‌داند؟ هوشنگ گلشيري هم همين شرايط را داشت. او در خانواده‌اي كارگري زندگي مي‌كرد كه گاهي دو اتاق و گاهي سه اتاق داشت؛ يعني وقتي از جايي به جاي ديگري مي‌رفتند، تعداد اتاق‌ها فرق مي‌كرد. در خانه‌شان حتي يك كتاب هم براي خواندن نبود. وقتي به اصفهان رفتند، يك كتاب حافظ داشتند كه البته آن هم متعلق به همسايه‌شان بود. او در اصفهان مجبور بود ناهار را در دبيرستان بخورد، هرچند مادرش پولي را بابت ناهار به او مي‌داده، ولي او قيد شكم را مي‌زد و با پولش جزوه‌اي را كه آن وقت‌ها «بينوايان» را در آن چاپ مي‌كردند، مي‌خريد و مي‌خواند.

اما يك خاطره‌ جالب ديگر درباره‌ گلشيري اين است كه در نزديكي خانه‌شان سينمايي بود و زماني كه پدرش پنج ريال به او مي‌داد، مي‌رفت و فيلم نگاه مي‌كرد. (البته الان با پنج ريال آب‌نبات هم نمي‌توانيد بخريد.) ولي زماني كه پول نداشتند، مي‌رفتند پشت ديوار سينما، يكي پايين مي‌ايستاد و نفر دوم مي‌رفت روي دوش او و فيلم را مي‌ديد و از همان بالا براي نفر پاييني تعريف مي‌كرد! و براي اين‌كه نامردي هم نباشد و هر دو نفر بتوانند فيلم را نگاه كنند، اواسط فيلم جايشان را عوض مي‌كردند. (البته الان ديگر سينماي روباز نداريم كه برويد دم سينما براي هم قلاب بگيريد و فيلم نگاه كنيد.)

مصائب آسمان خاكستري

قضا و قدري نبوده‌ام هيچ گاه در زندگي،‌ ولي‌ چندي ا‌ست كه عجيب معتقد شده‌ام كه گره خورده است، بعضي‌ چيزها به نژادمان. كه هر جا روي مصائبش بيخ گوشت است.

منتظر راننده هستم تا بيايد دنبالم. نه آن كه كسي‌ باشم و دستك و دفتري به هم زده باشم. نه، هيچ اين حرف‌ها نيست. ماشينم تصادف جزئي‌اي كرده بود و سپردمش به تعميرگاه. و در اين سرزمين يخي، اين غربي‌ها قدر هر آن چه ندانند، منزلت مشتري را عجيب خوب مي‌‌دانند. حال كه ماشين آماده تحويل است، راننده‌اي فرستاده‌اند پي‌‌ام تا بياورد مرا از ايستگاه مترو به تعميرگاه. و عجب هواي آفتابي‌اي است در اين آخر مارس (اسفند ماه و اوايل فروردين). خنكاي هوا از شيشه باز ماشين چه دل‌‌نوازانه مي‌‌كوبد به صورتم و من محظوظم از همين يك باريكه نور خورشيد و قانع به سرشاري نعمت. و جوانك راننده آواز مي‌‌خواند و لهجه فرانسوي – كبكي‌اش سوهان روح است. چه مغمومم من براي اين زبان شيرين كه با لهجه زنگ‌دار عجيبشان به اين روز زار انداخته‌اند آن را.

كنار جاده تريلي‌اي ايستاده و دود است كه مي‌‌پراكند به همه جا. و تراژدي است احوالات نسلي كه بوي دود، نوستالژي سرزمين مادري‌اش باشد. من مزه مي‌‌كنم خاطرات نويسنده تهران را و جوانك سري تكان مي‌‌دهد و متاثر است از اين فاجعه زيست‌محيطي‌. كه لابد نيم سي‌‌سي‌ مونوكسيد كربن اضافي چه به مخاطره خواهد كشيد طبيعتشان را. و من پوزخند مي‌زنم كه كلاه نينداخته‌ايد در آن كلان‌شهري كه قد كشيده‌ام من در آن. فرمان ماشين را كج مي‌كند و مي‌‌راند آن را به كنار جاده. اصرار دارد وظيفه شهروندي‌اش ايجاب مي‌‌كند كه تذكري دهد. و من حيرانم. جوانك از ماشين پياده مي‌شود و دمي بعد راننده تريلي با آن هيكل حجيمش گلاويز است با او. و اين راننده‌هاي تريلي تندي اخلاق صنفشان گويا جهاني‌ ا‌ست.مشاور خانواده تهران

و زد و خورد است كه من نظاره‌گرم و آژير پليس. نهايت ماجرا آن كه، به عنوان شاهد، من بدبخت مستأصل احضار مي‌‌شوم به پاسگاه پليس و متعاقبا دادگاه. و كارت كه در افتاد به دادگاه، ايران و خارج ندارد، خود حديث مفصلي ا‌ست كه بايد خواني. و سهراب ديوانه‌وار نعره مي‌‌زند در گوشم كه هر جا روي آسمان همين رنگ است. اين مصائب هواي خاكستري رهايم نمي‌‌كند حتي در اين گوشه دنيا فرسنگ‌ها دور از كلان‌شهر خاكستري‌مان.

در خط زمان

يك شاعر رنگ‌پريده، لاغر، با چشماني گودافتاده. (البته اين وضع ظاهري بيشترشاعران است.) كه حال نوشتن اشعارش را نداشته. مي‌سروده؛ كاتب مي‌نوشته و من مطمئن هستم كه شخص ديگري هم با حركات عارفانه آن‌ها را همراهي مي‌كرده.

در بلخ به دنيا آمد و در طول عمرش در شهرهاي زيادي اقامت كرد. اما بيشتر مدت اقامت او در شهر قونيه بود و همين است كه اكنون بين ايرانيان و تركان قونيه بر سر اصالت اين شاعر تا حد زيادي كشمكش است. اولين نقطه عطف فيلمنامه زندگي او، ديدار عطار نيشابوري در راه نيشابور بود. كتاب «اسرارنامه» عطار؛ جرقه‌هاي عرفان را در او روشن كرد. متاسفانه در آن زمان سايت‌هاي اجتماعي و گوگل پلاس نبود و او براي ديدار مريدان و مرشدان ناچار به سفر بود. حلب، شام، قيصريه، لارنده، سمرقند، ملطيه، از جمله پايگاه‌هايي بود كه آن‌جا مدتي اقامت كرد و در مدارسش علوم مختلف را آموخت. آمده است كه در كودكي شوق پرواز داشت. پرواز در دنياي فرشتگان و ارواح و ستاره‌ها. اما به دليل نبود امكانات پاراگلايدر و شايد هم شهريه‌هاي سنگين كلاس‌هايش، از هوا به زمين آمد. تصميم گرفت به جاي خلبان شاعر شود. نقطه عطف دوم فيلمنامه زندگي او ديدار با شمس تبريزي بود. هنوز هم دانشمندان در حال تحقيقات و بررسي زندگي اين شاعر هستند تا پي ببرند شمس تبريزي طي چه فرآيندي توانسته بود اين شاعر را آن‌چنان مجذوب خود كند كه كتابش را «كليات شمس» بنامد.

القاب مولانا، خاموش، خداوندگار و حتي گاهي شمس تبريزي در اشعارش خوانده مي‌شود. اما نام حقيقي او جلال‌الدين محمد بلخي رومي بوده. «كليات شمس»، «مجالس سبعه»، «فيه مافيه»، «مكتوبات» از جمله آثار اوست. رفيق فابريك‌هايش شمس‌الدين، صلاح‌الدين، چلپي بودند كه مثنوي معنوي را به درخواست چلپي نوشت. و اكنون در تمام دنيا مورد استقبال قرار مي‌گيرد.

پرفسور نيكولسون ۲۵۷۰۰ بيت مثنوي را به انگليسي ترجمه كرده و اين شاعر تا عمق اروپا شناسانده شده است. اما در نمايشگاه كتاب ايران خريداري به فروشنده مي‌گفت: «ببخشيد، «ديوان شمس» همان ديوان حافظ است؟!»

رقص سماع را هم كه مي‌شناسيد؟ همان رقصي كه با لباس‌هاي سفيد بلند ساعت‌ها مي‌چرخند و از ابداعات مولاناست كه امروزه با وجود شور و هيجاني كه در جوانان وجود دارد، طرفداران خاص خود را دارد. اما جاي سوال است كه اين شاعر ضعيف و نحيف چگونه ساعت‌ها در يك خانقاه تنگ و تاريك دور خود مي‌چرخيده!

فراتر از متن

تا حالا دو يا سه بار از جلوي شهر كتاب مركزي با ويترين‌هاي بزرگ و پر از كتابش رد شده بودم و هميشه دوست داشتم كه فرصتي پيش بيايد و همان جا از تاكسي پياده شوم و يك دل سير در شهر كتاب بچرخم. اين فرصت طلايي را وقتي شنيدم كافه شهر كتاب برپاست، روي هوا قاپيدم و راهي شدم.

ميز پيشنهاد‌هاي ادبيات داستاني، مثل يك نماد خوشامدگويي، اولين چيزي است كه نگاه‌ها را به سمت خودش جلب مي‌كند. تابلو‌هاي راهنما نشان مي‌دهند كه طبقه پايين به كتاب‌هاي كودكان و طبقه بالا به كتاب‌هاي لاتين اختصاص دارد. در طبقه هم‌كف كتاب‌هاي داستاني، فلسفي، فيلم و نمايشنامه و… هركدام براي خود بخش جداگانه دارند، هرچند ميزهاي ديگري با آثار پرفروش شعر، داستان و رمان، كتاب‌هاي دفاع مقدس و مذهبي جست‌وجو را براي مشترياني كه به دنبال كتاب خاصي هستند، آسان‌تر مي‌كند. كتاب‌هاي پيشنهادي را هم معمولا بچه‌هاي شهر كتاب معرفي مي‌كنند يا بر اساس پرفروش‌بودنشان انتخاب مي‌شوند.

بخش گنجينه مطبوعات هم فضايي براي نمايش روزنامه‌ها و نشريات قديمي است. شهر كتاب مجموعه بزرگي از مجلات را از زمان قاجار جمع‌آوري كرده است كه بعضي از اين مجموعه‌ها با هدف قرار گرفتن در دسترس پژوهشگران و دانشگاه‌ها به صورت كتاب درآمده‌اند.

انگار همه كتاب‌هاي شهر را اين‌جا جمع كرده‌اند و اين فكر كه چقدر كتاب هست كه نخونده‌اي و چقدر دنيا كه تجربه نكرده‌اي رهايت نمي‌كند! بعد از اين گشت‌و‌گذار و مكاشفه در ميان كتاب‌ها، مجله‌اي برداشتم و به سمت كافه رفتم. از مسئول بخش موسيقي كه كنار كافه قرار داشت، خواهش كردم موسيقي متن فيلم «ماهي عاشق مي‌شوند» را پخش كند.

چاي گرم، موسيقي و تماشاي آدم‌هايي كه كتاب‌هايشان در دست، مي‌آمدند تا براي اولين بار آن‌ها را در كنار دوستانشان ورق بزنند و درباره‌شان به گفت‌وگو بنشينند يا دوستاني كه روي دفتري سرخم كرده بودند و انگار روي چهارچوب داستانشان بحث مي‌كردند.

وقتي از شهر كتاب بيرون آمدم، خورشيد غروب كرده بود. در دنياي كتاب‌ها گذر زمان را هيچ احساس نكرده بودم.

ملاقات با ادبيات

دروغ چرا، من مي‌خواستم برايتان از سمبوليسم بنويسم كه حين تفحص درباره كتاب خانواده پاسكوال دوآرته به «ترمنديسمو» رسيدم. و بعد هي پيش رفتم ديدم چيز خفني است و در لحظان آخر اين را به سمبوليسم ترجيح دادم و گفتم شما را هم با آن آشنا كنم.

 ترمنديسمو برخلاف اسمش كه آدم را ياد نوع جديدي از تيراميسو مي‌اندازد، چيزي نيست جز يك سبك در ادبيات اسپانيايي كه به آن اگزيستنسياليسم اسپانيايي هم مي‌گويند. اين لفظ توسط شاعر نيكاراگوئه‌اي استفاده شد كه قصد داشت زبان و درون‌مايه شعر آمريكايي- اسپانيايي را به‌روز كند. كاميلو خوزه سلا از اولين كساني است كه در رمانش اين سبك را پياده مي‌كند كه مبتني بر استفاده از اروتيسم، تصاوير گروتسك و خشونت بي‌پايان همراه با چاشني زجر و فقر است. (خلاصه سبكي است كه به درد مبتلايان به بيماري قلبي و افرادي كه روحيات لطيف دارند نمي‌خورد.)

در آثار ترنديسمو شما بيش آن كه با يك قهرمان سروكار داشته باشيد، سروكارتان با يك ضدقهرمان است كه دنيا به نظرش بي‌رحم است و او را پس مي‌زند. خواننده هم‌زمان در حالي كه دلش براي او به درد مي‌آيد، از دست كارهاي وحشيانه‌اش آزرده‌خاطر مي‌شود. اين آثار معمولا همه شرايط جامعه زمان خود را هم به شدت نقد مي‌كنند و يك جور واقع‌گرايي خشونتبار در خود دارند. از ديگر نويسنده‌هاي اين سبك كارمن لافورت با رمان «نادا» و داريو فرناندز فلورز هستند.


مشاوره خانواده آنلاين:از زندگي لذت ببريد

به نظر من خيلي به خودتان سخت نگيريد كه مثلا فلان چيز را بخورم يا آن چيز را نخورم كه براي سلامتي‌ام بد است. قصد بدآموزي ندارم، اما سعي كنيد از زندگي‌ لذت ببريد. اصلا به خودتان فشار نياوريد كه فلان چيز را ياد بگيريم يا فلان تمرين را انجام دهيم و اين‌ها براي حافظه‌ام خوب است، چون خيلي فرقي ندارد. اگر قرار باشد شما آلزايمر يا همان فراموشي بگيريد، مي‌گيريد. حتي اگر ماركز هم باشيد اين اتفاق برايتان مي‌افتد. حتي اگر هر روز با كلمه سروكله بزنيد، مي‌توانيد دچار آلزايمر شويد. حتي اگر براي پيدا كردن كلمه مورد نظرتان، روزي ۱۰ ساعت هم فكر كنيد، دچار اين بيماري مي‌شويد.

اين‌ها را نمي‌نويسم كه به زندگي بدبين شويد. مي‌خواهم نگران آينده نباشيد و از همين لحظه استفاده كنيد. و البته جدول حل كنيد، زبان خارجي جديد ياد بگيريد و هر كار ديگري كه باعث مي‌شود تا آلزايمر نگيريد. اما اگر دچار اين بيماري هم شديد تعجب نكنيد. اين نكته را هم اضافه كنم كه اگر مي‌خواهيد پولدار شويد، با ماركز شرط‌بندي كنيد. فراموشي به درد پولدارشدن اطرافيان مي‌خورد.مشاوره خانواده خوب  در تهران

همه چيز لحظه‌اي اتفاق مي‌افتد كه به درد نمي‌خورد

هيچ وقت يادم نمي‌رود كه يكي از اقوام ما با كلي دردسر و بيچارگي يك خانه براي خودش خريد تا بعد از سال‌ها اجاره‌نشيني كمي خيالش راحت باشد. اما درست فرداي همان روزي كه اسباب‌كشي كرد به خانه جديد، سكته كرد و نيمي از بدنش فلج شد.

حالا بيچاره، روي سنگ‌هاي مرمري كه با كلي آرزو گذاشته بود روي پله، نمي‌توانست راه برود. بدنش را روي زمين مي‌كشيد و به خودش و زمين و زمان فحش مي‌داد.

البته قضيه ماركز فرق مي‌كند. درست است كه او بعد از گرفتن جايزه نوبل، به نان و نوايي رسيد و به اصطلاح پولش از پارو بالا رفت، اما قبل از آن هم آن‌قدرها به خودش بد نمي‌گذراند. سعي مي‌كرد خوش باشد و از زندگي لذت ببرد. رفيق‌بازي مي‌كرد و خوش مي‌گذراند. بعد هم كه نوبل گرفت، آن‌قد‌ها پير نبود. مي‌دانست با پولش مي‌تواند چه كند و البته مثل همه اهالي آمريكاي جنوبي، رسم به […] دادن پول را خوب بلد بود. در نتيجه كلا بهش بد نگذشته بود.

اما اين روزها وضعيت فرق مي‌كند. يكي از خواننده‌هاي مشهور كه جنسش هم با نويسنده فرق مي‌كند، كلي تحويلش گرفته بود. گفته بود افتخار مي‌كند كه پيش نويسنده محبوب هم‌وطنش ايستاده و عكس گرفته است. از بقيه مسائل چيز چنداني نمي‌دانيم. به هر حال ماركز اين روزها ۸۴ سال دارد.

كم نيست‌ها. حالا فكر كنيد در اين شرايط، شما يادت مي‌رود كه با چه كسي عكس گرفته‌اي و چه كسي آمده پيشت. اصلا خوب نيست. حال من كه يك ميليون كيلومتر اين‌طرف اين مطلب را مي‌نويسم، گرفته مي‌شود… او كه البته يادش نيست. شايد مثلا. شايد هم خودش را زده به فراموشي… پيش مي‌آيد گاهي. نكند شما هم خودتان را زده‌ايد به فراموشي؟

عادات روزانه نويسنده‌اي كه دچار آلزايمر شد

گارسيا ماركز با مو‌هاي مجعد و قدي كوتاه، يك لباس كار آبي‌رنگ زيپ‌دار به تن دارد. ظاهرا اين لباسي است كه گابو براي نويسندگي هنگام صبح تن مي‌كند. اتاق كار ماركز در واقع يك خانه ويلايي جداگانه است كه با وسايل تهويه مخصوص تجهيز شده. ماركز هنوز نتوانسته خودش را با سرماي صبحگاهي مكزيكوسيتي وفق دهد. علاوه بر اين، هزاران صفحه موسيقي، دايره‌المعارف‌هاي مختلف و ديگر كتاب‌هاي مرجع، تابلو‌هاي نقاشي از نقاشان آمريكاي لاتين و يك مكعب روبيك روي ميز عسلي، توجه آدم را به خود جلب مي‌كنند.

اثاثيه باقي‌مانده شامل يك ميز تحرير و صندلي ساده است و يك كاناپه و يك صندلي راحتي كه با هم ست هستند. گارسيا ماركز با وجود شهرت جهاني‌اش، هم‌چنان آدمي ‌متواضع و فروتن است و هيچ‌گونه ادا و اطوار غيرعادي از خودش در نمي‌آورد كه اين جاي تحسين دارد. واقعا خيلي انگيزه مي‌خواهد كه آدم جايزه ميليوني نوبل را بگيرد و بعد هم به نوشتن ادامه دهد.

ماركز در بين كشورهاي آمريكاي لاتين با نام «گابو» مشهور است و پس از درگيري با رئيس دولت كلمبيا در مكزيك زندگي مي‌كند. مردم كلمبيا در سال ۲۰۰۰ با ارسال طومارهايي خواستار پذيرش رياست جمهوري كلمبيا توسط ماركز بودند كه او نپذيرفت، اما وقتي شكيرا درخواست ملاقات كرد، ماركز با خنده گفت: هم‌وطن بودن، اين جور مسائل را هم دارد ديگر.» و شكيرا به ديدن او رفت.

اين خواننده كلمبيايي هميشه آرزو داشت كه ديداري با ماركز داشته باشد. اجرت با سلينجر ماركز جان. البته اين‌ها مال زماني بود كه او آلزايمر نداشت يا خودش را نزده بود به آلزايمر.

نويسنده عاشق بيتل‌ها بوده است

چند وقت قبل كتابي از ماركز در ايران منتشر شد كه شايد خود نويسنده هم چنين كتابي را تا حالا نديده باشد: «يادداشت‌هاي پنج ساله» نه اين‌كه نوشته‌ها نوشته ماركز نباشد. اين كتاب مجموعه‌اي از يادداشت‌هاي روزنامه‌نگارانه نويسنده است. و چه خواندني و جذاب. شما كافي است كتاب را بگيريد دستتان و تا ته بخوانيد.

كتاب را فرزانه به فارسي ترجمه كرده؛ همان مترجمي كه يكي از بهترين ترجمه‌هاي كتاب «صد سال تنهايي» هم از آن اوست. واقعا دستش درد نكند. منبع او هر كجا بوده، متني ناب را در مقابل ما گذاشته، متن‌هايي كه مثل عسل آب مي‌شوند و پايين مي‌روند.

ماركز در اين كتاب تقريبا از همه چيز حرف زده، از نويسنده‌اي همچون بورخس تا علاقه‌اش به گروه بيتلز و جان لنون. او حتي مقاله‌اي هم در مورد محمدرضا پهلوي نوشته. اين‌كه هنري كسنجر باعث شده تا همه چيز خراب شود. در مورد گراهام گرين نوشته و يك نكته جالب‌تر. ماركز هميشه دوست داشته تا مصاحبه‌هاي كمتري انجام دهد. اما وقتي دوست روزنامه‌نگاري به او مراجعه مي‌كرده، چون خودش هم روزنامه‌نگار بوده، بي‌خيال قول و قرار قبلي، مصاحبه را مي‌زده توي رگ: «من؟ مصاحبه؟ اصلا.»

وقتي ماركز ۱۸ ساله از عشق حرف مي‌زند، چه كسي گوش شنوا دارد؟

گارسيا ماركز پيش از آن كه در ۱۸ سالگي زادگاه خود را براي رفتن به دانشگاه‌ ترك كند، با دختر ۱۳‌ساله‌اي به نام مرسده بارچا پاردو آشنا شد و گفت او جالب‌ترين زني بوده كه در تمام عمرش ديده است. او با شور و عشق به مرسده پيشنهاد ازدواج داد. مرسده در ۱۳ سالگي مي‌دانست كه مي‌خواهد درس و مدرسه‌اش را به پايان برساند.

او به پيشنهاد ازدواج گارسيا ماركز جواب رد داد. هرچند اين دو ۱۴ سال بعد با هم ازدواج كردند، ولي عشق آن‌ها يك عمر طول كشيد و پيوند زناشويي‌شان براي گارسيا ماركز يك نيروي پيش‌برنده و انگيزه‌بخش شد. مرسده منبع الهام و قهرمان ماركز است.

اين دو به يكديگر اطمينان متقابل داشتند. وقتي ماركز در پي يك سفر با اخراج از دانشكده حقوق مواجه شد، مرسده در ۲۷ سالگي صبورانه منتظر او ماند تا اين كه گارسيا نزد او بازگشت.

چه كسي گفت كه ماركز به ايران مي‌آيد؟

در نخستين روزهاي زمستان ۸۵، در آن روزهايي كه هواي تهران شباهت زيادي به مكزيكو سيتي پيدا كرده بود، شايعه كردند كه ماركز قرار است به ايران بيايد. حتي زمان سفر او را هم مشخص كرده بودند؛ نيمه دوم فرودين ۸۶٫ خبرگزاري‌ها هم از طرف سفارت كلمبيا اعلام كردند كه ماركز حتما مي‌آيد. حتي به همين دليل يك جشنواره تصويرگري «صد سال تنهايي» هم راه انداختند.

مي‌گفتند كه گابريل گارسيا ماركز قصد دارد در سفر به ايران با برخي از دولتمردان و شخصيت‌هاي سياسي و فرهنگي كشور ديدار و گفت‌وگو كند و هم‌چنين با حضور در يكي از تالارهاي شهر در جمع علاقه‌مندانش حضور يابد و سخنراني كند كه اين گفته‌ها تا حدود زيادي در شهر هم پيچيد.

اما ماركز دست‌كم تا زمان نوشته‌شدن اين مطلب به ايران نيامده است. و البته به قول جواد خياباني، اين نكته چيزي از ارزش‌هاي ماركز را كم نمي‌كند، هر چند كه زمان به تندي براي ما و به كندي براي آقاي نويسنده پيش مي‌رود.

اما چند وقت بعد سفارت كلمبيا اعلام كرد ممكن است به دليل كهولت سن ماركز اين سفر لغو شود. گفتند كه ماركز نويسنده‌اي كهن‌سال و پير است و انجام اين سفر كه در حدود ۲۰ ساعت به طول مي‌انجامد، براي او دشوار است. به هر حال ماركز به ايران نيامد تا سخنراني كند.

پيش از آن‌كه دير شود، اين جملات ماركزي را بخوانيد:

در ۱۵ سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي‌دانند و گاهي اوقات پدران هم.

در ۲۰ سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده‌اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود.

در ۲۵ سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته، محروم مي‌كند.

در ۳۰ سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

در ۳۵ سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چيزي است كه خود مي‌سازد.

در ۴۰ سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي‌دهيم، دوست داشته باشيم.

در ۴۵ سالگي ياد گرفتم كه ۱۰ درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي‌افتد و ۹۰ درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي‌دهند.

در ۵۰ سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن اوست.

در ۵۵ سالگي پي بردم كه تصميم‌هاي كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميم‌هاي بزرگ را با قلب.

در ۶۰ سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي‌توان ايثار كرد، اما بدون ايثار هرگز نمي‌توان عشق ورزيد.

در ۶۵ سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آن‌چه لازم است، آن‌چه را نيز كه ميل دارد بخورد.

در ۷۰ سالگي ياد گرفتم كه زندگي مسئله در اختيار داشتن كارت‌هاي خوب نيست؛ بلكه خوب بازي‌كردن با كارت‌هاي بد است.

در ۷۵ سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي‌كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه مي‌دهد و به محض آن‌كه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي‌شود.

در ۸۰ سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ‌ترين لذت دنياست.

در ۸۵ سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.

گابريل گارسيا ماركز از آلزايمر رنج مي‌برد

رسانه‌هاي بين‌المللي متعددي اخيرا سلامت گابريل گارسيا ماركز نويسنده برنده جايزه نوبل از كلمبيا را زير سوال برده‌اند. سلامت اين نويسنده برجسته به طرز معني‌داري به خطر افتاده است.

جالب است بدانيد كه به گفته رامورس اين نويسنده برجسته از بيماري آلزايمر در رنج است و ديگر از روي صداي افراد نمي‌تواند به هويت آن‌ها پي ببرد. در عين حال آپوليوس پيلينيو مندوسا يكي از دوستان نزديك ماركز و همكار او در نوشتن «بوي گوآوا» به يكي از رسانه‌ها گفت ماركز ديگر دوستانش را تشخيص نمي‌دهد. به گفته او ماركز چيزهايي را كه درباره مسائل بديهي است فراموش مي‌كند و آن وقت به جاي آن چيزهايي را كه به ۳۰ يا ۴۰ سال پيش بازمي‌گردد، به خاطر دارد. او هم‌چنين گفت يكي از پسرهاي ماركز به او گفته است كه اين نويسنده نمي‌تواند با شنيدن صداي افراد متوجه شود كه با چه كسي در حال صحبت‌كردن است. از سال ۲۰۰۷ ماركز از حضور در مجامع عمومي خودداري كرده و همين موجب شده است تا موجي از شايعات درباره بيماري آلزايمر درباره او به وجود آيد. گابريل گارسيا ماركز نويسنده برجسته كلمبيايي متولد سال ۱۹۲۷ است و در سال ۱۹۸۲ جايزه نوبل را براي رمان «صد سال تنهايي» از آن خود كرد.

بازديد:


مشاوره خانواده:چند تجربه پراكنده از شب

هر چقدر هم خودمان را دلداري بدهيم كه اين‌ها همان خيابان‌ها و كوچه‌هايي هستند كه در طول روز، هزار بار از آن‌ها رد مي‌شويم، باز هم شب كه مي‌شود، دلشوره مي‌افتد به جان آدميزاد. نمي‌دانم تقصير صفحه حوادث روزنامه‌هاست كه دائم داستان‌هاي واقعي مي‌نويسند و توي دلمان را خالي مي‌كنند يا اين قصه‌هاي تخيلي قديمي كه باعث مي‌شود آدم‌ها را به شكل خون‌آشام‌هايي ببينيم كه با غروب خورشيد توي شهر ول مي‌شوند و دنبال طعمه دندان‌گيري مي‌گردند و آفتاب نزده، جل و پلاسشان را جمع مي‌كنند و به كنج تاريك خانه‌هايشان مي‌خزند. هر چه كه هست، شب‌ها چهره شهر عوض مي‌شود و كمتر كسي پيدا مي‌شود كه لااقل يك خاطره دلهره‌آور از شب نداشته باشد.

براي اين‌كه تنها پاي تجارب گذشته وسط نباشد، توي تاريكي شب، از ميدان امام خميني تا راه‌آهن را قدم‌زنان رفتيم و از تجربه‌هاي قديم و جديدمان برايتان نوشتيم و از تفاوت نگاهي كه زن‌ها و مرد‌ها به شب و وقايعش دارند. تفاوت‌هاي زيرجلدي كه شايد يك مرد كمتر بتواند دركش كند.آدرس مركز مشاوره خانواده

تجربه زنانه:

ساعت ۹، خيابان شوش

موش مرده كنار ايستگاه اتوبوس را كه مي‌بينم، دلم هري مي‌ريزد پايين. دستم را جلوي دهانم مي‌گيرم تا فرياد خاموشم را در نطفه خفه كنم. آن وقت شب حاضرم قسم بخورم كه ديدن موش مرده نمي‌تواند خوش‌يمن باشد. از صندلي يخ‌زده ايستگاه فاصله مي‌گيرم و هر چه دعا بلدم، توي دلم مي‌خوانم. دودلم اين ايستگاه نيمه‌متروك را ترك و تا ميدان راه‌آهن را پياده گز كنم يا هم‌چنان توي ايستگاه بمانم به اميد اتوبوسي كه لابد خدا بايد شخصا از آسمان بفرستد. به اتوبوس‌هاي زميني كه بي‌توجه به ايستگاه، خالي و سريع از برابرم عبور مي‌كنند كه اميدي نيست. همين طور ايستاده‌ام كه مرد جواني از كنارم رد مي‌شود. زيپ كاپشن چرمي‌اش را تا بالا كشيده و وقتي از كنارم مي‌گذرد، چيزي مي‌گويد كه صدايش توي هياهوي باد و ماشين‌هاي در حال گذر گم مي‌شود. برمي‌گردم ببينم حرف حسابش چيست و چيزي دستگيرم نمي‌شود. فقط مي‌فهمم لابد به خيال خودش تكه بانمكي انداخته كه همين طور با نيش باز وراندازم مي‌كند و سرش را هم كه مي‌چرخاند، باز از گوشه چشم من را مي‌پايد. اين وقت شب، چيزي كه زياد شنيده مي‌شود، همين متلك‌هاي ريز و درشت است. منتظر اتوبوس نيست. اين را از صحبت‌هاي تلفني‌اش مي‌فهمم و موتور دو تركه‌اي كه چند دقيقه بعد ظاهر مي‌شود و پسر جوان ترك سوم را هم اشغال مي‌كند.

تصميمم را مي‌گيرم و دل به تاريك روشن پياده‌رو مي‌زنم. هنوز چند قدمي بيشتر نرفته‌ام كه صداي موتور را پشت سرم مي‌شنوم. از ايستگاه اتوبوس فاصله گرفته‌ام و راه برگشتي نيست. نزديك ميدان، چند تا اغذيه‌فروشي و مهمان‌پذير هست و مسافرهاي خسته و ساك به دست، خلوت خيابان را برهم مي‌زنند، ولي از آن‌ها هم فاصله دارم. من مانده‌ام و كركره پايين مغازه‌ها. سرعتم را بيشتر مي‌كنم، پاهايم بي‌حس شده‌اند. نمي‌دانم اين منم كه راه مي‌روم يا موزاييك‌ها هستند كه از زير پايم ليز مي‌خورند و من فقط درجا مي‌زنم. موتوري گازش را مي‌گيرد و نزديك پايم كند مي‌كند، موش مرده كار خودش را كرده، همان پسر توي ايستگاه اتوبوس است. اصرار مي‌كند كه بايستم. جوابش را نمي‌دهم و اميدوارم زودتر به ميدان برسم. موتور جلو مي‌زند و عرض پياده‌رو را سد مي‌كند. اگر صداي عبور ماشين‌ها نباشد، توي سكوت و خلوت پياده‌رو حتي مي‌شود صداي نفس پشه‌هاي سرمازده را شنيد، چه برسد به نفس‌هاي سنگين من كه به شماره افتاده‌اند. «ببين خانوم من فقط قصدم آشناييه، مي‌شه با هم آشنا بشيم؟» صداي خودم را از كيلومترها دورتر مي‌شنوم. «نه آقا خيلي ممنون من علاقه‌اي به آشنايي ندارم.» احساس مي‌كنم اين ادب نجاتم مي‌دهد. تقريبا مطمئنم سر و صداي اضافه، مرد موتورسوار را تبديل به اژدهايي مي‌كند كه سه سر و سه دم زهرآلود دارد و ظرف چند ثانيه نفله‌ام مي‌كند. لبخند مي‌زند و مي‌گويد كه مزاحم نمي‌شود. چه اژدهاي مأخوذ به حيايي! با نگاهم مسير حركت موتور را تا آن طرف خيابان دنبال مي‌كنم. جايي كه دوستانش ايستاده‌اند و او با حركات و اشارات سر و دستش مشغول نقل ماجرايي است كه آن‌ها را حسابي به خنده واداشته.

ساعت ۹:۴۵، خيابان فرجام

حباب نازك سرخوشي‌ام با ساعتي كه دوستم اعلام مي‌كند، مي‌شكند و به هزار قطره شفاف توي فضا تبديل مي‌شود. دلگيري عصرهاي پاييز و در و ديوار خوابگاه هلمان داده توي خيابان. حالا بعد از چند ساعت، كم شدن تعداد آدم‌ها و مغازه‌هايي كه يكي درميان كركره را پايين كشيده‌اند، گواهي مي‌دهد كه ساعت دوستم درست كار مي‌كند. نزديك ۱۰ است و راس ۱۰ در خوابگاه بسته خواهد شد. پيشنهاد مي‌كنم تاكسي بگيريم. ميدان نبوت را پياده مي‌آييم تا برسيم سر خيابان فرجام. از اين‌جا به بعد برخلاف ميدان و مغازه‌هاي رنگارنگش كه لباس‌هاي پاييزه‌شان را با «قيمت استثنايي» عرضه مي‌كنند و تمام مدت بايد حواس آدم جمع باشد كه توي شلوغي پياده‌رو با بچه‌هاي چيپس و پفك به دست تصادف نكند، هميشه خلوت و آرام است. طبيعي است كه حتي در طول روز هم، مغازه‌هاي تعويض روغني و ابزارفروشي، مخاطب عام نداشته باشد. مغازه‌ها يكي‌يكي تعطيل مي‌شوند و نگاه سرزنشگر و متعجب عابران كم‌تعداد، مثل سوزن مي‌رود توي قلبم كه از بس درهم فشرده شده، لابد حالا از مشتم كوچك‌تر است. راحله دائم زير گوشم غر مي‌زند و آيه يأس مي‌خواند و به بهانه‌هاي مختلف يكي يكي ماشين‌ها را رد مي‌كند: اين يكي خيره نگاه مي‌كند، آن يكي تي‌شرت چسبان پوشيده، موهاي راننده بلند است، از سبيل‌هايش مي‌ترسم و…. طبق قراري نانوشته بين خودمان به بوق‌ها و چراغ‌هاي منظوردار توجهي نمي‌كنيم و وقتي يكي از همين منظوردارها كلي اصرار مي‌كند كه ما را برساند، در يك اقدام هماهنگ در طول خيابان قدم مي‌زنيم تا خسته شود و راهش را بكشد و برود. دوستم هم‌چنان در حال غر زدن است كه شبح سياهي از نقطه كور پياده‌رو نزديك مي‌شود. سقلمه‌اي به راحله مي‌زنم غافل از اين‌كه او هم خيلي وقت است زير چشمي شبح را مي‌پايد. يك لحظه توي روشنايي كوچك مغازه نيمه‌بازي جاي زخم كهنه و عميقي روي صورتش كه از پايين چشمش شروع شده و تا نزديكي چانه ادامه مي‌يابد، توجهمان را جلب مي‌كند. كلاه لبه‌دارش را پايين‌تر مي‌كشد و پشت سر ما مي‌ايستد. «خانوما ماشين بخواين هستا.» طولي نمي‌كشد كه آب سردي كه از فرق سرم سرازير شده به انگشت‌هاي پايم مي‌رسد و رعشه خفيفي تمام تنم را مي‌لرزاند. اين بار كمي خم مي‌شود و سرش را به پشت گردنم نزديك مي‌كند: «خانوما ماشين بخواين هستا.» صداي خس‌خس نفس‌هايش را مي‌شنوم به گمانم موقع اداي اين جملات، رد نگاهش در تاريكي مي‌رسد به پرايد نقره‌اي رنگي كه آن دست خيابان كمي جلوتر پارك شده و در آن دو مرد جوان ديگر هم هستند كه خيره و خريدارانه ما را مي‌پايند. قبل از اين‌كه شبح تاريك براي بار سوم پيشنهادش را مطرح كند، هر دو تقريبا حمله مي‌كنيم به اولين تاكسي كه برايمان بوق مي‌زند و به خوابگاه برمي‌گرديم.

 ساعت ۱۰:۳۰، كرج، سه راه مارليك

تا كلاس آزمايشگاه تمام شود و به اتاقم در خوابگاه برگردم و كوله‌بار كوچكم را براي آخر هفته و مراجعت به خانه ببندم، ساعت از هشت هم گذشته. وقتي به مترو كرج مي‌رسم، عقربه‌ها چيزي حدود ۱۰ شب را نشان مي‌دهند. جاي خالي تاكسي و اتوبوس هول توي دلم مي‌اندازد و محوطه خالي مترو، از هميشه بزرگ‌تر به نظر مي‌رسد. بلاتكليف و مستاصل به رهگذر‌هاي عجول و بي‌توجه نگاه مي‌كنم و به ناچار سوار اتوبوس آماده حركتي مي‌شوم كه تا جايي از مسير من را خواهد رساند. نور قرمز رنگ اتوبوس صورت مسافرها را شعله‌ور كرده. انگار پرت شده‌ام به جايي ديگر يا سرويس جايي را اشتباهي سوار شده‌ام. مسافرها چپ‌چپ نگاهم مي‌كنند و با نگاهشان مي‌گويند اين غريبه اين‌جا چه كار مي‌كند؟ زن‌ها با صداي بلند همديگر را به اسم كوچك صدا مي‌زنند و با هم شوخي مي‌كنند و دسته جمعي قهقهه مي‌زنند و حتي «نگه دار» گفتنشان به راننده هم با لحني لاتي و كشدار است. جاده ملارد و سر پل فرديس كه هميشه خدا ترافيك كلافه‌كننده‌اي دارد، خلوت است و اتوبوس با آخرين سرعتش، پل سرحدآباد را رد مي‌كند. چك و چانه فايده‌اي ندارد، بايد اندكي زودتر از جايي كه فكرش را مي‌كردم پياده شوم. سه راه مارليك، توي روشنايي روز هم حال‌وهواي غريبي دارد، چه برسد به شب كه صورت آدم‌ها نصفه نيمه معلوم است. سمت چپ خيابان، ساختمان مدرسه نمونه دولتي هشترودي، توي تاريكي شب مخفي شده و سمت راست، كمي جلوتر از مغازه‌هايي كه ساعت كاري‌شان مدت‌هاست تمام شده، درهاي بزرگ فلزي مصالح‌فروشي‌ها خودنمايي مي‌كند. از كنار وانت ميوه‌فروشي با احتياط مي‌گذرم كه چند مسافر با ساك و بند و بساط مشغول خريد از او هستند و با گام‌هاي بلند و سريع از كنار خيابان مسيرم را ادامه مي‌دهم. دل پيوستن به تاريكي عميق پياده‌رو را ندارم. مثل كابوس‌هاي پرتكرارم، احساس مي‌كنم در تاريكي شب گير كرده‌ام و هر چقدر هم بروم به مقصد نمي‌رسم. توي ايستگاه خالي تاكسي‌ها مردد ايستاده‌ام و نمي‌دانم به كدام ماشين مي‌شود اعتماد كرد كه باقي مسير را هم به سلامت بگذرانم كه سمند سفيدي جلوي پايم ترمز مي‌زند و با نگاه پرسشگرش توي چشمانم خيره مي‌شود. سرم را جلو مي‌برم تا بهتر ببينمش. متوجه جسم كوچكي مي‌شوم كه روي صندلي كنار راننده نشسته. از همان بچه‌هاي زردرو و چركي است كه توي خيابان از لباس عابرها آويزان مي‌شوند و زوركي دستمال كاغذي فال‌دار مي‌فروشند. سرم را عقب مي‌كشم و مي‌گويم منتظر كسي هستم. بدون اداي كلمه‌اي گازش را مي‌گيرد و دور مي‌شود. نمي‌فهمم دقيقا چطور ماشين به نسبت مطمئن‌تري را سوار مي‌شوم و خودم را به خانه مي‌رسانم. فقط مي‌دانم وقتي به خانه مي‌رسم، ساعت در حدود ۱۱ شب را نشان مي‌دهد. دلم مي‌خواهد از شدت خوشحالي دست‌هايم را باز كنم و كل ساختمان را بغل بگيرم.

ساعت ۸:۴۵، پايانه اتوبوسراني شهيد بهشتي

آنقدر تندتند راه رفته‌ايم كه قلم پايم درد گرفته. از كنار پارك مطهري رد مي‌شويم و چشممان به ايستگاه است كه نكند آخرين اتوبوس برود و جا بمانيم. اتوبوس از ايستگاه حركت مي‌كند و آن قدر فاصله زياد است كه اگر بدويم هم نمي‌رسيم. مي‌گويم «كاش آخريش نباشه.» روناك طوري نگاهم مي‌كند كه يعني اميدوارم، ولي بعيد است. توي ايستگاه بيمارستان امام خميني، يكي دو تا اتوبوس هست، ولي با درهاي بسته. دو تا راننده سلانه‌سلانه به سمت ايستگاه مي‌آيند. مي‌پرسم «اتوبوس بيمارستان كدومه؟» يكي از مردها نگاهي به ما مي‌اندازد و به اتوبوس خودش اشاره مي‌كند تا سوار شويم. مسافر اتوبوس فقط ما دو نفر هستيم. ساعت كاري گذشته. «كجا پياده مي‌شيد؟»، «ايستگاه دژبان.» سري تكان مي‌دهد و گازش را مي‌گيرد. بدون توقف در ايستگاهي، قبل از ايستگاه دژبان و جلو در خانه پيادمان مي‌كند. «خدا به همراهتون.»

تجربه مردانه:

ساعت ۹:۴۵ پارك شهر

خانواده‌ها با بساط و حصير به دست دنبال جا مي‌گردند. هوا تاريك شده و خنكاي پاييز توي صورت مي‌زند. پارك پذيراي خانواده‌هاست. اين را مي‌شود از آقا پليسي كه از پشت، مچ دستانش را گرفته و با چرخش سر اطراف را مي‌پايد فهميد. طبق معمول قليان هم هست. به نظر مي‌رسد دوز خلاف در ظاهر در همين حد باشد. ۲۰ دقيقه‌اي طول مي‌كشد اطراف پارك را قدم بزنم. چند نفر تنها توي تاريكي روي نيمكت يا چمن نشسته‌اند، ولي كار خاصي نمي‌كنند. كار خاص كردن در تاريكيِ پارك يعني ردوبدل كردن مواد يا كشيدنش كه چند سال پيش معمول بوده. اين‌جا ولي خب حالا خبري نيست يا حداقل در اين ساعت چيزي دستگيرم نمي‌شود، جز اسكيت‌سواراني كه سر خوش مي‌چرخند و مي‌چرخند.

ساعت۱۱:۳۰ كوچه پس‌كوچه‌هاي سنگلج

«كوچه‌ها باريكن، دوكونا بستن.» احمد شاملو سال‌ها پيش اين شعر را گفته و فرهاد خوانده و حالا چنين فضايي را تجربه مي‌كنم. خانه‌هاي به هم چسبيده و راه آب وسط كوچه تا جايي كه چشم مي‌بيند، ادامه دارد. هر لحظه منتظر هستم در يكي از خانه‌ها باز شود و ماجرايي پيش بيايد. ولي انگار شهر خفته است. چند موتوري از كنارم رد مي‌شوند. جلوتر مي‌ايستند. زنگ يكي از خانه‌ها را مي‌زنند. قدم‌هايم را شمرده مي‌كنم تا ببينم اوضاع از چه قرار است. يكي از سوارها مي‌گويد: «در رو باز نمي‌كنه.» روبه‌رويشان مي‌ايستم و اداي كسي را كه منتظر است درمي‌آورم. يكي از آن‌ها كلافه مي‌شود. چيز مزاحمي جلوي كارشان را گرفته. براي همين زير چشمي من را مي‌پايد و گاهي با سر به رفقايش نشانم مي‌دهند. آن كه از موتور پياده نشده بلند مي‌گويد: «سر كارم گذاشته… ديروز گفت بيام باقيش رو بگيرم… حالا فيلممون كرده….» سر در نمي‌آورم سر چه موضوعي فيلم شدند و دنبال چه چيزي آمدند. مي‌خواهم بمانم كه بيشتر بفهمم كه عصبي‌ترين عضو گروه بلند داد مي‌زند بدو فرار كن بچه! من هم حرف بزرگ‌ترم را گوش مي‌كنم و فرار مي‌كنم.

ساعت ۱۲:۳۰ خيابان سعدي شمالي

يك زماني اين خيابان پر از مغازه‌هاي كفش بچگانه بود و حالا تغيير كاربري داده و همه چيز در آن يافت مي‌شود. بيشتر هم پاساژهايي هستند با مغازه‌هايي درهم كه كركره را پايين كشيده‌اند. تصوير كليشه‌اي از جواني را كه با چوب دستي تا كمر خم شده توي يكي از سطل‌هاي زباله و دنبال روزي‌اش مي‌گردد، مي‌بينم. موش‌ها كنار پياده‌رو جولان مي‌دهند. كركره يكي از پاساژها تا نيمه باز است و همين كنجكاوم مي‌كند دم درش بايستم. چراغ مغازه‌اي روشن است و در خاموشي دوروبر بدجور توي چشم است. چند نفر نشسته‌اند و يكي پشت ميز با عصبانيت صحبت مي‌كند و سيگار مي‌كشد و روي صحبتش با آن‌هاست. پشت در قايم مي‌شوم تا متوجه حضورم نشوند. چند دقيقه‌اي مي‌گذرد كه دو مرد سن و سال‌دار هيكلي وارد مغازه مي‌شوند و بزن‌بزن شروع مي‌شود! انگار از قبل برنامه‌ريزي شده باشد. مشخص نيست كي با كي است. دو نفر كه نشسته بودند، خودشان را از مهلكه بيرون مي‌كشند و با سرعت باورنكردني فرار مي‌كنند، ولي يكي از آن‌ها گير مي‌كند. صاحب مغازه سر در گم است. يكي از دو مرد هيكلي اسپري فلفل در مي‌آورد و بي‌هدف فشارش مي‌دهد. براي همين ديگر مغازه جايي براي ماندن نيست. بيرون كه مي‌زنند، يكي از آن‌ها فرار مي‌كند و مي‌ماند صاحب مغازه و دو مرد هيكلي. از رفتار و كلامشان معلوم است كه بي‌نصيب مانده‌اند. براي همين فرد گنده‌تر كه اجير شده بود براي گوشمالي دادن پيراهنش را درمي‌آورد، چاقو را از غلاف مي‌كشد و هوار مي‌كشد كه […] نيست تو اين پاساژ تا […]. يكي ناغافل و بي‌خبر بيرون مي‌آيد و چاقو را زير گلويش حس مي‌كند. به لرزه مي‌افتد. بيشتر خودم را پشت درخت مي‌كشم تا درگير اين ماجراي ناخواسته نشوم. نزاع به بيرون كشيده مي‌شود. عقل سالم حكم مي‌كند از آن‌جا دور شوم.

ساعت سه راه‌آهن

«باتري سامسونگ داري؟» مردي كه كت قديمي پوشيده و ريش انبوهي دارد، جلويم را مي‌گيرد و در اين وقت شب چنين درخواستي دارد. به نظر منطقي مي‌آيد وقتي جلوتر يكي با موتور جلويم روي ترمز مي‌زند و مي‌خواهد تركش بنشينم و دور بزنيم! نمي‌دانم خواب هستم يا هنوز راه مي‌روم و جايي هستم به اسم ميدان راه‌آهن. دليلش را مي‌پرسم، مي‌گويد حالم خوش نيست، دوست داشتم با كسي درددل كنم. مي‌خواهم پياده شود برويم پارك روبه‌رو بنشينيم و صحبت كنيم. كه مي‌گويد اهلش هستي؟ «اهل چي؟» «اهل چيز ميز زدن؟» حالا دقيقا منظورش را مي‌فهمم. بدون جواب راهم را كج مي‌كنم. چند نفر با گوني و بند و بساط ول مي‌چرخند. دسته‌اي ديگر نشئه، نشسته به پايين خم شده‌اند. مسافر‌ها با چمدان و دنبال تاكسي مي‌گردند. تتمه شب دارد تمام مي‌شود. اين‌جا آخر خط شب‌گردي من و اول مسير مسافر‌هاي از راه رسيده است. كم‌كم روز برمي‌آيد و دنياي پرماجراي شب تهران تمام مي‌شود.