مشاوره تلفني آنلاين:ماجراي موسيقي چهارگاه

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

مشاوره تلفني آنلاين:ماجراي موسيقي چهارگاه

قديم اينطوري نبود. مردم حالا هر چيزي را كه خراب مي‌شود دور مي‌اندازند. انگار حال و حوصله ندارند ببينند مي‌شود درستش كرد يا نه. قديم اما از هر وسيله‌اي تا مي‌شد استفاده مي‌كردند. يادش بخير ديگر سال‌هاست چيني بند زدن ورافتاده. حالا بازار پر است از چيني و ملامين و پلاستيك و بلور و اين چيزها و ديگر كسي چيني بند نمي‌زند. نمي‌دانم، شايد هم اصلا استفاده از چيني ورافتاده كه چيني‌‌بندزن‌ها هم توي كوچه خيابان پيدا نمي‌شوند. يك بار توي روزنامه مي‌خواندم زندگي‌ها مصرفي شده و مردم از ظرف‌هاي يك بار مصرف استفاده مي‌كنند و بعد از غذا همه سفره را كه از سفره تا بشقاب و ليوان و قاشق و چنگالش يك بار مصرف است، دور مي‌ريزند. حالا مثل قديم نيست.

قديم مثلا دخترها كلي هنر داشتند و آشپزي و خياطي و بافندگي بلد بودند و به قولي از سر انگشتشان يك هنر مي‌باريد. پسرها هم همه كار بلد بودند. اما حالا همه تخصص خيلي از پسر و دخترها مال بيرون از خانه است و توي خانه از همه ۱۰ انگشتشان يك هنر هم نمي‌بارد. من نمي‌دانم عوض‌كردن پوشال كولر خيلي كار سختي است كه برخي پسرها بلد نيستند؟ يا پختن قيمه و دلمه؟ نمي‌دانم شايد اين هم از سر پيري است كه غر مي‌زنم. نمي‌دانم. واقعا نمي‌دانم.

توي رابطه‌ها هم قديم يك جور ديگري بود. سر صبحي جواني آمده بود وسايل خانه‌اش را بفروشد. همه چيز نو بود. با افتخار مي‌گفت بعد از يك سال، يك ‌هفته‌اي زنش را طلاق داده است. ما آن وقت‌ها قهر مي‌كرديم، مرافعه مي‌كرديم، حتي بزن‌بزن هم مي‌كرديم، ولي عاقبت مي‌نشستيم درستش مي‌كرديم. اگر چيزي خراب مي‌شد، درستش مي‌كرديم. از راديو بگير تا يك رابطه عاطفي، درستش مي‌كرديم، دورش نمي‌انداختيم. به قول امروزي‌ها برخورد حذفي نمي‌كرديم. نمي‌دانم شايد من از اوضاع امروز دورم. شايد امروز را نمي‌فهمم. شايد دارم الكي چيزهايي را كه خودم ديده‌ام و شنيده‌ام به كل جامعه تعميم مي‌دهم. اين روزها نمي‌دانم چرا دائم دارم گذشته را با حال مقايسه مي‌كنم. يعني هر چه كه مي‌بينم، ياد قديم مي‌افتم. ظهر كيارش آمد توي دكان. مثل كتك خورده‌ها. گفت با نامزدش بگومگو كرده است. دمغ بود. به قول خودش سر هيچ دعوا كرده بودند. كمي درددل كرد. نصيحتش كردم برود زنگ بزند و از دلش دربياورد. مي‌گفت: تقصير من نيست، او بايد زنگ بزند. گفتم: اگر او هم همين‌طور بنشيند كه تقصير توست و زنگ نزند چه؟ گفت: پيامك مي‌زنم پس. اين را كه گفت، بلند شد برود. گفتم: كيارش جان اگر پيامك دادي، حتما مطمئن شو به دستش رسيده باشد؛ به پيامك اعتباري نيست. خنديد، گفت: شما هم خوب اين چيزها را بلدي. گفتم: جاي تو باشم زنگ مي‌زنم. هيچ چيز به صدا نمي‌شود. اگر پيامك بزني و بنويسي عزيزم، خيلي توفير دارد با اين كه بگويي عزيزم و او از خودت بشنود. پيامك كار صدا را نمي‌كند، حالا خودت داني. كيارش رفت. براي خودم چاي ريختم و گشتم توي نوارها «اي اميد جان من» را پيدا كردم و گذاشتم. آهنگش را پرويزخان ياحقي ساخته، ‌در اصفهان. صداي ساز ياحقي پيچيده بود توي دكان كه سروكله سيد پيدا شد. هميشه همين طور است. نمي‌دانم از كجا مي‌فهمد كمي حال خرابم كه سر مي‌رسد. آرام و در سكوت سر مي‌رسد. قبل از اين كه بنشيند براي خودش چاي مي‌ريزد. چند جا ويولن‌زدن پرويزخان را با تكان دادن سر تاييد مي‌كند. آهنگ كه تمام مي‌شود، مي‌گويد: دوباره! نوار را برمي‌گردانم. كيارش دوباره سر مي‌رسد، از دفعه قبل خراب‌تر. تا وارد مي‌شود، سيد بلند مي‌‌گويد: خيره چي شده؟ كيارش مي‌نشيند. مي‌پرسم باز حرفتان شد؟ مي‌گويد: نه اتفاقا زنگ زدم و خوشحال شد و همان‌طور شد كه گفتيد، ‌ولي… مي‌گويم: ولي چه؟ مي‌گويد: آقاي كسايي فوت كردند. الان سايت‌ها نوشتند! سيد با شنيدن اين حرف محكم روي زانويش مي‌كوبد و فاتحه مي‌خواند. بغض مي‌كنم. كيارش مي‌گويد: ببخشيد ناراحتتان كردم و مي‌رود. مي‌رود تا تنها باشيم.مركز مشاوره اصفهان

كم‌كم و به مرور زمان دم‌دم‌هاي غروب است. بلند مي‌شوم و كركره مغازه را تا نيمه پايين مي‌كشم. وقتي كه برمي‌گردم، صداي تاج اصفهاني دكان را پر كرده است. بي‌حرف كنار سيد مي‌نشينم و سرم را روي شانه‌اش مي‌گذارم و پرت مي‌شوم به ميدان نقش جهان. به آن روزهايي كه كسايي جوان بود. من جوان بودم. آن خدابيامرز جوان بود و سيد هم هنوز مو سفيد نكرده بود. به روزهاي خوشي كه زندگي چهارگاه بود!

ماجراي درشكه

آدم به سن من كه مي‌رسد، زياد چرت مي‌زند. ما پا به ‌سن گذاشته‌ها از هر فرصتي استفاده مي‌كنيم تا چرت بزنيم. اين هم يكي از شباهت‌هاي پيري و كودكي است. كودك كه هستي كم‌مويي مثل دوران پيري. دندان نداري درست مثل پيري. خوب نمي‌تواني راه بروي و دائم چرت مي‌زني. كودك در آغاز تولد زياد مي‌خوابد و آدم پير هم هر چه به لحظه وداع نزديك‌تر مي‌شود، بيشتر چرتش مي‌گيرد. نمي‌دانم حالا اين چرت‌هاي گاه و بي‌گاه از سر پيري است يا به دليل خوردن هزار و يك قرصي است كه مي‌خورم. امروز صبح بدنم داغ شده بود. تاثير يكي از قرص‌هاي جديد است كه مي‌خورم. پيشاني تفتيده‌ام را گذاشته‌ام روي شيشه ميز كار تا خنك بشود و بعد ناگهان خوابم برد. طبق معمول تا خوابم برد خواب ديدم. خواب ديدم با پدرم سوار درشكه شده‌ايم. لباس مرتبي تنم بود و موهايم شانه شده بود. كتابي لاي ترمه توي دستم بود. خواب روز اولي را ديدم كه پدرم براي يادگيري قرآن مي‌بردم مكتب. چهار ساله بودم شايد. درشكه از توي كوچه‌هاي قديمي مي‌گذشت و پدر هم‌چنان كه خوشحال بود نگاهم مي‌كرد. نگاه‌هاي پدرم هميشه اين طوري بود، با لبخند نگاهم مي‌كرد. لبخندي كه مفهوم رضايت داشت. نگاهم كه مي‌كرد لذت مي‌‌برد. اين را از توي چشمانش مي‌خواندم. يادم مي‌آيد روزي كه سربازي يا همان اجباري را تمام كردم، ساعت‌ها مي‌نشست و به كارت پايان خدمتم نگاه مي‌كرد و ذوق مي‌كرد و آن را مي‌بوسيد و مي‌گفت پسرم بزرگ شده، اهل زن است. يعني ديگر بايد زن بگيرد. خلاصه داشتم خواب درشكه مي‌ديدم كه از خواب پريدم. با شيهه اسب از خواب پريدم. اول فكر كردم هنوز در خوابم، ولي وقتي صداي درشكه و زنگوله‌ها را شنيدم، سرم را از روي ميز برداشتم و ديدم يك درشكه بزرگ توي خيابان جلوي در دكان ايستاده است. باز فكر كردم خوابم و دارم توي خواب خواب مي‌بينم. چند لحظه كه گذشت متوجه شدم كه خواب نيستم. بيرون رفتم. يك درشكه واقعي بود.

برگشتم داخل دكان. چند دقيقه بعد جواني آمد تو. پرسيد: نظرتان درباره حركت نمادين امروز چه بود؟ كارت كارمندي‌‌اش را ديدم و گفتم: كدام حركت نمادين؟ من از سياست چيزي نمي‌دانم. گفت: حركت نمادين است، ولي سياسي نيست! گفتم: چطوري؟ گفت: اين حركت نمادي است از تلاش براي شهر پاك! گفتم: متوجه منظورتان نمي‌شم. گفت: درشكه را نديديد؟ گفتم: چرا. گفت: امروز درشكه را آورده‌اند توي خيابان تا به طور نمادين به حضور ماشين‌ها در خيابان اعتراض كنند! تازه فهميدم اوضاع از چه قرار است.

براي جوان چاي ريختم و گفتم: پسرم من براي پاسخ به پرسش تو آدم مناسبي نيستم. درشكه براي نسل من نمادين نيست. همين‌طوري كه شما سوار تاكسي مي‌شوي، من بچه كه بودم سوار درشكه مي‌شدم. نمي‌توانم درشكه را نمادين ببينم. درشكه براي من درشكه است. جوان گفت: اتفاقا شما سوژه مناسبي هستيد. برايم بگوييد آن وقت‌ها كه توي تهران درشكه بود، چطوري بود؟ گفتم: تهران؟ گفت: نه درشكه‌سواري. گفتم: آن موقع‌ها اين جوري نبود كه دائم سوار درشكه بشويم. وضعمان آن قدر خوب نبود. آن وقت‌ها ما بچه‌ها مي‌پريديم پشت درشكه. پول نداشتيم، اينجوري طي طريق مي‌كرديم. پرسيد: درشكه‌دارها چه مي‌كردند؟ گفتم: اگر مي‌ديدند با شلاق مي‌زدندمان. اگر هم خودشان نمي‌ديدند، درشكه‌دارهاي ديگر مي‌زدند. موقع پياده شدن هم بايد جلد درمي‌رفتيم تا گيرشان نيفتيم. چند نفري كه آويزان پشت درشكه مي‌شديم، درشكه سنگين مي‌شد و اسب بيچاره جان مي‌كند! ما اين جوري بزرگ شديم. خدايي هم آن موقع هواي تهران حرف نداشت. بهشت بود. بعد هم كه ماشين دودي آمد و هر روز جا را براي درشكه تنگ كرد و آخر سر هم آن‌قدر ماشين توي تهران زياد شد كه درشكه‌چي‌ها بساطشان را جمع كردند و رفتند. ماشين براي تهران خير نداشت.

همان اول يكي‌شان زد به مرحوم غلامحسين و آن مرد بزرگ را كشت. جوان همين‌طور كه تندتند سوال مي‌كرد، پرسيد: با شما نسبتي داشت؟ گفتم: كي؟ گفت: مرحوم درويش! گفتم: خير. چطور؟ گفت: چون ديدم نامش را برديد، فكر كردم نسبتي با شما داشته‌اند. گفت: پس چطور مي‌دانيد؟ گفتم: همه مي‌دانند! گفت: چون اولين قرباني تصادف بود؟ گفتم: نه چون درويش خان بود. گفت: درويش خان؟ گفتم: بله درويش خان. همين طور كه نگاهم مي‌كرد، پرسيدم: نمي‌داني درويش‌خان كه بود؟ گفت: نه. گفتم: اي بابا بگو چرا گير داده‌اي پس. درويش خان نوازنده تار و آهنگ‌ساز بزرگ دوره قاجار است. يكي از بزرگان و نوابغ موسيقي ايراني كه در اثر تصادف درشكه با ماشين يا ماشين با درشكه كشته شد. با جوان درباره موسيقي گپ مي‌زديم كه سيد خسته و نالان آمد. از صبح رفته بود دنبال كارهايش. نشست. حسابي عرق كرده بود. كلافه بود. گفت: يك ترافيكي شده كه نگو، سه ربع است توي ترافيكم. گفتم: الان ترافيك سنگين براي چه؟ گفت: بالاي ميدان موتوري زده به اسب درشكه، اسب بيچاره را سقط كرده. جوان تا اين را شنيد، تشكر كرد و رفت به محل حادثه. آب خنك دادم دست سيد كه هم‌چنان غر مي‌زد كه: درشكه آورده‌اند وسط اين واويلا كه چه؟ گفتم: حركت نمادين است سيد! سيد ليوانش را سر كشيد و گفت: استغفرالله!

استرس بگذار اما فاصله نه!

صداي الو الو گفتن‌هايش هنوز ته دلم را خالي مي‌كند، دست‌ودلم مي‌لرزد، لبخند مي‌نشيند روي لبم و فكر مي‌كنم الان يكي از آن خاطره‌هاي زير خاكي را رو مي‌كند و همين چند دقيقه‌اي كه براي تلفني صحبت كردن با او وقت گذاشته‌ام، تبديل به بهترين لحظه‌هاي امروز و ديروز و احتمالا فردايم مي‌شوند. يادم مي‌افتد كه چطور انرژي تزريق مي‌كند به جمله‌هايش و استرس را از روي كلمه ابتدايي جمله برمي‌دارد و روي كلمه‌اي بي‌ربط مي‌گذارد تا جمله‌اش را مهم‌تر جلوه دهد و براي خودش بازي «استرس‌گذاري» ساخته است. درباره ميزان انرژي‌اش، همين بس كه يك بار شال قرمز خوش‌رنگش را دور گردنش گره زد تا بتواند از ديوار خانه خرابه‌اي بالا برود تا ببيند گربه‌اي كه آن سوي ديوار صداي درد از خودش درمي‌آورد، پايش شكسته يا دارد خودش را لوس مي‌كند يا آن‌جا گير افتاده يا شايد مي‌خواهد بازي كند. وقتي كه معلوم شد بچه گربه‌اي كه صدايش را مي‌شنويم، با پاي شكسته يك گوشه‌اي كز كرده، تا دام‌پزشكي بردش و برگرداندش و برايش قرص و دوا گرفت و او را به خانه برگرداند. واقعيت اين است كه از چنين آدمي نبايد ترسيد و لابد اين سوال توي ذهن شما هست كه آدمي با اين ميزان انرژي كه ترس ندارد و صداي الو الو گفتن‌هايش نبايد ته دلت را خالي كند، اما وقتي كه بعد از شش ماه بي‌خبري، گوشي تلفن را برمي‌داري و مي‌خواهي با دوستي كه نمي‌داني هنوز دوستت هست يا نيست صحبت كني، اين استرس مي‌نشيند توي جانت كه نكند… اما نمي‌دانم چه رازي است در اين بين كه هربار يكي به آن يكي زنگ مي‌زند، بحران از پيش رو برداشته مي‌شود و انگار فاصله‌اي وجود ندارد كه بخواهد ما را از هم دور كند و يك جوري كه انگار همين روز گذشته با هم صحبت كرده‌ايم و خاطره ساخته‌ايم وارد ميدان مي‌شويم. شايد اسمش را پناهگاه هم بشود گذاشت، يك جور فرار از زندگي روزمره‌اي كه تاب‌وتوان آدم را بريده. وقتي كه سختي جلوي پاي آدم مي‌آيد، هميشه يك نفر هست كه مي‌تواني با ترس و كمي دلهره تلفن را برداري و بگويي كه عجب زندگي احمقانه‌اي است و تو فحش بدهي به زندگي و او پا به پاي تو مسخر‌ه‌بازي دربياورد و اولين جمله‌اي كه به زبان مي‌آورد؛ «چه عجب، يادي از ما كردي» نباشد.

برخلاف مقاله‌هاي قبلي كه به گمانم فرقي وجود نداشت كه مخاطب مورد نظر را با چه جنسيتي درنظر بگيريد، فرقي نمي‌كرد درباره چه شكل از رابطه‌اي صحبت مي‌كنيم، اين بار كاملا مبحثي جنسيتي مطرح است. در واقع تجربه به من ثابت كرده كه اگر آدمي كه با او صحبت مي‌كنيد، هم‌جنس خودتان باشد، راحت‌تر حرفتان را متوجه مي‌شود، وقتي مي‌گوييد «ته دلم خالي شد» منظورتان را بيشتر مي‌فهمد و وقتي درباره «واقعا متوجه منظورش نشدم» صحبت مي‌كنيد، ساده‌تر با شما همراهي مي‌كند. اما اين خودش داستان جداگانه‌اي دارد، داستان شكل متفاوت رفاقت‌هايمان.


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد