رمان #دلبرانه
قسمت پنجاه و يكم
با اشاره ي دستش بلند شدم و همراش سمت اتاقي كه ميترا رفته بود حركت كردم، در رو برام باز كرد و رو به رايان و رويا گفت:
-شما هم بريد بخوابيد مادر، صبح مسافريد.
وارد اتاق شدم ميترا روي تشكي دراز كشيده بود و پا روي پا انداخته بود و كتابي رو ورق ميزد تشك ديگه ايي كنارش تا خورده قرار داشت مادر بزرگ براي پهن كردنش جلو رفت كه دستش رو گرفتم و گفتم:
-ممنون مادر جان، خودم پهن مي كنم.
لبخندي زد و دستش رو كنار كشيد، گيره ي روسريش رو باز كرد و لبه ي تخت قهوه ايي رنگ گوشه ي اتاق نشست و از روي پاتختي شونه ايي برداشت و شروع به شونه زدن موهاش كرد و گفت:
-امان از پيري و كمردرد و هزار درد بي درمون.
لبخندي زدم و كنارش پايين تخت نشستم ، اتاقش مثل اتاق هيراد بود ولي حالت معكوس چيده شده بود پنجره ي بزرگ و سرتاسري اتاق با پرده ي آبي رنگ حريري پوشونده شده بود و چندتا گلدون شمعدوني و گل يخ و پايين پرده روي زمين خودنمايي مي كرد با ذوق گفتم:
-مادرجان شما هم گل دوست داريا!
نگاش رو سمت گلدونا دوخت و لبخندي زد و گفت:
-آره مادر ، تو آپارتمان دلم به همينا خوشه، چندتا هم تو بالكن دارم.
پرحسرت گفتم:
-من يه عالمه گلدون داشتم، همه سوخت.
ميترا سمت ما چرخيد و گفت:
-آره دلوين خيلي گل داشت، اونقدر كه بهشون ميرسيد ما حسوديمون ميشد!
از لحن حسادت بارش خنده ام گرفت. موهاش رو به هم ريختم و گفتم:
-نه كه خيلي كم گذاشتم براتون!
خنديد و چهره اش رو درهم كشيد و گفت:
-بهتره يه دوش بگيري! خيلي داغوني.
با سر به چمدونايي كه گوشه ي اتاق بود اشاره كرد و گفت:
-لباس سالم هم داريم مي توني برداري.
مادربزرگ روي تخت دراز كشيد و گفت:
-بعد حموم خودتو بپوشون مادر، هوا سرده.
از اين كه به فكرم بود لبخندي زدم و سمت يكي از چمدونا رفتم، لباساي ترلان بود ولي تو اين شرايط فرقي نمي كرد، يك زيرسارافني ساده ي خاكستري روشن با شلواري به همون رنگ برداشتم، داخل يكي از ساكها هم حوله رو پيدا كردم و از اتاق بيرون زدم.
هيچ * تو پذيرايي نبود، رويا و رايان هم براي خواب به اتاق مهمان كه چسبيده به اتاق مادربزرگ بود رفته بودن و احتمالا هيراد هم تنها تو اتاق خودش بود. وارد حمام شدم و بالباس زير دوش رفتم، چهار روزي ميشد كه حمام نكرده بودم، چهار روز پر ماجرا و تللللخ، حسابي به اين حمام نياز داشتم تا سبك بشم، آب كه سرد شد دل از حمام كندم و به اتاق برگشتم، ميترا و مادربزرگ خوابيده بودن، موقعيت سشوار كشيدن نبود براي همين با حوله شروع به ماساژ موها كردم. رو به روي آينه نشستم و با زحمت بعد از چند روز موهام رو شونه كردم، حسابي بهم ريخته بودم ديدن گلدوناي مادربزرگ قلقلكم مي داد، پتوي نازكي روي دوشم انداختم و در ايوون رو باز كردم، با اين كه نور كم بود ولي بوي طراوتي كه به خاطر گلها تو ايوون پيچيده بود حسابي روح بخش بود، دنباله ي ايوون از دو طرف به اتاق هيراد و اتاق مهمان وصل مي شد.
لامپ اتاق هيراد هنوز روشن بود و پرده ي پنجره كامل جمع شده بود، از روي كنجكاوي كمي جلوتر رفتم پشت ميز تحريرش نشسته بود ونيم رخش به راحتي ديده مي شد. سرش داخل كتابي خم بود و با خودكارش روي ميز ضرب گرفته بود. به به بچه مثبت درس خون!
روبروي اتاق مادربزرگ برگشتم و روي برگ گلا دستي كشيدم و با چند نفس عميق به هواي تازه خودم رو دعوت كردم، خونه شون تو طبقه ي سوم بود و از اين قسمت از ايوان بخشي از حياط ما ديده مي شد، دلم براي طراوت باغچه هاي گوشه و كنار حياط تنگ شد... براي اتاق سه نفره مون... براي همه ي خوشي هايي كه الان تو تاريكي و سكوت خونه گم شده بود، خم شدم و فاصله ي پشت بوم خونمون رو تا كناره ي ايوان اتاق هيراد چك كردم، واقعا فاصله ي زيادي بود، پس هيراد چطوري مي خواست از پشت بوم ما به اين ايوون برسه؟
هيراد:مي خواي خودتو بندازي؟
با هول از حفاظ فاصله گرفتم و از ترس دستم رو روي قلبم گذاشتم و گفتم:
-نه... هنوز تو دنيا كار دارم.
دست به * به در بالكن كه به اتاقش باز مي شد تكيه زده بود، لبخندي زد و گفت:
-هوا سرده... بيرون نمون.
با سر تاييد كردم و بي حرفي سمت در بالكن اتاق مادر بزرگ رفتم كه گفت:
-هميشه يه نردبون اون گوشه از حياطتون بود، بعضي روزا كه مي اومدم رو بالكن مي ديدمش.
برگشتم و نگاهش كردم به حياط ما خيره شده بود، منم به جايي كه قبل انردبون رو مي ذاشتيم چشم دوختم.
ادامه دارد...
موضوعات مشابه
ريرا, امروز ساعت 14:37