عاشقانه: هر آنچه كه عاشقان پيش از ازدواج بايد بدانند

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

مشاوره شغلي: تاريخ موسيقي

تاريخ موسيقي

تا به حال ۵۰۰ هزار نفر را يكجا ديده‌ايد؟ مي‌شود پنج برابر جمعيت استاديوم آزادي كه البته آن ۵۰۰ هزار نفر موردنظر ما فوتبال نگاه نمي‌كردند، بلكه چشم‌هايشان را چهار تا كرده بودند تا شاهد يك كنسرت باشكوه باشند. حالا ۵۰۰ هزار نفر ديگر را هم تصور كنيد كه از ترس نمي‌دانند كجا فرار كنند و هر لحظه احتمال مي‌دهند توسط عظيم‌الجثه‌ترين آدم‌ها شكار شوند. البته اين ۵۰۰ هزار نفر دوم هم رفته بودند كنسرت ببينند، اما همه چيز دست به دست هم داد تا شاهد نبرد گلادياتورهاي رومي باشند. دسته اول آن‌قدر كيف كردند كه آن كنسرت به بهترين و مهم‌ترين اتفاق زندگي‌شان تبديل شد و دسته دوم از هرچه موسيقي و ساز و دهل بيزار شدند. هر دو اين اتفاقات در تاريخ موسيقي راك جاخوش كردند و قضاوت‌هايي را هم به دنبال داشتند. عده‌اي هم آن‌قدر خوشنام شدند كه هنوز مي‌شود به چشم يك قهرمان بهشان نگاه كرد و عده‌اي آنچنان مضحكه شدند كه خيلي‌ها حيفشان مي‌آيد حتي جوهر روان‌نويسشان را براي يادآوري آن اتفاقات به هدر بدهند. اما به هر حال تاريخ بخوان فرزندم…

باتلاقي براي صلح در ايالت نيويورك، شهري وجود دارد به نام بتل (Bethel). در بتل هم يك درياچه زيبا به نام وايت ليك وجود دارد و همان نزديكي‌ها هم روستايي به نام «ووداستاك». آنها كشاورزي زندگي مي‌كرد كه يك مزرعه بزرگ داشت و آن مزرعه يكي از خاطره‌انگيزترين مكان‌هاي دنيا است. چرا؟ چون جشنواره راك ووداستاك درست وسط اين مزرعه برپا شد. سال ۱۹۶۹ بي‌نظيرترين گردهمايي موزيسين‌هاي راك براي پاسداشت صلح بين‌المللي برگزار شد و مجله رولينگ استون اين اتفاق را به‌عنوان يكي از ۵۰ اتفاقي كه تاريخ راك را متحول كرد، معرفي مي‌كند. حالا داستانش را از ابتدا بخوانيد كه دهانتان آب بيفتد. ظهور چهره‌هاي جنجالي موسيقي راك در اواخر دهه ۶۰ تفريح بزرگي براي جوان‌ها و نوجوان‌ها بود. آنها حاضر بودند به خاطر چهره‌هاي محبوبشان هر كاري انجام دهند. همين ميل جنون‌وار، شاخك خيلي‌ها را تيز مي‌كرد و البته دندان طمعشان را هم. از اين فرصت مي‌شد نهايت استفاده را كرد تا يك پول حسابي به جيب زد. اين فكر به ذهن چهار سرمايه‌دار گردن كلفت مي‌زند كه كنسرت بزرگي در يك فضاي باز تدارك ببينند و كلي آدم را جمع كنند تا چهره‌هاي بزرگ موسيقي راك را، يكجا روي يك استيج تماشا كنند. نشريه‌هايي مثل نيويورك تايمز و وال استريت ژورنال شروع مي‌كنند به تبليغ براي اين كنسرت. در روزهاي اول حدود ۱۸۰ هزار نفر بليت‌ها را پيش‌خريد مي‌كنند. آن چهار نفر قيمتي برابر ۲۴ دلار براي هر بليت در نظر گرفته بودند. فكر مي‌كنيد با ۲۴ دلار چند ساعت مي‌شود در يك سالن كنسرت نشست و كيف كرد؟ هر حدسي بزنيد، غلط است. به خاطر اين‌كه ووداستاك يك كنسرت سه روزه بود! سه روز از صبح تا شب مي‌شد با موسيقي زندگي كرد. آرتي كورنفلد كه يكي از آن چهار نفر بود، با كمپاني برادران وارنر يك قرارداد ۱۰۰ هزار دلاري مي‌بندد تا همه مراسم ثبت شود و بعدها هم فروخته شود. مايكل لنگ هم يك پاي ديگر ماجرا بود كه وظيفه پيداكردن مكان مناسب براي كنسرت بر دوش او بود كه بالاخره مزرعه «مكس ياسگور» به‌عنوان محل جشنواره انتخاب شد. حالا مشكل اصلي، تازه رخ‌نمايي مي‌كرد؛ چطور مي‌شد آن همه آدم را در يك محل سرباز نگه داشت و اجازه نداد كس ديگري كه بليت نخريده، وارد منطقه شود؟ در اين صورت اين مشكل آن‌قدر غيرقابل حل بود كه چهار نفر قيد همه درآمدشان را زدند و كنسرت را مجاني اعلام كردند. خيلي عجيب است كه قيد پول را زدند، نه كنسرت را. نه؟ ۱۵ اوت ۱۹۶۹، نيويورك، ووداستاك. نيم ميليون نفر در محل حاضر شدند. نلسون راكفلر كه در آن زمان فرماندار نيويورك بود، ۱۰ هزار نفر را مامور حفظ امنيت تماشاچي‌ها كرد كه مي‌توان گفت در اين كار تا حدود زيادي موفق عمل كرد. آدم‌ها با كمال آرامش سه روز در آن مزرعه زندگي كردند، شب را هم همان جا سر كردند و تقريبا خون از دماغ كسي نيامد. سيستم صداي اين جشنواره عظيم را صدابرداري به نام بيل هانلي طراحي كرد. او براي صدارساني به ۵۰۰ هزار نفر از باندهاي ALTEC و JBL استفاده كرد و صدا آن‌قدر درست و بي‌نقص به گوش همه رسيد كه هانلي براي كارش جايزه ويژه انجمن تخصصي صدابرداري را برد. حالا حتما مي‌خواهيد بدانيد اين كنسرت سه روزه را چه موزيسين‌هايي برپا كردند. پس تحويل بگيريد؛ البته نه ليست كامل را.مشاوره شغلي آنلاين

روز اول مي‌توانستيد برت سامر، خوان بائز، سوئيت واتر و تيم هاردين را روي استيج ببينيد. اما روز دوم باران عجيبي شروع به باريدن مي‌كند و همه را در گل و لاي مطلق فرو مي‌برد و ووداستاك را به يك باتلاق تمام‌عيار تبديل مي‌كند. با اين حال سانتانا، جنيس جاپلين، جفرسون ايرپلن و گروه The who روي استيج رفتند و باران نتوانست كسي را فراري دهد. روز سوم كه روز آخر هم بود، جو كوكر، رابي رابرتسون و The band و تركيب چهار نفره كراس باي، استيلز، استيونش و نيل يانگ و در آخر هم جوجه اردك زشت خودمان يا جيمي هندريكس برنامه اجرا كردند. مغز آدم سوت مي‌كشد وقتي اسم اين همه سوژه موسيقي را يكجا مي‌شنود! صلح، موسيقي و ووداستاك؛ همه چيز عالي تمام شد و بزرگ‌ترين اتفاق موسيقايي ۱۰۰ سال گذشته، هنوز هم آه حسرت آنهايي را كه آن زمان هنوز به دنيا نيامده بودند، به آسمان بلند مي‌كند.

ميك جگر، دردسرساز ۱۱ كاره! چهار ماه بعد از وود استاك، ميك جگر، رهبر گروه رولينگ استونز تصميم مي‌گيرد چيزي مثل آن خاطره خوش براي خودش دست و پا كند. بعد از چند نامه‌نگاري، توجه سانتانا، جفرسون ايرپلن و چند گروه ديگر را جلب مي‌كند و در كاليفرنياي شمالي در منطقه‌اي به نام آلتامونت (Altamont) جشنواره‌اي به همين اسم به راه مي‌اندازد. اما اينجا ديگر راكفلري در كار نبود كه امنيت آدم‌ها را تامين كند. ميك جگر قهرمان‌بازي‌اش گل مي‌كند و مي‌گويد ما به هيچ پليسي احتياج نداريم و امنيت را به وسيله خود مردم كنترل مي‌كنيم. البته نمي‌دانم «فرشته‌هاي جهنم» اصولا آدم حساب مي‌شوند يا نه. اما به هر حال آنها مسئول امنيت بودند. فرشته‌هاي جهنم اسم يك كلوپ موتورسواري بود كه از يك سري لات بي‌سروپاي هارلي ديويدسون‌سوار تشكيل مي‌شد؛ آدم‌نماهايي كه سابقه‌شان مي‌گفت كاري جز آزار و اذيت مردم ندارند. نمي‌شود فهميد چه چيزي توي كله ميك جگر بود كه تصميم گرفت مردم را بدهد دست اين جانورها. رولينگ استونز به اندازه كافي شهرت داشت و جگر هم با خودنمايي‌ها و غرور احمقانه‌اش به اندازه كافي براي گروه حاشيه تراشيد. اما باز هم مي‌خواست با يك جشنواره اسم خودش را بيش از پيش سر زبان‌ها بيندازد. آلتامونت در حقيقت آخرين كنسرت از تور دور آمريكاي گروه بود و آن هم با تبعيت از ووداستاك رايگان برگزار شد. اما خسارت جبران‌ناپذيري به موسيقي راك و مخاطبانش وارد كرد. كارلوس سانتانا درباره آلتامونت مي‌گويد: «ما از همان اول هم شاهد برخورد وحشيانه «فرشته‌ها» بوديم. در خلال كنسرت مدام دعوا مي‌شد و خيلي از آن وحشي‌ها با چاقو به جان مردم مي‌افتادند. آن خيلي‌ها مجروح شدند و چند نفر مردند.» مريديت هانتر قرباني معروف اين جشنواره شد؛ نوجوان سياه‌پوستي كه توسط «فرشته‌ها» به ضرب چاقو مجروح شد و وقتي هم به چادر كمك‌هاي اوليه رسيد، آنجا هيچ امكاناتي براي جلوگيري از خون‌ريزي شديدش وجود نداشت و به خاطر همين هم درگذشت.مشاوره شغلي آنلاين موج نفرت از رولينگ استونز هر لحظه بيشتر مي‌شد. ديويد كراس باي كه در ووداستاك هم اجرا كرده بود و شاهد افتضاح آلتامونت بود، درباره آن شب مي‌گويد: «ما نيازي به فرشته‌ها نداشتيم، اما مقصران اصلي آنها نيستند، بلكه آنهايي هستند كه يك كنسرت عادي را به صحنه جنگ تبديل كردند؛ يعني رولينگ استونز. اين ديوانه‌هاي خودپرست نمي‌فهمند چه دسته‌گلي به آب داده‌اند. آنها فقط بلدند فخر بفروشند و خودشان را بزرگ جلوه دهند. براي همين هم از آنها متنفرم.» جرمي پاسكال در كتاب تاريخچه موسيقي راك جمله‌هاي خوبي درباره اين اتفاق دارد: «موسيقي راك كه در دهه ۶۰ كاملا بي‌آزار همه چيز را شروع كرده بود و جايگاه موسيقي را از تفريح صرف به يك بستر فكري قابل تامل تبديل كرده بود، يك شبه آبروي خودش را باخت.» (نقل به مضمون) آلتامونت نقطه مقابل ووداستاك شد و آن‌قدر نحس و سياه بود كه ديگر يادي از آن نشد و خيلي راحت راهي زباله‌دان شد.

– ووداستاك حواشي زيادي داشت. هر گوشه از آن محوطه بزرگ صحنه‌هاي جالبي را در خود داشت؛ اما نكته جالبش اين بود كه دو نفر در آن فوت شدند و دو نفر به دنيا آمدند. فوت‌شده‌ها نه زير دست و پا ماندند و نه به دست «فرشته‌هاي جهنم» كشته شدند. يكي از آنها دچار حمله قلبي شد و يك نفر هم در مسير ووداستاك تصادف كرد. آن دو نفر هم كه به دنيا آمدند، بدون هيچ دردسري به وسيله هلي‌كوپتر به كلينيك رسيدند. – ليست آدم‌‌ها و گروه‌هايي كه به ووداستاك دعوت شدند، اما به هر دليلي به جشنواره نرسيدند، درست مثل نيمكت ذخيره‌هاي رئال مادريد است؛ پر از ستاره. باب ديلن به دليل بيماري پسرش از جشنواره بازماند. از گروه The Doors فقط جان دنزمور به جشنواره رسيد كه براي جو كوكر هم درامز زد. گروه جترو تول و مودي بلوز و جاني ميشل را هم به فهرست بدشانس‌ها اضافه كنيد. – در آلتامونت حتي ستاره‌ها هم از دست فرشته‌هاي وحشي جان سالم به در نبردند؛ مارتي بلين از جفرسون ايرپلن وقتي صحنه كتك‌خوردن يك نوجوان را ديد، كارش را رها كرد و به طرف ضارب حمله‌ور شد كه البته نتوانست كاري بكند و در نتيجه يك كتك سير نوش جان كرد. – سوني بارگر سردسته فرشته‌هاي جهنم بود. وسط كنسرت، وقتي كيت ريچاردز هاج و واج مشغول تماشاي آنها بود، او را با اسلحه تهديد مي‌كند و مي‌گويد: «يا به كارت ادامه مي‌دي يا تو يه مرد مرده‌اي.»


اهميت درمان فيستول!!

در حال حاظر براي اين بيماري هيچ دارويي كشف نشده و جراحي تنها راه درمان فيستول مي باشد. كه امروزه با ليزر اين جراحي بسيار تميز وراحت بدون درد وخون ريزي انجام ميشود اگر فيستول سرراست و كمي عضله اسفينكتر دخيل باشد ميتوان عمل فيستولوتومي انجام داد. در اين روش با برداشتن سقف محل ، شكاف دورن كانال مقعد به شكاف بيروني متصل و اين شيار از داخل به بيرون التيام مي يابد.

هرچند بعضي اوقات فيستول هفته ها و يا سالها پس از تخليه خودش را نشان نميدهد ولي اين جراحي با ليزرميتواند همزمان با تخليه ي آبسه انجام شود. عمل فيستولوتومي يك روش ديرين با ميزان موفقيت ۹۲-۹۷ درصدي است كه ضمنا بايد يادآور شد بيمار روي دفع مدفوع كنترل كمتري خواهد داشت چون عضله ي اسفينكتر پس از عمل فيستولوتومي تقسيم ميشود ، به همين خاطر پزشك متخصص فيستول بايد وضعيت هر بيمار را جداگانه ارزيابي نمايد.

علاوه بر فيستولوتومي چند نوع جراحي ديگر هم موجود است كه نيازي به تقسيم كردن عضله ي اسفينكتر ندارد. يكي از اين گزينه ها “تزريق چسب فيبرين” است. در اين روش چسب فيبرين درون شيار فيستول تزريق تا با بافت هاي مجاور يكي شود. مزيت اين كار تقسيم نكردن عضله و درنتيجه حفظ كنترل مدفوع است. هرچند ميزان موفقيت اين روش تقريبا كم است ولي بخاطر ريسك كم و قابليت تكرار بي ضرر است.

سوراخ گير فيستول مقعد ، قطعه اي بلند است كه در امتداد فيستول براي پر كردن فضاي مابين قرار ميگيرد و پس از مدتي با بافت هاي پيرامون يكي ميشود. مثل قبل مزيت اين قطعه تقسيم نكردن عضله فيستول و اشكال آن مثل چسب فيبرين ميزان موفقيت كم مي باشد ، در مطالعات ميزان موفقيت زير ۵۰ درصد گزارش شده است.

يك روش ديگر ، فلپ اندوآنال است و براي بيماراني كه فيستول حاد دارند يا بخاطر عمل فيستولوتومي در حال ازدست دادن كنترل مدفوع شده اند حفظ ميشود. در اين روش شيار داخلي فيستول توسط بافت هاي سالم پوشش مي شود تا منشا فيستول بسته شود. در اين روش ميزان بازگشت بيماري حدود ۵۰ درصد است و بيماري هاي خاص از قبيل بيماري كرون ، بدخيمي ، بافت هاي ملتهب و سيگار به اين عدم موفقيت كمك ميكنند. هرچند در اين روش هم عضله ي اسفينكتر تقسيم نميشود ولي كنترل مدفوع به ميزان خفيف تا متوسط گزارش شده است.

يك روش ديگر جهت تقسيم نكردن عضله بنام LIFT است كه طي آن مسير فيستول بين فضاي داخلي و خارجي عضله تقسيم مي شود. در اين حالت عضله ي فيستول تقسيم نميشود ولي چون اين روش به تازگي كاربرد پيدا كرده نميتوان ميزان موفقيت آن را به درستي ارزيابي كرد. اكثر اين جراحي ها بصورت سرپايي انجام ميشوند ولي درحال حاضر جراحي با ليزر بسيار بسيار از ساير روشها مناسب تر ميباشد ودرصد رضايت بيماران را بالا برده. بنابراين انتخاب يك پزشك متخصص فيستول كه در چند نوع جراحي فيستول مهارت داشته باشد حائز اهميت مي باشد.  

reyhanorto, ديروز ساعت


مركز خريد سيتي استانبول + تصاوير

مركز خريد سيتي استانبول : اين مركز خريد در خيابان تيسويكليه، منطقه نيشان تاشي قرار داشته و مهم ترين شعبه از برندهاي معروف بين المللي و داخلي را در خود دارد. اين فروشگاه لوكس نيشان تاشي، به خاطر قيمت مناسب و كيفيت بسيار خوب محصولاتش مورد بازديد و استقبال بسياري از توريست ها و گردشگران تور استانبول قرار گرفته است.



فروشگاه هاي مركز خريد سيتي استانبول
مركز خريد سيتي استانبول به طور كلي داراي 150 فروشگاه بوده كه در زمينه هاي مختلف كيف و كفش، پوشاك، لوازم منزل، لوازم بهداشتي و آرايشي و ... فعاليت مي كنند. اين 150 فروشگاه شعباتي از بهترين و معروف ترين برندهاي داخلي و بين المللي مثل پولو، ويكتوريا سيكرت، كوتون، لاگوست، ناين وست، تامي، آلدو و ماوي، روبرتو كاوالي و ... هستند.



خدمات و امكانات رفاهي مركز خريد سيتي استانبول
توريست ها و گردشگران تور ارزان استانبول علاوه بر خريد از اين فروشگاه، ميتوانند در سالن سينماي بزرگ كه در بالاترين طبقه از مركز خريد قرار دارد، مطرح ترين فيلم هاي داخلي و بين المللي را تماشا كنند. همينطور رستوران ها و كافه هاي معروف در سطح بين الملل در اين مركز خريد شعبه دارند مثل استارباكس، كافه سكند كاپ، گلوريا جينز، كراون و رستوران هايي مثل ياميز فود، كانتينا مارياچي، سوئيت و بن اند جري كه خوشمزه ترين بستني هاي خانگي را دارد در اين مركز خريد هستند.



دسترسي هاي نزديك به مركز خريد سيتي استانبول
توريست ها و گردشگران تور ارزان استانبول براي رسيدن به اين مركز خريد، اگر نزديك به ميدان تكسيم قرار دارند ميتوانند با سي دقيقه پياده روي به منطقه نيشان تاشي و مركز خريد سيتي برسند. همينطور ميتوانند از ميدان تكسيم سوار ايستگاه متروي ام 2 شده و در ايستگاه عثمان بي پياده شوند و با استفاده از تابلوهاي راهنما به مركز خريد سيتي استانبول برسند. اين مركز خريد هر روز هفته از ساعت ده صبح تا ده شب فعاليت مي كند.   موضوعات مشابه اميرعلي 96, ديروز ساعت 09:12

داستان يك فيلم

داستان يك فيلم

با اين‌كه مدتي از سريال «لاست» گذشته، ولي مي‌توان گفت كه واقعه شگفت‌آوري است. كمتر چيزي را پيدا مي‌كنيد كه اين‌گونه دسته‌هاي متفاوتي از آدم‌ها را نه‌تنها راضي، بلكه تا مدت‌ها درگير كند. حوادث ناگهاني و اتفاقات مرگ‌بار و هيجان‌انگيز در فضايي معماگونه و اسرارآميز، معماهايي كه در عين ظرافت بسيار پيچيده‌اند و درست به‌موقع گشوده مي‌شوند، آنجايي كه حتي انتظارش را نداريم و يا آنجايي كه از شدت هيجان يافتن پاسخ تقريبا تا سر حد جنون و يا نااميدي پيش رفته‌ايم. انسان‌هايي كه هريك به تنهايي هم جذابيتشان غوغا مي‌كند و حالا فرض كنيد با روابط بي‌نظير و احساسات استثنايي انساني دست به دست شده‌اند. به تمام اينها عشق، ازخودگذشتگي، ايمان و اميد را هم كه اضافه كنيم، ديگر جاي شكي نمي‌ماند كه «لاست» قطعا پديده اعجاب‌انگيزي است و مي‌تواند ساعت‌ها پاي تلويزيون ميخكوبمان كند. آنگونه كه مثل آدم‌هاي معتاد (كه البته هيچ علاقه‌اي به ترك اعتيادشان ندارند) از نرسيدن دي‌وي‌دي فصل‌هاي آتي استخوان درد بگيريم و در ذهن، آدم‌ها و اتفاق‌ها را بارها و بارها مرور كنيم.

در ميان تمام ويژگي‌هاي بارز سريال «لاست» به قطع آن‌چه برجسته‌تر است، شخصيت‌پردازي تك تك كاراكتر‌هاست. ابتدا با آدم‌هايي برخورد مي‌كنيم كه بازماندگان پرواز ۸۱۵ اوشنيك هستند و در جزيره‌اي ديدني (كه زيبايي‌اش نيز يكي ديگر از نكات بارز مجموعه است) گير افتاده‌اند و براي رهايي به هر دري مي‌زنند. اما هرچه پيش مي‌رويم، تلاش براي زنده‌ماندن جاي تلاش براي رهايي را مي‌گيرد. هرچه بيشتر با آنها آشنا مي‌شويم، قضاوت‌هايمان واقعي‌تر و از هيجان خالي‌تر مي‌شود. ميان اين كاراكتر‌ها كه بسيار فكر شده و دقيق طراحي شده‌اند، همه ما مي‌توانيم گوشه‌هايي از خودمان يا ايده آلمان را پيدا كنيم. اينجاست كه وقتي صحبت از بازسازي «لاست» در ايران مي‌شود، اولين چيزي كه ذهنمان را آشفته مي‌كند، اين است كه آيا با اين درصد بالاي بي‌توجهي به هويت و ويژگي‌هاي كاراكتر در فيلمنامه‌ها و سريال‌هاي روي آنتن اصولا امكان چنين چيزي هست؟ و آيا مي‌توان با حوصله تمام از كودكي تا بزرگسالي هريك از نقش‌ها را بررسي كرد و به يك شخصيت رسيد كه در هر موقعيت رفلكس مناسب با خود واقعي‌اش، ناخودآگاهش و شرايط آن لحظه را دارد؟ بي‌شك در حالي كه زمزمه‌هاي ايرانيزه‌شدن «لاست» به گوش مي‌رسد، اين موضوع، مسئله‌اي است كه ذهن تك‌تك دوستداران (شايد شيفتگان واژه درست‌تري باشد) «لاست» را مشغول مي‌كند. بازآفريني «لاست» با تمام نكته‌سنجي‌ها و ريزه‌كاري‌هاي فراوانش قطعا تامل و تلاش بسياري را مي‌طلبد. با توجه به اين‌كه يك تيم ۱۸ نفره فيلمنامه «لاست» را نوشته‌اند و اين آدم‌ها را اين‌گونه با مهارت آفريده‌اند، درنظرگرفتن اين مسئله مي‌تواند شروع مناسبي باشد براي نسخه ايراني محبوب‌ترين سريال اين روزها. البته اين تنها آغاز درست است، چراكه آفرينش تك‌تك موقعيت‌ها و فراز و نشيب‌هاي «لاست» انرژي فراواني مي‌طلبد. حالا بماند كه اصلا چقدر امكاناتش را داريم و چقدر توانايي‌اش را، كه سريالي بسازيم با اين ميزان تعدد لوكيشن، تعدد كاراكتر و موقعيت.

با يك خوشبيني بزرگ، براي آن‌كه ما هم كه از دسته دوست‌داران پر و پا قرص سريال هستيم، در اين اتفاق مبارك سهمي داشته باشيم، تصميم گرفتيم براي چندتايي از شخصيت‌هاي مهم سريال (البته مهم به لحاظ تاثيرگذاري) جايگزين‌هاي مناسبي پيشنهاد كنيم.

۱) جك شفرد

جك يك جراح موفق ستون فقرات است كه در جزيره به نوعي رهبر بازماندگان سانحه محسوب مي‌شود. با يك دكتر خوش‌تيپ انسان‌دوست طرفيم كه از درون با مشكلات و آشفتگي‌هاي روحي‌اش دست و پنجه نرم مي‌كند و از بيرون با مسائل و درگيري‌هاي ديگران. بعضي جا‌ها به شدت دوستش داريم و گاهي اوقات به طرز عجيبي حرصمان را درمي‌آورد. در هر حال جك شفرد به‌عنوان راه حل بسياري از مشكلات جزيره يكي از نقش‌هاي محوري «لاست» است كه با بازي متيو فاكس هم شهرت عالم‌گيري دارد و هم جذابيت عالم‌سوزي.

۲) كيت آستن

يك فراري دوست‌داشتني، جسور و توانا. كيت دلرباترين، باهوش‌ترين و در عين حال قابل اعتماد‌ترين فرد جزيره است. قبل از سقوط، او ناپدري‌اش را كشته است و پس از مدت‌ها تعقيب و گريز در استراليا توسط پليس دستگير شده و قرار است با پرواز ۸۱۵ به آمريكا بازگردانده شود. بعد از سقوط، كيت سعي مي‌كند هويت خود را پنهان كند كه البته به سرعت از اين راز پرده مي‌افتد. اما آن‌چه محبوبيت عجيب او را رقم مي‌زند، محبت و دلسوزي واقعي اوست، به سادگي به تماشاگر مي‌باوراند كه نه‌تنها بدذات نيست، بلكه سراسر عشق است و صداقت. كيت توانايي‌هاي جالبي دارد؛ مي‌تواند يك دختر سرخوش دلربا باشد يا يك مادر يا يك عاشق از خود گذشته.

۳) جان لاك

لاك پيش از سقوط روي ويلچر مي‌نشست و وقتي چشم‌هايش را در جزيره گشود، روي جفت پاهايش ايستاد و ديگر خبري از ناتواني‌هاي جسمي نبود. اين شد كه پاي معجزه به ميان آمد و كم‌كم ماجرا‌ها به سمت و سويي رفت كه جان لاك برگزيده لقب گرفت. مهم‌ترين جنبه شخصيت جان اراده قوي و ايمان‌داشتن به سرنوشت است. به ماجراجويي در جزيره مي‌پردازد و در واقع بسياري از زواياي پنهان جزيره را او كشف مي‌كند. شايد بيش از ديگران جزيره را دوست دارد، چون چيزي به او داده كه هميشه به دنبال آن بوده است. تاحدودي يك‌دنده است و به ديگران از بالاتر نگاه مي‌كند. جان لاك معتقد است آنها از سر اتفاق پا به جزيره نگذاشته‌اند.

۴) سعيد جراح

سعيد يك افسر عراقي است كه در زمان جنگ خليج فارس عضو ارتش عراق بوده است. پس از شكست عراق او اسير مي‌شود و از آنجايي كه زبان انگليسي مي‌داند، مسئول شكنجه فرمانده خود از طرف آمريكايي‌ها مي‌شود. بعد از سقوط، سعيد كه از الكترونيك سررشته دارد، تلاش مي‌كند با استفاده از بي‌سيم براي گروه نجات علامت بفرستد، ولي هيچ گاه موفق نمي‌شود. سعيد نيز به‌عنوان يكي از شخصيت‌هاي برجسته داستان تاثير فراواني در پيشبرد ماجرا‌ها دارد. او كه به ظاهر يك افسر خشن ارتش است، در واقع بسيار احساساتي است و در تمام دوران زندگي‌اش چه پيش از ورود به جزيره، چه در دوران حضورش و چه پس از خروج از آنجا، هميشه عشق نقش برجسته‌اي در زندگي‌اش دارد.

۵) جيمز «ساير» فورد

بي‌شك جذاب‌ترين مرد جزيره است؛ نه از آن رو كه جاش هالووي مرد جذابي است، بلكه شخصيت‌پردازي ساير آن‌گونه است كه حتي در اوج لحظه‌هاي بدجنسي و آزار و بدخلقي دوستش داريم. از آن جنس آدم بدهايي كه پاكي از ته چشم‌هايشان فواره مي‌كشد اما از زندگي ياد گرفته‌اند كه تا جايي كه مي‌شود بايد خوبي را خفه كرد و بي‌اعتماد به همه چيز و همه كس اين دنيا زيست. ساير با جلوتر رفتن داستان كم‌كم بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شود. عاشق مي‌شود، زيستن را تجربه مي‌كند. صاحب خانواده و شكلي از خانواده مي‌شود. تا جايي به سمت بازگشت به خود واقعي‌اش پيش مي‌رود و موفق است كه تمثال خودخواه‌ترين فرد جزيره را به شكلي رويايي در يكي از سكانس‌ها مي‌شكند و اوج فداكاري را نمايش مي‌دهد.

۶) چارلي پيس

او يك نوازنده معروف سبك راك است كه در جزيره به كلير دل مي‌بندد و در نهايت در يكي از ايستگاه‌هاي جزيره (ايستگاه‌هاي پروژه دارما) غرق مي‌شود.

۷) هوگو «هارلي» ريس

هوگو تشنه محبت است و در مهرباني ميان ساكنان جزيره همتايي ندارد. او مسئول جيره‌بندي غذا مي‌شود. زمين گلف تدارك مي‌بيند و هميشه نقش همراه مهربان با لب‌هاي آويزان جزيره را دارد. براي اولين بار عاشق مي‌شود. هارلي تنها كسي است كه كودكي را به شدت به يادمان مي‌آورد و به‌طرز معصومانه‌اي با حساب و كتاب‌هاي بزرگ‌تر‌ها فاصله دارد.

 ۸ و ۹) جين سو كيون و سان هوا كيون

زوج دوست‌داشتني جزيره. مهم‌ترين مشخصه اين زوج كره‌اي عشق است.

سان دختر يك سرمايه‌دار است كه عاشق مي‌شود و در راه به‌دست آوردن و حفظ اين عشق وارد درگيري‌هاي فراواني مي‌شود. سان يكي از آرام‌ترين زنان جزيره است كه كم‌كم به فضاي دسته‌جمعي ديگران وارد مي‌شود و ديرتر با بقيه ساكنان اخت مي‌گردد. در جزيره در شرايطي متوجه بارداري‌اش مي‌شود كه مي‌داند زنان باردار در جزيره زنده نمي‌مانند. جين پسر يك ماهي‌گير است كه دل به سان مي‌بندد و براي به دست آوردن دل سان از خود تا نهايت دل مي‌كند. جين آرام و بي‌سر و صداست. سرش حسابي به كار خودش است و از آنجايي كه انگليسي نمي‌داند، خيلي در بحث‌ها و مناظره‌ها شركت ندارد. خيلي طول مي‌كشد تا جين به ديگران اعتماد كند و خود و همسرش را به‌عنوان اعضاي اين خانواده باور كند. عشق به او انتهاي بخشندگي را آموخته است، هرچند كه در برابر هر چيزي كه فاصله ميان او و سان قلمداد شود، مي‌تواند زمين و زمان را به هم بدوزد.

۱۰) ژوليت برك

دكتري كه از ديگران مي‌آيد؛ جذاب، مهربان، موقر و باهوش. او پزشك موفقي است كه به جزيره آورده شده تا در اجراي نقشه‌هاي بلند بنجامين همراهي‌اش كند. نمي‌توان دوستش نداشت و نمي‌توان روي زنانگي بي‌حد و حصرش كه با جرئت و منطق آميخته شده چشم فرو بست. ژوليت به قطع بانوي برگزيده جزيره است. در همياري چه ميان ديگران و چه وقتي به ساكنان مي‌پيوندد، از كنه وجودش مايه مي‌گذارد. فداكاري نهايي‌اش هم ما و هم جيمز فورد شيفته را ويران مي‌كند.

رويا نونهالي: رويا نونهالي با لبخندهاي شيرينش مجبورمان مي‌كند براي ايفاي نقش ژوليت انتخاب ديگري نداشته باشيم. هم حسابي خانم است و هم به اندازه مهرباني در چهره‌اش دارد و اين مهرباني بدجوري با زنانگي كاملي آميخته است. نونهالي مي‌تواند هم پرستار خوبي باشد و مرهم بر دردهاي جسم و روح ساكنان بگذارد و هم به وقت نياز تندخويي‌اش را همچون آتش بر وجود خاطي ببارد.

۱۱) بنجامين لاينوس

او رهبر گروه «ديگران» است؛ مقتدر، سياستمدار، تيزهوش، رهبري تمام و كمال.

او كسي است كه در راستاي اهدافش نه از دست دادن را مي‌فهمد، نه بخشيدن را. از آن جنس آدم‌هايي كه نمي‌توان مستقيم در چشم‌هايشان نگاه كرد و نترسيد. هميشه در حال بررسي آدم‌هاي اطراف و موقعيت است. بن شاهكاري است كه با وجود آن‌كه نفرت‌انگيز‌ترين اتفاقات جزيره را رقم مي‌زند، نمي‌توان تحسينش نكرد.


داستان موسيقي فولكلور

داستان موسيقي فولكلور 

بازگشت به موسيقي فولكلور و الهام گرفتن از آن كه از ميانه‌هاي قرن بيستم آغاز شد، هنوز يك موج فراگير است. در گوشه و كنار آن‌قدر با تلفيق‌هاي غربي و شرقي گوناگون روبه‌رو مي‌شويم كه ديگر گويي شنيدن هيچ نواي بكري از سرزميني دور و دست‌نيافتني، آن‌قدرها كه بايد سر ذوقمان نمي‌آورد. اما آن زمان كه هنوز تب‌وتاب جست‌وجو در ميان آثار شرقي‌ها، براي موزيسين‌هاي غربي تبديل به امري رايج و همه‌گير نشده بود، شبه قاره هند مردي را به دنيا معرفي كرد كه نامش ديگر هرگز از دهان اهالي موسيقي نخواهد افتاد. مردي كه بيشتر عمر خود را صرف اين مقوله كرده و به خود مي‌بالد و خوشحال است از اين‌كه توانسته است تا حد بسيار زيادي در اين كار موفق باشد.

گرچه اين روزها ديگر او را دمي و بازدمي نيست و از ميان ما رفته. اما ميراثي كه او به جاي گذاشت، چه در حفظ و گسترش موسيقي گسترده هند و چه در معرفي آن به خارج از مرزهاي سرزمين افسانه‌ها، ارثيه‌اي نيست كه شامل گذر زمان شود و روزي از ياد برود.

راوي شانكار كه يازدهم دسامبر به دور از سرزمين مادري‌اش در كاليفرنياي ينگه دنيا، چشم از جهان فرو بست، يكي از مردان بزرگ قرن بود و موسيقي‌اش، نوايي كه گويي از آباء انسان در تكه زميني كهن‌سال سخن مي‌گفت. هر چند موسيقي بر خلاف آدمي مانا است و بهتر است از فعل «مي‌گويد» استفاده كنيم. چند كلامي درباره راوي شانكار بخوانيد.

تولد يك نخبه

شانكار متولد ۱۹۲۰ بود. فرصتي كه او در اختيار داشت، از همان ابتدا مسيري به زندگي‌اش بخشيد كه كمتر موسيقي‌داني از اهالي موسيقي فولكلور، در هر جغرافيايي، شانس به چنگ آوردنش را دارد. مادر او گروه موسيقي كوچكي داشت و در همان سال‌هايي كه شانكار نوجواني را پشت سر مي‌گذاشت، تورهاي موسيقي هند در اروپا و ايالات متحده برگزار مي‌كرد.

قبل از آن‌كه راوي به سن ۱۸ سالگي برسد، گروه مادرش را رها كرد تا موسيقي را به شكلي جدي‌تر دنبال كند. سيتار، اين ساز اسطوره‌اي، همان‌طور كه بسياري از نوازندگان هند و ممالك اطرافش را به خود مي‌كشاند، شانكار جوان را هم به خود جذب كرد. چند سالي طول مي‌كشيد تا قهرمان چندوچون نوازندگي را بياموزد و مسيري پيدا كند.

پس از اين دوره كوتاه، او به سرعت به آهنگ‌سازي روي آورد و راهي را رفت كه در بين موسيقي‌دانان موسيقي فولك، چندان مطرح نيست. گويي حال‌وهواي عرفان شرق، بسياري از نوازندگان در هر رشته سازي را، از خلق و ورود به دنياي حرفه‌اي بر حذر مي‌دارد. ساز، مونس دل است و براي اوقات فرو رفتن در بحر تنهايي. اما شانكار كه آن سوي مرزها را تجربه كرده بود و جايگاه موسيقي در غرب را شناخته بود، وسوسه‌اي ديگر در سر مي‌پروراند. از همين جهت آهنگ‌سازي را دنبال كرد و خيلي زود با بزرگان موسيقي هند نشست و برخاست كرد. ۲۶-۲۵ ساله بود كه به همراه ساتياجيت راي كارگردان شهره هند، در مجموعه‌اي به آهنگ‌سازي پرداخت و در يك ايستگاه راديويي در دهلي، به فعاليت پرداخت.

عبدالله خان نقش بسزايي در آموزش او داشت. استاد بي‌نظير سيتار، شاگرد را چنان زير بال و پر خود گرفت كه نشانه‌هاي نبوغ از همان سال‌هاي ابتدايي در او بروز كرد و وسوسه پرداختن به موسيقي، فارغ از محدوده‌ها و فرهنگ‌ها، ذهن او را به كلي به خود مشغول كرد. خود عبدالله خان جزو آن دسته‌اي بود كه نواختن در خفا و تنهايي را به كناري نهاده بود و در نشر موسيقي هند به ديگر سرزمين‌ها نقش فعالي بازي مي‌كرد.

پرداختن به موسيقي آن هم به شكلي كه به سمت حرفه‌اي شدن ميل مي‌كند، در سال‌هاي ابتداي جواني، براي شانكار كار راحتي نبود. جنگ دوم جهاني در گرفته بود و گرچه هند در بطن غوغا حضور نداشت، اما نيروهاي هندي به تبعيت يا اجبار نيروي‌هاي متفقين، خواه ناخواه در جنگ درگير بودند. اما ممارست و تواني كه شانكار را رو به جلو هدايت مي‌كرد، به همين آساني‌ها از حركت باز نمي‌ايستاد. او اولين اجراي زنده خود را در ۱۹۳۹ به روي صحنه برد و اين آغاز مسيري بود كه بلاانقطلاع تا ۲۰۱۲ كذايي كه مرگ او را رقم زد، ادامه داشت.

در سال پاياني جنگ، شانكار به «مجمع تئاتر خلق هند» وارد شد و شيوه ديگري را هم آزمود. او در آن دوران به آهنگ‌سازي براي باله پرداخت و بعدها خود شهادت داد كه اين تجربه، تاثير فراواني بر آهنگ‌سازي او گذاشت و به او آموخت كه چگونه از تصوير، براي ساخت موسيقي الهام بگيرد. درباره اين دوره از زندگي او، مي‌توان اين موضوع را هم متذكر شد كه سيتار، تنها دل‌مشغولي او نبود و تبلا و سوربهار (سورباهار) و بسياري ديگر از سازهاي فولك هندي، به تجربه‌هاي اين مرد كنجكاو وارد شدند. سوربهار چه به لحاظ فيزيكي و چه از منظر صدايي كه توليد مي‌كند، بسيار به سيتار نزديك است. سازي كه در عكس يك در دستان شانكار مي‌بينيد، سوربهار است.

ورود به دنياي شهرت

دوره دوم زندگي شانكار، مربوط مي‌شود به آشنايي با موسيقي‌دانان جوراجور از نقاط ديگر دنيا. موسيقي هند از ديرباز در كانون توجه موسيقي‌دانان غربي بود و مي‌شد ديد كه چگونه با ولع به سوي سرزمين ۷۲ ملت روانه مي‌شوند تا در ميراث موسيقايي آنان سركي بكشند.

اواسط دهه ۵۰ ميلادي، شانكار جوان‌ترين مرد بزرگ موسيقي هند محسوب مي‌شد و بارها آوازه‌اش در مجامع بين‌المللي پيچيده بود. بنابراين طبيعي بود كه مردان جوان اهل موسيقي اگر مي‌خواستند هم‌زباني پيدا كنند و از درياي موسيقي هند، قدحي پر كنند، سراغ او را مي‌گرفتند. شانكار در اولين گام به عنوان نماينده فرهنگي به روسيه شوروي فرستاده شد تا در آن‌جا كنسرت برگزار كند و پس از آن بود كه قرار شد به دعوت بنياد فورد در نيويورك، به ينگه دنيا برود و كنسرت برگزار كند. گرچه شانكار به دلايل شخصي و مواردي كه بعدها اشاره‌اي به آن نكرد، نتوانست سفر را سامان دهد و به جاي خود، علي اكبر خان، ديگر استاد موسيقي هند را به جاي خودش روانه آن سر دنيا كرد.

اما گويي همين اتفاق مشتاقان را تشنه‌تر از پيش كرد و سيل تقاضا بود كه بر سر شانكر مي‌ريخت. او خيلي زود توانست در انگلستان، آلمان و آمريكا تور موسيقي برگزار كند و موسيقي كلاسيك هند را به دنيا بشناساند. بخت او خوانده بود و در جشنواره موسيقي يونسكو در سال ۱۹۵۸ هم، او بود كه به نمايندگي از هند به پاريس فرستاده شد.

ديگر دور، دور شانكار بود و او به حق، به عنوان نماينده موسيقي هند شناخته مي‌شد. در سفرهايش به اروپا و آمريكا، كمپاني‌هاي ضبط و نشر موسيقي از جمله پاسفيك ركوردز، پيشنهادهاي درخوري به او مي‌دادند كه بيايد و اين ميراث موسيقي هند را به بهترين شكل به ثبت برساند. در همين اثنا، آشنايي او با چهره‌هاي جنجالي موسيقي، از سال‌هاي دهه ۶۰ آغاز شد. يكي از اولين چهره‌هايي كه به سمت او كشيده شد، جوانكي به نام جرج هريسون بود كه بعدها سروكله‌اش در گروه بيتلز پيدا شد.

همان مرد بي‌صدا و آرامي كه در سايه سنگين لنون و بعد از او مك‌كارتني محو شده بود. هريسون بعد از آن‌كه يك بار در همان كمپاني پاسفيك ركوردز، سانكار را ديد، قصد كرد سفري به هند تدارك ببيند. آن سفر را در ۱۹۶۶ رفت و براي شش هفته پاي درس سيتار شانكار نشست. دنياي شانكار، دنياي رسانه و بوق و كرنا نبود. بنابراين تاثير او بر موسيقي غرب، به شكل وارونه رخ‌نمايي كرد. هريسون كه در مقام شاگرد بود، گويي عامل شهره شدن شانكار شده بود كه در آن دوران، مرد جاافتاده و دنياديده‌اي بود كه نه‌تنها نوازنده چيره‌دستي بود، بلكه آهنگ‌ساز قدر و موسيقي پژوه خبره‌اي شده بود.

اما كار دنيا برعكس است ديگر. پيدا شدن او و هريسون روي يك استيج در جشنواره موسيقي مونتري در ۱۹۶۷ و برنده شدن او در مراسم بي‌سروته گرمي، باعث شد مخاطبان بيشتري پيدا كند. وود استاك ۶۹ هم صحنه‌اي بود كه شانكار در آن درخشيد. اما مسلما نه هريسون و نه آن‌گونه از مخاطبان ارزش كار شانكار را در نيافتند، بلكه همكاري شانكار و فيليپ گلس در آلبوم تاثيرگذار «پسيجز» بود كه اين مرواريد هندي را درخشان‌تر از قبل كرد.

در ۱۹۷۴ عكسي به ثبت رسيد كه نگاه غربي‌ها به شانكار را كاملا در خود نهفته دارد. در عكس بيلي پريسون حضور دارد و جرج هريسون و جرالد فورد رئيس جمهور وقت ايالات متحده و راوي شانكار. اما آن چه از شانكار پيداست، نيم‌چهره‌اي تيره و تار است. عكاس مطمئنا توجهي به شانكار نداشته و او را طوري از كادرش بيرون كرده كه به سختي ديده مي‌شود.

شانكار براي آن دوره از موسيقي پاپ آمريكا، چيزي جز يك ابزار اولدفشن و بكر براي دنيايي كه رنگ مي‌بازد و فرسودگي‌اش را از بدو تولد شاهد بوده، نبود. اين گلس بود كه مي‌دانست جايگاه شانكار در موسيقي پاپ نيست. بلكه او ميراث قرن‌ها تمدن و نوزايي است و آن‌گاه درخشنده‌تر خواهد بود كه به سان گنجينه‌اي با او مواجه شويم.

شانكار واقعي

آلبوم «پسيجز» كه در بالا هم از آن ياد كرديم، حاصل همكاري دو آهنگ‌ساز است؛ دو نابغه قرن. اين شانكارِ نوازنده نيست كه به دعوت كسي آمده باشد تا قطعه‌اي را همراهي كند و سيتارنوازي‌اش دهان مخاطب را از تعجب باز كند. اين شانكارِ آهنگ‌ساز است كه حاصل تجربه را به دوش مي‌كشد و به همكاري دعوت مي‌شود تا مجموعه‌اي را سامان دهد كه مي‌توان از آن به عنوان يكي از پرافتخارترين آلبوم‌هاي توليدشده در حيطه «موسيقي جدي» نام برد. البته كه بايد زمانه را هم در نظر قرار دهيم. اين آلبوم در ۱۹۹۰ روانه بازار شد.

زماني كه شانكار ديگر در اوج پختگي به سر مي‌برد و نه ديگر شهوت برايش جايگاهي داشت و نه اجراهاي زنده پرهياهو. تركيب كم‌نظير تم‌هاي تكرارشونده در موسيقي ميني‌مال خاص فيليپ گلس و شور فرازوفرودهاي موسيقي ملوديك شانكار، تركيبي رويايي بر جاي گذاشته كه آن‌قدر فراتر از مرزها حركت مي‌كند كه ديگر نمي‌توان آن را خاص جغرافيايي مشخص قلمداد كرد. اين موسيقي، همان زبان مبهم اما قابل فهم براي همه نوع بشر است.

شانكار و گلس در اين آلبوم نه توجهي به فولكلورها دارند و نه به ابداعات منسوب به موسيقي مدرن. آن‌ها نوايي خلق كرده‌اند كه بدون در نظر داشتن هر چهارچوبي، قابل فهم است و لذت و زيبايي مي‌آفريند.

اهميت كار شانكار در آن است كه نه به عنوان يك تك‌نواز عزلت‌نشين شرقي وارد ميدان موسيقي شد و نه به عنوان يك داناي كل در حيطه خود كه حاضر به اعمال هيچ گونه تغييري در موسيقي كلاسيك ديارش نباشد. او آزادانه هم موجب نشر موسيقي هند شد و هم تغييرات و ابداعات جديد در آن را به رسميت شناخت. پويايي موسيقي هند كه به شكل عمده در قرن بيستم شاهد آن بوديم، مديون امثال شانكار است.

جالب اين كه او موفق شد و توانست جويباري از موسيقي را به درياي بي‌پايان آن متصل كند و اين اتفاقي است كه مي‌بايست آن را محترم و ارزشمند شمريم. چه بسيار رگه‌هاي بكر و ناب موسيقي در سراسر دنيا كه به علت بي‌توجهي موسيقي‌دانان فولكلور و روحيه زاهدمسلكشان، به نابودي محض كشيده شد و هرگز به گوش جهانيان نرسيد. اين تمدن بشري است كه در نتيجه چنان خودخواهي بزرگي، رو به زوال و نابودي مي‌رود و از آن گذشته، كار پژوهشي براي پژوهشگران را به دشوارترين شكل ممكن درآورد.

شانكار نقش خود را به خوبي بازي كرد و در نهايت زمان حياتش به پايان رسيد. گرچه اين گفتار در برابر كار بزرگي كه او به انجام رسانيد، ناچيز است، اما مي‌توان از همين طريق يادش را گرامي داريم و بذر توجه به آثارش را در دل موسيقي دوستان بكاريم، دوستاني كه علاقه زيادي نسبت به او نشان مي‌دهند؛ كساني كه ميل و اشتياق زيادي نسبت به اين شخص از خود نشان مي‌دهند.


سلامتي و آلودگي هوا

سلامتي و  آلودگي هوا

آلودگي هوا ديگر در انحصار تهراني‌ها نيست. حالا شهر‌هاي بزرگ ديگر هم مانند اصفهان، مشهد، تبريز، اراك و… پا به پاي تهران آمده‌اند و وارد رقابت نفس‌گيرِ گرفتن نفس شهروندانشان شده‌اند. دليل و منشأ اين آلودگي‌ها اما چيست؟ مانند هر سوال ديگري، در ايران هر كس از ظن خود يار سوال مي‌شود و پاسخ مي‌گويد. ما هم جميع مضامين و مظنونين را جمع كرديم و نتيجه‌اش شد مقاله‌اي كه مي‌خوانيد؛ دلايل آلودگي هوا در شهرهاي بزرگ كشور. بد نيست اول نگاهي به تعريف علمي آلودگي هوا بيندازيم؛ بر اين اساس آلودگي هوا اصطلاحي است كه تمام عوامل فيزيكي، شيميايي و زيستي‌اي را در بر مي‌گيرد كه ويژگي‌هاي طبيعي جو را تغيير مي‌دهند. با اين تعريف به تعداد موهاي سر يك انسان بالغ مي‌توان دليل پيدا كرد براي آلودگي هوا. اما به طور كلي سه عامل مسبب اصلي خاكستري شدن هواي شهر‌ها هستند.

وسايل نقليه موتوري

شايد اگر وسايل نقليه موتوري نبودند، هنوز هم شاهد سعدي‌هايي بوديم كه از ممد حيات بودن نفس‌هايشان بگويند. چراكه عامل اصلي آلودگي هواي شهر‌ها، همين خودرو‌ها هستند كه امروز، خيل عظيمشان اعم از ماشين و موتور و اتوبوس و… چنين امكاني را از سعدي‌هاي بالقوه گرفته‌اند! آلاينده‌هاي اصلي هوا، گازهاي كربن منوكسيد، دي اكسيد نيتروژن، دي اكسيد گوگرد و… هستند و وسايل نقليه موتوري هم در توليد چنين گازهايي تبحر خاصي دارند. خصوصا آن دسته از وسايطي كه در خيابان‌هاي ايران تردد مي‌كنند. براي مثال در شهري مثل تهران حدود ۸۸ درصد آلاينده‌هاي هوا، توسط خودرو‌ها توليد مي‌شود. خودرو‌هايي كه اگر عملكرد صحيح داشتند، شايد تابلوهاي كنترل وضع هوا، مدام وضعيت هشدار و بحران را نشان نمي‌دادند و متوسط عمر پايتخت‌نشينان پنج سال كم نمي‌شد! طبق اعلام قائم مقام سازمان محيط زيست در تهران بيش از ۱۰۰ هزار خودرو و چهار هزار دستگاه اتوبوس و ميني‌بوس فرسوده وجود دارد كه بايد از تردد آن‌ها جلوگيري كرد.

كلاچ-ترمز كردن در ترافيك، علاوه بر خستگي و ساييده شدن لنت‌ها و صفحه كلاچ هزينه‌هاي ديگري هم دارد؛ از تماس ديسك با لنت ترمز و از ساييدگي صفحه كلاچ، «آزبست» وارد هوا مي‌شود كه يكي از آلاينده‌هاي هوا و عنصري سرطان‌زاست. در تهران، ميزان آزبست موجود در هوا حدودا ۶۰ برابر شهرهاي اروپايي است.

مراكز صنعتي و كارخانه‌ها

كارخانه‌ها و مراكز صنعتي، ديگر متهمان پرونده هستند. در حال حاضر اغلب واحد‌هاي صنعتي كشور از سوخت «مازوت» استفاده مي‌كنند. سوختي كه آلايندگي بسيار بالايي دارد و يكي از عوامل اصلي آلوده‌كننده شهرهاي اصفهان و اراك محسوب مي‌شود. در اين زمينه واحد‌هاي صنعتي، خصوصا نيروگاه‌هاي برق و كارخانجات سيمان بايد از گاز به عنوان سوخت اصلي‌شان استفاده كنند؛ چيزي كه در طرح جامع كاهش آلودگي هوا هم ذكر شده، ولي هنوز محقق نشده. برخي صنايع آلاينده كشور با صنايع پاك جايگزين شده‌اند، اما هنوز دو هزار و ۹۰۰ واحد صنعتي آلاينده بزرگ در اطراف شهرها مستقر هستند؛ واحد‌هايي كه توانايي آن را دارند تا با هم‌دستي ديگر عوامل، هواي شهر‌ها را آن‌طور كنند كه نبايد.

باد

البته در اين ميان شرايط جغرافيايي و باد هم بي‌تاثير نيست. چراكه باد، قابليت اين را دارد كه آلودگي‌ها را تا حداكثر ۱۰۰۰ كيلومتر منتقل كند. در اين شرايط شهري مثل تهران را تصور كنيد كه تمام واحد‌هاي صنعتي آن (چيزي حدود ۸۰۰ هزار) در غرب و جنوب آن مستقر هستند. شرايط جغرافيايي تهران به شكلي است كه بادهاي آن از غرب به شرق مي‌وزد و اين جهت در فصول سرد سال به جنوبي- شمالي تغيير وضعيت مي‌دهد. يعني تمام آلودگي‌هاي توليدشده توسط كارخانجات و واحد‌هاي صنعتي تهران توسط عامل باد به مركز شهر وارد مي‌شوند و به دليل وجود ارتفاعات و كوه‌ها در شرق و شمال تهران، در ميانه شهر حبس مي‌شوند. حال مي‌مانند شهروندان و شهري آلوده و نفسي كه چون فرو مي‌رود، مخل حيات است و چون برمي‌آيد، مشوش ذات!

غر زدن گوشه اتاق پذيرايي

من و شما تا قرانِ آخر، سر كرايه تاكسي چانه مي‌زنيم. حتي ممكن است كار به ناسزا و محكم كوبيدن در ماشين موقع پياده شدن هم بكشد. براي صد تومان كم يا زياد، راننده و مسافر، از اجداد هم ياد مي‌كنيم و هفت پشت همديگر را جلوي چشممان مي‌آوريم. اما وقتي روغن، شير، گوشت يا هر چيز از اين دست، ناغافل و بي‌بهانه گران مي‌شود، متشخص و اتوكشيده، به درياني محل مي‌رويم، معقول و منطقي خريدمان را مي‌كنيم، به آقاي درياني لبخند مي‌زنيم و با همراهي يكديگر چند بد و بيراه احيانا نثار كارخانه محصولات گران‌شده مي‌كنيم و به آقاي درياني متذكر مي‌شويم كه: «از گلويشان پايين نمي‌رود.» آقاي درياني هم يحتمل موافقتي ضمني مي‌كند و قضيه با توافق طرفين بر صحت اين فرضيه كه «زندگي‌ها سخت شده» پايان مي‌يابد و ما مي‌رويم كه به «كارهاي مهم‌تر»مان برسيم.

من و شما بلديم بر سر اين‌كه توي اتوبان جلوي هم پيچيده‌ايم، يا اين كه «راه مال كيست؟»، به روي يكديگر قفل فرمان بكشيم، اما وقتي مي‌فهميم فلان كارخانه، يكي از قطعات را از ماشين فاكتور گرفته تا سودش بيشتر شود و در عوض، هوا آلوده‌تر، بلد نيستيم كنار هم بايستيم، چهار خط عريضه بنويسيم و حقي را احيا كنيم، هوايي را تازه كنيم و «كم‌فروش»ي را متنبه كنيم.

من و شما حاضر نشديم ماشين بهمان كارخانه را حتي وقتي با ۲۲ قطعه كمتر از تعداد استاندارد توليد مي‌شد، نخريم. ما نتوانستيم پاي آتش گرفتن پژو بايستيم، نخريم، به گوش شنوايي نامه‌اي بنويسيم و عريضه‌اي بدهيم. اما تا دلتان بخواهد بلديم بگوييم: «اين هم شد وضع؟ اين خودرو است كه ما داريم؟» اين را حتي نمي‌گوييم؛ تنقل مي‌كنيم. همچون نُقلي در اتاق پذيرايي با صاحب‌خانه و دوست و آشنا مزمزه‌اش مي‌كنيم، مهماني كه تمام مي‌شود، سوار پژوي خودمان مي‌شويم و به خانه‌مان مي‌رويم.

من و شما مي‌دانيم كه ظرفيت محدود خيابان يعني چه. مي‌دانيم كه اتومبيل‌هاي تهران را رديف و تنگ هم كه بچيني، از دو طرف شهر بيرون مي‌زند، اما نمي‌گوييم: «ماشين نخريم»، مي‌گوييم: «ماشين توليد نكنند.» مي‌خريم حتي اگر فقط سه روز اجازه استفاده داشته باشيم، حتي اگر فقط در بعضي خيابان‌ها مجوز راندن داشته باشيم، حتي اگر روي قيمت بنزين برود، حتي اگر با همه اين‌ها، خود ماشيني كه چند برابر قيمت جهاني مي‌خريم، گران‌تر از قبل بشود. من و شما، خودمان، ماشين مي‌خريم، بنزين مي‌سوزانيم، بد رانندگي مي‌كنيم، دور دور مي‌كنيم، دود توليد مي‌كنيم، با هزار ترفند طرح ترافيك را دور مي‌زنيم، افسر ناظر طرح زوج و فرد را مي‌پيچانيم و در دلمان به گلي كه كاشته‌ايم، مباهات مي‌كنيم و توقع داريم روزي، جايي، كسي بيايد و بگويد: «اين هم سند آسمان پاك آبي بي‌دود، شش دانگ مال شما.»

خاموشي در فراموشي

سبزي‌هاي آلوده، گوشت‌هاي آلوده، برنج آلوده، شير آلوده، آب نيترات‌دار. آشنا به نظر مي‌رسند نه؟ اين‌ها همان‌هايي هستند كه يكي يكي از ميان خبرها سر برآوردند و مدتي توجه‌ها را به خودشان جلب كردند اما خيلي زود باز سر فرو بردند بين خبرهاي ريز و درشت ديگر و عاقبت آلودگي اين اقلامي كه هر روز وارد بدن ما مي‌شوند، اين شد كه هم‌چنان هر روز وارد بدن ما بشوند!

سبزي‌هاي

صحبت از سبزي‌هاي آلوده به سال‌ها قبل برمي‌گردد. آبياري سبزي‌هايي كه اطراف تهران كشت مي‌شوند با فاضلاب هرازچندگاهي سوژه رسانه‌ها مي‌شود. تا حدي كه بعضي‌ها از قول كارشناسان نقل كردند كه خوردن اين سبزي‌ها با وجود اين‌كه بايد مواد حياتي بدن را تامين كنند، بدتر از نخوردنشان است. خوب شستنشان هم فايده ندارد. حتي در سال ۸۴ دولت رسما از مردم خواست سبزي مصرف نكنند، چون مواردي از ابتلا به وبا بر اثر خوردن سبزي‌هاي آلوده مشاهده شده بود. مسئولان وزارت جهاد كشاورزي در آن زمان آبياري پنج درصد مزارع را با فاضلاب شهري تاييد كردند. همين موضوع درباره سبزي‌هاي مشهدي هم وجود داشت كه به دليل نبود امكانات آزمايشگاهي كافي(!) ادامه پيدا كرد. فقط بعضي از اين زمين‌ها تغيير كاربري داده و در آن‌ها درخت كاشته شد. با گذشت چندين سال اين مشكل كنترل نشده. مدير كل مركز سلامت محيط وزارت بهداشت خرداد ۹۰ خيال همه را در مورد برخورد با اين مسئله راحت كرد و گفت: چون وزارت كشاورزي اين محصولات را شناسنامه‌دار نكرده، عملا امكان كنترل و معدوم كردن ميوه‌ها و سبزي‌هاي آلوده در كشور وجود ندارد. هم‌چنان مشكل سر جايش هست. ما هم آن‌قدر به فكر سلامتي‌مان هستيم كه هر از گاهي در رستوران وقتي بگويند سرو سالاد ممنوع شده، تازه متوجه مي‌شويم كه ظاهرا وبا آمده.


ارتباط با نوجوان

ارتباط با نوجوان

نوجوان شما مانند شما عمل مي‌كند. جاي بسي اميدواري است كه آنان مايلند بهترين‌ها را از شما بياموزند، آن را بهتر و گسترده‌تر سازند و خود تعيين‌كننده سرنوشتشان باشند. تلاش براي استقلال و پيدا كردن هويت شخصي، از خواسته‌هاي اصلي عاطفي نوجوانان است. يكي از مراحل رشد آنان اين است كه خود را از ديگران مجزا مي‌كنند و مي‌خواهند كشف كنند كه كيستند. براي رفع اين نيازها هر كس شيوه‌اي مخصوص به خود دارد. درست مانند خريد يك جفت كفش كه شما چندين كفش را امتحان مي‌كنيد، سپس هر كدام را كه به پايتان بخورد انتخاب مي‌كنيد. نوجوان شما نيز شخصيت‌هاي متفاوتي را امتحان مي‌كند تا سرانجام بفهمد كداميك شخصيت خاص اوست. او همانطور كه اصلا به فكرش خطور نمي‌كند كفش شما را بپوشد، ميل ندارد عكس برگردان شما باشد. او مي‌خواهد هويت خود را پيدا كند. پس اين مسئله را به خود نگيريد. اگر او مايل نيست كه دقيقا شبيه همان كفشي را كه شما براي خود خريده‌ايد، بخرد و انتخابش مغاير با انتخاب شماست، دلخور نشويد. به خاطر باشيد او از طريق انتخاب‌هاي متعدد، شخصيت و هويت خود را شناسايي مي‌كند.
اگر شما از انتخاب‌هاي متعدد نوجوان خود سردرگم شده‌ايد، جاي هيچ‌گونه نگراني نيست. همان‌طور كه كفش از مد مي‌افتد، انتخاب نوجوان شما نيز گيرايي¬اش را براي او دست مي‌دهد. او جوان است و در عرض ۵ يا ۱۰ سال، به احتمال زياد چندين و چند بار نظر خود را تغيير مي‌دهد. اگر شما به نوجوان خود بگوييد چه بپوشد، چگونه حرف بزند و چطور قدم بردارد، روي كارهاي او اعمال نظر كرده‌ايد. اگر او به حرف شما گوش كند با خود جنگ دروني خواهد داشت و ممكن است در پيداكردن هويت خود دچار مشكل شود و اگر اين كار را نكند، دير يا زود شما را از خود خواهد رنجاند.
نوجوان شما از طريق دفاع از نظر خود و انتخاب‌هاي گوناگون مي‌خواهد اعتماد شما را جلب كند و وقتي شما كار او را تاييد نكنيد گرچه ممكن است به روي خود نياورد، اعتمادبه‌نفس خود را از دست خواهد داد. اگر شما اجازه دهيد پسرتان شخصا انتخاب كند، رابطه‌ نزديك¬تري با او خواهيد داشت و اگر بگذاريد او موجوديت خود را اثبات كند، كشف مي‌كنيد كه فردي ويژه است. نوجوان شما مي‌داند كه به‌نوعي دقيقا مانند شماست، ولي در عين حال مي‌خواهد ويژگي خود را نيز پيدا كند.

مطالب ناگفتني را بازگو كنيد

نوجوانان در حال تكامل و كشف روابط عاطفي هستند و شايد اين مسئله¬اي باشد كه در اين دوران سبب نگراني و پريشان خاطري ما مي‌شود. ما تكامل جسمي آنان را به چشم مي‌بينيم، ولي دوست نداريم كودكان ما درباره غريزه جنسي بينديشند. حتي شايد بكوشيم تا حد ممكن بروز اين غريزه را به تعويق بيندازيم. همچنين صحبت كردن در اين باره برايمان دشوار است. چگونه مي‌توان درباره غريزه جنسي و تكامل جسمي با نوجوان صحبت كرد؟ اگر تاكنون در اين زمينه به نوجوان خود حرفي نزده‌ايد، حتي اگر به قدر كافي دل و جرئت داشته باشيد، احتمالا عاقلانه نيست كه دختر يا پسرتان را بنشانيد و برايشان موعظه كنيد. بهتر است ابتدا خود آموزش ببينيد و پس از پيدا كردن آمادگي لازم، از فرصتي مناسب براي اين كار استفاده كنيد.
بيشتر نوجوانان از طريق گوش كردن به حرف ديگران، صحبت با دوستان يا خواندن كتاب، مطالبي آموخته‌اند و اين مرحله¬اي از آموزش است كه به سرعت پيش مي‌رود. براي شما فرصت‌هاي زيادي پيش مي‌آيد كه در اين زمينه با نوجوان خود صحبت كنيد. سعي كنيد خود به آنان بياموزيد. نگذاريد درباره اين مسائل از زبان ديگران بشنوند.

نوجوان را در زندگي خود دخيل كنيد
گرچه اين طور به نظر مي‌رسد كه فرزندانتان شما را كنار گذاشته‌اند و جزئيات زندگي خود را بروز نمي‌دهند، بي‌شك زمان مناسبي نيست كه شما هم آنان را از خود برانيد. آنان را با لگد از زندگي خود بيرون نكنيد. نوجوانان خواستارند كه به شما تعلق داشته باشند، جزئي از شما باشند، ضميمه زندگي شما باشند. اگر دل پر مشغله‌اي داريد و هر يك از افراد خانواده راهي جداگانه را در پيش گرفته است، بايد بكوشيد آنان را به دور هم جمع كنيد. اگر زمان رفت‌وآمد شما با هم يكي نيست، سعي كنيد روي يك تقويم ديواري تعهدات و ملزومات خود را يادداشت كنيد تا همه ببينند و بدانند.
اگر مي‌خواهيد بدانيد فرزندانتان كجا هستند، به آنان بگوييد به كجا مي‌رويد، برنامه‌تان چيست و چه ساعتي برمي‌گرديد. اگر مي‌شد به آنان زنگ بزنيد يا اگر نمي‌توانيد شخصا رفتن خود را اطلاع بدهيد، يادداشتي بگذاريد و بگوييد چگونه مي‌توانند با شما تماس بگيرند. من با نوجواناني صحبت كرده‌ام كه اصلا نمي‌دانند پدر و مادرشان در طول روز چه مي‌كنند. فرزندانتان را به محل كار خود ببريد و بگذاريد آنجا را از نزديك ببينند. نوجوانان با دانستن اينكه شما چطور روزتان را مي‌گذرانيد و چگونه زندگي را اداره مي‌كنيد، نسبت به شما قدردان و سپاسگزار مي‌شوند، زيرا مي‌فهمند براي اداره كردن خانواده چه دشواري‌هايي را متحمل مي‌شويد. وقتي آنان ناظر پيشرفت شما باشند، حس احترامشان نسبت به شما فزوني مي‌گيرد، و هنگامي كه مي‌فهمند چگونه از عهده مشكلات بر مي‌آييد، بيشتر شما را درك مي‌كنند و تجربه مي‌اندوزند. به آنان بفهمانيد كه چه كار مي‌كنيد. با اين كار رشته محبت و دوستي را محكم‌تر خواهيد كرد. حتي ممكن است خودتان متوجه نشويد، ولي به آنان مي‌آموزيد كه چگونه از فرصت‌هايشان به نحو احسن استفاده كنند.

با آنان گفتگو كنيد
با وجود نوجواني در خانواده، فرصت‌هاي مناسبي براي بحث و گفت‌وگو پيش مي‌آيد. موقعيت خوبي است كه منازعات خود را حل‌وفصل كنيد و بر مشكلات قالب آييد. اگر با هم گفت‌وگو كنيد، يكديگر را بهتر مي‌شناسيد و احساس رضايت بيشتري مي‌كنيد. حتي مواقعي كه رودرروي هم مي‌ايستيد، شما قادر خواهيد بود بدون عصبانيت با مخالفت‌ها مواجه شويد.
وجود تناقض در هر رابطه‌اي اجتناب‌ناپذير است. بخصوص در مورد نوجوانان كه در پي تشخيص هويت خود هستند، بايد منتظر بروز تناقضاتي باشيد كه ممكن است فرصت‌هاي مناسب را جهت شناخت يكديگر از شما سلب كند. تناقضات باعث تخريب ارتباط شما با فرزندتان نمي‌شود، بلكه مگر اين كه آنها را زير فرش پنهان و وانمود كنيد كه هيچ نوع تناقضي وجود ندارد. تظاهر كردن به اين كه همه چيز به خوبي و خوشي پيش مي‌رود باعث ايجاد فاصله مي‌شود. بعضي از پدر و مادرها دوست دارند نوجوانشان را وادار به فرمان برداري كنند و قوانين سختي براي آنان در نظر مي‌گيرند، چون تصور مي‌كنند اجرا كردن قوانين بهتر از بحث و مذاكره است. قوانين سخت و محكم باعث محروم شدن شما و نوجوانتان از يادگيري و دركي مي‌شود كه از طريق نكات مثبت و منفي موجود در موقعيت‌هاي خاص حاصل مي‌شود.

عقيده نوجوان خود را جويا شويد
«آيا راه حل ديگري به نظرت مي‌رسد؟»، «فكر ديگري هم داري؟»، «دلت مي‌خواهد چه كاري برايت انجام بدهم؟» با صحبت كردن درباره مسائل و يادگيري بيشتر، نه تنها مهارت‌هاي مادام‌العمر به دست مي‌آيد، بلكه هر دو طرف براي يافتن راه حل مشكل، احساس مسئوليت مي‌كنند. وقتي شما مذاكره مي‌كنيد حلقه دوستي با نوجوان و نزديكي به او را مي‌سازيد و همين امر موجب مي‌شود به فرديت نوجوان خود احترام بگذاريد. براي قوانيني كه مي‌خواهيد در خانه به اجرا درآيند، مذاكره كنيد. گرچه اين كار احتياج به صرف وقت و سعي فراوان دارد، محيط خانواده را شاداب و با نشاط مي‌كند.

بگذاريد دريابند كه به آنان اهميت مي‌دهيد
نوجوانان به مهر و محبت پدر و مادر احتياج دارند. ما از لحاظ مادي آنان را بي‌نياز مي‌گردانيم و گمان مي‌كنيم تا همين حد كافي است، ولي ذره‌اي محبت، بخصوص از جانب شما براي التيام بخشيدن و قوت قلب دادن به آنان بسيار مؤثرتر است تا مثلا هديه دادن يك شلوار جين. آخرين باري كه با فرزند خود براي قدم زدن رفتيد كي بود؟ چه موقع او را در آغوش گرفتيد؟ آيا اخيرا به او گفته‌ايد كه من از داشتن تو خوشحالم و خدا را شكر مي‌كنم كه تو را به من داد؟
با اين كه ديگر لازم نيست كه او را روي زانوان خود بگذاريد و تكانش دهيد تا به خواب رود، او هنوز خواهان محبت شماست. عشق خود را از او دريغ نكنيد. ممكن است قد او از شما بلندتر و هوش و دقت او بيشتر از شما شده باشد، ولي هنوز به عشق و محبت شما محتاج است. دخترتان ممكن است بي‌احساس به نظر برسد و پسرتان شايد جواب شما را به وضوح ندهد، ولي در خفا و از ته دل از خود مي‌پرسد كه آيا پدر و مادرم مرا دوست دارند؟ آيا به من توجه مي‌كنند؟ ابراز عشق و محبت و در آغوش گرفتن و بوسيدن فرزندتان باعث آرامش خيال او مي‌شود، به ويژه هنگامي كه ديگر نمي‌توانيد اشك¬هاي او را پاك كنيد و به اوضاع سامان دهيد.
نوجوانان احتياج دارند صداي مهر و محبت مادر را بشنوند. بنابراين وقتي فرزندتان در حال بيرون رفتن از خانه است، او را در آغوش بگيريد يا گونه‌اش را ببوسيد و با صداي بلند فرياد بزنيد: «عزيزم، خيلي دوستت دارم، مواظب خودت باش و اگر او چنان چه شانه بالا انداخت و به شما زل زد، دوباره كلمات خود را به آرامي تكرار كنيد. هرگز انتظار نداشته باشيد آن‌ها هم با كلمات محبتاميز جواب شما را بدهند. نوجوانان خجالت مي‌كشند احساسات خود را بروز دهند. با عمل خود نشان دهيد كه به نوجوانتان توجه داريد.
براي نوجوان خود يك رضايت نامه بنويسيد و آن را با صداي بلند براي او بخوانيد يا يك نسخه از آن به او بدهيد. معين كنيد كه نسبت به نوجوان¬تان چه ديدگاهي داريد و چه چيز او مورد پسند شماست. وقتي با او تنها هستيد در آغوشش بگيريد و به او بگوييد كه هميشه در كنارش خواهيد بود. آنان به اين اطمينان و محبت شما احتياج دارند.

به آنان در مورد عواقب كار هشدار دهيد
هر انتخاب پيامدي به همراه دارد. اين مسئله هم در مورد شما و هم به نوجوانتان مصداق دارد. مسئوليت شما به عنوان پدر و مادر خوب اين است كه تمام اطلاعات لازم را درباره انتخاب‌هاي گوناگون در اختيار او بگذاريد، در كمال متانت اجازه دهيد تا حيطه اختيارات خود را بشناسد، درباره عواقب هر كار به او هشدار دهيد، با آرامش او را راهنمايي كنيد تا خود درباره هر مسئله بينديشد و با رضا و رغبت اجازه دهيد حق انتخاب داشته باشد. اگر شما با اين مسئله صادقانه و صميمانه برخورد كنيد، مسئوليت خود را به خوبي انجام داده‌ايد.
نوجوانان كارهاي زيادي انجام مي‌دهند كه بعضي از آن‌ها از نظر پدرها و مادرها وحشتناك هستند. والدين مسئول تربيت و تامين مالي فرزندانشان هستند. مهم نيست ديگران چه مي‌گويند، به عنوان پدر يا مادر، گاهي اوقات احساس مي‌كنيد يك جاي كار غلط است. در اينجا ديگر تقصير با شماست. بي‌شك آنان را به اندازه كافي براي زندگي آماده نكرده‌ايد. شما متوجه مي¬شويد كه نوجوانتان به استقبال خطر مي‌رود، انتخاب مي‌كند و شگفت زده مي‌شويد اگر ببينيد او كاملا جوانب امر را سنجيده است. وقتي به او گاهي دهيد مي‌توانيد اطمينان داشته باشيد كه نوجوان¬تان تمام عواقب كار را مدنظر قرار خواهد داد و مراقب باشيد اين تصور برايتان پيش نيايد كه او درباره آن فكر نكرده است.
وقتي شما به پسر يا دخترتان هشدار مي‌دهيد در حقيقت روحيه او را تقويت كرده‌ايد. معمولا نوجوانان نسبت به پند و اندرز و سخنراني‌هاي پدر و مادر حساسيت نشان مي‌دهند، بنابراين وقتي با آن‌ها درباره عواقب اعمال و رفتارشان صحبت كنيد، مشتاق مي‌شوند كه نظر شما را بدانند. اگر شما منصف باشيد نبايد از ياد ببريد كه در گفتگو هستيد نه يك سخنراني طولاني و مثلا همين‌قدر كافي است كه بگوييد: «متشكرم كه به حرف‌هايم گوش مي‌دهي. اين مسئله به من كمك مي‌كند كه مطمئن شوم كه قبلا در اين زمينه فكر كرده‌اي و احساس آرامش كنم.»
شما مي‌خواهيد بي‌آنكه آنان را تحت فشار بگذاريد، موضع شما را درك كنند، بنابراين لحن كلام و رفتارتان را دوستانه كنيد. اگر آن‌ها جواب شما را با تندي دادند، خودداري خود را از دست ندهيد و آنان را از موضع فكري خود خارج نكنيد، نوجوانان معمولا در هر زمينه‌اي به شدت اعتراض مي‌كنند، ولي نهايتا كاري را انجام مي‌دهند كه شما خواسته‌ايد. يك روش كارساز ديگر براي نوجوانان اين است كه او را نيز در حل مشكل درگير كنيد. به عنوان مثال از او بپرسيد: «اگر مي‌خواستي روش ديگري در پيش بگيري، چه مي‌كردي؟» يا «در اين موقعيت من چگونه مي‌توانم كمكت كنم؟» اين جملات به راستي اثر مثبت دارند.

با خلوص نيت تعريف و تمجيد كنيد
من متوجه شده‌ام كه بزرگ‌سالان براي تحريك نوجوانان به دو شيوه عمل مي‌كنند: ۱) عده¬اي هميشه بر اين گمانند كه همه كارهاي فرزندشان اشتباه است و شيوه انتقاد و تنبيه و توبيخ و سرزنش را در پي مي‌گيرند؛ ۲) عده اي كه به تعريف و تمجيد تمايل دارند و با اين روش در نوجوانشان انگيزه‌اي ايجاد مي‌كنند كه كارش را به بهترين نحو انجام دهد. همه اشتباه مي‌كنند و كار نادرست انجام مي‌دهند، ولي هيچ‌كس دوست ندارد اشتباهش را به رخش بكشند. بعضي از بزرگ‌سالان خيال مي‌كنند اگر كار خلاف نوجوان را به رخ بكشند، در حقيقت او را به سوي موفقيت سوق داده‌اند و به اين ترتيب نوجوانشان از انجام كارهاي ناشايست اجتناب خواهد كرد. در صورتي كه نوجوانان، مايل هستند شخصا درباره ضعف‌ها و خطاهاي خود فكر كنند و گاهي نيز ترجيح مي‌دهند به طور خصوصي با دوستانشان به گفت‌وگو بنشينند. اگر شما آنان را سرزنش يا تنبيه و توبيخ كنيد، لجبازي مي‌كنند و مسئله حادتر مي‌شود.
بررسي نشان داده است علت عمده نمره‌هاي پايين دانش‌آموزان در دروس مختلف، واكنش پدر و مادرشان بوده است. وقتي آنان كارنامه خود را به خانه مي‌آورند، از سوي پدر و مادر سرزنش مي‌شود و به اين ترتيب اوضاع وخيم‌تر مي‌شود. در عوض دانش‌آموزاني كه وضع درسي¬شان بهتر مي‌شود، كساني هستند كه تشويق شده‌اند و پدر و مادرشان به شكلي عاقلانه نگراني خود را ابراز كرده و كوشيده‌اند به نحوي مطلوب به فرزند خود كمك كنند.
براي پرهيز از انتقاد بايد بسيار دقيق و محتاط باشيد كه به يك‌باره قضيه برعكس شود. نوجوان شما نسبت به تعريف و تمجيدي كه از روي خلوص نيت نباشد حساسيت نشان مي‌دهد. ستايش و تحسيني كه بي‌تامل و ناشيانه انجام گيرد يكي از راه‌هاي ارتباط برقرار كردن با نوجوان است. وقتي شما با چاپلوسي و تملق به پسرتان مي‌گوييد: «چه پسر با فكري هستي!»، «چقدر عالي فوتبال بازي مي‌كني!»، «چه بچه نازنيني هستي!» من هميشه مي‌توانم به تو متكي باشم»، چنان فشاري بر روي فرزندتان وارد مي‌كنيد كه تحمل آن برايش امكان‌ناپذير است.
بعضي از بزرگ‌سالان از راه‌هاي عجيب و غريب فرزند خود را تحسين يا انتقاد مي‌كنند تا او را برانگيزند. شما در نقش پدر يا مادر بايد نوجوانتان را تا آنجا كه مي‌تواند و نيرويش اجازه مي‌دهد به سوي رشد و تكامل سوق دهيد و اين مسئله فقط از طريق تحسين خالصانه در مورد رفتار او، نه شخصيت او، امكان‌پذير است. در حقيقت، صرف‌نظر از قضاوت در مورد شخصيت فردي نوجوان، تحسين و تمجيد از كوشش‌ها و پيشرفت‌ها و احساسات او مؤثر واقع مي‌شود. وقتي به نوجوان خود مي‌گوييد: «چه فرد جالب توجهي هستي!»، مشخص نيست از چه چيز او قدرداني مي‌كنيد بهتر است بگوييد: «از اينكه در آخرين لحظات كمكم كردي، متشكرم.»
وقتي مي‌خواهيد از پسر يا دخترتان انتقاد كنيد، زبانتان را گاز بگيريد و با يك بررسي شخصي از خود بپرسيد: «مي‌خواهم چه كار كنم؟ آيا راه مؤثرتري وجود دارد؟» «در اين لحظه چه نوع تحسين خالصانه اي به حل مشكل كمك مي‌كند؟» تحسين باعث برانگيختن نوجواناني مي‌شود كه در خود احساس توانايي و ارزشمند بودن مي‌كنند. نوجوان شما در همين لحظه به تعريف و تمجيد شما احتياج دارد.


نقدي بر روش نويسندگي

نقدي بر روش نويسندگي

همه آنهايي كه فيلم «هامون» را ديده‌اند، حتما صحنه‌اي را به ياد دارند كه شخصيت اصلي فيلم خودش را به دريا مي‌اندازد تا براي هميشه در دريا بماند. بعد خواب مي‌بيند در يك تور ماهي‌گيري افتاده و نجات پيدا مي‌كند. اما براي هميشه اين صحنه در ذهن ما نقش مي‌بندد كه نويسنده‌اي مي‌خواسته براي هميشه ساكن دريا باشد و اين رازي است كه هميشه نويسنده‌ها با دريا دارند. مهرجويي در اين فيلم، از بهترين نماد موجود استفاده كرده است؛ صحنه‌هاي كابوس كنار دريا، موسيقي باخ و نويسنده‌اي كه قلمش خشكيده. حميد هامون كه خسرو شكيبايي آن را بازي كرده، نمادي از يك نويسنده سرگشته است كه ميان زندگي خانوادگي و نقشش به‌عنوان يك نويسنده سرگردان است. و چه جايي بهتر از دريا مي‌تواند اين تلاطم روحي او را به نمايش بگذارد. اصلا اگر نگاهي به تاريخ ادبيات داشته باشيم، خواهيم ديد كه نويسندگان زيادي با دريا ارتباط داشته‌اند. چرا؟ شايد ماجراجو بوده‌اند. شايد هيچ چيزي روح سرگشته‌شان را راضي نمي‌كرده و شايد دريا آنها را به نوشتن علاقه‌مند كرده است. پس بخوانيد تا بدانيد رابطه فاميلي نويسنده‌ها و دريا چيست.

نمي‌خواهيم خيلي تيشه به ريشه تاريخ بزنيم و از نويسنده‌هايي بنويسيم كه مثلا هزار سال قبل «دريايي» بودند، عشق سفر دريايي داشتند و از موج‌هاي دريا مي‌نوشتند. اما نمي‌توانيم از ميخل سروانتس ياد نكنيم. اصلا انگار نمي‌شود در مورد مسئله‌اي ادبي حرف زد و اسم سروانتس و ارنست همينگوي را نبرد. فعلا به بخش سروانتس بپردازيم تا برسيم به آقاي همينگوي كه يك‌جورهايي اسمش همه جا قرار است بيايد.

پدر رمان‌نويس، يك دريانورد بازنشسته است

سروانتس زماني شروع به نوشتن رمان «دن‌كيشوت» كرد كه يك دريانورد بازنشسته بود. او سال‌ها به سفرهاي دريايي رفته بود و تجربه‌هاي زيادي در اين عرصه داشت، اما هيچ اثري از دريا در كارهايش نيست. مي‌گويند كه قرار بوده «دن‌كيشوت» درباره سفرهاي دريايي سروانتس باشد. او وقتي كه مهار «آهوي قلم» را به دست گرفت تا در صحراي ادبيات بتازد، اول از سفرهاي دريايي نوشت، اما ماجرا به يك شكل ديگر پيش رفت. يعني وقتي دست‌نوشته‌هاي اوليه‌اش را به دوستانش نشان داد، خيلي‌ها دلگير شدند. آن روزها مثل زمان ما نبود كه ديگران خيلي ظرفيت داشته باشند، بلكه همه خيلي زود دلشان مي‌شكست. به همين دليل سروانتس تصميم گرفت تا همان ماجراها را به جاي دريا، در ساحل دريا بنويسد. خدا پدر و مادر دوستان سروانتس را بيامرزد، چون وقتي كه او داستاني‌تر به خاطراتش نگاه كرد، ماجرا كلا فرق پيدا كردند. يعني ماجرا كلا پهلواني شد و يك شخصيت بامزه به اسم «سانچو پانزا» هم به داستان اضافه شد كه نمك داستان «دن‌كيشوت» است.

البته اين نويسنده قرن شانزدهمي البته چند داستان دريايي هم دارد؛ داستان‌هايي كه كوتاه‌اند و نويسنده خجالت مي‌كشيده آن را به ديگران نشان دهد، چون در روزگار سروانتس، قصه‌هاي كوتاه نوعي بچه‌بازي به حساب مي‌آمدند. او اسم اين داستان‌هاي كوتاه را «حكايت» گذاشته بود.

جزيره گنج، سفرهاي گاليور و چرا ژول ورن نباشيم؟

نويسنده‌هاي مشهور جهان زماني به دنيا آمدند و مردند كه هنوز توپولوف‌هاي روسي اختراع نشده بودند. آن روزها فقط چندتايي كشتي ساخته شده بودند كه گاهي سر به بيابان (نه دقيقا بيابان، بلكه جاهاي پرت) مي‌گذاشتند، گم مي‌شدند و اتفاق‌هاي عجيب مي‌افتاد. مثلا جاناتان سويفت، كه اسم خودش آشنا نيست، اما «سفرهاي گاليور»ش را هزار بار خوانده‌ايد و ديده‌ايد، درباره مردي نوشته است كه كشتي‌اش غرق مي‌شود و بعد موج‌ها او را به جزيره‌اي مي‌رساند كه ساكنان عجيب و غريبش، داستان‌هاي بامزه‌اي خلق كردند. شايد اگر جانان سويفت اين روزها زنده بود، به جاي «سفرهاي گاليور» رماني به اسم لاست مي‌نوشت كه چند نفر توي جزيره گم مي‌شدند و بعد اتفاق‌هايي شبيه آن چيزهايي كه در سريال «گم‌شده» ديديم، در آن روي مي‌داد.

البته قضيه لويي استيونسن كمي فرق دارد. اين نويسنده هم اسمش كمي ناآشناست، اما رمان و فيلمش را احتمالا بارها خوانده يا ديده‌ايد. البته نه به اندازه «سفرهاي گاليور». ماجراي رمان «جزيره گنج» درباره يك دزد دريايي معروف است به نام جان سيلور، احتمالا با يكي از آن چشم‌بندهاي معروف سياه كه به‌طور اريب روي چشم مي‌بستند. تفاوت جان استيونس با جاناتان سونيت در آن است كه ما هنوز دزد هوايي نداريم. البته شايد در آينده دزد هوايي هم داشته باشيم. در حال حاضر فقط آدم‌هايي هستند كه هواپيماربايي مي‌كنند و جالب آنجاست كه هنوز «دزدهاي دريايي» به طور فعال به كار خود ادامه مي‌دهند و حتي ماهواره‌هاي جاسوسي هم كاري نمي‌توانند بكنند. مثلا چند دزد دريايي مشهور در سواحل سومالي به كار مشغولند كه هر روز دست به كارهاي عجيب و غريب مي‌زنند.

حالا كه بحث از رمان‌هاي تخيلي شد و اين‌كه مي‌شود رماني در مورد «دزدهاي هوايي» نوشت، بد نيست اسمي هم از ژول ورن بياوريم. او زماني از سفر به اعماق دريا نوشت كه هنوز كشتي‌ها روي آب هم مطمئن نبودند. ژول ورن كه مثل خيلي از آدم‌ها دلش مي‌خواست بداند در اعماق دريا چه خبر است، يك زيردريايي تخيلي طراحي كرد و آن را روانه زير آب‌ها كرد. البته هنوز هم بشر نتوانسته به اعماق ۲۰ هزار فرسنگي زير درياها سفر كند، اما به هر حال آرزو و تخيل ژول‌ورن، راه اختراع زيردريايي را هموار كرد. براي انجام هر كاري، بايد در ابتدا تصورش كرد. بايد در ابتدا در تخيل آن را ساخت تا به واقعيت بپيوندد. البته اين ماجرا فقط به ادبيات مربوط نمي‌شود. خيلي از جنايتكارهاي معروف جهان هم، كارهاي محيرالعقول خود را از همين تخيل شروع كرده‌اند.

در اين بخش قرار است نهنگي كشته شود

روزگاري كه هرمان ملويل، رمان «موبي ديك» را نوشت، نهنگ‌ها هنوز سلطان بي‌منازع درياها بودند. او زندگي شخصيتي به نام ناخدا اهب را نوشت كه در جنگ با يك نهنگ سركش به نام «موبي ديك» يا نهنگ سفيد با كلي دردسر مواجه شد. اگر فيلمي را كه از روي اين رمان ساخته شده ببينيد، خواهيد ديد كه اين ناخدا براي شكست‌دادن نهنگ چه مرارتي كشيد. او حق داشت. اگر سال‌ها بعد ما از موجودات ناشناخته فضايي نوشتيم و هنوز كه هنوز است از اين موجودات فضايي مي‌ترسيم (چون آنها را نمي‌شناسيم)، دريا در روزگار هرمان ملويل چندان شناخته‌شده نبود. در نتيجه وقتي در رمان او، يك دريانورد بر يك حيوان بزرگ دريايي پيروز مي‌شود، درست شبيه آن است كه انسان بر كل طبيعت چيره شود.

موبي ديك يك استعاره بود؛ يك استعاره از انساني كه قرار بود همه دنيا را بشناسد؛ انساني كه فكر مي‌كرد مي‌تواند همه دنيا را در آزمايشگاه بازسازي كند و همه دنيا را در جدول ۲‍×۲ قرار دهد، اما كمي بعد، ديگر درياها افسانه نبودند، هرچند كه هنوز دريا ناشناخته‌هاي زيادي دارد. آدم‌ها دنبال چيزهاي عجيب‌تري هستند. حتي ديگر «سفر به ماه» هم جواب نمي‌دهد.

آن سوي اقيانوس، يك يانكي قايق‌سوار

درست در همان روزهايي كه هرمان ملويل، داستان حماسي «موبي ديك» را مي‌نوشت، يك آمريكايي همه چيز را از دريچه خنده و شوخي مي‌ديد. مارك تواين كه كارگر كشتي هم بود، رماني به اسم «هاكلبري فين» نوشت كه خنده را روي لب‌هاي بسياري از مردم جهان جاري كرد. او حكايت پسربچه بازيگوشي را قلمي كرد كه نمي‌توانست خودش را با قواعد متداول هماهنگ كند و مدام سر به بيابان مي‌زد. مارك تواين قصه روزگار خودش را نوشت؛ قصه روزگاري كه سياه‌پوست‌ها، هنوز «كاكا سياه» بودند و آنها را لينچ مي‌كردند. آنها را قطعه قطعه مي‌كردند و هنوز خبري از باراك اوباما نبود.

تواين از دنيايي صنعتي مي‌نوشت كه همه چيز در حال نابودي بود؛ اخلاق، قواعد اجتماعي و همه چيزهايي كه بعدها ديگر كسي به شكستن آنها توجهي نداشت. قهرمان او يك جاشوي كشتي بود كه در مي‌سي‌سي‌پي مي‌راند و ماجراهاي جديد مي‌ديد، دنياي سياه‌ها، دنياي سفيدها…

همين نكته در رمان‌هاي جوزف كنراد هم بود؛ نويسنده‌اي كه اصل و نسب اشرافي لهستاني داشت، اما به انگليسي مي‌نوشت. او در همه قصه‌هايش، نگاهي به دريا و دريانوردي دارد. از رمان «دل تاريكي» گرفته تا «لردجيم». و جالب آن‌كه در بيشتر اين رمان‌ها، سفيدپوست‌ها «آدم بده» ماجرا هستند و سياه‌پوست‌ها «آدم خوبه‌ها». كنراد هم مثل ملويل خيلي جدي به وقايع نگاه مي‌كرد، اما آثارش درست به اندازه مارك تواين خواندني هستند.

آقاي نويسنده با يك قلاب ماهي‌گيري

هميشه پاي يك ارنست همينگوي در ميان است، حتي وقتي قرار است در مورد دريانوردها بنويسيم. اگر قرار باشد در مورد شكارچي‌ها، نويسنده‌هاي دائم‌السفر، مردهاي چندزنه، نويسنده‌اي كه به سمت خودش شليك كرد، نويسنده‌اي كه رمان ديگران را به اسم خودش چاپ كرد و خلاصه خيلي چيزهاي ديگر بنويسيم، پاي يك ارنست همينگوي در ميان است و وقتي كه اسم دريا مي‌آيد، يك‌راست بايد به سراغ «پيرمرد و دريا» برويم كه نجف دريابندري آن را ترجمه كرده است.

همينگوي وقتي سراغ اين رمان رفت كه به قول خيلي از منتقدها، قلمش خشكيده بود. او به خانه ساحلي‌اش رفت تا كمي به استراحت بپردازد. بعدازظهرها به ماهي‌گيري مي‌رفت و همان جا بود كه پيرمرد را ديد. و جالب آن‌كه اثرش بي‌شباهت به «موبي ديك» نيست؛ پيرمردي كه همه فكر مي‌كردند كه ديگر نمي‌تواند ماهي‌گيري كند و شبي بزرگ‌ترين ماهي دريا را صيد كرد. جدال پيرمرد ماهي‌گير بي‌شباهت به نبرد ناخدا اهب با نهنگ نبود؛ هرچند كه او تنها اسكلت را به ساحل رساند.

ايراني‌ها و دريا

نجف دريابندري، مترجم و نويسنده‌اي است زاده يك شهر ساحلي. پدرش ناخداي يك كشتي بوده و رمان «پيرمرد و دريا» را ترجمه كرده. به همين دليل ما با او از دريا حرف زديم. دريابندري كه در كتاب «آشپزي مستطاب» خيلي به غذاهاي دريايي توجه دارد، عاشق درياست، گرچه بيشتر عمرش را دور از دريا و در تهران بي‌آب و علف زندگي كرده است.

او از روزهاي نوستالژيك جواني ياد مي‌كند كه با صفدر تقي‌زاده و ناصر تقوايي در كنار رود كارون جمع مي‌شدند. نويسندگان معروف به «مكتب جنوب» در كنار خليج فارس و رود كارون شكل گرفتند. همان رودي كه اين روزها ديگر مثل گذشته پر آب نيست و وسطش «جنگل كارون» روييده است. صادق چوبك هم در كنار خليج فارس رشد كرد.


آزمايش استشمام بو و تشخيص زود رس مراحل زوال عقل

با توجه به  مطالعه اي جديد كه توسط محققان دانشگاه پنسيلوانيا و دردانشكده پزشكي پرلمن انجام شده است، يك آزمايش ساده استشمام بو ممكن است ابزار تكميلي موثري براي تشخيص اختلال شناختي خفيف باشد، كه اغلب  در عرض چند سال به شكل آلزايمر پيشرفت مي كند.

اين يافته ها به شواهد ديگري كه در اين زمينه وجود دارند، اضافه مي شود كه نشان مي دهد احساس بويايي ما در مراحل  آغازين بيماري آلزايمر، به شدت كاهش مي يابد.

مطالب مرتبط:

ميانسالي پر استرس و افزايش ريسك آلزايمر

محقق اصلي دكتر ديويد رولف، استاد يار دپارتمان روانپزشكي در پن گفت:”اين امكان هيجان انگيز وجود دارد كه از كاهش در حس بويايي مي توانيم براي شناسايي افراد در معرض خطر زوال عقل استفاده كنيم كه بتوانيم  قبل از پيشرفت آن در بيمار خطر را كاهش دهيم.”

براي اين مطالعه، محققان از يك آزمايش ساده تجاري استفاده كردند كه در آن افراد بايد ۱۶ بوي متفاوت را از هم تشخيص مي دادند.

آن ها  آزمون استشمام بو  و آزمون استاندارد شناختي ( ارزيابي شناختي مونترال)  را براي ۷۲۸ فرد مسن تجويز كردند.

شركت كنندگان توسط پزشكان  پن با روش هاي عصب شناسي ارزيابي شدند و در يكي از اين سه دسته قرار داده شدند: “بزرگسالان مسن سالم “،” اختلال خفيف شناختي”، ” زوال عقل و آلزايمر.

رولف و تيم او نتايج حاصل از آزمون شناختي به تنهايي و يا در تركيب  با  آزمون استشمام بو  را مورد بررسي قرار دادند تا ببينيد كه چگونه  ويژگي هاي افراد هر رده را  تشخيص داده اند. يافته ها نشان داد كه آزمون استشمام بو  زماني كه با آزمون شناختي تركيب مي شد، در تشخيص دقيق بسيار موثر بود.

به عنوان مثال، آزمون شناختي وقتي به تنهايي استفاده مي شد، تنها ۷۵ درصد از افراد داراي اختلال خفيف شناختي را به درستي طبقه بندي مي كرد، اما  وقتي كه نتايج آزمون استشمام بو نيز اضافه شد، اين رقم به ۸۷ درصد افزايش يافت.

تركيب دو آزمون،  شناسايي دقيق تر بزرگسالان مسن سالم و آن هايي كه مبتلا به  آلزايمر بودند را نيز به همراه داشت.

آزمون تركيبي شناختي و استشمام بو حتي دقت در تخصيص افراد به دسته خفيف تر يا پيشرفته تر  اختلال شناختي را افزايش داد.

رولف گفت: اين نتايج نشان مي دهد كه يك آزمون ساده  شناسايي بو مي تواند ابزار تكميلي مفيدي براي  طبقه بندي باليني اختلال شناختي و آلزايمر باشد، و حتي براي شناسايي افرادي كه در معرض بيشترين خطر بدتر شدن هستند، مورد استفاده قرار بگيرد.

به دليل تحقيقات قبلي كه احساس ضعف در شناسايي بو را  به آلزايمر مرتبط نشان مي داد، پزشكان در كلينيك هاي رواني بزرگتر  شروع به استفاده از آزمون شناسايي بو در ارزيابي هاي خود در مورد  افراد مسن كرده اند.

بخشي از دليل اين كه انجام اين آزمايش هنوز رايج نشده است، اين است كه آزمون هايي كه به نظر مي رسد مفيد هستند، زمان زيادي طول مي كشد تا به مرحله اجرايي شدن برسند. رولف و همكارانش در حال حاضر تلاش براي ساخت آزمايش كوتاه تري هستند كه به اندازه آزمايش هاي طولاني صحيح و با دقت باشد.

رولف گفت: ما اميدوار هستيم كه بتوانيم اين آزمون را در زمان كوتاه تري ارائه كنيم، كه زمان معمول آن كه پنج تاهشت دقيقه طول مي كشد، به حدود سه دقيقه كاهش يابد، و نشان دهيم كه آزمون هاي كوتاهتر  در تشخيص اختلال شناختي خفيف و زوال عقل مفيد هستند – ما فكر مي كنيم كه اين كار كلينيك هاي  مغز و اعصاب را براي انجام اين نوع آزمايش بيشتر تشويق خواهد كرد.

اين تيم تحقيقاتي همچنين قصد دارد اين موضوع را بررسي كند كه آيا نشانگر هاي پروتئيني آلزايمر كه در منطقه بويايي مغز قبل از رخ دادن زوال عقل  وجود دارند، مي توانند در مايع بيني  نمايان شوند تا حتي زودتر بتوانيم فرايند بيماري را تشخيص دهيم يا نه.

يافته هاي آنان در مجله بيماري آلزايمر منتشر شده است.


مشاور خانواده:بازار داروهاي تقويت قواي جنسي

 داروهاي تقويت قواي جنسي

مكمل تقويت قواي جنسي، راهي براي تقويت بنيان خانواده، معجزه داروي تقويت قواي جنسي را يك بار تجربه كنيد، ديگر نگران كم‌تواني جنسي خود نباشيد…

اين روزها اگر به مجلات خانوادگي سر بزنيد، سايت‌هاي تبليغاتي را زير و رو كنيد و يا به شبكه‌هاي ماهواره‌اي دسترسي داشته باشيد، حتما چشمتان به آگهي‌هاي اين‌چنيني خورده. داروهاي تقويت قواي جنسي در كنار داروهاي ترك اعتياد، بيشتر تبليغات اين رسانه‌ها را دارند. ادعاي اصلي فروشندگان اين محصولات، گياهي‌بودن و بدون عوارض جانبي‌بودنشان است و اين‌كه تاييديه بهداشتي خود را از مراكز معتبري گرفته‌اند. ما هم سراغ اين آگهي‌ها مي‌رويم و در مورد داروهايشان اطلاعات مي‌گيريم. اين گزارش، شرح جست‌وجوي ما، ميان آگهي‌هاي تقويت قواي جنسي است.

با جين سينگ تقويت شويد!

شروع به تماس‌گرفتن با شماره‌هاي تبليغاتي مي‌كنيم. خيلي از اين فروشنده‌ها و برندهاي مدعي، از طرف وزارت بهداشت غيرمجاز شناخته شده‌اند. به گفته مديران فروش آنها، ماده اصلي داروهاي تقويت قواي جنسي، گياهي تايلندي با نام جين سينگ است.

جين سينگ يك ريشه گياهي است كه باعث تقويت انرژي در بدن مي‌شود. با يكي از مديران فروش اين محصول تماس مي‌گيرم. آقاي «م» خيلي خجالتي است و بعد از كلي اين پا و آن پاكردن مي‌گويد: «من ترجيح مي‌دم با آقاتون صحبت كنم!» به آقاي «م» اطمينان مي‌دهم كه ما براي خريد عمده با او تماس گرفته‌ايم و بازارياب‌هاي شركت تجاري هستيم. او مي‌گويد: «ما دو نوع دارو داريم كه هيچ كدامشان عارضه جانبي ندارند و مورد مصرف آقايان قرار مي‌گيرند. داروهاي ما صد درصد گياهي است و از ريشه گياهان هندي و تايلندي تهيه مي‌شود.

اين داروها در بسته‌هاي صدتايي به فروش مي‌رسند و قيمت هر بسته آن ۱۲۰ هزار تومان است و بايد روزي بين دو تا چهار قرص را مصرف كنيم تا دارو بتواند اثر مفيد خود را روي بدن بگذارد.» از آقاي «م» مي‌پرسم كه آيا داروي آنها تاييديه وزارت بهداشت را دارد يا نه، او مي‌گويد: «نه خانم! ما تاييديه جاي مهم‌تري را داريم. تاييديه مركز فضانوردي ناسا!!» وقتي تعجب من را مي‌بيند، ادامه مي‌دهد: «آخر ما نمايندگي كمربندهاي ويبره لاغري را هم داريم كه ناسا براي فضانوردانش تجويز كرده و به اين محصول ما تاييديه داده. براي همين محصولات ديگر ما را هم به وسيله پزشكانش مورد آزمايش قرار داد و بعد از ديدن اثرات مفيد اين محصولات، به همه آنها تاييديه داد.»

محصول ديگري كه سراغش مي‌روم، اولين دستگاه مكانيكي تقويت قواي جنسي است، چون هرطوري كه بخواهم در موردش توضيح بدهم، حذف مي‌شود فقط اين نكته را مي‌گويم كه مدير فروش اين دستگاه كه اسمش «لارجر باكس» است، به ما مي‌گويد: «اين دستگاه سال‌هاست كه در اروپا استفاده مي‌شود و بدون هيچ عارضه‌اي، در خدمت خانواده‌هاي گرم ايراني است و قيمت آن تنها ۱۷۹ هزار تومان است.»مشاور خانواده

خانم «ف» هم يكي ديگر از فروشنده‌هايي است كه با او تماس مي‌گيرم و به ما قرص ويگاريكس را پيشنهاد مي‌كند. قرص ويگاريكس از همان گياه جين سينگ تهيه شده. او مي‌گويد: «علاوه بر تقويت قواي جنسي، هزار خاصيت ديگر هم دارد.»

خانم «ف» تمام خاصيت‌هايش را برايم پشت سر هم رديف مي‌كند. او مي‌گويد: «تقويت‌كننده عضلات، حافظه، بازكننده عروق و ضدميگرن هم هست. تازه كلي خاصيت ديگر هم دارد كه چون تخصصي است و شما سر درنمي‌آوري، از گفتنش صرف‌نظر مي‌كنم. قيمتش هم ۱۰۰ هزار تومان است.» در مورد نحوه استفاده از اين قرص سؤال مي‌كنم. او مي‌گويد: «بايد دوره درمان را تا چهار بسته ادامه بدهيد. روزي چهار عدد از قرص‌ها را با چهار ليوان آب مي‌خوريد. مطمئن هم باشيد كه هيچ عارضه‌اي ندارد. البته اگر داروي به‌صرفه‌تري بخواهيد، داروي Bigboy را پيشنهاد مي‌كنم. هر بسته‌اش ۳۰ هزار تومان است و همان كار ويگاركيس را انجام مي‌دهد. فقط فرقش با ويگاركيس اين است كه ويگاركيس تاييديه وزارت بهداشت خودمان را دارد، ولي Bigboy از ناسا تاييديه مي‌گيرد!»

بعد از گرفتن اين اطلاعات، سراغ عطاري‌ها مي‌روم. پشت شيشه اكثر عطاري‌ها، با خطي خوش، كنار خواص عرق شاه‌دانه و كپسول‌هاي لاغري، در مورد داروهاي تقويت قواي جنسي اطلاعاتي داده شده. اولين عطاري كه به آن سر مي‌زنم، عطاري آگاه است. آقاي آگاه خوش‌برخورد است و مي‌گويد: «بيشتر از مردها، خانم‌ها سراغ اين داروها را مي‌گيرند.» و مي‌خندد و توضيحاتش را اضافه مي‌كند: «هيچ كدام از اين داروهايي كه در ماهواره و مجله‌ها تبليغ مي‌شود، اثر درستي ندارد. اگر كسي ناتواني جسماني دارد، بايد به پزشك مراجعه كند و مشكلش را حل كند. اما اگر كسي بخواهد انرژي‌اش را افزايش دهد، بايد از اين معجون‌هاي عسلي استفاده كند كه محتوي عسل، كنجد، پسته و بادام است.

البته، يك معجون جديدي هم برايمان آمده كه حاوي زبان گنجشك، عرق مار، پسته و زنجبيل است و اسمش معجزه تقويت قواي جسماني است. قيمت يك شيشه‌اش هم ۱۰ هزار تومان است.» موقع خارج‌شدنم از عطاري، آقاي آگاه مي‌گويد: «به همسرت بگو اگر روزي يك زرده تخم‌مرغ را با شير و عسل و كاكائو مخلوط كند، مشكلشان زود حل مي‌شود و ديگر نيازي به خرج بيخودكردن نيست!»

مغازه بعدي، يك عطاري معروف در پيچ شميران است. حكيم اين عطاري، دكتر رضاييان، خيلي حال و حوصله صحبت‌كردن ندارد. در مورد داروهاي تقويت جنسي از او سؤال مي‌كنم.

او مي‌گويد: «بايد مريضت را ببينم و بعد از معاينه به او دارو بدهم، اما اگر خجالت مي‌كشد و اهل آمدن به اينجا نيست، از اين معجون‌هاي عسلي بگير و روزي پنج قاشق به او بده. حالش را بهتر مي‌كند.» وقتي مي‌خواهم سؤالات بيشتري از او بپرسم، با عصبانيت مي‌گويد: «دخترجان خجالت بكش! تو چقدر رو داري. بگو يه مرد بياد اينجا!»

در عطاري بعدي باز هم به همان گياه جين سينگ مي‌رسم. همان ريشه تايلندي اعجاب‌انگيز را مي‌گويم. آقاي عطار مي‌گويد: «بيشتر داروهاي تقويت قواي جنسي، مخصوص مردان هستند. اين داروها مشكل كم‌تواني را به‌طور كامل حل نمي‌كند، اما مي‌تواند كمي وضعيت بيمار را بهتر كند. ريشه گياه جين سينگ را با گل سرخ و زنجبيل مخلوط مي‌كنيم و به شكل كپسول درمي‌آ‌وريم. هر بسته اين دارو ۲۰ هزار تومان و حاوي ۸۰ عدد كپسول است.»

از آقاي عطار مي‌پرسم كه بيشتر چه كساني براي خريد اين داروها به عطاري سر مي‌زنند؟ او مي‌گويد: «بيشتر مردان جوان خريدار اين داروها هستند. مرداني كه تازه ازدواج كرده‌اند و يا به خاطر مشكلات جنسي زندگي‌شان در حال متلاشي‌شدن است. خيلي از پسرها هم مي‌آيند و معجون‌هاي ساختني مي‌خواهند كه ما نداريم.»

آقاي عطار بعد از كمي مكث مي‌گويد: «البته يك مورد خاص هم داشتيم. يكي دو سال پيش بود كه مردي مسن هر روز به بهانه خريد داروهاي مختلف گياهي به مغازه‌ام مي‌آمد، مرتب از من خريد مي‌كرد. از عرق گياهي بگير تا تخم گياه‌هاي مختلف. مي‌فهميدم چيزي مي‌خواهد كه رويش نمي‌شود آن را طلب كند. بعد از مدتي خودم رك به او گفتم كه يا بگويد واقعا چه مي‌خواهد يا اين‌كه ديگر به مغازه‌ام نيايد. دست آخر با كلي من و من كردن گفت كه ۵۹ سال دارد و تازه با دختري ۲۱ ساله ازدواج كرده، حالا داروي تقويت قواي جنسي مي‌خواهد. دارويي را كه مي‌خواست، به او فروختم، اما افاقه نكرد. بعدها شنيدم دخترك حاضر به زندگي‌كردن با او نشد و بعد از دو سال طلاق گرفت.»

آقاي مرتضوي يكي از ويزيتورهاي سابق اين داروها در مورد اثرات داروهاي تقويت قواي جنسي مي‌گويد: «به جرأت مي‌توانم بگويم هيچ كدام از اين داروها اثري ندارند و اثرشان بيشتر تلقيني است. گاهي استفاده از اين نوع داروها به شما اين تفكر را مي‌دهد كه حتما مشكلتان حل مي‌شود.

در طول كارم خيلي‌ها تماس مي‌گرفتند و بابت توليد اين دارو از ما تشكر مي‌كردند و خيلي‌ها هم تماس مي‌گرفتند و گلايه مي‌كردند. اما گاهي هم مي‌تواند استفاده از اين داروها و دستگاه‌ها خطرات جبران‌ناپذيري داشته باشد. مثل دستگاه وكيوم همراه كه تقريبا در همه داروخانه‌ها موجود است و مي‌تواند بيماري‌هاي جدي را به همراه داشته باشد. من كه فكر مي‌كنم بهترين راه براي حل اين مشكلات اين است كه به پزشك مراجعه كنيد!»

بعد از اين پرس‌وجوها سراغ دكتر شهرياري، اورولوژيست و يكي از جراحان تغيير جنسيت در خاورميانه مي‌رويم. دكتر شهرياري از همان اول آب پاكي را روي دستمان مي‌ريزد و از بيخ و بن تمام اين داروها و دستگاه‌ها را رد مي‌كند. او مي‌گويد: «باعث تاسف است كه چنين چيزهايي كه باعث رواج شارلاتانيسم مي‌شود، در روزنامه‌هاي صبح و مجلات تبليغات گسترده‌اي دارند. در مورد دستگاه‌هايي كه در رسانه‌ها تبليغ مي‌شود، بايد بگويم كه تا به حال تحت هيچ شرايطي چنين دستگاهي اختراع نشده كه با استفاده از آن بشود قواي جسماني را تقويت كرد. اين دستگاه‌ها رواج شارلاتانيسم در كشور است و به دليل آن‌كه هيچ مرجعي نظارت روي اين‌جور تبليغات را درست برعهده ندارد، ما اين تبليغات را مي‌بينيم، از آنها استفاده مي‌كنيم و تا آخر عمر هم بايد با عوارض غيرقابل جبران آن دست و پنجه نرم كنيم. در مورد داروهايي همه كه چه در رسانه‌ها تبليغ مي‌شود و چه در مغازه‌هاي موسوم به عطاري موجود است، بايد چند نكته را بگويم. اول اين‌كه نگاه سنتي در همه جوامع وجود دارد، چه در چين، چه در ايران و چه در سانفرانسيسكو و مي‌تواند خسارت جبران‌ناپذيري را وارد كند. جدا از آن هر چيز گياهي الزاما خوب نيست. شما اگر هفت دانه بادام تلخ را به يك بچه سه ساله بدهيد تا بخورد، به او گياه داده‌ايد، اما باعث مرگ او هم مي‌شويد، چرا كه بادام تلخ به دليل اين‌كه حاوي مواد مضر و مسموم است، باعث مرگ او مي‌شود.مشاور خانواده

من در اين مثال ساده سعي كردم كه مضرات اين داروهاي گياهي جنسي را براي شما بازگو كنم. اولا هر دارويي كه در خارج از كشور تهيه مي‌شود، بايد به تاييد اف‌بي‌اِي آمريكا برسد، نه اين‌كه در يك نقطه نامعلوم و در يك فضاي بسته چند كلاهبردار با جان مردم بازي كنند. در ثاني براي تقويت قواي جسماني، داروهاي بسياري وجود دارد كه با تجويز پزشك بايد مورد مصرف قرار گيرد و علاوه بر آن تهيه اين گياه‌ها پروسه طولاني دارد و بايد در مقالات علمي هم مورد تاييد قرار بگيرد. هر چيز گياهي الزاما خوب نيست، با جانتان بازي نكنيد!»