عاشقانه: هر آنچه كه عاشقان پيش از ازدواج بايد بدانند

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

از جواني‌تان بيشترين استفاده را ببريد

چند سال پيش و در يك مهماني، كه خيلي از شخصيت‌هاي مهم هم در آن شركت داشتند، استادي را ديدم كه كمي آن‌سوتر نشسته بود. آن‌چنان صاف و درست،‌ آن‌چنان با وقار كه توجه همه به سمتش جلب مي‌شد. استاد ساكت نشسته بود و بيشتر به حرف‌هاي اطرافيانش گوش مي‌داد. لبخند مليحي هم گوشه لبش جا خوش كرده بود. خيلي ساده و راحت آدم مي‌تواند نسبت به چنين شخصيتي حسودي كند. در تنفس كوتاهي كه ايجاد شد، تقريبا همه به سمت استاد رفتند و مي‌خواستند عكسي به يادگار با او بگيرند.

چند نفري هم «يواشكي» كاغذها و عكس‌هايي را از جيب كتشان در آوردند و مي‌دادند تا استاد امضايشان كند. آن‌قدر شجاع نبودند كه بگويند يك امضا براي يادگاري مي‌خواهند. مدام مي‌گفتند كه دخترشان كه دانش‌آموز راهنمايي است و پسرشان كه تازه مهدكودك را تمام كرده، امضايي از استاد را مي‌خواهد. درست در اين شرايط است كه دلت مي‌خواهد استاد باشي و همه دورت بچرخند. اما درست چند دقيقه بعد، حداقل من يكي نمي‌خواستم استاد باشم. استاد درخواست ليواني آب كرد. ليواني با يخ سفارشي برايش آوردند. با لبخندي تلخ گفت كه آب يخ نمي‌خورد. و خيلي سخت است كه حتي نتواني يك ليوان آب خنك را از گلويت بدهي پايين. من، خودم بودن را ترجيح دادم. احتمالا مثل خيلي‌هاي ديگر.

اين مقدمه طولاني را نوشتم تا برسم به نويسنده جوان كه در ۳۴ سالگي چند جايزه معتبر جهاني از جمله «بوكر» را دريافت كرده است. او زندگي‌اش را اين جور توضيح مي‌دهد: «راستش را بخواهيد خيلي كسل‌كننده است. صبح تا بعد از ظهر در دفتر خودم كار مي‌كنم و كلي چايي مي‌خورم، يادداشت مي‌نويسم، اين دست و آن دست مي‌كنم، كمي كار مي‌كنم، پياده‌روي مي‌كنم، بعد كمي بيشتر كار مي‌كنم و دست آخر هم به خانه مي‌روم. قبل از ناهار معمولا ۵۰۰ كلمه مي‌نويسم و در دفتر كارم هيچ وقت از اينترنت استفاده نمي‌كنم. چرا كه مي‌دانم اگر يك روز سروكله اينترنت در دفتر كارم پيدا شود، بيچاره‌ام و تمام مدت مشغول  وبگردي خواهم بود و عملا تمام روز را از دست مي‌دهم.»

حالا شما دوست داريد كه جايزه‌هاي جورواجور بگيريد يا دوست داريد برويد ياهو مسنجر و وقتتان را با فيس‌بوك بگذرانيد؟ همين انتخاب‌هاست كه زندگي آدم را تعيين مي‌كنند.

جان مك گريگور وقتش را خيلي دقيق برنامه‌ريزي مي‌كند. او مثل كارمندها پشت ميزش مي‌نشيند و مي‌‌نويسد. يعني اصلا از اين تريپ‌هاي هنرمندي نيست كه هر وقت عشقش كشيد، پشت ميزش بنشيند و بنويسد. موهايش را كوتاه نگه‌ مي‌دارد و سعي مي‌كند براي همه كارهايش برنامه‌ريزي كند. مثلا عشق يادداشت‌برداري و تحقيق دارد. حالا برويم سراغ حرف‌هايش در مورد آخرين رمانش، يا به طور دقيق‌تر سومين رمانش.

جان مي‌گويد كه اوايل سال ۲۰۰۳ فصل اول را نوشته است، آن هم بعد از شنيدن قضيه مردي كه تنها در آپارتمانش مرده بود و ادامه مي‌دهد: «تحت تاثير قرار گرفته بودم و مي‌ديدم در حال نوشتن رماني درباره مواد مخدر، بي‌خانماني و اجساد مي‌نويسم. اما خيلي زود از نوشتنش منصرف شدم و گذاشتمش توي كشوي پاييني ميزم. موضوع دست از سرم بر نمي‌داشت و در پس‌زمينه ذهنم كامل‌تر و كامل‌تر مي‌شد و بالاخره سال ۲۰۰۷ بود كه تصميم گرفتم درست و حسابي رويش كار كنم. نوشتن خود داستان يك سال طول كشيد و يك سال هم صرف ويرايش كتاب شد.»

بچه مثبتي آقاي نويسنده باعث شده تا تعداد زيادي از آقادكترها از او تشكر كنند. او تحقيقات زيادي در مورد پزشكي انجام داده بود: « در واقع دو لايه از تحقيق وجود داشت. لايه اول مرگ و گنديدن جنازه «رابرت» و اقدامات دولت در پي آن بود و دومين لايه سياق زندگي افراد گرفتار اعتياد. تحقيق در اولين لايه مشكل نبود و مي‌شد از طريق خواندن كتاب‌هاي پزشكي، گفت‌وگو كردن با ماموران پليس، آسيب شناسان و اهالي محل به نتيجه رسيد. اما كنكاش در لايه دوم كمي سخت‌تر بود و به همين خاطر با عده‌اي از معتادان به مواد مخدر كه ترك كرده بودند، پزشكان ترك اعتياد و متخصصان بازپروري صحبت كردم.»

او ادامه مي‌دهد: «مي‌خواستم جزئيات زندگي خياباني، چرايي اعتياد، تجربه واقعي اعتياد و در واقع واژگان آن را پيدا كنم نه فقط يك سري قصه درباره معتادها، چرا كه مي‌خواستم داستان بنويسم نه مستند. پس لازم بود شخصيت‌هاي خودم را خلق كنم و براي همين مي‌بايست اطلاعات و واژگان دقيق را در اختيار مي‌داشتم. به طور قطع براي نوشتن اين رمان گسترده‌ترين تحقيقاتم را در مقايسه با ديگر كارهايم انجام داده‌ام. و البته قسمت‌هاي غير داستاني و مستند آن در باره هرويين را بعدها در كتابي مفصل‌تر منتشر مي‌كنم.»

دو رمان اول او نامزد جايزه بوكر شده بود. او فكر مي‌كند كه جايزه‌ها روند زندگي آدم را مختل مي‌كنند: «زندگي كاري‌ام متحول شد. نقدهاي خوبي درباره كتابم چاپ شد كه به فروش بيشتر آن كمك چشمگيري كرد و فرصت‌هاي خوبي براي نوشتن در زندگي كاري من به وجود آورد. منظورم اين است كه ديگر مي‌توانستم نويسنده‌اي حرفه‌اي و تمام وقت باشم و تا هفته‌ها هيجان‌زده بودم و اين اتفاق خيلي خوشايند بود برايم. اما كم‌كم احساس كردم همه اين هيجانات به نحوي تمركزم براي نوشتن را به هم مي‌زند و خيلي جدي تصميم گرفتم كه تمام حواسم را متوجه امر نوشتن كنم و از نويسنده بودنم احساس خوشايندي داشته باشم.»

در نتيجه جان مثل خيلي از فيلم‌سازهاي وطني در مورد فقر و بدبختي ننوشته تا جايزه بگيرد. او از دغدغه‌هايش نوشته است. او مي‌گويد: «البته اين طور نبود كه از مشاهده اين حوادث عصباني يا شوكه شده باشم، يا اين‌كه خواسته باشم سطح آگاهي مردم پيرامون اين مسائل را بالا برده باشم، بلكه هر چقدر بيشتر درباره زندگي افراد معتاد مطلع مي‌شدم و يا مردمي كه حاشيه‌نشين و فقير بودند، پيچيدگي تجربيات آنها برايم جذابيت بيشتري پيدا مي‌كرد.»

جان مك گريگور هم مثل همه نويسنده‌ها از نويسنده‌هاي قبلي تاثير گرفته است. البته خودش هم در اين مورد خيلي مطمئن نيست. شايد براي اين‌كه اعتراف كند از نويسنده‌هاي ديگر تاثير گرفته، خيلي جوان باشد: «فكر نمي‌كنم كه انتخابي كاملا خود آگاه بوده باشد، عناصر فرم و قالب در روند نوشتن ظهور پيدا مي‌كنند. به عنوان مثال استفاده از راوي اول شخص جمع هنگام فكر كردن به دوستان رابرت كه منتظر رسيدن پليس هستند، به ذهنم خطور كرد. ممكن است از رمان «خودكشي باكره» اثر جفري اگونيس تاثيراتي گرفته باشم، البته مطمئن نيستم.»

و ادامه مي‌دهد: «در واقع عدم حضور راوي قطعي منجر به اين شد كه آنها را به عنوان يك گروه كر يوناني به تصوير بكشم؛ البته گروه كر يوناني كه تعداد زيادي تك‌نواز دارد. در ضمن جنبه‌هاي ديگر داستان، مثل جمله‌هاي ناتمام، تاكيد بر انتظار در فصل سوم، سؤالات بسيار زياد در فصل پنجم، همه و همه در طول فرايند نوشتن براي درگيركردن بيشتر خواننده با زندگي شخصيت‌ها ظهور پيدا كردند.»

جان مك گريگور، نويسنده ۳۴ ساله انگليسي‌زبان است كه از سال ۲۰۰۲ تاكنون سه رمان نوشته است. «اگر كسي از چيزهاي مهم حرفي نزند» اولين اثر ادبي او در سال ۲۰۰۲ نامزد دريافت جايزه «بوكر» و برنده جايزه «بتي ترسك» شد. همچنين در سال ۲۰۰۳ او جايزه سامرست موام را از آن خود كرد. كتاب دوم مك گريگور «راه‌هاي بسياي براي شروع است» در سال ۲۰۰۶ به چاپ رسيد. اين كتاب هم نامزد دريافت بوكر شد.

جان مك گريگور در سال ۱۹۷۶ در برمودا به دنيا آمد. او در نورفولك بزرگ شده است و هم اكنون در ناتينگهام سكونت دارد. اثر اخير او كه در فوريه امسال به چاپ رسيد، «حتي سگ‌ها» نام دارد كه تاكنون نظر بسياري از مخاطبان را به خود جلب كرده است و مي‌توان به انتظار جوايزي كه اين كتاب مي‌تواند كسب كند، بود. او به خاطر اولين كتابش برنده جايزه «بوكر» شد و همين شد تا كتابش پرفروش‌تر شود و اين موفقيت اعتماد به نفس و انگيزه او را براي نويسنده‌شدن چندبرابر كرد. او بلافاصله به يادداشت‌برداري از موضوعاتي كه مي‌توانستند مايه اصلي كتاب‌هاي بعدي او باشند، پرداخت. همين يادداشت‌برداري‌ها دست‌مايه كتاب‌هاي بعدي او شدند، ازجمله كتاب «حتي سگ‌ها» كه آخرين رماني است كه از او به چاپ رسيده. به گفته خودش، او قصد هشدار يا هشيار كردن خوانندگان كتابش را نداشته است، بلكه فقط به سمت موضوعات اجتماعي جذب شده است. مك گريگور كه از نظم و تكراري شدن كارها بيزار است، در مصاحبه‌اي كه اخيرا با مجله «تورنتوايست» داشته است، در مورد داستان نوشتن و به خصوص نوشتن «حتي سگ‌ها» صحبت كرده است.

 

و حالا «حتي سگ‌ها»

«اواخر دسامبر بود كه در ورودي را شكستند و به زور آمدند تو و جسد را با خودشان بردند.» سومين رمان جان مك گريگور با اين جمله شروع مي‌شود. رمان در شهري ناشناخته در انگلستان جايي نزديك نواحي مركزي اتفاق مي‌افتد و كم و بيش در زمان حال.

جمله آغازين داستان بسيار بر كشش و جذاب است، اما بندهاي بعد از آن به توصيف فضاي داستان مي‌پردازد و سرعت خواننده را كمي پايين مي‌آورد. كمي جلوتر معلوم مي‌شود كه راوي داستان «ما» است. به عنوان مثال در اين جمله از داستان: «چسبيده بوديم به در ورودي و مي‌ديديم كه مردم در حال رفت و آمدند، وقتي سر و كله دو مامور پليسي كه مي‌خواستند خانه را بررسي كنند، پيدا شد، ما هم به دنبالشان رفتيم داخل.»

اين نوع روايت را مي‌توان نزديك به يك فيلمنامه دانست. در قسمت كشف جسد مرد جان باخته، معلوم مي‌شود كه «ما» حضوري نامرئي دارد و كمي جلوتر متوجه مي‌شويم كه جسد متعلق به شخصي به نام «رابرت» است و هنگامي كه جسد او را در نعش‌كش مي‌گذارند، ما هم همراه او سوار مي‌شويم. وقتي جنازه «رابرت» در راه سردخانه است، كاراكترهاي متفاوتي كه شوخ و طناز هستند در داستان ظهور مي‌يابند و يكنواختي روايت به تدريج در داستان رنگ مي‌بازد. اين‌كه «ما» در داستان مك گريگور ارواح هستند يا اوهام، زنده هستند يا مرده‌اند، توفيري نمي‌كند، چرا كه آدم‌هاي داستان به تناوب در معرض ديد ساكنان دنياي واقعي هستند. داستان در پي گرفتن نتيجه خاصي نيست و هرچند همه حضوري شبح‌گون در اين داستان دارند، ولي در واقع همگي مردمان معمولي هستند كه حضورشان از سوي شخصيت‌هاي داستان جدي تلقي نمي‌شود.


تجربه‌هاي يك جوان ايراني از سفر به خارج

بالاخره طلسم را شكستم و براي بار سوم تصميم گرفتم درسفر به خارج سري به بلژيك بزنم. هر دو دفعه پيش به خاطر حرف ديگران از اين سفر منصرف شده بودم. هر دو مرتبه هم در پاريس بودم و تا به ديگران گفتم كه مي‌خواهم به بروكسل بروم، گفتند وقتت را تلف نكن. بروكسل مثل يك پاريس كوچك و كسالتبار مي‌ماند. اما اين بار به هيچ كس نگفتم. صدايش را درنياوردم. نشستم پاي اينترنت و قيمت بليت‌هاي پاريس – بروكسل را جست‌وجو كردم. قطار وسيله مناسبي بود. تقريبا ۵/۱ ساعت طول مي‌كشيد.

سيستم راه‌آهن بين كشورهاي اروپايي چنان زندگي مردم را تحت‌الشعاع قرار داده كه كمتر كسي به وسيله‌اي غير از قطار فكر مي‌كند. اما قاعدتا اين مسير كوتاه بايد با اتوبوس هم قابل رفت و آمد باشد. جست‌وجويم را آن‌قدر ادامه دادم تا توانستم يك اتوبوس خوب روي euroline پيدا كنم. اتوبوس ساعت ۱۰ صبح راه مي‌افتاد و ساعت ۵/۱ بعدازظهر مي‌رسيد. يعني سفر به جاي يك ساعت و نيم، سه ساعت و نيم طول مي‌كشيد، اما مي‌ارزيد. چون اولا براي يك توريست كه دارد گلگشت مي‌كند، دو ساعت بيشتر در مسير بودن چيزي را عوض نمي‌كند، مخصوصا اين‌كه اتوبوس‌ها بين راه هم توقف كوتاهي دارند و مي‌شود قدمي زد و از جاده‌ها عكاسي كرد. از طرفي قيمت اتوبوس به جاي ۸۵ يورو، فقط ۲۷ يورو بود و اين يعني ۵۸ يورو صرفه‌جويي. آيا انتخاب بهتري وجود داشت؟ ساعت ۱۰ صبح كوله‌پشتي‌ام را انداختم توي جعبه بغل اتوبوس و لم دادم روي يك صندلي نرم و راحت.

آشنايي با انگور

بعضي شهرها هستند كه همان لحظه ورود، حسي غريب دارند. حسي كه همان اول آدم را با خودش مي‌برد. بروكسل از آن شهرهاست. پر از توريست است، اما در عين حال آرام. راحت است. به راحتي مي‌شود خيابان‌ها و كوچه‌ها را پيدا كرد. خيلي راحت‌تر از آن پاريس گرم لعنتي كه روز به روز دارد كثيف‌تر مي‌شود.

براي من كه هيچ چيز از بروكسل نمي‌دانستم، پيداكردن كيوسك اطلاعات ايستگاه مركزي مثل اين بود كه يوري گاگارين در كره ماه يك چشمه آب معدني پيدا كند. با اين تفاوت كه احتمالا در كره ماه صف طويلي مقابل چشمه تشكيل نشده بود. اما مقابل كيوسك اطلاعات ايستگاه مركزي بروكسل صف بلندي بود از توريست‌هايي كه هر كدام سوالي داشتند. سوال‌هايي كه بعضا احمقانه به نظر مي‌رسيد. شبيه سوالي كه دو تا دختر موبور از مسئول اطلاعات مي‌پرسيدند. آنها با كلي بار و بنديل و خرت و پرت، در همان بدو ورود، به جاي اين‌كه دنبال جايي براي اسكان و استراحت باشند، مي‌خواستند بدانند كه كجا مي‌شود يك مركز خوب براي تتو پيدا كرد! قيافه آدمي كه در كيوسك اطلاعات نشسته بود، بعد از شنيدن اين سوال ديدني بود. درست مثل اين‌كه به كسي بگويي زنش به جاي يك پسر كاكل زري، يك گورخر راه‌راه آفريقايي زاييده است!

نقشه بروكسل را گرفتم و از پسركِ اطلاعاتي (منظور پسر جواني است كه در كيوسك اطلاعات نشسته بود) خواستم تا چند تا هستال خوب را برايم علامت بزند. او نقشه ديگري داد كه رويش جاي هستال‌ها هم معلوم بود و گفت: «به نظرم اگر بروي هستال Sleep Well بهت بيشتر خوش مي‌گذره!» به حرفش اعتماد كردم و خيابان «لئوپولد» را روي نقشه پيدا كردم و دنباله‌اش را گرفته‌ام تا به Sleep Well رسيدم. آنجا بود كه فهميدم تعريف هستال در بلژيك با جاهاي ديگر تفاوت دارد. معمولا هستال‌ها هتل‌هايي هستند كه يك طبقه‌اند و اين طبقه معمولا هم‌كف نيست. هستال‌ها برخلاف هتل‌ها لابي ندارند و اغلب اوقات سرويس روزانه نمي‌دهند. يعني تا زماني كه خودت نگفته باشي، ملحفه‌ات را عوض نمي‌كنند يا حوله تميز نمي‌آورند. سيستم ورود و خروجشان ساده‌تر از هتل‌هاست و خيلي‌هايشان صبحانه نمي‌دهند. مجموعه اين اختلافات قيمت هستال‌ها را از هتل‌ها ارزان‌تر مي‌كند. معمولا قيمت يك اتاق سينگل در يك هتل معمولي در اروپا بين ۱۰۰-۶۰ يورو است، اما قيمت بهترين هستال‌ها از ۴۰-۳۵ يورو تجاوز نمي‌كند.

Sleep Well يك ساختمان شش طبقه بود با يك ورودي هيجان‌انگيز. پر از نقاشي‌هاي فانتزي. با يك تن‌تن و كاپيتان هاروك بزرگ كه به آدم خوشامد مي‌گفتند. يك سالن براي اينترنت و يك رستوران براي صبحانه. يك اتاق سينگل در طبقه چهارم گرفتم براي يك شب. ماندن در شهري كه همه از آن با لفظ كسالتبار ياد كرده بودند، بيش از يك شب نمي‌توانست عاقلانه باشد. پسري كه توي پذيرش بود، اسمش «انگور» بود. مي‌گفت يك اسم رومانيايي است. خودش هم اصالتا مال همان جا بود. توي بروكسل اقتصاد مي‌خواند. بعد كه رفيق‌تر شديم، به او گفتم يادت باشد اگر اقتصاد را تمام كردي و يك جورهايي رفتي توي اتحاديه اروپا، كاري نكني كه كشور من تحريم شود!

اتاق هستال، اتاق تر و تميز و مرتبي بود، هرچند كوچك. اما بيشتر از آن هم نياز نداشتم. تازه پنجره‌اش به پنجره اتاق آن طرف راهرو باز مي‌شد كه خودش حكايتي بود. مهم‌ترين مشكل، يكي از مشكلات اصلي ايراني‌ها بود؛ مشكل چاي!

دستورالعمل يك ليوان چاي

هستال سرويسي نداشت كه توي اتاق براي آدم چاي بياورند. امكان درست‌كردن چاي در اتاق هم نبود. فقط توي لابي يك ماكروفر بود كه انگور گفت مي‌توانم توي آن آب گرم كنم و تي‌بگ استفاده كنم. پيشنهاد منطقي و خوبي به نظر مي‌رسيد، اما دردسر بزرگي داشت.

سيستم بازشدن در اتاق، سيستم كارتي بود. در بدو ورود كارتي به مسافر مي‌دادند كه هر روز صبح براساس اين‌كه آيا پول اتاق را داده‌اي يا نه، شارژ مي‌شد. تا اينجاي كار مشكلي نبود، اما وقتي مي‌خواستي چاي بخوري، مي‌خواستي خودت را از دست اين كارت‌ها بزني.

دستورالعمل درست‌كردن يك چاي در هستال Sleep Well اين‌طور بود:

۱- بايد ليوانت را از آب معدني كه خريده بودي و توي اتاقت در طبقه چهارم بود پر مي‌كردي و از اتاق بيرون مي‌آمدي.

۲- ته راهرو به يك در مي‌رسيدي. بايد كارتت را توي سوراخي كه كنار در بود، فرو مي‌كردي تا بتواني در را باز كني.

۳- براي اين‌كه بتواني دكمه پايين رفتن را بزني، بايد كارتت را فرو مي‌كردي توي سوراخ كنار آسانسور تا جناب آسانسور راضي به آمدن شود.

۴- در ‌آسانسور كه باز مي‌شد، براي راه‌افتادنش تنها زدن دكمه همكف كافي نبود، بلكه سوراخ ديگري كنار صفحه كليد آسانسور بود كه بايد كارتت را توي آن فرو مي‌كردي.

۵- آسانسور به طبقه همكف مي‌رسيد و در اين فاصله احتمالا نيمي از آب داخل ليوان بيرون ريخته بود.

۶- بايد ليوان را توي ماكروفر مي‌گذاشتي. خوشبختانه هنوز ماكروفرهايي كه با فروكردن كارت به كار مي‌افتند، اختراع نشده‌اند.

۷- پس از داغ‌شدن آب، بايد ليوان آبجوش در دست، ابتدا كارت را در سوراخ كنار آسانسور فرو مي‌كردي تا آسانسور بيايد.

۸- سپس كارت را در سوراخ مربوطه كنار صفحه كليد فرو مي‌كردي تا آسانسور به طبقه چهارم برود.

۹- سپس مي‌بايست براي ورود به راهروي اصلي كارت را در سوراخ كنار در ورودي فرو مي‌كردي تا در مذكور باز شود.

۱۰- وقتي مقابل در اتاقت مي‌رسيدي، مجدد بايد كارت را وارد سوراخ مي‌كردي تا در باز شود. حالا مي‌توانستي تي‌بگت را توي ليوان بيندازي، مشروط بر اين‌كه چيزي از آب توي ليوان باقي مانده باشد يا آب هنوز آن‌قدر جوش مانده باشد كه به درد چاي بخورد.

نتيجه اخلاقي، كسي كه به هستال Sleep Well مي‌رود، كوفت بخورد بهتر است از چاي!

تجديدنظر

شهر پر از زندگي است. پر از لبخند و جنب و جوش. نشانه‌اي از كسالت در آن پيدا نمي‌كنم. پر از توريست‌هاي خوشحال است و پر از شكلات‌هاي خوشمزه و شيريني‌هاي استثنايي كه هيچ جاي ديگر دنيا نديده‌ام. چرا اين شهر بايد كسالتبار باشد؟ دليلش را نمي‌فهمم. سرعتم را در ديدن جاهاي مهم شهر كم مي‌كنم. عصر روز اول را فقط قدم مي‌زنم و مردم را تماشا مي‌كنم. درست است بلژيكي‌ها به شيك‌پوشي ميلاني‌ها نيستند، درست است كه به آرتيستي پاريسي‌ها نيستند و درست است كه به زيبايي بارسلونايي‌ها نيستند، اما مردمي صميمي و دوست‌داشتني‌اند. با يك لبخند هميشگي روي صورت. به نظر مي‌رسد مهاجران هم از بودن در اينجا راضي‌اند. آن غمگيني صورت سياه‌پوست‌ها در پاريس اينجا پيدا نمي‌شود. چيني كم است، اما مسلمان فراوان. زنان محجبه‌اي كه از زندگي در بروكسل ناراضي نيستند. همان شب اول تصميمم را مي‌گيرم. يك روز واقعا كم است. نقشه توريستي و فضاي حاكم بر شهر نقشه سفر را تغيير مي‌دهد. اينجا دست‌كم بايد سه شب بمانم. اين را به «انگور» هم مي‌گويم و ۶۰ يورو ديگر هم به او مي‌دهم براي دو شب آينده. انگور مي‌گويد: «چه زود تصميم گرفتي!»

اعتراف مي‌كنم دو چيز مرا به بروكسل كشاند. اول شكلات و دوم تن‌تن. بلژيك زادگاه تن‌تن و آفريننده‌اش «هرژه» است. بلژيكي‌ها به خوبي مي‌دانند كه مردم جهان چقدر تن‌تن و سگش ميلو (يا به قول خود بلژيكي‌ها بابي) را دوست دارند. آنها نهايت استفاده را از اين سمبل كرده‌اند. در خيابان‌هاي اصلي شهر فروشگاه‌هايي را مي‌توان پيدا كرد كه محصولاتي را مي‌فروشند كه به نوعي در ارتباط با تن‌تن است. انواع كتاب‌هايش، مجسمه‌هاي تن‌تن و ميلو و كاپيتان هاروك و خانم كاستافيور و پرفسور تورنسل و… تي‌شرت‌هايي منقش به عكس تن‌تن، ماگ، جاسوييچي و هر چيز ديگري كه فكرش را بكنيد. اوج اين حضور تن‌تن‌نانه(!) در موزه Comic است.

تن‌تن‌نانه

صبح جمعه از ذوق رفتن به مركز كميك استريپ بروكسل از خواب بيدار مي‌شوم. صبحانه را در رستوران Sleep Well مي‌خورم كه شبيه لابي سازمان ملل است. هزار تا آدم، هر كدام از يك جاي دنيا. به صورت كاملا اتفاقي سر ميزي مي‌نشينم كه مسافر اتاق روبه‌رويي نشسته. از سوييس آمده و مي‌خواهد تعطيلات آخر هفته را آنجا باشد.

صبحانه كه تمام مي‌شود، مي‌زنم بيرون. مركز كميك استريپ دو خيابان آن‌طرف‌تر است و خوشبختانه سر راه هيچ شكلات‌فروشي نيست. اگر در سفر آن‌قدر پياده‌روي نمي‌كردم، به خاطر ميزان شكلات‌هاي مصرفي الان ناچار بودم كه يك گن محكم بپوشم تا هيكلم قابل تحمل باشد. خدا را شكر كه پاها هنوز كار مي‌كنند!

مركز كميك استريپ يا همان موزه كميك فقط به دليل محتوايش جذاب نيست، بلكه خود ساختمان هم تماشا دارد. كار يك معمار بلژيكي به اسم ويكتور هورتا كه آن را در سال ۱۹۵۶ ساخته است. سفارش‌دهنده ساختمان يك خانواده پولدار بلژيكي بوده‌اند كه تجارت لباس داشته‌اند. خانواده واسكوئز. آنها براي حراج‌هاي هميشگي‌شان نياز به جاي شيكي داشته‌اند و دست به دامن بهترين معمار آن دوره مي‌شوند.

از نور طبيعي در ساختمان چنان به خوبي استفاده شده كه آدم را در همان بدو ورود ميخكوب مي‌كند. ساختمان چيز عجيب و غريبي نيست، اما چنان صميمي و محترم است كه آدم را به تحسين وامي‌دارد. سال‌ها بعد در اواخر دهه ۸۰ بلژيكي‌ها تصميم مي‌گيرند اين ساختمان را تبديل به موزه كميك كنند. آنها معتقدند كه از بعد از جنگ جهاني دوم ديگر هيچ كسي نبوده كه با كميك استريپ زندگي نكرده باشد. بلژيكي‌ها به كميك استريپ مي‌گويند هنر نهم!

روي يكي از ديوارها ده‌ها تصوير از تن‌تن است در تيپ‌هاي مختلف. هر تيپ يادآور يكي از كتاب‌هاي آشناي تن‌تن است. همين كار را با كاپيتان هاروك و ميلو هم كرده‌اند. گرچه اين دو تفاوت‌هاي زيادي نشان نمي‌دهند. جابه‌جا تابلوهايي است درباره تن‌تن. اين‌كه چگونه شكل گرفت و چرا محبوب است. روي يكي از تابلوها در بيان علت محبوبيت او نوشته شده:

«تن‌تن نماد جواني، ماجراجويي، شجاعت و مهرباني است. او با همه مشكلات در همه اتفاقات پيروز مي‌شود. از همين روست كه هر كسي دوست دارد بر جاي تن‌تن تكيه بزند.»

و در تابلوي ديگري آمده:

«براساس شرايط مختلف، تن‌تن مي‌تواند پير باشد يا جوان، اهل اسكانديناوي باشد يا مديترانه، آفريقايي باشد يا آسيايي. او يك شخصيت جهاني است. تن‌تن ممكن است خود شما باشد!»

كمتر كسي به موزه كميك مي‌آ‌يد و در بخشي مربوط به تن‌تن چندتايي عكس يادگاري نمي‌گيرد. بخش مورد توجه ديگر قسمتي است كه به شخصيت‌هاي لوك خوش‌شانس مربوط مي‌شود. لوك، دالتون‌ها، بوشوك و… ده‌ها كميك معروف ديگر هم در بخش‌هاي ديگرند و چه كسي در جهان مي‌داند كه اينها همه كار بلژيكي‌ها بوده است؟

پسر بي‌ادب

نماد بروكسل يك پسربچه است كه دارد يك كار بي‌ادبانه انجام مي‌دهد. البته اين كار آن‌قدرها هم كه آدم فكر كند، بي‌ادبانه نيست، چون به هر حال هر انساني در هر كجاي دنيا و در هر مقطع از تاريخ مجبور است روزي چند بار اين عمل را انجام دهد. ‌اما آن‌چه اين عمل را بي‌ادبانه جلوه مي‌دهد، اين است كه كسي بخواهد آن را در معرض عموم انجام دهد. مثل پسرك مذكور كه البته يكي دو سال بيشتر ندارد!

بلژيكي‌ها به اين مجسمه مي‌گويند Mannken Pis. كلمه اول به معناي پسر كوچك است و كلمه دوم هم كه گلاب به رويتان به معناي مايعي كه از كليه‌ها دفع مي‌شود!

خداي بزرگ! آيا مجسمه درست همين امروز دزديده شده است؟ مگر اينجا هم مجسمه‌هاي برنزي را مي‌دزدند؟ نزديك‌تر مي‌روم. چشمم را مي‌چرخانم و يك‌دفعه مجسمه را مي‌بينم.

مجسمه كه چه عرض كنم، بيشتر اندازه يك عروسك كوچك است! فقط ۶۱ سانتي‌متر قد دارد و من انتظار داشتم حداقل اندازه مجسمه فردوسي خودمان باشد. (بعدتر كه فكر كردم، ديدم خداوكيلي، با اين عملي كه اين پسرك دارد انجام مي‌دهد، اگر قرار بود اندازه مجسمه فردوسي ساخته شود، شاهد چه صحنه اعجاب‌آوري مي‌شديم، پس همان بهتر كه قدش ۶۱ سانتي‌متر است!)

اين مجسمه ساخته Jerome Duquesnoy است كه آن را در سال ۱۶۱۹ از برنز مي‌سازد. اما مجسمه اصلي سنگي بوده كه قدمتش به سال ۱۳۸۸ ميلادي مي‌رسيده. اما مجسمه دزديده مي‌شود. توسط چه كسي و چرا معلوم نمي‌شود، چون سيستم شهري بروكسل در آن سال‌ها مثل سيستم شهري ما در اين سال‌ها بوده و هيچ وقت معلوم نشده كه اين مجسمه چسقلي به درد چه كسي مي‌خورده!

بلژيكي‌ها هزار تا قصه براي اين مجسمه دارند. يكي اين‌كه مي‌گويند در قرن ۱۲ ميلادي بين دو پادشاه در منطقه جنگ درمي‌گيرد. يكي از پادشاهان براي آن‌كه پادشاه ديگر را تحريك و تحقير كند، فرزند كوچك او را مي‌دزدد و روبه‌روي پدر در سبدي از شاخه درخت آويزان مي‌كند. پسرك هم توي سبد مي‌ايستد و روي لشگر دشمن كاري را مي‌كند كه امروز هم دارد در اين گوشه شهر انجام مي‌دهد و باعث شكست دشمن مي‌شود!

راويان اين قصه تعيين نكرده‌اند كه مگر پسرك چه چيزي نوشيده بوده كه قادر به شكست دشمن شده.

قصه ديگر به قرن ۱۵ برمي‌گردد و اين‌كه شهر در محاصره دشمن بوده و آنها مي‌خواسته‌اند ديوار اصلي شهر را منفجر كنند. پس دور تا دور ديوار باروت مي‌ريزند، اما پسر كوچكي نيمه شب روي باروت‌ها كاري مي‌كند كه الان مجسمه دارد مي‌كند و باعث نم‌كشيدن باروت‌ها مي‌شود و شهر نجات پيدا مي‌كند. (چقدر جنگ‌كردن راحت بوده!)

قصه ديگري هم هست كه مي‌گويد يك بازرگان پولدار پسرش را گم مي‌كند. او گروه‌هاي زيادي را استخدام مي‌كند تا پسرك را بيابند. در نهايت او را كنار خياباني پيدا مي‌كنند در حال انجام كاري كه مجسمه امروز آن را از صبح تا شب انجام مي‌دهد.

قصه ديگري هم حاكي از اين است كه يك روز صبح پسربچه‌اي بيدار مي‌شود و مي‌بيند همه جا آتش گرفته و براي اطفاي حريق چاره ديگري نمي‌بيند جز انجام كاري كه حالا مجسمه… چند تا قصه و افسانه بي‌مزه‌تر هم هست كه ارزش نقل‌كردن ندارد. نكته اصلي اين است كه آنها براي يك مجسمه ۶۱ سانتي‌متري اين همه قصه و افسانه درست كرده‌اند، در حالي كه ما حتي نمي‌دانيم مثلا قبر خيام و سهروردي و ملاصدرا كجاست، چه برسد به آن‌كه افسانه‌هاي پيرامون آنها را بدانيم.

مجسمه تا به حال هفت بار دزديده شده و دوباره پيدا شده. آخرين بار چند دانش‌آموز در روستايي به اسم بروكسل آن را دزديده بودند. آنها معتقد بودند كه بروكسل اصلي آنجاست و مجسمه بايد در روستاي آنها باشد!


دختران هم مي‌توانند


با اينا زمستونو سر مي‌كنم…

قصه

قصه‌ها، قصه‌هاي تكراري، قصه‌هاي كليشه‌اي، قصه‌هايي كه وقت تو را مي‌گيرند، وقت خودشان را مي‌گيرند، وقت كلمات را مي‌گيرند، وقت ثانيه‌ها را مي‌گيرند… بي‌هيچ و پوچ، واقعا بي‌هيچ و پوچ…

روزها و هفته‌هاست كه ديگر هيچ قصه‌اي مرا نمي‌گيرد، نه قصه‌هاي كتاب‌ها، نه قصه‌هاي مجله‌ها، نه قصه‌هاي فيلم‌ها و نمايش‌ها، نه آن همه قصه كه در جلسات قصه خوانده مي‌شود، نه حتي قصه‌هايي كه دوستانم مي‌نويسند، حتي نه قصه‌هايي كه خودم مي‌نويسم… قصه‌هاي خودم كه بدتر، بدترتر، نفرت‌انگيزتر… كدام قصه؟ كدام كشك؟

با اين همه قصه كه مي‌شنوي، مي‌بيني، حس مي‌كني و باز مي‌شنوي، از آدم‌هايي كه اصلا قصه‌نويس زاده نشده‌اند، قصه‌نويس تربيت نشده‌اند، قصه‌نويس نيستند، صحنه‌پردازي، شخصيت‌سازي، ديالوگ‌نويسي و حس‌آميزي و هزار كوفت ديگر قصه‌نويسي را نمي‌دانند، نخوانده‌اند، نشنيده‌اند. ولي قصه مي‌گويند، مثل كهنه‌كارترين قصه‌نويس‌ها، قصه مي‌گويند… توي همين روزهاي بي‌قصه‌گي، قصه‌اي بود كه نمي‌دانم كجا شنيدم، يا كجا خواندم، يا اصلا شنيدم و خواندم يا توي خواب ديدم، يا توي خواب كسي تعريف كرد برايم… هرچه بود كوتاه بود، خيلي كوتاه. از اين قصه‌هاي چند و چندكلمه‌اي، ۵۵، ۷۷ يا ۹۹… بيشتر نبود، حتم دارم بيشتر نبود.

قصه زني بود كه پسر جوانش گم شده بود يا غرق شده بود يا كسي غرقش كرده بود، تو دريا يا استخر يا يك جاي ديگر… زن اما نااميد نبود، از پا نمي‌افتاد، هنوز به تكاپو بود، گاهي مي‌رفت لب همان دريا يا استخر يا جايي كه پسرش غرق شده بود يا غرقش كرده بودند، گاهي برمي‌گشت خانه، گاهي راه مي‌افتاد مي‌رفت جلوي دانشگاه پسر، از پشت نرده‌ها، درخت‌هاي توي دانشگاه را نگاه مي‌كرد يا دانشجوهايي را كه مي‌آمدند و مي‌رفتند اما پسرش نبودند… يك روز برايش اس‌ام‌اس مي‌آيد، از شماره پسرش، اول باورش نمي‌شود، نفسش بند مي‌آيد، تا مرز سكته حتي مي‌رود. پسرش نوشته: «مادر من خوبم، بيا ببينمت، دوستت دارم مادر…» حالا زن سوار متروست، دارد مي‌رود همان جا كه پسرش نشاني داده… قصه از همين جا شروع شده بود، از تو مترو.

شروعش اين‌طوري بود تقريبا: يقين چهل را بيشتر نداشت با اين حال يك كپه موي سفيد زده بيرون از زير روسري‌اش كه سياه بود… داشت تندتند اس‌ام‌اس مي‌خواند. آن طوري اس‌ام‌اس خواندن زن – كه چهل را يقين داشت – براي مسافرها نبايد عادي مي‌بود، اما عادي بود… براي مسافرهاي اين قطار عادي بود…» حتما توي خواب ديده بودم قصه را كه پايانش يادم نمي‌آمد…

 

فوتبال

دور بود، توپ خيلي دور بود، تو نگاه من خيلي دور بود. نمي‌توانستم برسم. براي اين عضله‌هاي ۵۰ ساله پير، رسيدن به توپي كه دو متر جلوتر از تو غل مي‌خورد و مي‌رود دور است، خيلي دور. من اما نمي‌ايستم، مي‌دوم، با همه وجودم مي‌دوم، ولي حس دويدن زير دريا را دارم يا حس دويدن در فضا و خلأ، يا حس دويدن در تصاوير اسلوموشن كه هر قدم انگار يك عمر طول مي‌كشد… نمي‌رسم، آخرش نمي‌رسم…

حميد غر مي‌زند. مي‌گويد: «بابا جلو پات بود كه…» حق دارد غر بزند. حق دارد نفهمد چرا توپي كه جلوي پايم بود، آن‌قدر دور و دست‌نيافتني شد براي من. حالا مي‌فهمم چرا هيچ كس نمي‌تواند تا ۵۰ ساله نشده فرضيه نسبيت را بفهمد و هضم كند. حتم دارم انيشتن هم فرضيه‌اش را بعد از ۵۰ سالگي كشف كرده.

آن موقع است كه تازه مي‌شود فهميد واحد زمان و واحد مسافت و همه واحدهاي سنجش ديگر چرا براي يك ۵۰ ساله متفاوت‌اند با يك ۲۰ ساله… به‌خصوص سرعت نور، چرا كه پديده ذره‌اي نور مي‌گويد، نور را ذرات خيلي ريزي تشكيل مي‌دهند كه اسمشان فوتون است، و سرعت نور، سرعت موجي همين ذره‌هاست… آها! حالا يادم آمد: زن رفت سر نشاني‌اي كه پسرش برايش اس‌ام‌اس كرده بود… پسر نبود… اس‌ام‌اس مال خيلي وقت پيش بود، مال زماني كه پسر هنوز زنده بود… اس‌ام‌اس دير رسيده بود.

 

نماز جماعت

دير رسيده‌ام، نماز شروع شده. خوبي‌اش اين است وضو دارم. تو همين صف آخر مي‌ايستم، پشتِ همه. هفت، هشت نفر بيشتر نيستند. نماز كه تمام مي‌شود، مي‌روم جلو. كنارش مي‌نشينم. برنمي‌گردد نگاهم كند. هميشه همين‌طور است، برنمي‌گردد نگاه كند چه كسي آمده كنارش نشسته.

سلام كه مي‌كنم، برمي‌گردد و لبخند مي‌زند، يا نه خيال مي‌كنم لبخند مي‌زند و چيزي مي‌پرسد. نمي‌فهمم چي پرسيده. ذهنم بيشتر اسير سايه روشن خاطره‌هاست؛ خاطره‌هاي نصفه نيمه، ناتمام، خاطره‌هاي كم‌رنگ و گاه پررنگ و حتي گاهي بي‌رنگ. شفاف.

و فكر مي‌كنم ريش‌هايش چه شفاف شده‌اند، همان؛ بيشتر از آن كه سفيد شده باشند، شفاف شده‌اند ريش‌ها. آن‌قدر كه مي‌تواني نرميدگي چروك‌هاي پوست را زير آن ببيني، از پشت همين موهاي شفاف حس‌شان كني و يادت برود فكر كني چقدر لاغر شده يا چقدر لاغر نشده و يادت برود قرآن را دستش داده‌اي و يادت برود منتظر مانده‌اي بشنوي و اصلا يادت نيايد اين آيه، زمزمه او بود، همان جا كه نشسته بودي كنارش، يا يك زمزمه دور، دورتر، دورتر و ديرتر: «و هدوا الي الطيب من القول و هدوا الي صراط الحميد» و به گفتار پاك هدايت مي‌شوند و به سوي راه ستوده هدايت مي‌گردند…

 

با فرهاد

سوار ماشينمم تو اتوبان بابايي… «يه شب مهتاب / ماه مياد تو خواب…» چقدر گشتم تا دوباره اين سي‌دي فرهاد و فروغي را پيدا كردم. دلم هواي فرهاد و فروغي را كرده بود، نه حالا، از ديشب، از چند شب پيش حتي، اما پيدا نمي‌شد اين سي‌دي، رفته بود ته داشبورد، تو شكافي كه هيچ وقت با هيچ چشم غيرمسلحي ديده نمي‌شود. اما اول صبح يك‌دفعه معجزه شد و سي‌دي را ديدم و پاك يادم رفت كجا بايد مي‌رفتم، چه‌كار بايد مي‌كردم… ديدم حالا با اين گنج بازيافته، ديگر نمي‌شد رفت تو شهر يا هر جاي ديگر… نرفتم و خودم هم نفهميدم كي، چطوري رسيدم به اتوبان بابايي. كي شيشه‌ها را كيپ كشيدم بالا، كي اين همه ولوم دادم به پخش. كي اين صداي فرهاد مرا برد به… كوچه به كوچه / باغ انگوري، باغ آلوچه / دره به دره، صحرا به صحرا…

اتوبان بابايي زير چرخ‌هاي ماشين مي‌دويد و مي‌رفت… ساختمان‌هاي بلند مجتمع اميد مي‌دويدند و مي‌رفتند، تپه‌ها يواش يواش مي‌آمدند و تندتند مي‌‌دويدند و مي‌رفتند… من هنوز در خلسه صداي بي‌صدا بودم، در خلسه يه مرد بود يه مرد، در خلسه جمعه‌ها خون جاي بارون مي‌چكه…

در خلسه كودكانه بوي عيد، بوي توپ،… در خلسه با اينا زمستونو سر مي‌كنم… كاش مي‌شد اين اتوبان بابايي ادامه داشت، تا ابد ادامه داشت… كه نداشت…

 

شاعرانگي

فكر مي‌كنم «هنوزم مي‌شه عاشق شد و از ستاره مأيوس نشد»، چون مي‌شنوم شفيعي كدكني به ايران برگشته، (فكر مي‌كنم شفيعي به تنهايي يادآور همه شاعران بزرگ ماست…)، چون مي‌شنوم شجريان تو شهريور يا مهر يا يكي از همين روزها كنسرت مي‌گذارد (فكر مي‌كنم شجريان به تنهايي يادآور همه بزرگان آواز و موسيقي ماست…)، چون مي‌بينم اسپانيا بعد از اين همه سال، جام جهاني را از چنگال كليشه‌ها درآورده (فكر مي‌كنم اروپايي‌ها يادآور غرور و تبخترند و آمريكاي لاتيني‌ها يادآور لمپنيسم و لاف‌زني…)، چون مي‌بينم با وجود اين گرماي عجيب و غريب و آن همه حرف و حديث، تهران هنوز سر و مر و گنده تكيه‌اش را داده به دماوند و مثل كوه سر جايش ايستاده (فكر مي‌كنم به ترانه شب‌هاي تهران محمد نوري… آري تو بيداري اي شهر بي‌خواب…)

آخ، محمد نوري! حالا، همين حالا خبرش را مي‌شنوم و فكر مي‌كنم… نمي‌شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره…


مشاور آنلاين ازدواج

نهاد خانواده يكي از نهادهاي پر اهميت اجتماعي محسوب مي‌شود كه با ازدواج كردن شروع مي‌شود.

ازدواج از آنجايي كه مراسم آغازين اين نهاد پر اهميت اجتماعي محسوب مي‌شود.مشاور آنلاين ازدواج

ارزش بنيادين و همينطور پايه اي را دارا مي باشد .مشاور آنلاين ازدواج

از اين طرف الزامي بودن مشاوره آنلاين ازدواج احساس خواهد شد.

الزامي بودن مشاور آنلاين ازدواج

ما در انتخاب خانواده كه در آن متولد شده ايم اين هيچ‌گونه اختياري را دارا نمي باشيم.

هر چند ازدواج تمام امر خانواده نمي باشد.مشاور آنلاين ازدواج

يكي از پر اهميت ترين مسئله در نهاد خانواده ازدواج كردن و مسئله هاي پيرامون آن مي‌باشد.

مطالب و مقالات سايت ” مشاوره خانواده” توسط تيم تخصصي مشاوران و روانشناسان تهيه و پشتيباني شده است.

 اهميت ازدواج كردن

ازدواج كردن يك نقطه عطف در زندگي انسان ها محسوب مي شود.

و يكي از پر ارزش ترين تصميمات زندگي هر شخصي مي باشد.

با ازدواج كردن خانواده به وجود مي‌آيد.

و نظام خويشاوندي شكل خواهد گرفت و نسل بقا پيدا مي كند.

زندگي مشترك داراي افقي روشن براي تولدي دوباره مي باشد.مشاوره آنلاين ازدواج

پس ازدواج كردن را نبايد سرسري گرفت.مشاور آنلاين ازدواج

بلكه بايد با آگاهي و طبق معيارهاي حقيقي همسر خود را انتخاب كنيد.

مشاور قبل ازدواج

قبل از ازدواج حتماً با يك مشاور در رابطه با امور خانواده  مشورت كنيد.

اگر زوجين پيش از ازدواج از مشاور آنلاين كمك بگيرند.مشاور آنلاين ازدواج

اين امر مي‌تواند به زندگي بهتر و دوام آن كمك بسياري انجام دهد.

مشاوره ازدواج به عنوان پر اهميت ترين امري مي باشد كه به اشخاص ياري مي‌دهد.

تا به صورت واقع بينانه به ازدواج بنگرند و از هرگونه احساس هاي بدون منطق دوري كنند.

به دليل اين كه پايه و اساس ازدواج بر مبناي معيارهاي عقلاني استوار مي باشد.

بيشتر جوانان در هنگام عقد يا نامزدي داراي يك زندگي مناسب و بدون هيچ گونه اختلاف و درگيري مي باشند.

و با چنين طرز فكري عقيده دارند كه ميان آنها صد درصد تفاهم موجود مي باشد.مشاور آنلاين ازدواج

غافل از آنكه  اولين مشكلي كه براي آنها هنگام زندگي مشترك ايجاد  شود آرزوهاي آنها به صورت يكباره خراب خواهد شد.


گفت‌وگو با جواني از ديروز؛ كه هم فوتبال دوست دارد و هم سينما

وقتي در راه بودم مي‌دانستم كه بايد از كجا شروع كنم و به كجا برسم، ولي وقتي به سوال دوم رسيدم، فهميدم كه در مسير سختي قدم گذاشته‌ام. سوال‌ها به جواب نمي‌رسيد، يعني با هر سوال وارد فضايي مي‌شديم كه براي بيرون آمدن از آن بايد از راه‌هاي پرپيچ و خمي مي‌گذشتيم و تازه هنگامي كه دري براي خروج پيدا مي‌كرديم، از ياد مي‌برديم كه با كدام سوال به اينجا رسيده‌ايم. براي من شبيه علامت سوال است. هر پاسخش، پرسش تازه‌اي برايت خلق مي‌كند و انگار از اين كه براي كشفش بايد تلاش كني، لذت مي‌برد، ولي گاهي هم به تو فرصت مي‌دهد كه چند ثانيه نفس تازه كني تا با پاسخ بعدي‌اش ناك اوتت كند. شرمنده‌ام اگر نمي‌توانم همه متن گفت‌وگوي خاطره‌انگيزم را با دوستم كه سال‌هاست بين عشق فوتبال و سينما مردد است، در اين مقاله بگنجانم.

– اولين جام جهاني كه به خاطر داريد، مربوط به چه سالي بود؟

۱۹۷۸ كه انگليس قهرمان شد.

– چندساله بوديد؟

حدودا ۱۴ساله.

– و طرفدار چه تيمي؟

در آن روزها طرفدار ايتاليا بودم، هرچند كه در همان دوره از جام جهاني ايتاليا از كره شمالي شكست خورد و در مقدماتي حذف شد.

– پس ايتاليا زياد هم فرقي نكرده؟

در جام جهاني اين دوره كه ايتاليا فاجعه بود. دوست داشتم آرژانتين قهرمان شود كه نشد، ولي از بازي و قهرماني اسپانيا هم لذت بردم.

– فوتبال چطور وارد زندگي‌تان شد؟

در كودكي به علت كار پدرم در شهرستان زندگي مي‌كرديم و مثل همه پسربچه‌هاي آن روزها تنها سرگرمي‌مان فوتبال بود.

– همان داستان معروف زمين خاكي.

ما در قبرستان متروكه‌اي كه نزديك خانه‌مان بود، بازي مي‌كرديم. هر روز هم كلي پول خُرد پيدا مي‌كرديم، پول‌هايي كه مردم به عنوان صدقه و كفاره، نذر اموات مي‌كردند. ما كه نمي‌دانستيم اين پول‌ها براي چه روي زمين ريخته شده، آنها را جمع مي‌كرديم و غروب با آن به سينما مي‌رفتيم. هر بليت سه ريال. تازه من و برادرم چون كوچك بوديم، مي‌توانستيم يك بليت بخريم و روي يك صندلي بنشينيم.

– پس سينما از همان اول همراه فوتبال بود؟

همراه كه نه، بيشتر در تقابل با هم.

– و اين‌طور كه پيداست اين تقابل حالا حالاها ادامه دارد.

خودم هم همين طور فكر مي‌كنم. هر دو را دوست دارم و از دست هيچ كدام هم خلاصي ندارم.

– برگرديم به فوتبال و اولين تيم باشگاهي‌تان.

تيم آرش. يك تيم محلي در غرب تهران. ما به تهران برگشته بوديم و در يكي از فقيرنشين‌ترين محلات تهران زندگي مي‌كرديم. در همان سال‌ها، راديو، در سطح نوجوانان محلات، جامي را برگزار كرد كه تيم ما در آن شركت كرد و در همان دور مقدماتي حذف شد.

– يك شروع توفاني!

براي تيم نه، ولي براي من چرا. در آن بازي‌ها تيم‌هاي صعود كرده، مي‌توانستند از بازيكن‌هاي تيم‌هاي حذف شده به عنوان يار كمكي استفاده كنند و تيم لكوموتيو مرا انتخاب كرد و ما به فينال رسيديم. در فينال اين مسابقات، براي اولين بار در امجديه بازي كردم.

– استرس نداشتيد؟

به استرس نرسيدم. قرار بود بازي در ساعت سه شروع شود و مربي ما – مدد نوعي كه همه آقا مدد صدايش مي‌كردند – از ما خواست كه حدود ساعت دو در ورزشگاه حاضر شويم. من قبل از رفتن به استاديوم، به رستوران رفتم و يك ظرف چلوكباب با دوغ خوردم. به خيال خودم داشتم انرژي ذخيره مي‌كردم. بازي كه شروع شد، سرم گيج مي‌رفت، حالت تهوع داشتم و اصلا نمي‌توانستم بدوم. بين دو نيمه آقا مدد صدايم كرد و پرسيد كه چرا دم كردي…

– با همين ملايمت پرسيد؟

(مي‌خندد) نه. كمي خشن‌تر. گفتم اتفاقا چلوكباب و دوغ خوردم كه جان بازي‌كردن داشته باشم. آقا مدد با همان ملايمت و با پس‌گردني مرا به دستشويي فرستاد تا هرچه را خورده‌ام بالا بياورم. در نيمه دوم عالي بازي كردم. بعد نوجوانان و جوانان  و در ۱۷ سالگي كه جزو ذخيره‌هاي تيم بودم، بعد از آسيب‌ديدگي كاپيتان تيم كه در دفاع چپ بازي مي‌كرد، به زمين رفتم و تا آخر ليگ تخت جمشيد آن سال بازيكن فيكس تيم بودم.

– پس دستمزد فوتباليست‌ها در آن دوران هم رقم بالايي بوده؟

در كنار اين دستمزد ماهي پنج هزار تومان حقوق مي‌گرفتم و براي هر برد هم ۱۵۰۰ تومان جايزه. تازه اين كه رقمي نبود، تراكتورسازي مي‌خواست با مبلغ ۲۵۰ هزار تومان با من قرارداد ببندد كه به خاطر دانشگاهم كه در تهران بود، قبول نكردم.

– چه مي‌خوانديد؟

در دانشگاه، سينما مي‌خواندم.

– باز هم نبرد فوتبال و سينما. اين بار سينما برنده شد.

گزينه اول خودم هميشه سينما بوده و خواهد بود، ولي فوتبال هميشه به نوعي از جايي كه انتظارش را نداشتم، خودش را وارد زندگي‌ام كرده. سينما براي من در آسمان بود و فوتبال در زمين.

– از اول طرفدار فوتبال بوديد؟

همان روز اگر تيمي۸۲ هزار تومان پيشنهاد مي‌كرد، به آن تيم مي‌رفتم. ما خانواده پرجمعيتي بوديم. پنج برادر و چهار خواهر و من دلم مي‌خواست با پولي كه به دست مي‌آورم، به خانواده‌ام كمك كنم.

– يعني اصلا برايتان مهم نبود كه به چه تيمي مي‌رويد؟

به هيچ وجه. مهم‌ترين چيز برايم مبلغ قراردادم بود و درسم و سينما. به خاطر همين هم در ۲۵ سالگي فوتبال را رها كردم تا فيلم بسازم.

– ولي بعد فوتبال را به شكل ديگري ادامه داديد و فيلم هم نساختيد، هرچند هميشه در سينما حضور چشمگيري داشتيد.

چرا. من چند فيلم كوتاه ساختم و فقط يك بار از تلويزيون پخش شد.

– منظور من فيلم بلند سينمايي بود.

هميشه روياي ساختن يك فيلم با من است، رويايي كه گمان نمي‌كنم به واقعيت برسد.

– شما كه مشكل مالي نداريد و نبايد مشكلي براي ساختن فيلم داشته باشيد.

هميشه كه مشكل پول نيست. فكر مي‌كنم الان زمانش نيست. شايد يك روز فيلمم را ساختم، البته شايد.

– سرگرمي شما در آن سال‌ها چه بود؟

 فوتبال، سينما، مطالعه.

– در ميان اين همه گفتني و نگفتني، فرصت كرديد عاشق شويد؟

 من فكر مي‌كنم در بعضي از دوره‌ها عاشق شدن سخت است.

– باران الان چندساله است؟

۲۴ ساله.

– چقدر شبيه ۲۴ سالگي شماست؟

شباهت من و باران بيشتر شباهت دروني است. نگاه اجتماعي و نگاهش به مردم شبيه من است. نگاه متعهدي كه نسبت به هنر دارد، عبور از مسيرها و خوان‌هاي سخت اجتماعي، تن به دشواري‌دادن‌ها، اينها چيزهايي است كه من و باران را شبيه به هم مي‌كند.

– آن زمان اطلاعات مربوط به تيم‌ها را از كجا پيدا مي‌كرديد؟

واقعا نمي‌دانم. نه مجله‌اي بود ونه هيچ منبع ديگري. مثل الان نبود كه دو نفر از روي اينترنت سريع برايت ترجمه كنند. من وقتي ۱۴-۱۳ ساله بودم، براي هر تيم دفترچه‌اي داشتم و اطلاعاتي را كه به دست مي‌آوردم، در آن مي‌نوشتم. يكي از دوستانم تعريف مي‌كرد كه در يكي از بازي‌ها مي‌خواسته اسامي بازيكنان را بداند، ولي هيچ منبعي نبوده كه به آن رجوع كند.

– بيشتر بچه‌هاي هم‌دوره با شما تحصيل كرده بودند؟

در تيمي كه بازي مي‌كردم، از ۲۲ بازيكن، ۱۸ نفر دانشجو بودند. در حالي كه اين تيم، يك تيم بي‌پول و جنوب شهري بود. وقتي به تيم بهتري رفتم، حتي يك نفر هم ديپلم نداشت. البته الان هم تقريبا شرايط به همين شكل است و ما بازيكن تحصيل‌كرده خيلي كم داريم.

– پست شما، دفاع چپ بود؟

بله. در بيشتر مواقع، ولي مثلا در بازي سال ۱۳۵۴ در برابر يك تيم قوي گوش چپ بازي كردم.

– خودتان خواستيد كه دفاع بايستيد؟ فورواردها بيشتر ديده مي‌شوند.

هميشه گلزن‌ها محبوب‌ترند و از هر ۱۰ نفر كه جذب فوتبال مي‌شوند، ۹ نفرشان دوست دارند در خط حمله بازي كنند، ولي من از همان ابتدا با تشخيص مربي دفاع چپ ايستادم و اعتراضي هم نداشتم.

– چپ‌پاييد؟

اتفاقا راست پا هستم!

– بازيكن محبوبتان چه كسي بود؟

ياشين، دروازه‌بان شوروي.

– پس چرا دروازه‌بان نشديد؟

مدتي هم دروازه‌باني كردم، ولي در بيشتر بازي‌ها در همان پست هميشگي‌ام بازي كردم.

– چرا هيچ وقت به تيم مشهوري دعوت نشديد؟

چون مسئولان صلاح ندانستند من را دعوت كنند و هميشه به تصميماتشان احترام گذاشته‌ام و به حرفشان گوش داده‌ام.

– چه كساني در آن زمان دفاع چپ تيمتان بودند؟

دقيقا اسمشان را به ياد ندارم، ولي من از آنها خيلي جوان‌تر بودم، ولي لابد تشخيص مربي‌مان اين بود كه من به درد تيم اصلي نمي‌خورم، وگرنه حتما دعوتم مي‌كرد.


ربات تلگرامي مشاوره

برخي از ويژگي هاي مشاوره كه نقش پر اهميتي در موفق بودن مشاوره دارد .

و آنها كه عهده دار شغل مشاوره مي باشد.ربات تلگرامي مشاوره

بايد داراي مهارت هاي زير باشد:

  • صاحب نظر در رابطه با مسئله مشاوره و حوزه هاي آن مانند :
  • مسئله هاي روانشناسي، اصول فنون مشاوره و راهنمايي .
  • و داشتن اطلاعات اجتماعي ، شغلي ، فرهنگي و….. دارا باشد.

مهارت برقرار كردن رابطه عاطفي 
  • مشاوران با تجربه ، موفق بودن خود را در اين مسئله مي دانند .
  • كه مي توانند با به وجود آوردن ارتباط هايي با مراجعين خود بپردازند .
  • تا بتوانند از توجه مطلوب برخوردار شوند .
  • و از تهديد شدن در امان باشند .

به صورتي كه در اين رابطه هر دو طرف احساس امن بودن كافي داشته باشند .

و به ‌عنوان افراد حقيقي به عمل كردن بپردازند.

ماهيت اينگونه رابطه مي تواند به تدريج معالجه گر باشد .

و به اين بستگي دارد كه مشاور به عنوان يك فرد حقيقي به عمل كردن بپردازد.

مطالب و مقالات سايت ” مشاوره خانواده” توسط تيم تخصصي مشاوران و روانشناسان تهيه و پشتيباني شده است.

 داشتن خلوص

مشاور بايد انگيزه خود را براي پذيرش مسئوليت مشاوره .

و ياري رساندن رجوع كنندگان ، مورد ارزيابي قرار دهد .ربات تلگرامي مشاوره

و انتظار خود را از رابطه مشاوره اي ،براي خودش مشخص و خالص كند.

  • برخي از مشاوران در بيشتر مواقع از علت هاي راضي بودن فردي خود .
  • در رابطه با مشاوره بدون آگاهي و بدون انگيزه مي باشند.
  • و انگيزه خالصي در اين رابطه ندارند.

 داشتن صبر و بردباري 

براي دور شدن از مشكل فردي خود به اطرافيان ياري مي دهند

و يا به علت انگيزه هاي فردي ديگر ، مثل اينكه مشاوره براي او اعتبار مي آورد.

و به او اعتماد خواهند كرد به مشاوره اقدام مي كنند.ربات ربات تلگرامي مشاورهمشاوره روانشناسي

 

  • مشاور با رجوع كنندگان خود از فرهنگ ها و سليقه هاي متعدد .
  • با ارزش هاي مختلف با فرهنگ و همينطور خودش ملاقات مي كند.

مشاوره زناشويي آنلاين

ارتباط زناشويي يكي از دغدغه هاي زندگي دو نفره است.

و مسئله اساسي در مشاوره زناشويي مي باشد.مشاوره زناشويي آنلاين

و با مشاوره آنلاين زناشوئي مي توانيد اين مشغله ها را رفع كنيد.

حل اختلاف آنلاين زوجين
  • اينكه زوجين بتوانند در صورتي كه اختلاف‌هاي  نظر يكديگر باخبر باشند .
  • مانع هاي موجود در  راه زندگي خود را با همكاري و همدلي يكديگر را برطرف كنند .
  • رضايت داشتن از زندگي محسوب مي‌شود.
  • يعني رابطه زناشويي هنگامي كه مجهز به همكاري  و همدردي باشد.
  • سخت ترين اختلاف نظرها هم قابل برطرف كردن مي باشد.
شيوه هاي مشاوره زناشويي
  • ما به نوعي به اين وسيله آموزش ديدن برخي از شيوه ها از طريق مشاوره زناشويي.
  • خود مي توانيد زندگي خود را در برابر مشكلات به واكسينه كردن بپردازيد.

خود كلمه زناشوئي شامل معني هاي متفاوتي مي باشد .

به دليل اينكه زناشويي به زمان پس از عقد تا آخر عمر مي گويند.

مشاوره آنلاين زناشويي مي‌تواند.مشاوره زناشويي آنلاين

با داشتن هدف افزايش دادن سطح آگاهي خود نسبت به يكديگر باشد.

مطالب و مقالات سايت ” مشاوره خانواده” توسط تيم تخصصي مشاوران و روانشناسان تهيه و پشتيباني شده است.

 كار مشاور زناشويي
  • تنها در صورت شناخت بهتر اين خصوصيات شخصيتي يكديگر مي باشد.
  • كه مي توانيم با كمك كردن به همسر خود دشوار ترين مسئله ها را برطرف كنيم .
  • براي اين كار مشاوره زناشويي نقش پر اهميتي دارد.
  • و ما را ياري دهد و فردي مي باشد .

كه بدون  طرفداري كردن و همراه با اطلاعات كافي بداند.

كه كجاي ارتباط زناشويي داراي مشكل مي باشد.

كه بتوانيد در زندگي خود پيشرفت كنيد.مشاوره زناشويي آنلاين

اهميت مشاوره زناشويي
  • زوج هايي كه در مشاوره زناشويي به شركت كردن مي پردازند .
  • بيان مي‌كنند كه در طول زندگي خود فرصت بي‌شماري  در انتخاب كردن داشتند.
  • ولي انتخاب هاي آنها كم مي باشد.

 

متاسفانه هنگامي كه از تصميم گيري به صورت آگاهانه به طرفه رفتن مي پردازيم.

در حقيقت مي‌خواهيم ارتباط خود را همان طور كه مي باشد حفظ كنيم. 

ما با انتخاب نكردن فرصت تحول و تغييرات مثبت را از خود خواهيم گرفت.

حتي اگر مي‌خواهيم ارتباطمان را بهر صورتي كه هست.مشاوره زناشويي آنلاين

به حفظ كردن بپردازيم بهتر مي باشد كه اين تصميم هوشيارانه را بگيريم.


مشاوره آنلاين تلگرام

مشاوره آنلاين از روش هاي مشاوره اي محسوب مي شود كه :مشاوره آنلاين تلگرام

  • به سرعت در تمام دنيا داراي گسترش كيفي و همينطور كمي مي باشد.
  • و به خاطر كم بودن هزينه ها.
  • صرفه جويي كردن در زمان و وقت.
  • دسترسي پيدا كردن آسان مردم  مخصوصا جوانان .
  • در رابطه با خدمات مشاوره اي داراي استقبال فراواني شده است.
روش مشاوره آنلاين
  • مشاوره آنلاين شيوه اي مي باشد براي يك ارتباط ساده با مشاوره براي اشخاصي كه :
  • داراي مشغله هاي زيادي در زندگي مي باشند.مشاوره آنلاين تلگرام
  • كه براي آنها حضور پيدا كردن در جلسه هاي مشاوره به علت ساعت هاي كاري آسان نمي باشد. 
  • اين گونه خدمات براي دانشجويان و افرادي كه در كشورهاي ديگر مقيم هستند.
  • كه به دريافت كردن خدمات مشاوره احتياج دارند مناسب مي باشد.
  • و همينطور براي اشخاصي كه لحاظ جسمي ناتوان مي‌باشند  موثر مي باشد.
خدمات مشاوره آنلاين

مشاوره آنلاين آماده ارائه دادن خدمات مشاوره اي حرفه اي براي رجوع كنندگان از شيوه اينترنت مي باشد.

اين خدمات مي‌تواند از راه ايميل يا به صورت كنفرانس ويديويي صورت گيرد.

برخي از رجوع كنندگان از مشاوره اينترنتي در كنار مشاوره سنتي استفاده خواهند كرد.

براي استفاده كردن از مشاوره آنلاين فقط كافي مي باشد.مشاوره آنلاين تلگرام

كه به يك كامپيوتر و يك اينترنت با سرعت متوسط دارا باشيد.

مطالب و مقالات سايت ” مشاوره خانواده” توسط تيم تخصصي مشاوران و روانشناسان تهيه و پشتيباني شده است.

ويژگي مشاوره آنلاين

با مشاوره آنلاين ديگر لازم نيست كه :

براي اينكه به يك مطب روانشناسي برسيد مسافتي را به طي كردن بپردازيد.

تنها مسير شما فقط دارا بودن يك اتاق و يك رايانه مي باشد.مشاوره آنلاين تلگرام

كه مي توانيد به آساني با مشاوره موردنظر خود به برقراري ارتباط بپردازيد.

شايد برخي اوقات نگراني اين مي باشيد كه روانشناسي شما با اطرافيان و دوستان شما ارتباط داشته باشند.

و يا اينكه آنها را بشناسند و اين باعث به وجود آمدن عدم امنيت در رابطه با اطلاعات خصوصي مي شود.

ديگر احتياجي نمي باشد كه حتماً مشاوري كه  در محل زندگي شما وجود دارد بپردازيد.

مشاوره آنلاين اين امكان را به شما مي دهند.مشاوره آنلاين تلگرام

كه بتوانيد در هر نقطه اي از جهان كه مي باشيد با مشاوره خود ارتباط برقرار كنيد.


مطالعه جديد نشان مي دهد راه آسان و موثر براي كاهش اثرات منفي خاطرات بد


يكي از بدترين خاطرات شما چيست؟ اين چه حسي را به شما مي دهد؟ به گفته روانشناسان، يادآوري احساسات در طول يك تجربه شخصي منفي، مانند اينكه شما ناراحت هستيد و يا احساس شرمساري، مي تواند منجر به ناراحتي هاي احساسي شود، به ويژه هنگامي كه نمي توانيد متوقف كنيد.

يك مطالعه جديد نشان مي دهد هنگامي كه اين خاطرات منفي خسته مي شوند، تفكر درباره بستر خاطرات، به جاي اينكه احساس كنيد، يك روش نسبتا آسان و موثر براي كاهش اثرات منفي اين خاطرات است.

محققان موسسه بكمن در دانشگاه ايلينويز، به رياست پروفسور روانشناسي فلورين دلكو از گروه شناختي مغز اعصاب، به بررسي مكانيزم هاي رفتاري و عصبي از تمركز كردن بر احساسات در هنگام يادآوري خاطرات احساسي شخصي پرداختند و دريافتند كه تفكر درباره عناصر متضاد خاطرات به طور قابل توجهي تاثير عاطفي آنها را كاهش داد.

Dolcos گفت: "گاهي اوقات ما درباره اينكه چگونه غمگين، خجالت زده يا صدمه ديده در طول يك رويداد احساس مي كنيم و اين باعث مي شود كه ما بدتر و بدتر احساس كنيم، اين است كه در افسردگي باليني اتفاق مي افتد و بر جنبه هاي منفي حافظه اثر مي گذارد." "اما ما متوجه شديم كه به جاي فكر كردن در مورد احساسات شما در طي يك حافظه منفي، به دنبال دور از بدترين احساسات و تفكر در مورد زمينه، مانند يك دوست كه وجود دارد، چه هوا و يا هر چيز ديگري غير عاطفي است كه بخشي از حافظه، به راحتي ذهن خود را دور از احساسات ناخواسته مرتبط با آن حافظه است.هنگامي كه شما را در جزئيات ديگر غوطه ور، ذهن خود را به چيز ديگري به طور كامل سرگردان، و شما را به احساسات منفي را به عنوان بسيار متمركز "

اين استراتژي ساده، مطالعه نشان مي دهد، يك جايگزين اميدوار كننده براي ديگر استراتژي هاي تنظيم احساسات مانند سركوب يا بازنگري مجدد است.

"سركوب، احساسات شما را بطري مي كند، تلاش مي كند تا آنها را در جعبه قرار دهيد. اين يك استراتژي است كه مي تواند در كوتاه مدت موثر باشد، اما در بلند مدت، اضطراب و افسردگي را افزايش مي دهد"، ساندا دولكوس، همكار نويسنده در تحقيق و پژوهش در دانشكده علوم انساني بكمن و در بخش روانشناسي.

"يكي ديگر از استراتژي تنظيم احساسات موثر، ارزيابي مجدد، و يا نگاه كردن به وضعيت به طور متفاوتي براي ديدن نيمه كامل شيشه، مي تواند شناختنانه باشد. استراتژي تمركز بر جزئيات غيرواقعي متني از يك حافظه، از سوي ديگر ساده است به عنوان تغيير تمركز در فيلم ذهني خاطرات خود و سپس اجازه دهيد ذهن خود را سرگردان. "

داستان هاي مربوطه

اين استراتژي نه تنها اين امكان را براي مقررات عاطفي كوتاه مدت فراهم مي كند، بلكه امكان كاهش شدت حافظه منفي با استفاده طولاني مدت را نيز دارد.

در اين مطالعه، ساندا داكوس توضيح داد كه از شركت كنندگان خواسته شد تا خاطراتي كه منفي و مثبت از نظر احساسي دارند مانند تولد يك كودك، به دست آوردن جايزه يا شكستن امتحان، به اشتراك بگذارند. چندين هفته بعد، شركت كنندگان نشانه هايي را به دست آوردند كه خاطراتشان را منهدم مي كردند در حالي كه مغز آنها با استفاده از تصويربرداري رزونانس مغناطيسي (MRI) اسكن مي شد. قبل از هر نشانه حافظه، شركتكنندگان خواسته شدند هر رويداد را به ياد داشته باشند با توجه به احساسات اطراف رويداد يا زمينه. به عنوان مثال، اگر نشانه خاطرات يك مراسم خاكسپاري نزديك را به وجود آورد، تفكر در مورد زمينه هاي احساسي مي تواند شامل يادآوري غم و اندوه شما در طول رويداد شود. اگر از شما خواسته شد تا عناصر متني را به خاطر بسپاريد، ممكن است به جاي آن به ياد بياوريد كه كدام لباس و يا آنچه كه در آن روز خورديد، استفاده كنيد.

اكراتينا دنكوا، نخستين نويسنده اين گزارش، گفت: "از لحاظ عصبي، ما مي خواستيم بدانيم چه اتفاقي در مغز رخ داد، زماني كه مردم از اين راه حل ساده ي احساسات استفاده مي كردند تا با خاطرات منفي مواجه شوند يا تاثير خاطرات مثبت را افزايش دهند." "يك چيزي كه ما متوجه شديم اين بود كه وقتي شركت كنندگان در زمينه رويداد متمركز شدند، مناطق مغزي كه در پردازشهاي عاطفي پايه شركت داشتند، با هم ادغام مناطق احساسي كار مي كردند تا در نهايت تاثير عاطفي اين خاطرات را كاهش دهند".

فلورين Dolcos گفت: با استفاده از اين استراتژي عملكرد نه تنها باعث كاهش تاثير منفي يادآوري خاطرات ناخواسته مي شود بلكه باعث افزايش تاثير مثبت خاطرات گرامي مي شود.

خيانت در دوران عقد

در آينده، محققان اميدوارند كه تعيين كند آيا اين استراتژي در كاهش شدت خاطرات منفي در بلندمدت موثر است يا خير. آنها همچنين اميدوارند با مشاركتكنندگان باليني دچار افسردگي يا اضطراب كار كنند تا ببينند آيا اين استراتژي در كاهش اين شرايط روانپزشكي موثر است يا خير.

اين نتايج در علوم اعصاب شناختي و عصبي اجتماعي منتشر شده است .