از جواني‌تان بيشترين استفاده را ببريد

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

از جواني‌تان بيشترين استفاده را ببريد

چند سال پيش و در يك مهماني، كه خيلي از شخصيت‌هاي مهم هم در آن شركت داشتند، استادي را ديدم كه كمي آن‌سوتر نشسته بود. آن‌چنان صاف و درست،‌ آن‌چنان با وقار كه توجه همه به سمتش جلب مي‌شد. استاد ساكت نشسته بود و بيشتر به حرف‌هاي اطرافيانش گوش مي‌داد. لبخند مليحي هم گوشه لبش جا خوش كرده بود. خيلي ساده و راحت آدم مي‌تواند نسبت به چنين شخصيتي حسودي كند. در تنفس كوتاهي كه ايجاد شد، تقريبا همه به سمت استاد رفتند و مي‌خواستند عكسي به يادگار با او بگيرند.

چند نفري هم «يواشكي» كاغذها و عكس‌هايي را از جيب كتشان در آوردند و مي‌دادند تا استاد امضايشان كند. آن‌قدر شجاع نبودند كه بگويند يك امضا براي يادگاري مي‌خواهند. مدام مي‌گفتند كه دخترشان كه دانش‌آموز راهنمايي است و پسرشان كه تازه مهدكودك را تمام كرده، امضايي از استاد را مي‌خواهد. درست در اين شرايط است كه دلت مي‌خواهد استاد باشي و همه دورت بچرخند. اما درست چند دقيقه بعد، حداقل من يكي نمي‌خواستم استاد باشم. استاد درخواست ليواني آب كرد. ليواني با يخ سفارشي برايش آوردند. با لبخندي تلخ گفت كه آب يخ نمي‌خورد. و خيلي سخت است كه حتي نتواني يك ليوان آب خنك را از گلويت بدهي پايين. من، خودم بودن را ترجيح دادم. احتمالا مثل خيلي‌هاي ديگر.

اين مقدمه طولاني را نوشتم تا برسم به نويسنده جوان كه در ۳۴ سالگي چند جايزه معتبر جهاني از جمله «بوكر» را دريافت كرده است. او زندگي‌اش را اين جور توضيح مي‌دهد: «راستش را بخواهيد خيلي كسل‌كننده است. صبح تا بعد از ظهر در دفتر خودم كار مي‌كنم و كلي چايي مي‌خورم، يادداشت مي‌نويسم، اين دست و آن دست مي‌كنم، كمي كار مي‌كنم، پياده‌روي مي‌كنم، بعد كمي بيشتر كار مي‌كنم و دست آخر هم به خانه مي‌روم. قبل از ناهار معمولا ۵۰۰ كلمه مي‌نويسم و در دفتر كارم هيچ وقت از اينترنت استفاده نمي‌كنم. چرا كه مي‌دانم اگر يك روز سروكله اينترنت در دفتر كارم پيدا شود، بيچاره‌ام و تمام مدت مشغول  وبگردي خواهم بود و عملا تمام روز را از دست مي‌دهم.»

حالا شما دوست داريد كه جايزه‌هاي جورواجور بگيريد يا دوست داريد برويد ياهو مسنجر و وقتتان را با فيس‌بوك بگذرانيد؟ همين انتخاب‌هاست كه زندگي آدم را تعيين مي‌كنند.

جان مك گريگور وقتش را خيلي دقيق برنامه‌ريزي مي‌كند. او مثل كارمندها پشت ميزش مي‌نشيند و مي‌‌نويسد. يعني اصلا از اين تريپ‌هاي هنرمندي نيست كه هر وقت عشقش كشيد، پشت ميزش بنشيند و بنويسد. موهايش را كوتاه نگه‌ مي‌دارد و سعي مي‌كند براي همه كارهايش برنامه‌ريزي كند. مثلا عشق يادداشت‌برداري و تحقيق دارد. حالا برويم سراغ حرف‌هايش در مورد آخرين رمانش، يا به طور دقيق‌تر سومين رمانش.

جان مي‌گويد كه اوايل سال ۲۰۰۳ فصل اول را نوشته است، آن هم بعد از شنيدن قضيه مردي كه تنها در آپارتمانش مرده بود و ادامه مي‌دهد: «تحت تاثير قرار گرفته بودم و مي‌ديدم در حال نوشتن رماني درباره مواد مخدر، بي‌خانماني و اجساد مي‌نويسم. اما خيلي زود از نوشتنش منصرف شدم و گذاشتمش توي كشوي پاييني ميزم. موضوع دست از سرم بر نمي‌داشت و در پس‌زمينه ذهنم كامل‌تر و كامل‌تر مي‌شد و بالاخره سال ۲۰۰۷ بود كه تصميم گرفتم درست و حسابي رويش كار كنم. نوشتن خود داستان يك سال طول كشيد و يك سال هم صرف ويرايش كتاب شد.»

بچه مثبتي آقاي نويسنده باعث شده تا تعداد زيادي از آقادكترها از او تشكر كنند. او تحقيقات زيادي در مورد پزشكي انجام داده بود: « در واقع دو لايه از تحقيق وجود داشت. لايه اول مرگ و گنديدن جنازه «رابرت» و اقدامات دولت در پي آن بود و دومين لايه سياق زندگي افراد گرفتار اعتياد. تحقيق در اولين لايه مشكل نبود و مي‌شد از طريق خواندن كتاب‌هاي پزشكي، گفت‌وگو كردن با ماموران پليس، آسيب شناسان و اهالي محل به نتيجه رسيد. اما كنكاش در لايه دوم كمي سخت‌تر بود و به همين خاطر با عده‌اي از معتادان به مواد مخدر كه ترك كرده بودند، پزشكان ترك اعتياد و متخصصان بازپروري صحبت كردم.»

او ادامه مي‌دهد: «مي‌خواستم جزئيات زندگي خياباني، چرايي اعتياد، تجربه واقعي اعتياد و در واقع واژگان آن را پيدا كنم نه فقط يك سري قصه درباره معتادها، چرا كه مي‌خواستم داستان بنويسم نه مستند. پس لازم بود شخصيت‌هاي خودم را خلق كنم و براي همين مي‌بايست اطلاعات و واژگان دقيق را در اختيار مي‌داشتم. به طور قطع براي نوشتن اين رمان گسترده‌ترين تحقيقاتم را در مقايسه با ديگر كارهايم انجام داده‌ام. و البته قسمت‌هاي غير داستاني و مستند آن در باره هرويين را بعدها در كتابي مفصل‌تر منتشر مي‌كنم.»

دو رمان اول او نامزد جايزه بوكر شده بود. او فكر مي‌كند كه جايزه‌ها روند زندگي آدم را مختل مي‌كنند: «زندگي كاري‌ام متحول شد. نقدهاي خوبي درباره كتابم چاپ شد كه به فروش بيشتر آن كمك چشمگيري كرد و فرصت‌هاي خوبي براي نوشتن در زندگي كاري من به وجود آورد. منظورم اين است كه ديگر مي‌توانستم نويسنده‌اي حرفه‌اي و تمام وقت باشم و تا هفته‌ها هيجان‌زده بودم و اين اتفاق خيلي خوشايند بود برايم. اما كم‌كم احساس كردم همه اين هيجانات به نحوي تمركزم براي نوشتن را به هم مي‌زند و خيلي جدي تصميم گرفتم كه تمام حواسم را متوجه امر نوشتن كنم و از نويسنده بودنم احساس خوشايندي داشته باشم.»

در نتيجه جان مثل خيلي از فيلم‌سازهاي وطني در مورد فقر و بدبختي ننوشته تا جايزه بگيرد. او از دغدغه‌هايش نوشته است. او مي‌گويد: «البته اين طور نبود كه از مشاهده اين حوادث عصباني يا شوكه شده باشم، يا اين‌كه خواسته باشم سطح آگاهي مردم پيرامون اين مسائل را بالا برده باشم، بلكه هر چقدر بيشتر درباره زندگي افراد معتاد مطلع مي‌شدم و يا مردمي كه حاشيه‌نشين و فقير بودند، پيچيدگي تجربيات آنها برايم جذابيت بيشتري پيدا مي‌كرد.»

جان مك گريگور هم مثل همه نويسنده‌ها از نويسنده‌هاي قبلي تاثير گرفته است. البته خودش هم در اين مورد خيلي مطمئن نيست. شايد براي اين‌كه اعتراف كند از نويسنده‌هاي ديگر تاثير گرفته، خيلي جوان باشد: «فكر نمي‌كنم كه انتخابي كاملا خود آگاه بوده باشد، عناصر فرم و قالب در روند نوشتن ظهور پيدا مي‌كنند. به عنوان مثال استفاده از راوي اول شخص جمع هنگام فكر كردن به دوستان رابرت كه منتظر رسيدن پليس هستند، به ذهنم خطور كرد. ممكن است از رمان «خودكشي باكره» اثر جفري اگونيس تاثيراتي گرفته باشم، البته مطمئن نيستم.»

و ادامه مي‌دهد: «در واقع عدم حضور راوي قطعي منجر به اين شد كه آنها را به عنوان يك گروه كر يوناني به تصوير بكشم؛ البته گروه كر يوناني كه تعداد زيادي تك‌نواز دارد. در ضمن جنبه‌هاي ديگر داستان، مثل جمله‌هاي ناتمام، تاكيد بر انتظار در فصل سوم، سؤالات بسيار زياد در فصل پنجم، همه و همه در طول فرايند نوشتن براي درگيركردن بيشتر خواننده با زندگي شخصيت‌ها ظهور پيدا كردند.»

جان مك گريگور، نويسنده ۳۴ ساله انگليسي‌زبان است كه از سال ۲۰۰۲ تاكنون سه رمان نوشته است. «اگر كسي از چيزهاي مهم حرفي نزند» اولين اثر ادبي او در سال ۲۰۰۲ نامزد دريافت جايزه «بوكر» و برنده جايزه «بتي ترسك» شد. همچنين در سال ۲۰۰۳ او جايزه سامرست موام را از آن خود كرد. كتاب دوم مك گريگور «راه‌هاي بسياي براي شروع است» در سال ۲۰۰۶ به چاپ رسيد. اين كتاب هم نامزد دريافت بوكر شد.

جان مك گريگور در سال ۱۹۷۶ در برمودا به دنيا آمد. او در نورفولك بزرگ شده است و هم اكنون در ناتينگهام سكونت دارد. اثر اخير او كه در فوريه امسال به چاپ رسيد، «حتي سگ‌ها» نام دارد كه تاكنون نظر بسياري از مخاطبان را به خود جلب كرده است و مي‌توان به انتظار جوايزي كه اين كتاب مي‌تواند كسب كند، بود. او به خاطر اولين كتابش برنده جايزه «بوكر» شد و همين شد تا كتابش پرفروش‌تر شود و اين موفقيت اعتماد به نفس و انگيزه او را براي نويسنده‌شدن چندبرابر كرد. او بلافاصله به يادداشت‌برداري از موضوعاتي كه مي‌توانستند مايه اصلي كتاب‌هاي بعدي او باشند، پرداخت. همين يادداشت‌برداري‌ها دست‌مايه كتاب‌هاي بعدي او شدند، ازجمله كتاب «حتي سگ‌ها» كه آخرين رماني است كه از او به چاپ رسيده. به گفته خودش، او قصد هشدار يا هشيار كردن خوانندگان كتابش را نداشته است، بلكه فقط به سمت موضوعات اجتماعي جذب شده است. مك گريگور كه از نظم و تكراري شدن كارها بيزار است، در مصاحبه‌اي كه اخيرا با مجله «تورنتوايست» داشته است، در مورد داستان نوشتن و به خصوص نوشتن «حتي سگ‌ها» صحبت كرده است.

 

و حالا «حتي سگ‌ها»

«اواخر دسامبر بود كه در ورودي را شكستند و به زور آمدند تو و جسد را با خودشان بردند.» سومين رمان جان مك گريگور با اين جمله شروع مي‌شود. رمان در شهري ناشناخته در انگلستان جايي نزديك نواحي مركزي اتفاق مي‌افتد و كم و بيش در زمان حال.

جمله آغازين داستان بسيار بر كشش و جذاب است، اما بندهاي بعد از آن به توصيف فضاي داستان مي‌پردازد و سرعت خواننده را كمي پايين مي‌آورد. كمي جلوتر معلوم مي‌شود كه راوي داستان «ما» است. به عنوان مثال در اين جمله از داستان: «چسبيده بوديم به در ورودي و مي‌ديديم كه مردم در حال رفت و آمدند، وقتي سر و كله دو مامور پليسي كه مي‌خواستند خانه را بررسي كنند، پيدا شد، ما هم به دنبالشان رفتيم داخل.»

اين نوع روايت را مي‌توان نزديك به يك فيلمنامه دانست. در قسمت كشف جسد مرد جان باخته، معلوم مي‌شود كه «ما» حضوري نامرئي دارد و كمي جلوتر متوجه مي‌شويم كه جسد متعلق به شخصي به نام «رابرت» است و هنگامي كه جسد او را در نعش‌كش مي‌گذارند، ما هم همراه او سوار مي‌شويم. وقتي جنازه «رابرت» در راه سردخانه است، كاراكترهاي متفاوتي كه شوخ و طناز هستند در داستان ظهور مي‌يابند و يكنواختي روايت به تدريج در داستان رنگ مي‌بازد. اين‌كه «ما» در داستان مك گريگور ارواح هستند يا اوهام، زنده هستند يا مرده‌اند، توفيري نمي‌كند، چرا كه آدم‌هاي داستان به تناوب در معرض ديد ساكنان دنياي واقعي هستند. داستان در پي گرفتن نتيجه خاصي نيست و هرچند همه حضوري شبح‌گون در اين داستان دارند، ولي در واقع همگي مردمان معمولي هستند كه حضورشان از سوي شخصيت‌هاي داستان جدي تلقي نمي‌شود.


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد