عاشقانه: هر آنچه كه عاشقان پيش از ازدواج بايد بدانند

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

نكاتي براي انتقال اطلاعات شما بر روي هاست جديد

در برخي مواقع ممكن است از شركت هاستينگ خود راضي نباشيد يا نياز به برنامه هايي داريد كه شركت هاستينگ پشتيباني نمي كند و به اين فكر افتاده باشيد كه هاست و اطلاعات خود را به شركت ديگري منتقل كنيد.
در برخي از موارد بدون داشتن اطلاعات كافي از مديريت هاست و نحوه انتقال اطلاعات ، ممكن است با برخي دشواري ها روبرو شويد كه باعث ميشود پروسه ي انتقال به تعويق بيافتد .
برخي از كاربران تصور ميكنند انتقال هاست به شركت ديگر كاري بسيار سخت است. اما اگر بدانيد كه دقيقاً بايد به چه ترتيبي هاست‌ را انتقال دهيد كار چندان سختي نيست.

به اين نكات توجه فرماييد:
– تا پيش از كامل شدن مراحل انتقال سايت به هاست جديد ، هاست قبلي را از حذف نكنيد.
مطمئن شويد كه سايت‌ شما بر روي هاست جديد بدون مشكل كار مي‌كند. و بعد حساب‌ خود را در شركت هاستينگ قبلي غيرفعال و يا حذف كنيد و دي ان اس ها را بر روي هاست جديد تنظيم كنيد.
– قبل از خريد هاست جديد اطمينان حاصل كنيد كه هاست جديد سرويس‌هاي لازم براي وب‌سايت‌تان را بدون مشكل پشتيباني مي‌كند.
– در صورتي كه كنترل پنل هاست قبلي و جديد تفاوت دارد با يك متخصص در اين زمينه مكاتبه كنيد كه پس از انتقال اطلاعات با مشكل مواجه نشويد.
– قبل از اكسپاير شدن هاست از تمام اطلاعات خود بك اپ تهيه كنيد.
براي انتقال هاست به ترتيب زير عمل كنيد:

ايجاد هاست جديد
ابتدا بايد شركت هاستينگ جديدي را بيابيد كه خدمات و كيفيت بالايي دارد. بهتر است در اين زمينه تحقيق كافي بكنيد تا مجدد مجبور به انتقال نشويد. پس از اينكه شركت هاستينگ مناسبي پيدا كرديد پلن هاست خود را مطابق مشخصات مورد نظرتان سفارش دهيد .
دقت داشته باشيد براي ورود به هاست نيازي به تغيير دي ان اس ها نميباشد شما از طريق اي پي ميتوانيد وارد كنترل پنل هاست شويد.و پس از اپلود كامل اطلاعات و انتقال اطلاعات به هاست جديد سپس دي ان اس ها را تغيير دهيد.

تهيه ي فول بك اپ
اين كار ساده است اما ممكن است با توجه به حجم اطلاعات كمي زمان بر باشد.وارد كنترل پنل هاست خود شويد و از قسمت بك اپ يك بك اپ كامل از تمام اطلاعات خود تهيه كنيد و بر روي سيستم خود ذخيره كنيد.
دقت داشته باشيد فايل ها را بر روي هاست خود پاك نكنيد تا انتقال كامل اطلاعات به هاست جديد.
حتي شما ميتوانيد از فايل و فولدر ها و ديتابيس و … به صورت جدا بك اپ تهيه كنيد و هر كدام را جدا منتقل كنيد.

انتقال اطلاعات به هاست جديد
با استفاده از اي پي ميتوانيد وارد كنترل پنل هاست و يا Ftp شويد و اقدام به اپلود اطلاعات و يا ريستور فول بك آپ نماييد.
مطمئن شويد كه وب سايت بر روي هاست جديد بدون مورد كار ميكند.
مطمئن شويد كه همه‌ي قابليت‌هاي سايت‌تان روي هاست جديد هم كار مي‌كنند.
تنظيمات php و asp و … را بررسي كنيد كه بر روي ورزن مورد نياز تنظيم شده باشد.
سپس پيش نمايشي از وب سايت را مشاهده كنيد كه سايت بدون مشكل باز ميشود.
“پيش نمايش وب سايت : در كنترل پنل هاست گزينه اي به نام Preview وجود دارد كه شما ميتوانيد پيش نمايشي از وب سايت خود را بدون تنظيم دي ان اس ها مشاهده كنيد. دقت داشته باشيد در كنترل پنل سي پنل ممكن است اين گزينه را نداشته باشيد در اين حالت از لينكhttp:// ip/~username مي توانيد پيش نمايشي از وب سايت خود را مشاهده كنيد.”

تنظيم نيم سرور ها
پس از انتقال كامل اطلاعات و مشاهده ي پيش نمايشي از وب سايت (سرور مجازي) حال ميتوانيد اقدام به تغيير دي ان اس ها كنيد.
دي ان اس هاي هاست جديد را بر روي دامنه (ثبت دامنه) تنظيم كنيد .
بعد از تغيير نيم سرورها ۲۴ ساعت (و اغلب كم‌تر از اين مدت) طول مي‌كشد تا اين تغييرات اعمال شود.
وقتي تغييرات DNS كامل شد همه‌ي درخواست‌ها براي دامنه‌ي شما از روي هاست جديد پاسخ داده خواهند شد.


منبع: وبلاگ پوياسازان   موضوعات مشابه Last edited by a moderator: ‏يكشنبه ساعت 21:09 ehsannasr, ‏يكشنبه ساعت 14:55

نحوه صحيح بك لينك سازي و بالا بردن جايگاه سئو وب سايت

بررسي نكات قبل از شروع عمليات
قبل از شروع عمليات بك لينك سازي حتما وب سايت را از نظر اصول سئو بررسي نموده تا مشكلي از اين بابت نداشته باشد. بررسي وب سايت را حتما زير نظر متخصص سئو و بهينه سازي وب سايت انجام دهيد تا موردي از نظر شما پنهان نماند. براي بك لينك سازي وب سايت حتما مي بايست از محتواي كافي برخوردار باشد و به صورت دوره اي در سايت مقالات جديد و مفيد در زمينه شغلي وب سايت بارگذاري گردد. پس از بررسي وب سايت مي توانيد عمليات بك لينك سازي وب سايت را آغاز نماييد.

مكان هاي بك لينك سازي وب سايت
يكي از بهترين مكان هاي ايجاد لينك به وب سايت فروم ها و تالارهاي گفتمان مي باشد كه مي توانيد مقالات خود را در آنها با ذكر منبع منتشر نماييد. البته فراموش نشود امضاء انجمن را لينك به وب سايت خود قرار دهيد و همچنين در بخش پروفايل آدرس وب سايت را حتما درج نماييد.
در سايت هاي ساخت وبلاگ رايگان مي توانيد عضو شده و مقالات خود را در آنها نيز بارگذاري نماييد البته اين كار را حتما با ذكر منبع انجام دهيد.

زمان انجام بك لينك سازي
اين عمليات مي بايست به طور طبيعي و در تمامي روزهاي هفته انجام گردد و تعداد ايجاد بك لينك متعادل باشد. به عنوان مثال در يك روز 100 بك لينك ايجاد ننماييد و روز ديگر 10 بك لينك و سعي نماييد به طور متوسط ميانگين بك لينك هاي وب سايت شما در زمان هاي مختلف برابر باشد. با توجه به ساعات كاري شركت ها معمولا بك لينك ها در ساعات كاري ايجاد مي گردند و بهتر است در خارج از ساعات كاري نيز بك لينك ايجاد نماييد. معمولا عمليات بك لينك سازي براي وب سايت با حجم زياد انجام مي گردد و رفته رفته با توجه به جذب كاربر براي سايت ميزان تعداد بك لينك ها كمتر مي شود.

تعداد بك لينك
تعداد بك لينك ها هر چه بيشتر باشد بهتر است البته كيفيت اين لينك ها متفاوت بوده و با كيفيت تر باشند تاثير مثبت تري بر روي رنكينگ و جايگاه سئو وب سايت خواهند داشت. لينك ها همچنين مي توانند اثر منفي بر روي وب سايت داشته باشند و وب سايت شما را متحمل زيان هاي جدي نمايند. بهتر است خريد بك لينك سازي وب سايت خود را حتما زير نظر متخصص سئو و بهينه سازي وب سايت انجام دهيد زيرا ممكن است با انجام روش هاي غلط بك لينك سازي وب سايت شما جزو مجازات هاي موتورهاي جستجو نظير گوگل قرار گيرد و سايتي نيز كه مجازات شد به سختي از اين مرحله خارج مي گردد.

كيفيت بك لينك ها
براي آنكه كيفيت بك لينك هاي شما مناسب باشد موارد زيرا را مد نظر قرار دهيد:
سعي نماييد لينك هاي ايجاد شده خود را در سايت هاي مرتبط به زمينه فعاليت وب سايت ايجاد نماييد
بر روي كلمه كليدي خاصي تمركز ننماييد و هر بار لينك را با يك نوع كلمه لينك نماييد
از قرار دادن لينك هايي كه در تمام صفحات وب سايت قرار مي گيرند و به طور مستقيم به سايت شما لينك مي گردند جدا پرهيز نماييد
استفاده زياد از كلمات كليدي در ايجاد لينك ها ممكن است به سايت شما لطمه بزند
لينك دادن از داخل مقالات كار درستي است اما انجام آن به مانند سايت ويكي پديا اشتباه است
لينك ها مي بايست طبيعي باشند و توسط كاربران ايجاد شده باشند
از تبادل لينك اجتناب نماييد   موضوعات مشابه Last edited by a moderator: ‏يكشنبه ساعت 21:30 ehsannasr, ‏يكشنبه ساعت 14:50

آزواسپرمي چيست؟

آزواسپرمي چيست؟

آزواسپرمي (Azoospermia) در پزشكي به مواردي اطلاق مي شود كه در آن مايع مني مرد فاقد اسپرم يا به عبارت ديگر تعداد اسپرمهاي مرد صفر مي باشد. در اينگونه مردان هيچ اتفاق قابل تشخيصي در ظاهر مايع مني نمي افتد، چون حدود يك درصد حجم مني را اسپرمها تشكيل مي دهند. تشخيص آزواسپرمي در يك مرد شوك بزرگي براي وي است. اين مردان داراي ميل جنسي و عملكرد جنسي طبيعي هستند و فقط مشكل باروري دارند. تشخيص اين بيماري فقط با آزمايش ميكروسكوپيك مايع مني مي باشد كه بايد حداقل در دو آزمايش به فاصله ۴ هفته از همديگر تائيد شوددر ضمن براي تشخيص آزواسپرمي بايد از روش استاندارد آزمايش مايع مني كه سازمان بهداشت جهاني توصيه كرده است استفاده نمود. در بعضي از مردان كه آزمايشگاه گزارش آزواسپرمي كرده است، اگر مايع مني سانتريفوژ شود و رسوب حاصل از سانتريفوژ آزمايش گردد، اسپرم يافت خواهد شد كه به آن اسپرم مخفي يا كريپتواسرمي گفته مي شود. آزواسپرمي با فقدان مايع مني متفاوت است. در يك عده از مردان بنا به عللي پس از انزال مايع مني وجود ندارد، اين بيماري انواع مختلف دارد و جاي بحث آن اينجا نيست. به ياري خدا در ساير مقالات به مقوله فقدان مني نيز خواهيم پرداخت.
آزواسپرمي داراي دو علت كلي است: يا انسدادي در مسيري كه اسپرم را منتقل مي كند وجود دارد كه به آن آزواسپرمي انسدادي مي گويند (شكل) و يا اينكه بيضه ها اسپرم توليد نمي كنند كه به آن آزواسپرمي غير انسدادي مي گويند. اندازه بيضه و اندازه گيري ميزان هورمون FSH خون به ما كمك مي كند كه به سرعت تشخيص احتمالي را بدهيم. اگر اندازه بيضه ها كوچك و ميزان هورمون FSH بالا باشد، به احتمال زياد فرد دچار آزواسپرمي غير انسدادي است و شانس بچه دار شدن تقريبا صفر است. گاهي بعضي از مردان بطور مادرزادي داراي فقدان لوله هاي مني بر هستند. در اين مردان حجم مني فوق العاده كم و حدود نيم ميلي ليتر مي باشد.

در مردانيكه مبتلا به آزواسپرمي انسدادي هستند براي درمان از روشهاي زير، بسته به شرايط بيمار مي توان استفاده كرد:
۱٫ 
پيوند لوله مني بر (واز) به اپيديديم با ميكروسكوپ كه در اصطلاح پزشكي به آن Vasoepididymostomy مي گويند. آن يك عمل جراحي فوق العاده مشكل است كه با ميكروسكوپ انجام مي شود و حدود سه ساعت طول مي كشد. چون قطر لوله مني بر و اپيديديم فوق العاده اندك است، ميزان موفقيت اين عمل نيز كم است. در دست بهترين جراحان در حدود ۲۵ درصد موارد اسپرم در مايع مني ظاهر مي شود ولي چون كيفيت اسپرم پائين است، ميزان حاملگي فقط ۱۰ درصد است.
۲٫ 
اسپرم براي رسيدن به مايع مني به ترتيب از راههاي زير عبور مي كنداپيديديم، لوله مني بر و مجراي انزالي. گاهي انسداد در مجراي انزالي استدرمان اين بيماران نسبتا راحت است مي توان از طريق مجراي ادرار با يك برش ساده مجراي انزالي را باز كرد.
۳٫ 
در مردانيكه مبتلا به فقدان مادرزادي دو طرفه لوله مني بر هستند، از يك روشي بنام PESA استفاده مي شود. اين كلمه مخفف
Percutaneous Epididymal Sperm Aspiration 
مي باشد كه در آن از طريق پوست بيضه، اسپرم از اپيديديم با سرنگ بدست آمده و لقاح در آزمايشگاه انجام مي شود.
۴٫ 
روش ديگر استفاده از MESA است. اين كلمه مخفف Microepididymal Sperm Aspiration است. در آن كيسه بيضه با جراحي باز مي شود و قسمتي از اپيديديم كه مسدود شده است با ميكروسكوپ مشخص مي شود (چون پشت انسداد اتساع وجود دارد) و از محل متسع شده با سرنگ اسپرم كشيده و زير ميكروسكوپ وجود اسپرم تائيد مي شود و از آن جهت لقاح در آزمايشگاه استفاده مي شود.
۵٫ 
گاها در بيمارانيكه داراي آزواسپرمي انسدادي هستند نمي توان از اپيديديم اسپرم بدست آورد، در اين بيماران از روش TESAاستفاده مي شود. اين كلمه مخفف Testicular Sperm Aspiration مي باشد كه در آن از راه پوست با سوزنهاي بخصوص از بيضه اسپرم كشيده مي شود.

درمان مردان مبتلا به آزواسپرمي غير انسدادي
در اين مردان بيوپسي بيضه نشان مي دهد كه بيضه ها اسپرم توليد نمي كننداينگونه مردان قائدتا نابارور مطلق هستند، ولي در سالهاي اخير پيشرفتهائي در اين زمينه ايجاد شده است. خود آزواسپرمي غير انسدادي يا بد عملكرد بيضه داراي علل بسيار زيادي است، در بعضي از موارد مي توان توليد اسپرم توسط اينگونه بيضه ها را با دارو تحريك كرد.
۱٫ 
در مردانيكه اندازه بيضه ها طبيعي و ميزان هورمون FSH خون بالا نيست ممكن است بتوان با دارو توليد اسپرم را تحريك نمود.
۲٫ 
يكي از موارد از بين رفتن عملكرد بيضه عدم عمل جراحي به موقع بيضه نزول نكرده است. اگر اين بيماري دو طرفه باشد، مرد دچار ناباروري خواهد شد. بعض از اين نوع بيضه ها را نيز مي توان با تجويز دارو وادار به توليد اسپرم كرد.
۳٫ 
گاهي در مردانيكه داراي آزواسپرمي عير انسدادي هستند، در نمونه برداري از بيضه ها تعدادي اسپرم مشاهده مي شود، علت آزواسپرم بودن اين مردان اين است كه اسپرم در حين انتقال از بين مي رود. از اسپرمي كه از طريق نمونه برداري بدست مي آيد مي توان براي لقاح در آزمايشگاه استفاده كرد


ثبت شركت در منطقه آزاد اروند

ثبت شركت با مشاوره رايگان
آيا مي دانيد ثبت شركت توسط اشخاص بدون صلاحيت باعث جريمه مالياتي ميليوني وهزينه هاي جانبي متفرقه ديگر مي شود ؟
ثبت وتغييرات شركت در
منطقه آزاد اروند
تعاوني
رتبه بندي
تعيين صلاحيت
كارت بازرگاني
تاسيس شعبه
نمايندگي خارجي
ايران كد و مجوز هاي وزارت نفت
امور ماليات و اخذ كد اقتصادي و پلمپ دفاتر
معافيت مالياتي

خدمات جديد :
هولدينگ ، تضامني ، سهامي عام ، ثبت سرمايه در بورس ، مجوز از بانك ملي مركزي
ثبت شركت بازرگاني - ثبت شركت تبليغاتي با مجوز رسمي كانون تبليغاتي - ثبت شركت حسابداري با مجوز رسمي از جامعه حسابدارن ، ثبت شركت با مجوز وزارت نفت ، ثبت شركت با صلاحيت پيمانكاري - ثبت شركت با رتبه پيمانكاري- ثبت شركت با رتبه مشاور - ثبت شركت توليدي - ثبت شركت ساختماني و ابنيه - ثبت شركت تاسيساتي و خدماتي
با ما مشاوره كنيد
كارشناسان ما در سريعترين زمان به شما پاسخ مي دهند
09163333528
06153222225
06153227706
06153227705
06153227704
06153221752
آبادان -- چهار راه اميري - پاساژ زمرد -
طبقه 3 - واحد 1
موسسه اروند مشاور ( خبرنامه)


http://arvandmoshaver.com/
http://arvandmoshaver.com/   موضوعات مشابه elahe1404, ‏پنج شنبه ساعت 08:30

گاهي

ﮔﺎﻫﯽ...
ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ،
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ،
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.

ﮔﺎﻫﯽ...
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ،
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ،
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪي،
ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩه اي.

ﮔﺎﻫﯽ...
ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ،
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ،
ﺗﺎ ﺁن‌ را ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ.

ﮔﺎﻫﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ،
ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ:
ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ نمي فهمد...

  موضوعات مشابه hami07, ‏سه شنبه ساعت 18:48

قانون انگار نه انگار

قانون انگار نه انگار

مي‌گويد: ببخشيد، خواب موندم و آسان مي‌گذرد. انگار كه مثلا دير رسيدن سر قراري كه گذاشته آن‌قدر برايش هيجان و احترام ندارد كه تنها به همين جمله ساده اكتفا مي‌كند. انتظار دارد عذرخواهي‌اش پذيرفته شود. مثلا قبول كنم كه سرش شلوغ است و تا ديروقت سركار بوده و چشم‌هايش را روي هم گذاشته و نفهميده كه چطور خواب مانده تا ساعت ۱۲؛ لبخند مي‌زنم، از آن دست موقعيت‌هاست كه نمي‌دانم چطور با آن كنار بيايم. مي‌گويد: خواب مانده و جمله‌اش را ادامه مي‌دهد، يك جوري كه انگار نه انگار.

اگر تا چند سال پيش، طرفدار نظريه انگار نه انگار نبودم، شايد راحت‌تر حرفش را مي‌پذيرفتم. انگار نه انگار، يك استراتژي است توي رابطه‌هاي آدميزاد. با هم دعوا و بحث و جدل راه مي‌اندازيد و چند وقتي كه همديگر را نمي‌بينيد، بومب، استراتژي انگار نه انگار وارد عمل مي‌شود. آدم‌ها گاهي يادشان مي‌رود كه چه اتفاقي افتاده، سوء‌تفاهم‌ها با فاصله از عصبيت حل و فصل مي‌شوند و تمام جهان دست به دست هم مي‌دهند كه اين نظريه به اثبات برسد؛ نظريه‌اي كه مي‌گويد انگار نه انگار هميشه پيروز است. مي‌گويد به روي خودت نيار و مي‌گذرد، به روي خودت نيار و خودش حل مي‌شود، به روي خودت نيار و هر وقت او را ديدي، با هر ميزان خشمي كه داري و با هر اندازه نااميدي كه در وجودت ريشه دوانده، اخم نكن، شبيه به يك موجود منطقي و با موضع بالا، رفتار كن و انگار كن اتفاقي نيفتاده. اتفاقي آن‌قدر خاص كه بخواهي نسبت به آن واكنش نشان دهي. اما هميشه انگار نه انگارهاي جهان به نفع آدم نيستند. نه اين‌كه هميشه به نفع آدم نباشند، اما بيشتر وقت‌ها نيستند. طبق اين نظريه، اگر كسي امروز توي جمع فحاشي كرد و فردا با لبخند توي صورتت نگاه كرد، مشمول قانون انگار نه انگار مي‌شود، در حالي كه او، ضربه‌اي زده كه بايد خسارتش را ببيند. قانون انگار نه انگارهاي جهان، توي رابطه‌، هر جور رابطه‌اي سم مهلك است. معني‌اش مي‌شود آن‌قدر صبر كن تا كاسه صبرت لبريز شود، آن‌قدر سكوت كن تا چشم باز كني و ببيني ديگر چيزي براي جنگيدن نداري. اما نمي‌شود كه اين‌جور زندگي كرد. با هزار كينه و بغض و ناراحتي، با يك خروار ناخوشي و تب و بي‌اعتنايي.

حالا كه با فاصله به اين نظريه نگاه مي‌كنم، تنها يك راه فرار براي اين نظريه مي‌گذارم تا حداقل حيات را از او نگيرم و اجازه دهم به زندگي كودكانه‌اش ادامه دهد. انگار نه انگار تنها زماني وارد عمل مي‌شود كه عصبيت و عصبانيت به منتهااليه خود رسيده‌اند، به دماي جوش، به زماني كه حرف‌ها نمي‌توانند واقعي باشند و با بغض و نفرت واقعي وارد عمل مي‌شوند. براي همين است كه مي‌شود به آدمي كه دير رسيده و اين‌قدر ساده مي‌گويد «ببخشيد خواب موندم» و حرفش را ادامه مي‌دهد، لبخند زد، به لحظه آرامش رسيد و سوالي پرسيد كه نه سيخ بسوزد و نه كباب. نه اگر ته دلش حرفي براي گفتن دارد از خاطر ببرد و نه اگر از روي بي‌قيدي دير رسيده با خيال راحت گذر كند. مي‌دانيد، يك جايي بايد خط فرضي بين واقعيت و توهم را از بين برد و نظريه انگار نه انگار، يعني زندگي روي همين خط فرضي كه هيچ خوب نيست.

 

آهنگ‌هاي محبوب من

من يه نسل چهارمي‌ام. يه نسل چهارمي كه سليقه‌اش با هم‌سن و سال‌هاش جور نيست. آهنگ‌هايي گوش مي‌كنم كه با سليقه بروبچه‌هاي هم‌سن و سال خودم نمي‌خونه. آهنگ‌هايي كه با تك تك نت‌هاشون زندگي كردم و تا استخونم نفوذ كردن. از بين اين آهنگ‌ها، به آهنگ‌هاي فرهاد مهراد بيشتر از بقيه عشق مي‌ورزم و به تناسب هر مناسبت يكي از اونا رو براي زنگ موبايلم انتخاب مي‌كنم. مثلا دم دماي عيد همه فاميل منتظرن كه گوشي من زنگ بخوره و آهنگ بوي عيدي، بوي توپ رو با صداي گرم فرهاد بشنون. اواسط شهريور و سالروز جمعه سياه هم كه داره از ابر سياه خون مي‌چكه. مي‌دوني من از اون نسل‌چهارمي‌هام كه فكر مي‌كنن صداي فرهاد تو هيچ حنجره ديگه‌اي تكرار نشد. يه آهنگ ديگه هم هست كه خيلي دوسش دارم؛ آهنگ پريدخت با صداي سالار عقيلي. راستش واسه اين‌كه منو ياد چهره معصوم و دوست داشتني يكي از هم‌كلاسي‌هام مي‌ندازه. اينا آهنگ‌هاي منن، آهنگ‌هايي كه باهاشون خستگيم رو در مي‌كنم…

 

تقديم به باران… باران

زندگي را كه نمي‌شود روي هوا نگه داشت، بالاخره بايد كسي باشد كه دو دستي تحويلش بگيرد و دوستش داشته باشد. هميشه هم كه نبايد يك آدميزاد دو دستش را بالا نگه دارد و قصه‌اش را توي اين ستون بخواند. بعضي‌وقت‌ها هم هست كه مي‌شود صفحه را تقديم كرد به باران كه نيشمان را باز كرد و نگاهي به ما انداخت و نگاهي به اين شهر، و با خودش فكر كرد وقت باريدن است. واقعا هم وقت باريدن بود. و همين روزهاست كه چشم روي هم بگذاري و ببيني كه اول راه است. آن‌وقت اگر امروز باران نيايد، پس كي نوبت باران است؟ با صداي رعد و با برقي كه حواس آدم را پرت مي‌كند. با بي‌نظمي‌هاي شهر، با تاكسي‌هايي كه ديگر جلوي پاي آدم نمي‌ايستند، و تا به نشانه «دربست» دستت را تكان ندهي، جلوي پايت ترمز نمي‌كنند. نه اين‌كه اينها خوب باشند، نه، تاييدشان نمي‌كنم، تكذيبشان هم. همين اندازه كه باران مي‌آيد، همين اندازه كه گرماي طاقت‌فرسا از بين مي‌رود و همين قدر كه آدميزاد مي‌تواند دوباره بوي باران حس كند و زمين تر ببيند و چشم‌هايش برق بزند از خوشحالي، يعني هنوز اميدي هست و اين اميد تنها چيزي است كه مي‌شود با آن يك جور ديگر، يك جور بهتر زندگي كرد. شايد به خاطر ذوق خودم از ديدن باران باشد كه اين‌جور دو دستي صفحه را تقديم مي‌كنم به او، كه با خودم بگويم هنوز اميدي هست، تابستان هم تمام شده و نوبت باران مي‌رسد.

 

تذكرهاي دوستانه

زل بزن توي چشم‌هايش و بگو كه از كدام عادت‌هايش خوشت نمي‌آيد. احتياجي نيست توي جمع باشد و حتي نيازي نيست كه وقتي شكننده و آسيب‌پذير جلويت ايستاده او را به باد انتقاد بگيري؛ اتفاقا برعكس. بايد در يك شرايط ساده و روزمره و هميشگي، وقتي كه شرايط تغييري تحميل نكرده، نگاهش كني و بگويي كه رفتار شماره ايكس شما آزارم مي‌دهد، برخورد شماره ايگرگ شما اذيتم مي‌كند و دليلش را هم بگويي، آرام، با مثال‌هاي ساده و دور از جنگ و جدل. نه اين‌كه سبك زندگي‌اش را به باد انتقاد بگيري، از آن دست اخلاق و رفتارهايي بگو كه زندگي تو را هم تحت تاثير قرار مي‌دهد و خوشحالت نمي‌كند. فقط يادت باشد زياده‌روي در اين ماجرا اشتباه است، بگذار زندگي به همان روش پيشين باشد، فقط او يك جمله خوب از تو بشنود.

 

سوژه

يك روز، از همين روزهاي ساده‌اي كه مي‌گذرند، از همين روزهاي ساده‌اي كه احتمالا يا توي كافه‌ها نشسته‌ايد، يا در حال بالا و پايين كردن پله‌هاي سينما هستيد، يا شايد به بهانه‌اي ساده دور هم جمع شده‌ايد، با خودتان قرار بگذاريد تا خاله‌زنك‌بازي‌ نكنيد. يا به عبارتي ساده‌تر، پشت سر آدم‌ها حرف نزنيد يا حتي به شكلي ديگر، درباره آدم‌ها صحبت نكنيد. آيا شما حرفي براي گفتن داريد؟ آيا دور و بري‌هايتان حرفي براي گفتن دارند؟ وقتي آدم‌ها را از دايره خارج مي‌كني، مي‌ماند زندگي روزمره كه حرفي تويش نيست، به علاوه آن‌چه خوانده‌اي، آنچه ديده‌اي و آن‌چه شنيده‌اي. كمي بدجنسي است، اما گاهي ارزش امتحان كردن دارد. آدم‌ها در چنين موقعيت‌هايي، براي آن‌كه سكوت جمع را بشكنند، دست به هر كاري مي‌زنند و داشته‌هايشان را رو مي‌كنند. از اين موقعيت به نفع شناخت آدم‌هاي دور و بر استفاده كنيد.

 

سلام بلوط

من عادت دارم به شخصيت‌هاي ساده و مهربان توي فيلم‌ها و كارتون‌ها عشق بورزم. دست خودم نيست، وقتي يك جمله «خنگولانه» به زبان مي‌آورند، انگار دنيا را به من داده‌اند و بهانه‌اي براي قربان‌صدقه پيدا كرده‌ام. در جهان كارتون‌هاي و فيلم‌ها هم تا دلت بخواهد از اين شخصيت‌ها پيدا مي‌شود. بين همه‌شان هم، كاراكترهاي «عصر يخبندان» يك چيز ديگرند؛ رسما خنگ و دوست‌داشتني. هنوز وقتي يادم مي‌افتد كه كاراكتر سيد بچه‌هاي دايناسور را يك شب با خودش اين‌ور و آن‌ور ‌برد و گفت من سال‌هاس واسه اينا مادري مي‌كنم، مي‌توانم وقتي را براي اينها بگذارم و حداقل شكمشان را سير كنم تا بزرگ‌تر شوند و به زندگي عادي خودشان برساند.

شايد اينها ساخته ذهن او بود، ولي همين كه فكر كمك كردن به آنها را در ذهن خود مي‌پروراند، خودش هم جاي طنز دارد و هم جاي اين‌كه مي‌توانيم به غير از خودمان به كساني ديگر نيز فكر كنيم. به هر حال هر كسي يك فكري دارد.


سفر روي دايره زمان

سفر روي دايره زمان

مي‌خواهيد بدانيد ۴۰ سال پيش در قهوه‌ خانه‌هاي تهران چه مي‌گذشت؟ ذات بعضي ايراني‌هاست به گمانم كه حتي اگر ماشين زمان توي دستشان باشد، به جاي آن‌كه دكمه را فشار بدهند تا ۵۰ سال آينده را ببينند، دكمه را فشار مي‌دهند و ۵۰ سال به عقب برمي‌گردند. به جايي كه قديمي‌ها ديده‌اند سفر كنند، در زندگي آنها فضولي كنند يا حتي كنارشان بنشينند و با آنها حرف بزنند. من اما نه ماشين زمان توي دستم دارم و نه بلدم براي خودم ماشين زمان بسازم، اما توي چرخ‌زدن‌هايم اين سر و آن سر شهر، به قهوه‌خانه‌اي رسيدم كه انگار ۴۰ سال پيش ساعتش يخ زده و متوقف مانده و حالا آدم‌ها با سروشكل‌هاي سينمايي نگاهم مي‌كنند. انگار امروز نيست، انگار گريم آدم‌هاست كه آنها را شبيه به دوره‌اي ديگر كرده. اما خب واقعيت است، اينجا تهران است، شهري پر از ماشين‌هاي بزرگ و كوچك، شهري كه در زمان قديم با دارابودن چند دروازه روزگار سپري مي‌كرد و امروز اگر لحظه‌اي غافل شوي، قطعا در آن گم خواهي شد. شهري كه ساليان سال است نام پايتخت را با خود يدك مي‌كشد و آدم‌هاي زيادي را در دل خود جا داده است، آدم‌هايي كه در اقصي نقاط اين شهر پراكنده‌اند و هر كدام مشغول به كاري هستند و براي روزي خود و خانواده، در تلاش هستند. شهري كه با اضافه شدن كوچه و پس‌كوچه‌هاي فراوان، هنوز براي خيلي از مردمانش قابل تصور نيست كه به اين بزرگي در آمده باشد؛ و من به دل تاريخ سفر مي‌كنم.

 

در راه سفر

براي هر سفر بايد لباس مناسب و وسايل لازم را به همراه داشت، من هم به خاطر شناختي كه از محله دروازه غار داشتم، با تجهيزات كامل رفته بودم، تا خدايي نكرده تبديل به سوژه داغ خبري نشوم. براي سفر به قهوه‌خانه حاج تقي بايد سوار بر ماشين زمان شوم – در اينجا منظور مترو است – و با آخرين سرعت به سمت ايستگاه شوش حركت كنم. همان جا از يكي دونفري آدرس دروازه غار را پرسيدم، اما آنها به هر نحوي كه بود تلاش كردند تا مرا از رفتن به اين محله منصرف كنند؛ اتفاقي كه نيفتاد، چون آن‌وقت چيزي براي نوشتن نداشتم.

ورود بعضي‌ها ممنوع!

وقتي وارد قهوه‌خانه مي‌شوم، خشك مي‌شوم، گيج و مبهوت و يخ‌زده، صداي صاحب قهوه‌خانه از پشت پيشخوان مي‌آيد كه مي‌گويد: «داداش چي مي‌خواي؟» فضاي قهوه‌خانه آن‌قدر برايم سنگين است كه نمي‌توانم جواب بدهم. فشارم پايين آمده و راه‌هاي فرار را بررسي مي‌كنم، قطعا اگر ماشين زمان، از آن واقعي‌هايش كه توي فيلم‌ها هست دستم بود، در همان لحظه دكمه بازگشت به زمان حال را فشار مي‌دادم و به زندگي طبيعي خودم برمي‌گشتم. اما انگار كه آن دكمه هم كار نمي‌كند و من مجبورم به زندگي ادامه بدهم؛ «بي زحمت يه ديزي با نوشابه سياه».

لباس‌هاي مبدلي كه پوشيده‌ام تا حدودي من را ميان جمعيت استتار كرده، ولي هنوز سنگيني نگاه عده‌اي را حس مي‌كنم. در جست‌وجوي پيدا كردن صندلي خالي هستم كه ناگهان فردي ناشناس كه پشت يك ميز با چند صندلي خالي است برايم دست تكان مي‌دهد، بعد از تشكر روي صندلي مي‌نشينم، آن فرد ناشناس كه در آخر فهميدم اسمش سيروس بود، به شدت سعي مي‌كرد تا سر صحبت را با من باز كند: «واقعا بد دوره زمونه‌اي شده.» جوابي نمي‌دهم.

سيروس‌خان خودش ادامه مي‌دهد: «گروني بيداد مي‌كنه، اصلا تو چرا اومدي اينجا ناهار بخوري؟ ديزي رو باهات چند حساب كرد؟» سيروس خان وارد سوژه‌هاي غيرقابل بيان مي‌شود و ديزي من هم آماده است، فرار را بر قرار ترجيح مي‌دهم و به تخت‌هاي توي حياط پناه مي‌برم. حالا مجبورم حواسم را به آداب صحيح ديزي‌خوردن جمع كنم تا سوتي نداده باشم. چند دقيقه‌اي مجبورم حواسم را جمع كنم و براي همين چيزي به جز توجه به ظرف ديزي و قاشق و نان ندارم كه بعيد مي‌دانم هيجاني براي دانستنش داشته باشيد.

 

از باغ شاه فقط سر درش مونده

غذايم را تمام كرده‌ام، ولي هنوز يك قسمت از نان سنگك بزرگي كه در سيني‌ام گذاشته‌اند، باقي مانده است. پيرمردي ۷۰ ساله به سمتم مي‌آيد، مطمئنم كه دستور خروج من را دارد، ولي پيرمرد بدون گفتن حرفي فقط كنارم مي‌نشيند. چند دقيقه كه مي‌گذرد، آرام آرام آن تكه نان سنگكي را كه در سيني‌ام باقي مانده است، برمي‌دارد و مي‌خورد. پيرمرد ظاهر بسيار مهرباني دارد و پليدي در چشمانش نيست، ولي نمي‌دانم چرا اصلا قصد ندارد سر صحبت را با من باز كند. بعد از ۲۰ دقيقه من سفارش دو تا چاي مي‌دهم و گويا اين حركت به مزاج پيرمرد خوش مي‌آيد، دليل ديگري براي آغاز خاطره‌گويي‌هايش پيدا نمي‌كنم: «من هم‌سن تو بودم، تو خيام دوكان داشتم، ماشينمو روشن مي‌كردم، مي‌رفتم اوين آبگوشت مي‌خريدم ۱۲ هزار و ۱۰ شاهي، بعدشم همون جا زير درخت‌ها چرت مي‌زدم و عصري راه مي‌افتادم مي‌آمدم پايين. منظور اين‌كه اون موقع‌ها تهران خيلي شهر خوبي بود، اما الان… از باغ شاه فقط سر درش مونده.»

قصه‌ها همين‌جور ادامه دارد، حتي روي دور تند. تصوير خودم را مي‌بينم كه مثل لحظه‌هاي سينمايي رد مي‌شود و دوربين او را نشان مي‌دهد كه حرف مي‌زند و از پهلوان محله‌شان علي كل نقي مي‌گويد و از خاطراتش با سردار بهار حكمت رئيس مجلس شوراي ملي، دسته عزاداري طيب و… كه وقتي پاي خاطراتشان مي‌نشيني، در عرض چند دقيقه تو را به سالياني مي‌برند كه با اين‌كه در آن زمان نبوده‌اي، ولي دوست داري براي يك دفعه هم شده به آن زمان برگردي و ببيني كه به راستي در همين شهر چه خبر بوده و مردم با كمترين امكانات به چه صورت و چه جالب در كنار هم زندگي مي‌كرده‌اند.

 

از كفتر كاكل زري تا برس دسته دوم

قهوه‌خانه حاج تقي، مثل يك بنگاه اقتصادي زود بازده عمل مي‌كند، آدم‌هايي كه به قهوه‌خانه مي‌آيند اگر «چيز» ارزشمندي دم دستشان باشد، آن را به قهوه‌خانه مي‌آورند و مي‌فروشند؛ مثلا سگك كمربند، عطر زنانه استفاده شده، سماور ذغالي، عاج فيل مصنوعي، رايو ضبط گرانديگ ۵۰ ساله، انگشترهاي عقيق و خلاصه هر چيزي كه به ذهن ما شهري‌هاي ساكن سال ۹۰ نمي‌رسد، اما براي آنها «چيز» حساب مي‌شود. آنجا، دقيقا جلوي در قهوه‌خانه، بورس قاشق و چنگال است، انگار كه فروشنده‌شان هر جايي مهماني رفته، بعد از خوردن غذا يادش رفته كه قاشق و چنگال را… بگذريم.

 

عكس‌برداري ممنوعه داداش

سخت‌ترين قسمت در سفر زمان، وقتي است كه مي‌خواهي نشانه‌اي از تكنولوژي روزمره‌ات به آنها انتقال بدهي. مثلا مي‌خواهي با آدم‌هايي كه حال و هواي ۴۰ سال پيش توي سرشان است و هنوز فكر مي‌كنند دور و بر اوين را باغ‌هاي بزرگ گرفته، درباره دوربين عكاسي صحبت كني. كساني كه شايد در زمان جواني خيلي از آنها هنوز دوربين‌هاي حرفه‌اي وجود نداشته و يا اگر هم بوده، دوربين‌هاي عكاسي معمولي و ابتدايي.

با دوستم در طول راه صحبت كرده‌ام و قرار است خودش را به عنوان پسرعموي من معرفي كند، پسرعمويي كه از آلمان آمده و حالا خيال عكاسي دارد. وقتي به قهوه‌خانه مي‌رسيم، از روزهاي قبل‌تري كه به آنجا سرزده‌ام، شلوغ‌تر است. دوستم يك جاي خالي پيدا مي‌كند و سريع عكاسي را شروع مي‌كند تا قبل از اين‌كه اتفاق ناخوشايندي براي ما و دوربينش بيفتد، كار را يك‌سره كند. مرد ميانسالي كه از خرت و پرت‌هايش عكس گرفته‌ايم، كنجكاو شده و مي‌پرسد: چرا؟ براي او قصه از قبل هماهنگ شده‌مان را مي‌گويم. بعد از چند ثانيه سكوت مي‌گويد: «داداش منم انگيليس زندگي مي‌كنه، منم چند باري رفتم اونجا، آخرين دفعه هم شش ماه موندم، ۱۹۹۵ رفتم ۱۹۹۶ برگشتم! خيلي جاي خوبيه ولي ايران نمي‌شه، من كارام براي آمريكا هم درست شده كه برم…»

از آنجايي كه بقيه افراد قهوه‌خانه خارج نرفته‌اند و طرز برخورد با خارجي‌ها را نمي‌دانند، اجازه عكاسي از بساطشان را به مرتضي نمي‌دهند. تصميم مي‌گيريم كه خودمان با زبان خوش ماشين زمان را متوقف كنيم و به زندگي عادي برگرديم؛ به دوره‌اي كه دوربين عكاسي يك وسيله طبيعي است و زماني كه مي‌خواهيم از روي آن زمين عجيب خارج شويم، دقيقا شبيه به فيلم‌هاي سينمايي كه با يك پايان باز غافل‌گيرت مي‌كند، صاحب قهوه‌خانه جلويمان را مي‌گيرد و با يك جمله عجيب داستان را به پايان مي‌رساند: «تا عسك‌ها رو پاك نكنين، نمي‌ذارم از اينجا بيرون برين!»


اجازه بدهيد ديگران قبل از شما خودشان را معرفي كنند!

“اگر مي خواهيد بالاتر از همه بنشينيد ،بايد هميشه پائين تر از نفر بالايي خود بايستيد!”

يقينا آب تنها از سمتي كه بالاتر است به سمت پائين تر حركت مي كند، پس بايد خود را پائين تر از ديگران قرار دهيد تا انتقال اطلاعات به راحتي از سمت آن ها به سمت شما صورت گيرد، مطمئن باشيد كه حس خوبي را به ديگران منتقل نخواهيد كرد، اگر همواره بگوئيد كه شما صاحب بزرگترين امپراطوري هستيد!

سال گذشته بود كه يكي از دوستانم با من تماس گرفت و در مورد خانمي به عنوان همسر ايده آل من صحبت كرد و پيشنهاد داد تا در يكي از باغ هايم چند روزي را با او و خانواده ايشان سپري كنم، من هم پذيرفتم، البته از او خواهش كردم كه درمورد تملك من سخني به ميان نياورد.آن روز صبح باران شديدي باريده بود و من مشغول باغباني بودم و به همين دليل خودم و اسبم به شدت گلي شده بوديم، زمان مراجعت دوستان تصميم گرفتم خودم براي بازكردن در اقدام كنم.

با توجه به اين كه خانواده دختر خانم ديرتر حركت كرده بودند، خود ايشان زودتر رسيدند و با لحن تندي از من خواستند كه در را براي ايشان باز كنم، بعد دنبال ايشان رفتم و جلوي ويلا از اسب پياده شدم و بدون اين كه خودم را معرفي كنم تمامي وسايل ايشان را به اتاقشان منتقل كردم، دختر خانم كه تصور مي كرد من سرايه دار آن با غ هستم  و باغ نيز استيجاري است ازمن پرسيد:

آقاي دادخواه چند شب اين جا را براي اقامت ما اجاره كرده اند؟ پاسخ دادم: فكر مي كنم سه شب، دوباره پرسيدند: متراژ باغ چقدر است؟ گفتم: حدود دويست هزار متر مربع، گفتند پس باغ خيلي بزرگي است و زمين در اين جا بايد خيلي گران باشد! پس يقينا اجاره آن نيز بايد مبلغ قابل توجهي باشد و در مورد اين كه هر متر زمين چه قيمتي دارد از من سؤال ديگري پرسيدند، بعد ادامه دادند: آقاي دادخواه هزينه سه شب را يكجا پرداخت كرده اند؟ به دليل اين كه واقعا از اين سؤال ها بخصوص سؤال آخر ناراحت شده بودم، پاسخ دادم: نخير، فقط يك شب، البته هنوز هم چيزي به ما پرداخت نكرده اند!

جالب آن كه در مكالمه تلفني چند دقيقه بعد تمام جملات را عينا به خانواده محترم منتقل كردند! همين امر باعث شد تا نسبت به اين قضيه پشيمان شوم و اقامت سه روزه آن ها تبديل به يك روز شد و در آن يك روز هم به اين نتيجه رسيدم كه برداشت هاي اوليه ام كاملا درست بوده است كه البته آگاهي نسبي خود را مديون معرفي نكردن مقطعي خود در ابتداي آشنائيم مي دانم!

شما هم در معرفي خود عجله نكنيد و اجازه دهيد ديگران قبل از شما به خوبي خودشان را معرفي كنند!

معمولا هميشه ايميل هايي در مورد دعوت به شركت در بزرگ ترين برنامه هاي زنده و يا مراسم اهداي جوايز بزرگ دنيا دارم كه در ابتدا اكثرا رايگان و به صورت افتخاري هستند، ولي تجربه نشان داده كه هميشه  اين سفرها چند صد هزار دلار برايم آب مي خورند! هزينه هايي كه ممكن است به دليل دست و دل بازي من صرف موسسات عام المنفعه ، خيريه  و يا ارتقاء كمي و كيفي برنامه ها در سال هاي آينده شوند؛ در گذشته من هيچ آشنايي يا شناختي نسبت به افراد برجسته در سطح دنيا نداشتم، ولي اين فرصت ها مجال خوبي براي شناختن بيشتر اين افراد بود! نكته قابل تامل اين كه اگر شما چنديدن روز را با بزرگ ترين هنرمندان دنيا سپري كنيد هرگز خودشان را معرفي نمي كنند و هميشه اجازه مي دهند تا اول شما خودتان را معرفي كنيد، تا جايي كه بنده اطلاع دارم، عرفا و بزرگان ما نيز اين چنين بوده اند و معمولا كسي آن ها را در اولين ملاقات نمي شناخته است، در حالي كه آن ها رفتار ديگران را با دقت تجزيه  و تحليل كرده و همواره در حال افزايش شناخت و اطلاعاتشان بوده اند.

قبل از رسيدن به واژه “ما” ترجيح مي دهم بگويم: “تو و من” تا “من و تو!”، شما هم هميشه از ديگران شروع كنيد!

برگرفته از كتاب ثروتمندترين جوان ايراني


حواس‌پرتي

حواس‌پرتي، فراموشي، بي‌خيالي و بي‌اعتنايي از ويژگي‌ها و صفات مبتلا به اغلب آقايان و آقاپسرهاي اين روزها و شايد هم همه دوران خلقت بوده است.

۴۰ بار اس‌ام‌اس زده‌ايد كه برگشتني كاغذ كادو فراموش نكند. وقتي دست خالي مي‌آيد خانه و مي‌گوييد پس كاغذ كادو كو؟ با كمال پررويي مي‌گويد: كاغذ كادو؟ كدوم كاغذ كادو؟ گاهي اوقات اين حواس‌پرتي‌ها آن‌قدر جدي هستند كه مشكل‌ساز شوند. اصلا حاضر شده تا از خانه بيرون برود و پول به حساب بريزد تا چك برگشت نخورد، اما دم در يكي از رفقايش زنگ مي‌زند كه بريم جايي و برگرديم. به همين راحتي چك را فراموش مي‌كند تا بعدازظهر كه وقتي زنگ مي‌زني، ببيني پول را به حساب ريخت، فكر مي‌كني چه جوابي داشته باشد؟

وا….ي. بانك‌ها تا ساعت چند باز هستند؟ تازه اگر دروغ نگويد و نبافد كه بانك بسته بود، تصادف كردم، ترافيك بود و… ماجراي حواس‌پرتي يا اگر بخواهيم به صراحت بگوييم گيج‌زدن براي آقاياني كه تازه متاهل شده‌اند، بسيار جالب توجه‌تر است. البته براي عروس خانم كه انتظارش را ندارد، بسيار ضدحال است. چند ماهي از مراسم عروسي گذشته و تصميم مي‌گيرد تغييري در رنگ و صورت و ابرو ايجاد كند. از لحظه‌اي كه آمده خانه كلي هيجان، استرس، اضطراب، نگراني، شادي، دلهره و كلي‌هاي ديگر دارد كه آقا وقتي تشريف بياورد منزل با اين چهره جديد و متفاوت چه برخوردي خواهد كرد. اگر دلتان مي‌خواهد براي خودتان ماجرا را تبديل به يك سكانس كنيد.


(صداي زنگ)
خانم در را باز مي‌كند و خودش مي‌رود داخل اتاق. مرد وارد مي‌شود.
– سلام.
جوابي نمي‌شنود و اين بار با صداي بلندتر مي‌گويد: سلام.
خانم از اتاق مي‌آيد بيرون و با لبخندي به صورت مي‌گويد: سلام.
مرد نگاهي به صورت زن مي‌كند.
چهره زن منتظر شنيدن است.
مرد مي‌گويد: واي قرمه‌سبزي درست كردي، بوش تا طبقه پايين مي‌آمد. سفره را بندازيم كه خيلي گرسنه‌ام!
آخه بي‌توجهي تا كجا؟ فكرش را بكنيد. كمي دقت، كمي توجه، پسرها و آقايان همه همين‌طور هستند. يك ماه است كه قول داده خواهر كوچك‌تر را ببرد تئاتر. آن‌قدر نرفتند كه اجرا تمام شد. دو ماه است كه شير آب چكه مي‌كند، هر شب مي‌گويد فردا. سه هفته است كه پدربزرگ بيمار است و هر جمعه مي‌گويد اين هفته… گاهي واقعا از اين همه حواس‌پرتي و بي‌خيالي مي‌شود تعجب كرد.

خروس خوونِ دمِ غروب
آقاي ف صبح حدود ساعت ۶:۱۵ از خواب بيدار شد. صبحانه مفصلي خورد و بعد هم حمام رفت و اصلاح كرد و دست آخر هم مسواك زد. لباس‌هاي خوبش را پوشيد، چون فكر مي‌كرد اين كار اعتمادبه‌نفسش را بالاتر مي‌برد و از در خانه زد بيرون تا به جلسه امتحان مرحله دوم دكتري‌اش برسد. آقاي ف سر خيابان كه رسيد، ساعت ۲۰ دقيقه‌اي از هفت گذشته بود، جلوي اولين تاكسي را گرفت و سوار شد. پيرزني كه روي صندلي جلويِ تاكسي نشسته بود و روسري گل گلي به سرش كرده بود، داشت از راننده مي‌پرسيد كه:
– هنوز نرسيديم پسرم؟، حواست هست كه ايشالا…
– بله مادر، حواسم هست، جاشو بلدم اصلا، بانك سر نبشي رو شما منظورته، هنوز راه مونده تا اونجا.
و پيرزن كه خيالش راحت شده بود، با لحن مادرانه‌اي گفت:
– خير ببيني مادر، گفتم اول صبحي بيام تا بانك خلوتِ حسابم رو ببندم و زودي برگردم، اي مادر اين‌جوري خيالم راحت‌تره، مي‌دوني پس‌انداز يه عمرمه، پيش خودم باشه خيالم جمع‌تره…
و بعد هم انگار كه چيزي يادش آمده باشد:
– پناه به خدا، تلويزيون اين روزها هي مي‌گه دارن از بانك‌ها اختلاس مي‌كنن، چشمم ترسيده مادر، منم و همين چندرِغاز پس‌انداز آخه.
آقاي ف كه داشت آخرين مرور درسي را توي ذهنش انجام مي‌داد، هم‌زمان به اين فكر كرد كه پس‌انداز اين پيرزن ميان اين همه صفري كه جابه‌جا مي‌شود، گم است و بعد هم اين ماجرا هيچ ربطي به حساب مشتري‌ها ندارد، يعني نمي‌تواند داشته باشد و پيش خودش گفت بعضي آدم‌ها چقدر ساده‌اند و آخر سر هم از فكر اين‌كه يكي از هشتصد و خُرده‌اي جماعتي باشد كه دكتري قبول مي‌شوند كلي قند توي دلش آب كرد. تاكسي پشت چراغ ايستاد. آقاي ف به ساعتش نگاه كرد، توي دلش كلي به راننده بد و بيراه گفت كه از اين مسير آمده و بعد هم براي اين‌كه دلشوره‌اش يادش برود، حواسش را داد به حرف‌هاي پيرزن كه هنوز همين جور داشت حرف مي‌زد.
– اين دو واحدي رو يه هفته پيش دادم اجاره، مغازه زيرش هم چند ساله دست يه بنده خداييه، آدم خوش‌حسابيه، اهل كار و زندگيه، پول اجاره‌شم ماه تا ماه كه مياد مي‌ده يه خوردشو سهام مي‌گيرم و بقيه‌شم خرج زندگي مي‌كنم، آخه من كه خرجي ندارم كه…
راننده از توي آينه نگاهي به آقاي ف كرد و آقاي ف هم زيرچشمي اسكناس‌هاي توي كيفش را شمرد و يك كمي دلش براي خودش سوخت، آخر ۱۸ سال بي‌وقفه درس خوانده بود.
– پسرِ گير داده كه باغ لواسونو بفروشه، فكر كرده من تا زنده‌ام مي‌ذارم اين يه وجب زمين و خرج قر و فر زنش كنه، به خدا اگه خودشم بكشه…
آقاي ف وقتي داشت كرايه‌اش را حساب مي‌كرد، پيرزن هنوز داشت حرف مي‌زد. انگار داشت كارخانه‌اي چيزي را جابه‌جا مي‌كرد. راننده برگشته بود داشت توي صورت آقاي ف مي‌خنديد. آقاي ف يادش رفت بقيه مطالب مهم را توي ذهنش مرور كند و حالا ديگر پيش خودش زياد هم مطمئن نبود كه دلش بخواهد جزو هشتصد و خرده‌اي آدمي باشد كه مي‌خواهند دكتري بگيرند!


كاسه‌اي از جنس آسمان
بعضي روزها ظرف بارفَتَن را برمي‌دارم و خاك از سر رويش مي‌گيرم. دست‌هام بعضي وقت‌ها مي‌لرزند. نمي‌دانم چرا. كاسه از روزهاي دور آمده نشسته گوشه اتاقم. قبل از من بوده و بعد از من مي‌ماند. بلندش كه مي‌كنم سنگين است. به قاعده يك كف دست… سبك است، اما سنگين‌جان. خاك زيادي به خود نمي‌گيرد، اما مي‌خواهم تميز باشد. تميز كه باشد دلم آرام مي‌گيرد. خيالم جمع مي‌شود كه آسوده خاطر گوشه تاقچه مي‌ماند و باز حيات فيروزه‌اي‌اش برقرار مي‌ماند. يك بار بس كه همين قدر دلم لرزيد از دستم افتاد و از ميان نشكست و گوشه‌اش پريد. به اندازه ناخن يك دست. بغض كردم، اما بعد به جانش كه دست كشيدم گرم شد دلم. حالا ديگر مي‌دانم بعضي كاسه‌ها شكستني‌اند، اما نمي‌شكنند. بند مي‌خورند و باز مي‌مانند. شبيه خودِ زندگي. از جنس سنگ و شيشه‌اند. فرو مي‌افتند و باز دوام مي‌آورند. اين‌جوري‌ها قدر زندگي را دانستن برايم معني مي‌شود. شايد زندگي به ازاي هر نفسي كه فرو مي‌رود، معنا مي‌شود و باز به ازاي هر نفس كه بند مي‌آيد باز ساخته مي‌شود. قدرش را بداني و نداني، مانده كنارت، با تو راه مي‌آيد. زندگي قدر ما را بهتر مي‌داند وقتي اين همه وقت زير سايه‌اش ادامه يافته رسيده‌ايم به چند هزار سال حيات. دست كم نگيريمش. از جنس همين بارفَتَن گوشه اتاق، گرم و دلگشا نفس مي‌كشد. گيرم كه گاهي وقت‌ها نفسش جا نمي‌آيد. به سرفه مي‌افتد. كبود مي‌شود. رنگ خون به خود مي‌گيرد. اما باز از جان نو آمده‌اي نفس تازه مي‌كند و همه چيز از همين تكرار باشكوه آغاز مي‌شود. همين كه از نداشتنش كه بترسي، دلت كه بلرزد گوشه‌اش مي‌پرد و حسرت مي‌خوري كه كاش آسوده ‌خاطر خاك از آن مي‌گرفتي. ماهيتش دوگانه است. سخت است، اما گاه تلنگري را تاب نمي‌آورد. گاهي فكر مي‌كنم اگر اين تكه فيروزه‌اي اتاقم را از ياد ببرم… چه حاصل… با من و بر من مي‌ماند. چه قدرش را بدانم چه ندانم جايي نفس مي‌كشد و به كار خويش است. به دست‌هاي من نياز ندارد. زندگي جايي ميان زمين و آسمان در آمد و رفت است. كوچك‌تر از آنم كه بگويم قدرش را مي‌دانم. مرا مي‌برد و مي‌آورد و قدرتش افسانه‌اي است.
نور مي‌نشيند روي ظرف بارفَتَن. در خانه را مي‌بندم پشت سرم. دلم گرم مي‌شود. در سايه راه مي‌روم. كودكي سوار اتوبوس مي‌شود. زني با كيسه‌اي پر از سيب زنگ خانه‌اي را مي‌زند. مردي گوشي تلفن را مي‌گيرد جلوي دهانش و بلند مي‌گويد: «الو…»
همه جا فيروزه‌اي است. زندگي، قدر همه ما را مي‌داند، حتي اگر تا ابد در سايه راه برويم…


مردماني كه در جنگ قدرت سهمي ندارند

مردماني كه در جنگ قدرت سهمي ندارند

روز از پي روز مي‌گذرد و هر بار در سپيده صبحي، فريادي نو از گوشه‌اي از آسمان بلند مي‌شود. فريادي كه گاه انسان را براي ديدن طليعه صبح فردا دل‌گرم مي‌كند و گاه همراه است با يأس و زمزمه‌هاي زير لبي منحوسي كه بر باد مي‌دهد آرزوي مدينه فاضله را؛ آرزوي يك بار رويت پرنده خوشبختي در آسمان. اين كار سياست است. رويارويي حق و باطل را هم كه ناديده بگيريم، «آن‌ها» مسئول شادي و اندوه‌هاي كوچك و بزرگ آدمي هم هستند. آن‌ها مسئول انتظار مرگبار انتخاب و انتصاب جديد هستند. چه كسي نفر بعدي است؟ چه كسي منافع مرا مي‌بيند كه خود به خود عليه منافع است كه ديگري در سر دارد؟ اين دلهره‌اي است كه از بدو شكل‌گيري جوامع انساني، بشر با خود حمل كرده و تا امروز آن را به دوش كشيده. گريزي از آن نيست مگر جنگل‌نشيني و غارگردي را انتخاب كنيم و عالم مفردات را نشانه بگيريم. بشري كه به لطف بلوغش، به پشتوانه ابزاري كه امورات مدرن زندگي امروزش را رفع مي‌كند، بيشتر به عمق فرديت مي‌خزد، لاجرم در يك بزنگاه سياسي از دل تاريكي به در مي‌شود تا تصميمي جمعي را محقق كند كه به گمانش براي كنج خلوتش، مثمرثمر است.

بازي مي‌خورد، درگير مي‌شود، دفاع مي‌كند، تخطئه مي‌كند و هرچه را در بازو دارد، به كار مي‌گيرد تا آرماني ولو محدود در يك دوره زماني را در سر پخته كند و در انتهاي دوره، دوباره از نو. موهايش كه سپيد شد، شايد بگويد سياست پدر و مادر ندارد، اما آن روزها و ساعت‌ها شايد ديگر دير باشد.

در روزهاي پاياني ماه اكتبر، كه بدون شك در تقويم سياسي، تنها انقلاب اكتبر ۱۹۱۷ شوروي را يادآور مي‌شود و اولين روزهاي ماه نوامبر كه انتخابات رياست جمهوري ايالات متحده آمريكا را در دل خود دارد، در اين مقاله قصد كرديم با نگاهي به جنگ ابدي ازلي شرق و غرب، دو روي يك سكه را به اقتضاي خود واكاوي كند. بخوانيد.

شور انقلاب

بگذاريد از روسيه شوروي شروع كنيم. حال نزار تزار در آغازين سال‌هاي قرن بيستم، شايد تنها به دليل بي‌كفايتي‌هاي خود و كابينه‌اش نبود. شايد حتي آغاز جنگ اول بين‌الملل نبود كه نسخه حكومت او را پيچيد و رومانف‌ها را براي هميشه از صحنه سياسي به در كرد. آغاز يك خوانش جديد از پديده‌هاي اجتماعي و نقد سياست مدرن كه نوك پيكانش به سمت سرمايه‌داري بود، اندك‌اندك در سراسر دنيا به گوش مي‌رسيد.

ماركس آتشي به خرمن جوامع توسعه‌طلب انداخته بود كه ناديده گرفتنش ميسر نبود. اما از سوي ديگر سخن او چنان بغرنج و پيچيده بود و فرو كردنش به گوش كارگر و دهقان، آن‌چنان دشوار مي‌نمود كه نيازمند بازنگري بود. روشنفكران اعم از عمل‌گرايان و نخبه‌گرايان، همگي سعي در ارائه خوانش خود از آراي اين فيلسوف رازآلود داشتند.

همان طور كه در روسيه گئورگي پلخانف را پدر ماركسيسم روسي مي‌دانستند، اما استالين هم در دوران بلوغ سياسي‌اش ادعا مي‌كرد تنها خوانش او از ماركس است كه صحيح مي‌نمايد. حتي او يك بار قبل از انقلاب با اعتمادبه‌نفسي حيرت‌انگيز و قلدرمآبانه گفته بود: «ماركس بايد آن طور مي‌نوشت كه من مي‌گويم.» انحراف شايد از همين نقطه آغاز مي‌شود. خيل پرشور كارگران و دهقانان كه سهم خود از توليد سرمايه را مي‌خواستند، هرگز با خود ماركس توان رويارويي نداشتند و اين جزوات ماركسيستي بود كه در تمام طول دوران فعاليت ماركسيست‌ها، در هر جغرافيايي و در هر دوره‌اي از زمان، دست به دست مي‌شد. جزواتي كه اين و آن نوشته بودند و معلوم نبود تا چه حد از وفاداري به آراي ماركس عدول كرده‌اند. بنابراين بر اساس همين مدعاي ساده، اهداف انقلابيون در رده‌هاي پايين با آراي روشنفكران در تضاد بود.

عمق تضاد فكري ميان اين دو قشر، در روزهايي كه انقلاب تنها يك آرمان بود، بروز نكرد. حتي در انقلاب ۱۹۰۵ كه خام و دست خالي بود، كسي متوجه اين شكاف عظيم نشد. وقتي در فوريه ۱۹۱۷ انقلاب اتفاق افتاد و رومانف‌ها سرنگون شدند و كاخ زمستاني به دست انقلابيون افتاد، كرنسكي يك‌مرتبه روي كار آمد و قدرت را به دست گرفت و خود را ناپلئون روسيه خواند. بلشويك‌ها كه به رهبري لنين، بهاي گزافي براي انقلاب پرداخته بودند، سعي كردند به هر قيمتي قدرت را قبضه كنند.

انقلابيون مخالف از همه جا بي‌خبر، كه تنها قصد از ميان برداشتن بورژواها و در دست گرفتن صنعت و داشتن زمين را طلب مي‌كردند، اغلب از ميان كساني بودند كه حتي نام تروتسكي، مرد شماره دو انقلاب را نشنيده بودند. هنگامي كه انقلابيون كنترل اوضاع را در دست گرفتند، تروتسكي به مقر فرماندهي بلشويك‌ها مي‌رفت كه جوانكي جلويش را گرفت و به او اجازه ورود نداد. تروتسكي گفت در را باز كن، من تروتسكي هستم. جوان گفت اين اسم را تا به حال نشنيده‌ام.

تئوريسين برجسته‌اي چون او، در همان لحظه بايد آهي سر مي‌داد و تلاش چندين ساله‌اش در تبعيد و زندان را بر باد رفته مي‌ديد، اما شور انقلاب مانع چنين تاملي است.

هم ناچاريم تاريخ را واگويه كنيم، هم ناچاريم به سرعت از آن عبور كنيم تا به مركز اصلي حرفمان برسيم. لنين كه خود اشراف‌زاده‌اي اهل تفكر به نظر مي‌رسيد، بلافاصله بعد از در چنگ گرفتن قدرت، در حالي كه به شدت هيجان‌زده و تندمزاج شده بود، خطاب به منشويك‌ها -ديگر نيروهاي انقلابي كه سال‌ها پيش، راه خود را از بلشويك‌هاي عمل‌گرا و خشن جدا كرده بودند و به شدت با تصفيه نيروهاي مخالف لنين، ضديت داشتند – با فرياد مي‌گفت: «اين چگونه انقلابي است كه نمي‌توانيم در آن كسي را بكشيم؟ چطور مي‌شود انقلاب كرد و نيروهاي مخالف را اعدام نكرد؟» اين سخنان به طرز شگفت‌آوري ضد انساني است. لنين روزنامه‌نگاري فعال و خوش‌سخن بود كه براي سال‌ها توانسته بود در راس حزب باقي بماند. لنين گويي در روزهاي وقوع انقلاب، به جنون خون دچار شده بود. در واقع هم او بود كه با شعار ديكتاتوري پرولتاريا، كارگران را براي انقلابي بزرگ كه جهان را در برخواهد گرفت و حق را به صاحب حق خواهد رساند، بسيج كرد و تا آن‌جا پيش رفت كه ريختن خون همان كارگران برايش كار راحتي شد. هرگز نمي‌توانيم جنايات استالين را كه در طول دوران رهبري‌اش بيش از ۲۵ ميليون نفر را به كام مرگ كشاند و تصفيه كرد، اتفاقي يك‌شبه و خلق‌الساعه بدانيم. استالين دنباله لنين بود. اگر لنين در دوران رهبري استالين زنده بود، او را مي‌ستود و استالين را تكامل‌يافته خود مي‌دانست. همان طور كه در طول حياتش، براي انجام امور انقلابي به شدت به او وابسته بود. استالين هم روزنامه‌نگاري قهار بود كه برعكس بسياري از روشنفكران نخبه‌گرا، زبان مردمان را به خوبي مي‌دانست و موجز مي‌نوشت؛ طوري كه هر كارگر ساده‌اي بتواند فحواي كلام او را دريافت كند. او از اين منظر نسبت به تروتسكي و حتي خود لنين، به مردم نزديك‌تر مي‌نمود. چگونه شد كه ديكتاتوري ديوان‌سالار و خون‌ريز از كار درآمد و فاتح برلين شد؟ نيچه مي‌گفت قدرت وجود ندارد، بلكه ترس از قدرت است كه وجود دارد. اين گونه اگر نگاه كنيم، وجود ترس براي رسيدن به قدرت الزامي است. شايد همين شد كه استالين دوران «وحشت بزرگ» را از ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹ به راه انداخت. بعد از آن هم ديگر نيازي به درگيري‌هاي داخلي اين چنيني نبود. چراكه جنگ دوم جهاني آغاز شده بود.

آن چه در تاريخ شوروي باقي مانده است، چيست؟ ترس؟ وحشت؟ خفقان سياسي؟ كشتار؟ تبعيد؟ كار اجباري؟ فرار؟ آيا يك انقلاب از روزهاي نخستين تولدش، مي‌توانست با اين سرفصل‌ها حق حيات پيدا كند؟ آيا مردمان بي‌گناه به خاطر اين آرمان‌ها جلوي گلوله‌هاي مسلسل ژاندارم‌هاي تزار مي‌ايستادند؟ آيا آن‌ها حاضر بودند با كار انقلابي، خود را همچون موشي به تله اخرانا، سازمان اطلاعات و امنيت روسيه تزاري بيندازند و تا پاي جان از آرمانشان دفاع كنند؟ آيا سوسياليسم كه شعار زندگي در كشوري واحد را پي مي‌گرفت، مي‌توانست چنين فجايايي به بار آورد؟

عبور از نظام ناكارآمد سرمايه‌داري كه جامعه طبقاتي را هر روز با معضل‌هاي جديد روبه‌رو مي‌كرد، اين گونه دچار فروپاشي مي‌شد؟ آيا اين آرمان ماركس بود يا يك فيلسوف (ماركس) اساسا مي‌تواند خون‌ريز باشد؟

شوق دموكراسي

جان اف كندي را در سال ۱۹۶۳ ترور كردند. يك آمريكايي يا در واقع عده‌اي آمريكايي كه مدعاي دموكراتيك‌ترين نظام سياسي در سراسر دنيا را همواره مطرح مي‌كردند و مي‌كنند، رئيس‌جمهور منتخبشان را طي توطئه‌اي مشكوك، كه رازهايش هنوز هم فاش نشده، به ضرب گلوله از پاي درمي آورند. دو سال مانده بود تا او كارش را به عنوان سي‌وپنجمين رئيس‌جمهور ايالات متحده تمام كند. آن‌ها حتي نتوانستند دو سال را كژدار و مريز با او تا كنند تا لااقل در يك بازي انتخاباتي ديگر، او را از صحنه بيرون كنند.

مي‌گفتند كندي قصد سازش با كمونيست‌ها را دارد و به آن‌ها چراغ سبز نشان مي‌دهد. جمهوري‌خواهان دوآتشه، از بارهاي محلي گرفته تا كنگره، يك صدا او را مورد عتاب قرار مي‌دادند. چطور است كه نامي كه از صندوق رأي در مي‌آيد، رئيس‌جمهور آمريكاست به جز نام كندي؟ چطور است كه آن قدر از خاندان كندي مي‌ترسيدند كه رابرت كندي، برادر رئيس‌جمهور سابق را هم به محض كانديدا شدن در انتخابات رياست جمهوري بعدي، ترور كردند و ليندن جانسن را علم كردند؟ اگر مجموعه اين اتفاقات رخ نداده بود، هرگز كسي به مشروعيت جانسن و مابقي رئيس‌جمهورهاي ايالات متحده مشكوك نمي‌شد و از عبارت «علم كردند» استفاده نمي‌كرد؛ شايد. مردم آمريكا به جرج واشنگتن مي‌نازند به يك دليل كاملا موجه: او سرداري آزادي‌خواه بود كه بعد از پيروزي بر استعمار، طلب قدرت نكرد و برگزاري انتخابات را پيش كشيد. آمريكاي آزاد، انتخابات آزاد. چطور تمامي آن آرزوها با مرگ كندي بر باد رفت؟ او بومي‌هاي ايالات متحده را پاس مي‌داشت و قصد پايان دادن به جنگ سرد را داشت. چطور با يك ليموزين روباز، با سرعتي به شدت پايين‌تر از دستورالعمل‌هاي امنيتي از پيچ تند خيابان گذر كرد تا تيرانداز آماتور، به ضرب سه گلوله او را از پاي درآورد؟ ترس از كمونيست تا اين حد بر مردم آمريكا تاثير گذاشت كه رئيس‌جمهورشان را ترور كنند؟ آن هم كمونيسمي اخته‌شده كه ديگر نه ياراي به راه انداختن وحشت بزرگ دارد و نه مي‌تواند نيروهاي انترناسيوناليست خود را در سراسر كره خاكي متحد كند.

بدگماني به انتخابات آزاد در ايالات متحده دلايل فراواني دارد. با مرگ كندي آغاز كرديم، چون لكه ننگ جبران‌ناپذيري در تاريخ معاصر ايالات متحده است. بماند جنايات جنگي‌شان. بماند ادعاي متعفنشان در پدرخواندگي جامعه جهاني. ساختار انتخابات آمريكا كه بر اساس آن رئيس‌جمهور با شيوه‌اي موسوم به «انتخابات غير مستقيم» يا «الكتورال» به كاخ سفيد وارد مي‌شود، خود بحث برانگيزترين موضوعي است كه مي‌تواند درباره انتخابات رياست جمهوري آمريكايي‌ها مطرح باشد. شيوه الكتورال انتخاب نهايي رئيس‌جمهور را به هيئت‌هاي انتخاباتي كه خودشان قبلا توسط مردم انتخاب شده‌اند، مي‌سپارد. تك‌تك آراي ريخته‌شده به صندوق راي، به اين شكل محاسبه نمي‌گردد. بلكه در هر ايالت، مردم علاوه بر نوشتن نام كانديداي مورد نظرشان، نام هيئت‌هاي انتخاباتي دل‌خواهشان را هم روي برگه رأي مي‌نويسند و به صندوق مي‌ريزند.

طبق يك سنت ديرينه در هر ايالت به صورت جداگانه بر اساس اين‌كه كدام نامزد آراي بيشتري به دست آورده (صرف نظر از ميزان اختلاف در تعداد آراي مردمي مربوط به هر ايالت) همه الكترال كالج‌هاي هر ايالت به نفع نامزدي كه آراي مردمي‌اش در آن ايالت بيشتر است، رأي مي‌دهند.

از امتيازها اين سيستم ازدياد نقش ايالت‌هاي كوچك‌تر است، هرچند ممكن است آراي عمومي در كل آمريكا به نفع كانديداي ديگر باشد. براي مثال جرج بوش در انتخابات سال ۲۰۰۰ در ايالت فلوريدا كمتر از ۱۰۰۰ رأي مردمي بيشتر از ال گور رأي به خود اختصاص داد. در نتيجه همه الكترال كالج مربوط به ايالت فلوريدا به نفع بوش رأي دادند و بوش پس از دو بار شمارش دستي آرا و با رأي دادگاه به رياست جمهوري رسيد.

حتي ممكن است تعداد راي‌هاي تكي كه در آن‌ها تنها نام كانديداي مورد نظر ذكر شده، از نظر تعداد آرا، بر رأي هيئت‌هاي انتخاباتي چيره باشد. اما هيئت‌ها رأي نهايي را صادر مي‌كنند، هر كه آن‌ها بخواهند، كانديداي پيروز ايالت محسوب مي‌شود. اين سيستم پيچيده و شايد حتي ناكارآمد، هر چهار سال يك بار فرياد بسياري از شهروندان را بلند مي‌كند؛ شهرونداني كه مي‌خواهند انتخابات با رأي مستقيمشان صورت بگيرد.

مي‌توانيم اين موضوع را هم ناديده بگيريم. اما باز هم هست؛ تمام نشده. قانون تبليغات انتخاباتي در ايالات متحده به گونه‌اي طراحي شده كه هزينه‌هاي انتخاباتي توسط سيستم اعانه به كانديداها برسد. سيستم اعانات به اين دليل طراحي شده كه بودجه دولت صرف هزينه‌هاي انتخاباتي نشود و در عين حال خود مردم در ماجرا شريك باشند. هزينه‌ها هم كه به خاطر خصوصي بودن رسانه‌ها در ايالات متحده، سر به فلك مي‌كشد. حال در اين ميان محتمل است افراد ذي نفوذ با صرف هزينه‌هاي كلان در واقع رئيس‌جمهور خريداري كنند.

قانون مي‌گويد هر نفر مي‌تواند تا سقف هزار دلار اعانه بپردازد و هر نهاد و سازمان و كمپاني، تا سقف پنج هزار دلار. دولت هم در اين ميان موظف مي‌شود به ازاي هر پنج هزار دلار، ۲۵ دلار به كانديداها كمك مالي كند. اما واقعا اين قانون رعايت مي‌شود؟ كارتل‌هاي بزرگ نفتي كه جملگي جمهوري‌خواه هستند و درآمد‌هاي كلان خود را صرف روي كار آمدن كانديداهاي مورد نظرشان مي‌كنند، تنها ۵۰۰۰ دلار كمك مالي مي‌كنند؟!

آن يك انقلاب و اين يك سيستم به ظاهر دموكراتيك. هر دو با آرمان‌هايي كه محورشان مردمانند و هر دو با اميد به سعادت بشر. تقابل تمام‌عيار و پايان‌ناپذيري كه بين اين دو قلدر بزرگ وجود دارد، هرگز تمامي ندارد. راهشان از يكديگر جداست، اما به راستي جز خواست قدرت، چه هدف ديگري مي‌تواند وجود داشته باشد؟