مسواك موش موشك
مسواك موش موشك
شب بود و همه جا تاريك بود ولي صداي گريه مي آمد. اين صداي گريه مسواك كوچولو بود. فرشته مهربون پيش او آمد. سلام كرد و گفت: براي چي اينقدر گريه مي كني؟ مسواك گفت: من مسواك موش موشك هستم ولي از روزي كه خريداري شدم موش موشك با من مسواك نزده.
فرشته گفت: شايد موش موشك نمي دونه مسواك نزدن كار اشتباهي است. من امشب به خواب موش موشك مي روم و آينده اش را به او نشان مي دهم.
موش موشك اون شب در خواب ديد كه يك روز موقع خوردن آب سرد دندونش گزگز كرد و درد گرفت. فردا صبح موش موشك به همراه مادرش پيش آقاي دندانپزشك رفتند. آقاي دندانپزشك گفت: چون تو دندانهايت را مسواك نكردي، در دهان تو يه عالمه هپلي جمع شده است. بعد دكتر گفت: تو اول بايد اين داروها را بخوري وقتي قرمزي لپ ات خوب شد، دندانهايت را درست مي كنم.
در اين مدت موش موشك دلش شكلات مي خواست ولي نمي توانست بخورد چون دندونش درد مي گرفت. موش موشك داشت گريه مي كرد كه فرشته مهربون پيش او آمد و گفت: عزيزم چرا گريه مي كني؟ موش موشك گفت: دندانهايم درد مي كند و خيلي بوي بدي مي دهد.
فرشته گفت: چون مسواك نمي زني. موش موشك گفت: من اشتباه كردم. آيا تو به من كمك مي كني؟
فرشته گفت: من تو را به چند سال قبل برمي گردانم. اما تو بايد به من قول بدهي كه از اين به بعد دندانهايت را مسواك بزني. موش موشك گفت: باشه قول مي دهم.
در همين موقع مامان موشه او را از خواب بيدار كرد. موش موشك كه ديد دندانهايش خراب نشده، خيلي خوشحال شد و از آن روز به بعد هميشه قبل از خواب دندانهايش را مسواك مي كرد.
منبع:تريبون آزاد۱۷:۳۹
- ۹۷ بازديد
- ۰ نظر