«جبران مي كنم، جبران مي كنم، جبران مي كنم»
گوش من اين جمله رو ازش خيلي شنيده بود...
هر بار آرامشم رو بهم مي ريخت و
با رفتارهاش رو مغزم رژه مي رفت،
بهم مي گفت «جبران مي كنم»
خودش بهتر از هر كسي مي دونست
آدم جبران كردن نيست ولي
اون غرق عادت هاش بود.
عادت به داشتن كسي، عادت به رفتارهايي
كه صفر تا صدش اشتباه بود،
عادت به بحث كردن و عذرخواهي...
آخرين عادتش هم گفتن دروغ معروفش بود
«جبران مي كنم»
آخرين بار وقتي گفت جبران مي كنم،
فقط خنديدم به ياد تمام جبران كردن هايي كه فقط حرفش رو زده بود. بهش گفتم جبران نكن، اصلا هيچ كاري نكن...فقط تنهام بذار.
هر چيزي اولين بارش سخته، مثل تنهايي،
مثل دلتنگي، مثل رفتن ... پس رفتم.
حالا وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم
خيلي از ما خودمون رو تو زندان
آدم هايي قرار داديم كه بهمون
وعده ي جبران گذشته رو دادن...
وعده ي نفس كشيدن،وعده ي بازگشت
آرامشي كه خودشون از ما گرفتن اما
هيچ كدوم از وعده هاشون حقيقت نداشته،
فقط مي خواستن تو زندانشون بموني... همين.
گذشت كردن خيلي خوبه خيلي، ولي
تا وقتي كه شور و شوق زندگيت رو
پاي وعده هاي دروغ آدما از بين نبري،
تا وقتي كه بخشيدن وظيفه ت نشه،
تا وقتي كه به زندان آدما عادت نكني ...
موضوعات مشابه