ديانا و دني كوچولو

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

ديانا و دني كوچولو

ديانا و دني كوچولو

دانيال برادر ديانا سگ كوچكي داشت به اسم دني …

روزي دانيال به ديانا گفت: خواهر جان، من براي چند روزي بايد بروم مسافرت؛ آيا ميتواني از دني كوچولو مراقبت كني؟

ديانا با خوشحالي گفت: چرا كه نه؟! من دني را خيلي دوست دارم …

برادرش به ديانا گفت: پس امروز تو مسئول دني كوچولو هستي، خيلي از او مراقبت كن و رفت …

روز بعد ديانا با تكان هاي دني كوچولو از خواب بيدار شد، فهميد كه بايد دني را ببرد بيرون تا دست شويي كند …

پس از اينكه دني دست شويي كرد، ديانا فضولات او را جمع كرد و دور ريخت و بعد دست هايش را شست و غذاي دني را به او داد …

پس از اينكه دني سير شد، او را با شامپوي مخصوص حيوانات شست، در حين حمام، دني كوچولو، خودش را تكان داد تا كاملاً خشك شد …

اي دني بازيگوش، مرا خيس كردي!!!

عصر كه شد، ديانا به دني گفت: دني؟ دني كوچولو؟ ميخواي ببرمت پارك؟!

دني، با اشتياق دمش را تكان داد. ديانا كاپشن دني را تنش كرد تا سرما نخورد، ولي همين كه در خانه را باز كرد، دني كوچولو به سرعت به سمت خيابان دويد …

اتوموبيلي كه از دور مي آمد به شدت مقابل دني ترمز زد و با ناراحتي سرش را از پنجره بيرون آورد و گفت: آهاي دختر كوچولو، قلاده اش كو؟! نزديك بود سگ بيچاره بميرد!!!

ديانا، دني كوچولو را در آغوش گرفت و خدا را شكر كرد كه او سالم است.

پس از آن به خورش قول داد كه هيچ وقت بدون قلاده دني كوچولو را بيرون نبرد.

منبع:مقالات كانون مشاوران ايران



تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد