سالها پيش دختري زيبا به نام سيندرلا با نامادري و دو دخترش زندگي مي كرد. دخترك مانند يك خدمتكار كار مي كرد. يك روز زنگ در به صدا درآمد. وقتي سيندرلا در را باز كرد، متوجه شد كه حاكم از تمام دخترهاي زيبا دعوت كرده تا دريك مهماني شركت كنند. سيندرلا از نامادري اش خواست تا آن هم به مهماني بيايد. نامادري اش گفت: به شرطي مي تواني با ما بيايي كه لباسي مناسب براي پوشيدن پيدا كني.
سيندرلا با خوشخالي به اتاقش آمد و لباس مادرش را از صندوق درآورد تا آنرا بپوشد.
شب شد و سيندرلا لباسش را تنش كرد و آماده شد تا به مهماني برود. اما خواهران سيندرلا با بدجنسي لباس سيندرلا را پاره كردند تا نتواند به مهماني بيايد. سيندرلا ناراحت شد و گريه كرد. درهمين زمان فرشته مهربان به سراغش آمد و با عصايش به سيندرلا زد و اورا تبديل به پرنسسي با لباس زيبا كرد. اما فرشته گفت: ساعت ۱۲ همه چيز به حالت اولش برمي گردد. سيندرلا تشكر كرد و به قصر رفت. پسر حاكم تا چشمش به سيندرلا افتاد، از او خوشش آمد وخواست تا با او برقصد. آنها باهم مي رقصيدند كه ناگهان سيندرلا صداي زنگ ساعت برج را شنيد و ديد ساعت ۱۲ است. به سمت پلكان دويد تا از قصر خارج شود ولي در همين هنگام يك لنگه كفشش از پايش درآمد و در پله افتاد. سيندرلا از آنجا دور شد.
صبح روز بعد حاكم دستور داد كه دنبال دختري بگردند كه آن كفش به پايش بخورد، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب كفش ازدواج مي كند. ماموران حاكم به خانه سيندرلا رسيدند. خواهران سيندرلا هركار كردند تا كفش به پايشان برود، نشد كه نشد. سيندرلا كفش را امتحان كرد. پاي او به راحتي در كفش جاي گرفت.آنها سيندرلا را به قصر بردند و جشني بزرگ براي عروسي برپا شد.
منبع:مشاوره-ازواج.com
۱۷:۳۸
- ۸۴ بازديد
- ۰ نظر