من در گذشته هستم چكار كنم ؟

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

من در گذشته هستم چكار كنم ؟

عشق ، ازدواج ، فراموش كردن عشق

با سلام من مردي 33 ساله هستم. حدود 18 ماه هست ازدواج كردم. قبل از ازدواج با دختري رابطه كاري داشتم و رفته رفته به اون علاقه مند شدم. بعد از مدتي موضوع رو با اون درميان گذاشتم و يك رابطه دوستانه بين ما برقرار شد . پيامك و تماس و … و به ديدار هم رسيد. روز به روز علاقه بيشتر شد و البته از همون ابتدا اين رابطه براي ازدواج شكل گرفت و نه چيز ديگري. هر دو اهل دين ايمان بوديم. پيشنهاد ازدواج از طرف خانواده من طي يك تماس انجام شد. در مرحله اول مادر خانم مخالفت كرد. بعد از اون هم خانواده من گفتن اينا مناسب ما نيستن دارن كلاس ميذارن و … ديگه حاضر نشدن براي خواستگاري رفتن زنگ بزنن. من و دختر هم رايزني و شروع كرديم تا دو طرف و راضي كنيم. خلاصه بعد از گذشت يك سال خانواده من (پسر) راضي به اين وصلت شدن ولي خانواده دختر همچنان نه. ارتباط ما همچمنان ادامه داشت ولي محل كار من تغيير كرد و هردو در جاهاي مختلف كار مي كرديم. من عاشق اون بودم و اون هم همين و نشون ميداد. يك روز تو يه پارك قرار گذاشتيم تا ببينم چرا مادرش مخالفه با اين ازدواج. البته دلايل خاصي نبود فقط بهانه و … در حين صحبت بوديم كه يهويي ماموران اماكن ريختن تو پارك و هرچي دختر و پسر باهم بودن رو گرفتن و بردن و ماهرچي اصرار كرديم كه ما فقط حرف ميزديم و … قبول نكردن و مارو باهم بردن اماكن. روز خيلي بدي بود. توهين و تحقير … براي صحبت كردن روي ازدواج كه تا اونجايي كه من ميدونم جرمي نيست و اين اكيپ نيروي انتظامي به طور سليقه اي اين كار كرده بودند. خلاصه سرتون رو درد نيارم. به ما گفتن كه بايد با خانواده هاتو.ن تماس بگيريد و من كه مقاومت كردم ولي اون دختر تماس گرفته بود به خانواده اش كه بيان اينجا. اونا هم اومدن ناراحت. چند تا حرف بدو بيراه به من گفتن و رفتن. بعد از اون ديگه من نتونستم ارتباط برقرا كنم با خانم. چون گوشي شو ضبط شده بود و تدابير امنيتي براي هيچ جرمي كه اتفاق نيوفتاده بود. من مادرم و براي مذاكره فرستادم خونه اونا. البته با هم رفتيم دم درب منزلشون. حرفايي زديم. خلاصه بعد از اون حرفها بالا گرفت. خود دختر هم نميدونم اون موقع توفشار بود يا نه به من گفت كه ديگ بين ماهرچي بوده تمام شده و .. بعد از اون منم ديگه پيگري بيشتري نكردم و گفتم شايد خواست خدا بوده كه اين وصلت اتفاق نيوفتاده. بعد از گذشت 6 ماه از اون موضوع به اصرار خانواده با دختر ديگه اي ازدواج كردم. الان 18 ماه از زندگي من ميگذره همسر خيلي خوبي هم دارم. ولي هنوز من عاشق اون خانم همكارم هستم. هميشه تو فكرشم و اين هم من و آزار ميده و هم باعث شده احساس خوشبختي نكنم. و هم روابط من رو تحت تاثير قرار داده. خيلي سعي كردم فراموش كنم ولي نشد. حتي گاهي پيش خودم گفتم برم دوباره باهاش ارتباط برقرار كنم و بيارمش تو زندگيم ولي بعدش پشيمون شدم و … دچار نشخوار ذهني شدم. تو تمام لحظاتم با اون زندگي ميكنم و هميشه تو ذهنم هست. نميدونم چكار كنم فراموش بشه. آخه نميخام اين زندگي الان و خراب كنم و دل همسرم و بشكنم.

  1. 0 votes

    سلام بنظر من از همسر تون بخواهين يه سري كارايي كه اون دختر خانم انجام ميداده رو انجام بده يا سعي كنين تموم جاهايي كه با اون دختر خانم رفتين رو با همسرتون بريد و به اين فكر كنيد كه لحظاتي كه الان داريد بايد زيبا ساخته بشه تا بعدا حسرتشو نخورديد و صد در صد اگه همسرتون يكم ذكاوت به خرج بده، شما اون دختر خانم رو فراموش مي كنيد ولي از طرفي اگه فكر ميكنيد واقعا نميتونيد فراموش كنيد بهتره بجاي فردا امروز رابطتون رو با همسرتون قطع كنيد چون مطمئنا زمان خيلي زود ميگذره و وابستگي همسرتون بيشتر از قبل ميشه.



تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد