با اينا زمستونو سر مي‌كنم…

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

با اينا زمستونو سر مي‌كنم…

با اينا زمستونو سر مي‌كنم...

قصه

قصه‌ها، قصه‌هاي تكراري، قصه‌هاي كليشه‌اي، قصه‌هايي كه وقت تو را مي‌گيرند، وقت خودشان را مي‌گيرند، وقت كلمات را مي‌گيرند، وقت ثانيه‌ها را مي‌گيرند… بي‌هيچ و پوچ، واقعا بي‌هيچ و پوچ…

روزها و هفته‌هاست كه ديگر هيچ قصه‌اي مرا نمي‌گيرد، نه قصه‌هاي كتاب‌ها، نه قصه‌هاي مجله‌ها، نه قصه‌هاي فيلم‌ها و نمايش‌ها، نه آن همه قصه كه در جلسات قصه خوانده مي‌شود، نه حتي قصه‌هايي كه دوستانم مي‌نويسند، حتي نه قصه‌هايي كه خودم مي‌نويسم… قصه‌هاي خودم كه بدتر، بدترتر، نفرت‌انگيزتر… كدام قصه؟ كدام كشك؟

با اين همه قصه كه مي‌شنوي، مي‌بيني، حس مي‌كني و باز مي‌شنوي، از آدم‌هايي كه اصلا قصه‌نويس زاده نشده‌اند، قصه‌نويس تربيت نشده‌اند، قصه‌نويس نيستند، صحنه‌پردازي، شخصيت‌سازي، ديالوگ‌نويسي و حس‌آميزي و هزار كوفت ديگر قصه‌نويسي را نمي‌دانند، نخوانده‌اند، نشنيده‌اند. ولي قصه مي‌گويند، مثل كهنه‌كارترين قصه‌نويس‌ها، قصه مي‌گويند… توي همين روزهاي بي‌قصه‌گي، قصه‌اي بود كه نمي‌دانم كجا شنيدم، يا كجا خواندم، يا اصلا شنيدم و خواندم يا توي خواب ديدم، يا توي خواب كسي تعريف كرد برايم… هرچه بود كوتاه بود، خيلي كوتاه. از اين قصه‌هاي چند و چندكلمه‌اي، ۵۵، ۷۷ يا ۹۹… بيشتر نبود، حتم دارم بيشتر نبود.

قصه زني بود كه پسر جوانش گم شده بود يا غرق شده بود يا كسي غرقش كرده بود، تو دريا يا استخر يا يك جاي ديگر… زن اما نااميد نبود، از پا نمي‌افتاد، هنوز به تكاپو بود، گاهي مي‌رفت لب همان دريا يا استخر يا جايي كه پسرش غرق شده بود يا غرقش كرده بودند، گاهي برمي‌گشت خانه، گاهي راه مي‌افتاد مي‌رفت جلوي دانشگاه پسر، از پشت نرده‌ها، درخت‌هاي توي دانشگاه را نگاه مي‌كرد يا دانشجوهايي را كه مي‌آمدند و مي‌رفتند اما پسرش نبودند… يك روز برايش اس‌ام‌اس مي‌آيد، از شماره پسرش، اول باورش نمي‌شود، نفسش بند مي‌آيد، تا مرز سكته حتي مي‌رود. پسرش نوشته: «مادر من خوبم، بيا ببينمت، دوستت دارم مادر…» حالا زن سوار متروست، دارد مي‌رود همان جا كه پسرش نشاني داده… قصه از همين جا شروع شده بود، از تو مترو.

شروعش اين‌طوري بود تقريبا: يقين چهل را بيشتر نداشت با اين حال يك كپه موي سفيد زده بيرون از زير روسري‌اش كه سياه بود… داشت تندتند اس‌ام‌اس مي‌خواند. آن طوري اس‌ام‌اس خواندن زن – كه چهل را يقين داشت – براي مسافرها نبايد عادي مي‌بود، اما عادي بود… براي مسافرهاي اين قطار عادي بود…» حتما توي خواب ديده بودم قصه را كه پايانش يادم نمي‌آمد…

فوتبال

دور بود، توپ خيلي دور بود، تو نگاه من خيلي دور بود. نمي‌توانستم برسم. براي اين عضله‌هاي ۵۰ ساله پير، رسيدن به توپي كه دو متر جلوتر از تو غل مي‌خورد و مي‌رود دور است، خيلي دور. من اما نمي‌ايستم، مي‌دوم، با همه وجودم مي‌دوم، ولي حس دويدن زير دريا را دارم يا حس دويدن در فضا و خلأ، يا حس دويدن در تصاوير اسلوموشن كه هر قدم انگار يك عمر طول مي‌كشد… نمي‌رسم، آخرش نمي‌رسم…

حميد غر مي‌زند. مي‌گويد: «بابا جلو پات بود كه…» حق دارد غر بزند. حق دارد نفهمد چرا توپي كه جلوي پايم بود، آن‌قدر دور و دست‌نيافتني شد براي من. حالا مي‌فهمم چرا هيچ كس نمي‌تواند تا ۵۰ ساله نشده فرضيه نسبيت را بفهمد و هضم كند. حتم دارم انيشتن هم فرضيه‌اش را بعد از ۵۰ سالگي كشف كرده.

آن موقع است كه تازه مي‌شود فهميد واحد زمان و واحد مسافت و همه واحدهاي سنجش ديگر چرا براي يك ۵۰ ساله متفاوت‌اند با يك ۲۰ ساله… به‌خصوص سرعت نور، چرا كه پديده ذره‌اي نور مي‌گويد، نور را ذرات خيلي ريزي تشكيل مي‌دهند كه اسمشان فوتون است، و سرعت نور، سرعت موجي همين ذره‌هاست… آها! حالا يادم آمد: زن رفت سر نشاني‌اي كه پسرش برايش اس‌ام‌اس كرده بود… پسر نبود… اس‌ام‌اس مال خيلي وقت پيش بود، مال زماني كه پسر هنوز زنده بود… اس‌ام‌اس دير رسيده بود.

نماز جماعت

دير رسيده‌ام، نماز شروع شده. خوبي‌اش اين است وضو دارم. تو همين صف آخر مي‌ايستم، پشتِ همه. هفت، هشت نفر بيشتر نيستند. نماز كه تمام مي‌شود، مي‌روم جلو. كنارش مي‌نشينم. برنمي‌گردد نگاهم كند. هميشه همين‌طور است، برنمي‌گردد نگاه كند چه كسي آمده كنارش نشسته.

سلام كه مي‌كنم، برمي‌گردد و لبخند مي‌زند، يا نه خيال مي‌كنم لبخند مي‌زند و چيزي مي‌پرسد. نمي‌فهمم چي پرسيده. ذهنم بيشتر اسير سايه روشن خاطره‌هاست؛ خاطره‌هاي نصفه نيمه، ناتمام، خاطره‌هاي كم‌رنگ و گاه پررنگ و حتي گاهي بي‌رنگ. شفاف.

و فكر مي‌كنم ريش‌هايش چه شفاف شده‌اند، همان؛ بيشتر از آن كه سفيد شده باشند، شفاف شده‌اند ريش‌ها. آن‌قدر كه مي‌تواني نرميدگي چروك‌هاي پوست را زير آن ببيني، از پشت همين موهاي شفاف حس‌شان كني و يادت برود فكر كني چقدر لاغر شده يا چقدر لاغر نشده و يادت برود قرآن را دستش داده‌اي و يادت برود منتظر مانده‌اي بشنوي و اصلا يادت نيايد اين آيه، زمزمه او بود، همان جا كه نشسته بودي كنارش، يا يك زمزمه دور، دورتر، دورتر و ديرتر: «و هدوا الي الطيب من القول و هدوا الي صراط الحميد» و به گفتار پاك هدايت مي‌شوند و به سوي راه ستوده هدايت مي‌گردند…

با فرهاد

سوار ماشينمم تو اتوبان بابايي… «يه شب مهتاب / ماه مياد تو خواب…» چقدر گشتم تا دوباره اين سي‌دي فرهاد و فروغي را پيدا كردم. دلم هواي فرهاد و فروغي را كرده بود، نه حالا، از ديشب، از چند شب پيش حتي، اما پيدا نمي‌شد اين سي‌دي، رفته بود ته داشبورد، تو شكافي كه هيچ وقت با هيچ چشم غيرمسلحي ديده نمي‌شود. اما اول صبح يك‌دفعه معجزه شد و سي‌دي را ديدم و پاك يادم رفت كجا بايد مي‌رفتم، چه‌كار بايد مي‌كردم… ديدم حالا با اين گنج بازيافته، ديگر نمي‌شد رفت تو شهر يا هر جاي ديگر… نرفتم و خودم هم نفهميدم كي، چطوري رسيدم به اتوبان بابايي. كي شيشه‌ها را كيپ كشيدم بالا، كي اين همه ولوم دادم به پخش. كي اين صداي فرهاد مرا برد به… كوچه به كوچه / باغ انگوري، باغ آلوچه / دره به دره، صحرا به صحرا…

اتوبان بابايي زير چرخ‌هاي ماشين مي‌دويد و مي‌رفت… ساختمان‌هاي بلند مجتمع اميد مي‌دويدند و مي‌رفتند، تپه‌ها يواش يواش مي‌آمدند و تندتند مي‌‌دويدند و مي‌رفتند… من هنوز در خلسه صداي بي‌صدا بودم، در خلسه يه مرد بود يه مرد، در خلسه جمعه‌ها خون جاي بارون مي‌چكه…

در خلسه كودكانه بوي عيد، بوي توپ،… در خلسه با اينا زمستونو سر مي‌كنم… كاش مي‌شد اين اتوبان بابايي ادامه داشت، تا ابد ادامه داشت… كه نداشت…

شاعرانگي

فكر مي‌كنم «هنوزم مي‌شه عاشق شد و از ستاره مأيوس نشد»، چون مي‌شنوم شفيعي كدكني به ايران برگشته، (فكر مي‌كنم شفيعي به تنهايي يادآور همه شاعران بزرگ ماست…)، چون مي‌شنوم شجريان تو شهريور يا مهر يا يكي از همين روزها كنسرت مي‌گذارد (فكر مي‌كنم شجريان به تنهايي يادآور همه بزرگان آواز و موسيقي ماست…)، چون مي‌بينم اسپانيا بعد از اين همه سال، جام جهاني را از چنگال كليشه‌ها درآورده (فكر مي‌كنم اروپايي‌ها يادآور غرور و تبخترند و آمريكاي لاتيني‌ها يادآور لمپنيسم و لاف‌زني…)، چون مي‌بينم با وجود اين گرماي عجيب و غريب و آن همه حرف و حديث، تهران هنوز سر و مر و گنده تكيه‌اش را داده به دماوند و مثل كوه سر جايش ايستاده (فكر مي‌كنم به ترانه شب‌هاي تهران محمد نوري… آري تو بيداري اي شهر بي‌خواب…)

آخ، محمد نوري! حالا، همين حالا خبرش را مي‌شنوم و فكر مي‌كنم… نمي‌شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره…



تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد