گفتني‌هاي دو نسل متفاوت

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

گفتني‌هاي دو نسل متفاوت

گفتني‌هاي دو نسل متفاوت

گفتني‌هاي دو نسل متفاوت: بعضي از ما در گذشته زندگي مي‌كنيم و ذهنمان لبريز از روزگاري است كه گذرانديم. هر روزمان پر از فلش بك‌هايي است به ايامي كه پشت سر گذاشته‌ايم، در خيالاتمان پا در خيابان‌هايي مي‌گذاريم و به مناطقي مي‌رويم كه روزگاري در آنجا بوده‌ايم و حالا شايد كيلومترها از آنها دوريم، همدم تنهايي‌مان خاطرات افرادي است كه اكنون بعضي‌شان را از دست داده‌ايم، در ذهن با دوستاني درددل مي‌كنيم كه امروز ديگر با آنها ارتباط نداريم و خلاصه غرق در گذشته‌ايم.

بعضي ديگر در زمان حال زندگي مي‌كنيم و اغلب اين جمله كليشه ذهن ماست كه «گذشته‌ها، گذشته است» در اين صورت ما معتقديم كه نوستالژي احساسي احمقانه است و يادآوري خاطرات نبايد به اندازه‌اي باشد كه ما را از حالمان غافل كند. از طرفي فكركردن به آينده‌اي كه معلوم نيست، شرايط ما در آن چگونه خواهد بود نيز نبايد در حدي باشد كه مانع زندگي امروز ما شود.

در اين شرايط ما از هر وسيله‌اي براي رسيدن به هدفمان كه همان نداشتن دغدغه و نهايت لذت از زندگي است استفاده مي‌كنيم و بسته به علايق هر كدام از ما راهي را براي آن انتخاب مي‌كنيم. ما سعي مي‌كنيم تا كتاب‌هاي مورد علاقه‌مان را بخوانيم، موزيك‌هاي دلخواهمان را گوش كنيم، تا صبح فيلم و سريال ببينيم، با دوستانمان به سينما، تئاتر، كنسرت، كافي شاپ و… برويم و خلاصه براي خوش‌بودن از هيچ كوششي دريغ نكنيم.

عده‌اي از ما هم در آينده غوطه‌وريم و سعادت زندگي را در آن جست‌وجو مي‌كنيم. در اينجا هم مسيري كه براي رسيدن به رستگاري برمي‌گزينيم به جهان‌بيني ما بستگي دارد. بعضي اوج خوشبختي را رسيدن به معشوق خيالي و زندگي آرام در كنار او مي‌پنداريم، از اين رو در خيالاتمان صبح‌ها با صداي او از خواب بيدار مي‌شويم وشب‌ها با لبخندزدن به او به خواب مي‌رويم. بعضي‌هامان تحصيل در كالج‌هاي اروپا، كانادا و آمريكا و زندگي در آن ور آب را نهايت خوشبختي مي‌دانيم. برخي ديگر خيلي آرماني فكر مي‌كنيم و به شدت ايده‌آليستيم و به دنبال ايجاد اتوپياي ذهن خود هستيم و نجات بشريت را وظيفه خود مي‌دانيم. از اين رو گاهي آن‌قدر قلنبه‌سلنبه حرف مي‌زنيم كه ديگران ما را ديوانه خطاب مي‌كنند. و به همين ترتيب افراد مختلف ديگر با نگاه‌هاي متفاوت به آينده.

هدفم از اين مقدمه نسبتا طولاني اين است كه بگويم از هر سه گروه، افرادي هم سن و سال خودم يعني نسل چهارمي مي‌شناسم البته هيچ وقت دوست ندارم نظر خودم را تعميم بدهم و عقيده همه بدانم، شايد گروه‌هاي ديگري هم باشند و من نمي‌شناسم.

اما در مورد خودم بايد بگويم يه جورايي بين گروه دوم وسوم سرگردانم. گاهي افكارم آن‌قدر در گير آينده مي‌شوند و به قدري آرمان‌گرا و ايده‌آل مي‌شوم كه گويي يكي از اركان اصلي سازنده ناكجا آبادي كه بشر قرن‌ها در آرزوي آن است، من هستم. از طرف ديگر، مواقعي هم پيش مي‌آيد كه به قدري از آينده و حوادثي كه قرار است برايم اتفاق افتد مي‌ترسم، حتي گاهي سايه مرگي كه در انتظار من است به حدي آزارم مي‌دهد كه فكر مي‌كنم توانايي بيرون كشيدن گليم خودم را از آب ندارم، چه برسد به گليم بشريت. در اين هنگام كاملا به بن‌بست مي‌رسم و سعي مي‌كنم با شادي‌هاي دم‌دستي و دل‌خوشي‌هاي الكي از فكر اين آينده وحشتناك رهايي يابم.

به هر حال همان‌طور كه گفتم آينده در ذهن من به شدت نامتعادل و كاملا مبهم است. اميدوارم براي ديگر هم‌نسلانم اين‌گونه نباشد، چون اين طور فكر كردن به آينده بسيار عذاب‌آور است و من فكر مي‌كنم مانع حركت رو به جلوي نسل ما مي‌شود.

***

آينده براي من كه هنوز نفهميدم نسل چندمي هستم، مثل يك بشقاب غذاي مرموز است… غذايي كه نه اسمش را مي‌دانم نه حتي تصوري از طعمش مي‌توانم داشته باشم…

از شكل و شمايلش هم هيچ چيز دستگيرم نمي‌شود… نمي‌دانم تازه درستش كرده‌اند يا غذاي از قبل مانده است… نمي‌دانم داغ است يا سرد و از دهان افتاده كه از يخچال درش آورده‌اند و يك‌راست آورده‌اند و جلوي من گذاشته‌اند… به هر حال اين بشقاب غذا جلوي من است و قاشق و چنگالي هم در دستانم چپانده شده و مجبورم كه آن را بخورم… اما من ترديد دارم… شايد خوب پخته نشده است و هنوز خام و سفت مانده باشد…

شايد از آن غذاهاي هندي باشد كه يك سر قاشقش، كل بدنم شعله‌ور شود و جوش‌هايي هر كدام به قاعده يك سيب زميني روي صورتم بزند و مرا بيچاره كند… شايد يك نوع غذاي قي‌آور چيني باشد، پر از چشم ميمون و زبان قورباغه و مغز مارمولك آفريقايي و بند ناف بچه كانگوروي استراليايي و انواع و اقسام حشره‌ها و خزندگان و جانوران سرخ شده و كبابي برشته شده كه زير دندان خرت و خورت مي‌كند…

شايد هم غذايي باشد كه توسط يك آشپز بين‌المللي و فرانسوي‌الاصل با نهايت سليقه و دقت و مهارت به‌طور ويژه براي من طبخ شده باشد و تازه بعد از خوردن آن نوبت دسر و ساير مخلفات بعد از غذا برسد…

هيچ چيز معلوم نيست… تنها چيزي كه مي‌دانم اين است كه نه راه پس دارم و نه راه پيش… بايد دل به دريا بزنم و غذاي داخل بشقاب را تا ته بخورم.

***

آيا نسلي كه من و امثال من آنها را انسان‌هايي روشن و لايق پرستش براي خود مي‌دانيم تا اين اندازه مغرور و سطحي‌نگر هستند. شايد اين بار نيز نسل خطاكار من در مورد آنها دچار اشتباه شده. اما نه، من نمي‌خواهم همانند شما يك جانبه به اطراف نگاه كنم. من همانند تايماز از اردبيل براي انتقاد از ديگران همه را به يك شكل نمي‌بينم. قطعا هر نسلي بدي‌ها و خوبي‌هاي خودش را دارد. آيا شما چشمان خود را رو به حقايق بسته‌ايد، اگر خوب به اطراف نگاه كنيد، خواهيد ديد كه تنها پسران نسل من نيستند كه ابروهايشان را بر‌مي‌دارند، تنها دختران نسل من نيستند كه رفتار سبكسرانه از خود نشان مي‌دهند.

شايد بهتر باشد به يك نسل سومي برجسته اشاره كنم كه براي مدتي در برنامه كوله‌پشتي ظاهر مي‌شد، آيا تا به حال او را ديده‌ايد، آيا به كمي بالاتر از چشم‌هاي او نگاه كرده‌ايد. بهتر است كمي گوش‌هايتان را تيزتر كنيد و صداي هم‌نسلي‌هايتان را كه در كوچه و خيابان در كافي‌شاپ‌ها گرم بحث و گفت‌وگو هستند و با به‌كاربردن الفاظ بيگانه سعي در بالا نشان‌دادن سطح فرهنگ و تحصيلات خود دارند، بشنويد. آيا زماني كه هم‌نسلي‌هاي شما و خود شما در سن و سال هم‌نسل‌هاي من بوديد، نسل قبل از شما، شما را از طريق كتاب‌هايي كه مي‌خوانديد يا موسيقي‌اي كه گوش مي‌داديد، مي‌سنجيدند. نسل شما مدت‌هاست كه با نام نسل سوخته در ميان تمام نسل‌ها خودنمايي مي‌كند و راه را براي نسل بعد از خود كه هر روز بيشتر در لاك خودش فرو مي‌رود، تنگ‌تر مي‌كند و اكنون نيز با انتقادات كوبنده‌اش آنها را بيش از پيش سرخورده مي‌كند. نسل من خوب مي‌داند كه هم‌نسل‌هاي شما چه سختي‌هايي را از سر گذرانده‌اند؛ جنگ، نداشتن پدر، از سر گذراندن درس و دانشگاه با وجود نظامي كه تنبيه بدني از طرف معلمان و والدين هنوز در آن رواج داشت. ما از تمام اينها باخبر هستيم. باخبريم از تلاش‌هاي نسل شما براي مملكتي كه بارها بايد از صفر شروع مي‌كرد.

مدت‌هاست كه به خاطر علاقه به اعتقادات شما نسل سومي‌ها از هم‌نسلي‌هاي خود دور افتاده‌ام و اين كناره‌گيري من را به فردي منزوي، خجالتي و دور از اجتماع تبديل كرده. باور كنيد خود من هم شيوه و رفتار هم‌نسل‌هاي خودم را نمي‌پسندم، هرچند هم كه تحت تاثيرشان شباهت‌هايي به آنها داشته باشم، متاسفم از اين‌كه نسل من نسلي نازپرورده است. متاسفم از اين‌كه نسل چهارمي هستم، اما چه چيز باعث مي‌شود كه من و نسل من چنين احساسي داشته باشيم. چرا نبايد اين بحث‌هاي پوچ و بي‌محتوا را كه با عنوان «من خوبم تو بدي» مدام ميان اين دو نسل رد و بدل مي‌شود، كنار بگذاريم و در ازاي آن به فكر راه چاره باشيم؛ آن‌طور كه نه سيخ بسوزد و نه كباب.

نسل سومي‌هاي عزيز، هنوز هم تكرار مي‌كنم كه شما لايق پرستش هستيد، با وجود اين‌كه نسل شما نخواست يا نتوانست نسل بعد از خود را بشناسد. نسل سومي‌هاي عزيز صداي شما به همه نسل‌ها رسيده، شايد بهتر باشد قسمت كوچكي از راه را براي نسل بعد از خود باز كنيد، آن‌چه را كه مي‌دانيد به آنها بياموزيد و باورشان كنيد و اطمينان داشته باشيد كه آنها در جواب محبت شما انديشه‌هاي شما را به نسل‌هاي بعد از شما انتقال خواهند داد و كوشش‌هاي شما را از ياد نخواهند برد. نسل سوم جاودانه خواهد شد.



تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد