انتخاب زمان مناسب!

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

انتخاب زمان مناسب!

انتخاب زمان مناسب!

تقصير او نبود. من روز خوبي را انتخاب نكرده بودم. صبح جمعه‌ها براي خريدكردن عجله دارد. خب جمع‌هاي هفتگي‌شان برپاست و پاي آبرو در كار است، پيش آدم‌هايي كه بلدند دود سيگار را دايره دايره كنند و حرف‌هاي مهم بزنند؛ همان چيز‌هاي كه من بلد نيستم.

وقتي كار مهمي نتواني بكني، حتما حرف‌هاي مهمي بايد بزني، اما من به كل مهم بودن از دستم بر نمي‌آمد. يك ۵۶ متري دو خوابه قلمروي من و بابا بود و پايتخت رفقايش. سوسك‌ها را البته حساب نكردم. آنها به من اعتماد به نفس مي‌دادند و تنها كساني كه به راستي مي‌ترسيدند از من. شايد هم از دمپايي من. آدم‌هاي نامُهم كارهاي نامهم انجام مي‌دهند هميشه، همين حذف سوسك از چرخه طبيعت يا آب دادن كاكتوس‌ها يا سر جمع موشك درست كردن با روزنامه‌هاي صبح.

آن روز هم مشغول كار‌هاي نامُهم خودم بودم. مي‌خواستم آن قدر ركاب بزنم آن قدر ركاب بزنم آن قدر ركاب بزنم آن قدر ركاب بزنم… آن‌قدر ركاب بزنم كه چه؟ يادم رفت. يادم رفت براي چي داشتم آن‌قدر ركاب مي‌زدم، پس وسط چهارراه ديگر ركاب نزدم. مگر مي‌شود با اين «فاصله» كسي پسرش را بشناسد؟! وقتي حتي نمي‌داند او يك دوچرخه دارد. گفتم كه تقصير او نبود. تقصير ترمز ماشين يا آلزايمر من باشد، بهتر است. مي‌شود دفعه بعدي نقش رستم را ايفا كنم؟

كلاه سال‌هاي بعد

قرص‌ها را در چمدان گذاشتم. آنها تنها دارايي‌هايم بودند. رفتم در صفي كه آنجا تشكيل شده بود ايستادم و چيزي هم نگفتم. كلاهي را كه به من هديه داده بودي بر سرم گذاشته بودم و با يك دستم چمدان را گرفته بودم. دست ديگرم در جيب كتم بود. سرم را مدام اين طرف و آن طرف مي‌كردم و مي‌شمردم و نمي‌دانستم در آن سوي صف چه خبر است. ولي پناه‌گرفتن در آن جمع آرامم مي‌كرد‌. ناگهان متوجه شدم كه همه نگاه‌ها رو به سوي من است. مردي جلو آمد؛ لبخند مي‌زد، دستش را جلو آورد، ترديد كردم. چاره‌اي نبود انگار. تنها بودم. دستم را به سختي در آوردم از جيبم… و در يك لحظه سردي وجود مرد وارد بدنم شد. چيزي كه هميشه از آن مي‌ترسيدم. مرد گفت بايد چيز مهمي را به من بگويد. زبانش را خوب نمي‌فهميدم. اما ميان كلماتش دستم آمد كه ايراد از كلاهم است. مي‌گفت نبايد اين‌جور كلاه‌ها بر سرم بگذارم در اين شهر. انگاري اينجا بايد كلاه‌هايمان جور ديگري باشد. با اين كه فكر نمي‌كردم مسئله اين قدر جدي باشد، قول دادم روزهاي بعد كلاه معمول را سر بگذارم. اما او مي‌گفت بايد اين كار را همين حالا بكنم. به صف نگاه كردم و اين كه اين همه مدت انتظار كشيدم، بيرون آمدم و با او به كلاه‌فروشي رفتم. كلاه مورد نظر را خريدم. كلي پول بالايش دادم. پس از چندي به سختي از چنگ مرد بيرون آمدم. در فاصله نبودنم صف باز هم درازتر شده بود. دوباره آخر صف ايستادم و آرام پشت آن همه جمعيت پناه گرفتم. با كلاهي جديد. باز هم برايم مهم نبود آن طرف صف چه چيزي انتظارم را مي‌كشد. انتظارش را دوست داشتم؛ آرامشي كه آنجا بود. مرد ديگري جلو آمد.

نگاهش نكردم. گفت: «كلاهي كه سرت گذاشته‌اي براي قاتلي است كه خودش چند وقت پيش به قتل رسيده، تو بايد با ما بيايي.» با آنها رفتم. مجبور بودم! در راه به تو فكر كردم كه چرا كلاهي را كه به من هديه داده بودي از سرم برداشتم… لبخندي زد و آرام جلو آمد. كلاه زيبايي بر سرش گذاشته بود. سرم را به نشانه احترام خم كردم و دستش را بوسيدم. سرم را كه بلند كردم فهميدم كلاهش را گذاشته است روي سر من. ناگهان گم شدم. در خيل جمعيت چشم‌هايش. چند سال بعد گفت سردش شده و دلش هواي آفتابي مي‌خواهد. كلاهش را برداشت و رفت.

واقعا تو بي‌گناه بودي؟!

دختري به نام ويولته كه سال‌هاست داره با بيماري ام اس مبارزه مي‌كنه. اون روز خيلي كوتاه و قشنگ ديدم از اين كه يكهويي به يه دختر ۱۱ ساله گفته احمق احساس خوبي نكرده و بعد هم خيلي راحت رفته و ازش عذرخواهي كرده. اين مطلب ناگهان من رو برد تو اتفاقات بسياري كه درش كسي مقصر نبوده، اما من تقصيرا رو انداختم گردنش، خصوصا اونايي كه زير دست ما كار مي‌كنند يا از ما كوچيك‌ترند و خلاصه يه جورايي زور ما بهشون مي‌رسه متاسفانه زمان هم فراموشي خاص خودش رو به ما تحميل مي‌كنه و با رفتن روزهاي قديم و اومدن روزهاي جديد ما يادمون مي‌ره كه چطور فلان وقت حتي ناخواسته به كسي پريديم يا تقصيري رو انداختيم گردنش و بعد هم در ادامه با فراموشي زمان يادمون رفته كه خيلي ساده بريم و بهش بگيم ببين: «اون روزي كه من بهت پريدم يا جلو همه سرت داد زدم يا تقصير فلان ماجرا را انداختم گردنت، واقعا تو بي‌گناه بودي، من اون موقع حالم گرفته بود، بي‌حوصله بودم، خسته بودم، مريض بودم، گرمم بود، سردم بود، با عشقم دعوام شده بود يا هزار كوفت و درد ديگه – دور از جون شماها البته – داشتم و همه اينا باعث شد كه به تو بپرم و الان گرچه مدت‌ها ازش گذشته و تو شايد حتي يادت نباشه، اما ازت عذر مي‌خوام كه بابت چيزي كه حقت نبود شماتت كردم و ناراحت شدي.» شايد هم آن‌قدر بزرگ باشه كه اصلا يادش نياد، اما من بهتون قول مي‌دم كه شما حال خيلي خوبي پيدا مي‌كني.

ياد مادربزرگ به خير هميشه مي‌گفت همه شجاعت‌ها هم خوب نيست. اما اين از اون شجاعت‌هاي خوبه، از اونا كه يادمون مي‌اندازه كه ما انسانيم و جايزالخطا، اما چه خوب كه وقتي بابت خطاي خودمون بي‌خودي دل كسي رو مي‌شكنيم جسارت عذرخواهي‌اش رو هم داشته باشيم.

موقع نوشتن يادم افتاد كه وقتي بچه بودم و مامانم تو آشپزخونه‌مون داشت كاري مي‌كرد، تا دستش رو مي‌بريد يا چيزي رو مي‌شكست، يهو سر من داد مي‌زد كه: «اي واي تو چقدر حرف مي‌زني»! قربونش برم الهي كه دوست دارم ۱۰۰ سال ديگه هم زنده باشه و هي از اين غر‌هاي الكي بهم بزنه!

گاهي به ياد ديگران هم باشيد

من هميشه روزهاي تولد رو خيلي دوست داشتم؛ غافلگيرشدن و خنديدن و كادوگرفتن و كيك‌خوردن و… شايد به خاطر اين بوده كه هميشه روز تولدم حسرت تبريك از طرف اونهايي كه دوستشون داشتم، رو دلم مي‌مونده. به قول مامانم ما زياد تولدي نيستيم (يعني زياد روزاي تولد رو جدي نمي‌گيريم). واسه همين هميشه دوست داشتم كه روز تولد بقيه رو بهشون تبريك بگم و ذوق‌زده‌شون كنم كه به يادشون بودم. خنده‌شون واسم خيلي ارزش داره و دليلي مي‌شه كه منم از ته دلم خوشحال بشم…

اين شد كه يك كتاب خريدم كه واسه هر روز سال، يه پيغام داشت. بعد پارسال عيد تاريخ تولد تك‌تك فاميل‌ها و دوستام رو توش نوشتم. بعدتر كامل‌ترش كردم و سالگرد ازدواج و روزهاي عزيز آدم‌هاي دور و برم رو هم بهش اضافه كردم. اول هر ماه تمام تاريخ‌ها رو توي موبايلم ثبت مي‌كنم كه ساعت ۹ صبح اون روز بهم يادآوري كنه و بهشون زنگ مي‌زنم. خيلي باحاله.

تازه اين كار باعث شده چيزهاي جالبي رو كشف كنم مثل اين‌كه مثلا پسرعمه‌ام با دختر خاله‌ام همزادن يعني توي يه روز متولد شدن يا دوستم و داييم و پسرداييم همه توي يه روز متولدشدن.

شما هم مي‌تونين امتحان كنيد

كسي هست كه مي‌تونه حتي با كارهاي خيلي كوچيك آدم‌ها رو خوشحال كنه، با يه جمله، با يه نگاه. ولي اگه يه روز شخصي مريض باشه و نخواد توي در و همسايگي بگرده و خوشحالمون كنه چي؟ حتما مي‌ره كنار پنجره و از ديدن پيرزن و پيرمرد همسايه كه عاشقونه دارن با هم صبحونه مي‌خورن لذت مي‌بره، يا از ديدن پسر كوچولوي همسايه كه مامان باباش بالاخره براش دوچرخه خريدن.

دلم مي‌خواد ياد بگيريم كه هر كدوممون براي خودمون هم باشيم. كه اگه يه روز صبح از خواب پا شديم و اون روز هيچكي سعي نكرده بود خوشحالمون كنه خودمون اين كار رو بكنيم. بلد باشيم كه لذت‌هامون رو پيدا كنيم، كه خوشبختي‌مونو پيدا كنيم. به اتفاق‌هاي كوچيكي كه تو زندگيمون مي‌افته، ارزش بيشتري بديم و باور كنيم كه اين اتفاق‌ها، مي‌افتند براي خوشحالي ما. چه يك‌سري رويدادهاي كاملا شخصي مثل پيداكردن يه كار خوب باشه، يا يك واقعه كلي مثل چاپ‌شدن كتاب جديد نويسنده مورد علاقه‌مون يا اكران يك فيلم از بازيگر محبوبمون.



تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد