قانون “بتَرك-لبخند” معجزه مي كند!

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

قانون “بتَرك-لبخند” معجزه مي كند!

در اولين تجربه تجاري خود رقمي بالغ بر يك ميليون تومان از دست دادم، يعني تمام سرمايه و دارايي زندگيم را! به شدت ناراحت شده بودم و ديگر هيچ پولي نداشتم ،شب پيش يكي از دوستانم رفتم و ماجرا را برايش تعريف كردم، با مشاهده چهره گرفته من پرسيد: آيا كاري از دست تو بر مي آيد؟ گفتم، نه، ديگر  هيچ كاري از دست من بر نمي آيد، دوستم پاسخ داد: پس ناراحت نباش و با لحني مصمم گفت: “به دَرك!”

 

ولي من اشتباهي شنيدم: بتَرك! و ناخوداگاه احساس بسيار خوبي به من دست داد، انگار او به بادكنك ناراحتي هاي من دستور تركيدن داده بود!

آن كلمه و احساس نهفته در آن واقعا بر روي من تاثيرگذار بود و سبب شد تا آن تكه تجربه تلخ را از ذهنم كنده و دور بيندازم و با لبخند و پر از انرژي دوباره شروع كنم!

من با قرض كردن مبلغ ۵ ميليون تومان دوباره شروع كردم، پس از گذشت حدود سه ماه آن يك ميليون تومان از دست رفته هم جبرانشد!

هنگام به كاربردن قانون “بتَرك-لبخند” ابتدا با قاطعيت بگوئيد: بتَرك!(انگار كه به يك بادكنك فرضي داريد دستور تركيدن مي دهيد!) بعد از آن بي درنگ نفس عميقي بكشيد و با آرامش لبخند بزنيد، شايد در بارهاي اول اين كار مشكل باشد، خصوصا لبخند زدن هنگام ناراحتي! ولي اگر خوب تمرين كنيد مي توانيد اين قانون را در سرزمنيتان بومي كنيد!

از آن به بعد هر وقت احساس مي كردم كه  يك خاطره ي تلخ بيش از زمان مجاز در ذهنم جا خوش كرده است، با لحني مصمم مي گفتم: بتَرك! و سريعا لبخند مي زدم و آن خاطره انگار در ذهنم نيست و نابود مي شد! درست مثل تركيدن يك حباب يا بادكنك تو خالي!

فرودين ماه ۱۳۸۷ بود كه يك نفر بدون هماهنگي قبلي به دفتر من در يكي از بنادر مرزي آمد؛ داستان از اين قرار بود كه ايشان پس از عزيمت به آن بندر به دفتر يكي ديگر از همكاران رفته بودند، اما از آن جا كه جنس هاي خواسته شده موجود نبوده، از خريد منصرف شده و باتوجه به فرصت پيش آمده تصميم گرفته بودند تا با فروشنده ديگري وارد معامله شوند!

خوشبختانه آن روز من در بندر عباس و در دفترم بودم، ايشان پس از ورود بي درنگ پيشنهاد بسيار خوبي را براي خريد قسمتي از اجناس وارداتي من در مقياس كلان مطرح كردند؛من هم در پاسخ اعلام آمادگي كردم، ايشان گفتند كه مايلند از انبارهاي من ديدن كنند و اين اتفاق بسيار بدي بود، چون عملا هيچ جنسي دركار نبود و جنس هاي من هم در مرحله ترخيص كالا بودند.

آن لحظه احساس كردم كه يك معامله پر سود را از دست داده ام، از سر جايم بلند شدم و رفتم رو به پنجره ايستادم و گفتم: “بتَرك!”

ايشان پرسيدند: شما چيزي گفتيد؟ من سريعا برگشم، لبخند زدم و با آرامش گفتم: بله، لطفا برويم براي بازديد از انبارها! ما در بين انبارها قدم مي زديم و من از هر دري سخن مي گفتم، در فرصت مناسب با لبخند به ايشان پيشنهاد يك ناهار دلچسب را دادم كه خوشبختانه از لحن صميمي من استقبال كردند و پذيرفتند و پس از ناهار نيز فرصت كافي نداشتند و موفق به بازديد از انبارهاي خالي من نشدند و جنس ها در موعد مقرر تحويل داده شد و در نهايت آن معامله پرسود به انجام رسيد!

البته احتمالا ايشان اين كتاب را مي خوانند و از دانستن اين موضوع شگفت زده مي شوند! ولي خوشبختانه نسبت به حسن نيت من در آن زمان هيچ ترديدي نداشته و ندارند.

برگرفته از كتاب ثروتمندترين جوان ايراني

منبع: فارس پاتوق



تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد