با سلام . بنده ۲۵ ساله پسر مجرد هستم متاسفانه گذشته من يه وضعيت وحشتناكي داشتم كه الان ذكر ميكنم
دوران كودكي در محل خانمان بچه ها اذيتم ميكردند جسه كوچك و ضعيفي داشتم و مرا مسخره ميكردند و حتي براي خودم و خانواده ام اسم حيوانات گذاشتند و مجبورم ميكردند جلوي ديگران اون لقبي كه برام گذاشتند را بگم. فوتبال بازي ميكردند در مدرسه و مرا بازي نميدادند و مرا تهديد ميكردند كه با چاقو ميكشيمت و مواد منفجره داخل گوشتو دهانت ميگذاريم منم چون بچه بودم ميترسيدم گريه ميكردم و اونها براي اينكه بيشتر گريه كنم بدتر ميكردند جرم من اين بود كه قدم كوچك بود
و خودم صورتم رو چنگ ميزدم تا حد زخمي شدن واقعا زندگي ترسناكي داشتم تحقير از سوي همكلاسيام زياد بود تا ايكه باعث شد مدرسه رو ترك كنم چون واقعا تو مدرسه همه آزارم ميداند يه بچه خيلي ساكتي بودم اسم من رو به حيوان گذاشته بودند بعضي وقتها پول تو جيبي رو كه داشتم رو ازم ميگرفتند و من بخاطر اين كه باهام كاري نداشته باشند داستان ترسناك براشون تعريف ميكردم تا سرگرم بشم و بهم كاري نداشته باشند اخه يه بچه كجا داستان ترسناك كجا خلاصه اين بود دوران كودكي
دوران نوجواني يه خونه داشتيم زير زمين بود ديوارش نم داشته داخل اين خونه به فيلم هاي ترسناك خودم رو مشغول ميكردم هر فيلم ترسناكي كه نگاه ميكردم اينقدر رو تاثير ميذاشت تا حد اينكه تو خيابون ها اداي اون فيلم رو درمياوردم بعد من سرما خوردم و ديدم خانواده بهم محبت بيشتر ميكنند خودم رو درمان نميكردم تا اين محبت بماند چون بشدت تشنه محبت يودم خلاصه بيماريم بيشتر شد مدت ها بيمار بودم و از خوب شدن ميترسيدم نكنه كه اين محبت ها نباشه تا اينكه باعث شد عفونت كنم و ضهيف بشم ديگه مجبور شدم برم دكتر دكتر بهم شربت بده ديدم كه با خوردن شربت حالم خوب ميشد و محبت كمتر ميشه ورفتم شربت رو با دوز بالا خوردم تا مريض بشم و خانواده بهم محبت بيشتري كنند چون اگه سالم باشم ديگه خبري از محبت زياد نيست چون اتفاقي كه چند سال برام پيش اومده بود نياز به محبت داشتم خلاصه يه مريضي ديگه گرفتم بازم محبت بهم ميرسيد تا اينكه دوباره خوب شدم ديدم ديگه خبري از محبت نيست خيلي اذيت شدم ديگه خودم رو مريض نكردم چون مريضي خيلي عذاب كشيدم بچه هاي كوچه اذيتم ميكردند از ذلت تا تحقير بچه ها ميترسيدم مرا بزنند چون مرا بازي نميدادند باعث شد تا با خودم توب بازي كنم سال بعد كه شد تحقير ها كم شد ولي يه مشكل ديگه بوجود اومد اين بود داخل خونه با خانواده دعوا ميكردم و ميرفتم بيرون تا دلشون برام بسوزه مثلا موقع شام ميرفتم بيرون تا دلشون بسوزه خيلي سخت بود براي يه نوجوان اينجوري زندگي كردن خلاصه اين بود دوران نوجواني
دوران جواني اوضاع بهتر شد ولي مشكلاتي برام پيش اومده اينه كه
دعواي خانوادگي داشتيم يعني چند سال پيش من از سر كار ميومدم خونه خسته تو خونه يه دعوايي ميشد ومن قلبم درد ميگرفت وقتي ميومدم خونه ميترسيدم تا اينكه دوباره دعوا بشه و اين ترس و اضطراب باعث ميشد بهم فشار بياره يه مدت طولاني اينجوري بود دوستان اين داستان زندگي من بود فقط ميخوام بدونم ايا گذشته ميتونه تو اينده تاثير داشته باشه و اينكه من با اين گذشته تلخ چجوري زندگي مشتركي داشته باشم ؟