مشاوره خانواده:تلويزيون و خانواده

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

مشاوره خانواده:تلويزيون و خانواده

تلويزيون و خانواده

چرا نگاه مي‌كنيم؟ چقدر برايمان اهميت دارد؟ اصلا جذب چه چيزش مي‌شويم؟ چرا مي‌رويم چند ميليون پول مي‌دهيم تا يك پلاسماي ۶۴ اينچش را داشته باشيم؟ اصلا تصوير چقدر در زندگي‌مان نقش دارد؟ خب بستگي دارد ديگر؛ شايد وقتي به يك عكس يا يك نقاشي يا يك بيلبورد تبليغاتي نگاه مي‌كنيم، آنچنان كه بايد تحت تاثير قرار نمي‌گيريم و هيجان‌زده نمي‌شويم. اما وقتي پاي اين جعبه نسبتا جادويي مي‌نشينيم، ماجرا قدري عوض مي‌شود و مي‌توانيم به‌راحتي مثل يك ميخ به صندلي‌مان فرو برويم و ساعت‌ها براي تماشاكردنش وقت بگذاريم. بعضي وقت‌ها با ديدن آدم‌هايي كه جلوي تلويزيون ميخكوب شده‌اند، مي‌توانيم صحنه اولين برخورد يك نوزاد با خودش در آينه را تصور كنيم. انگار آدم‌ها خودشان را و تمام چيزهاي اطرافشان را و تمام جزئيات زندگي‌شان را در تلويزيون مي‌بينند كه اين چنين محو تماشا مي‌شوند.

اما اين چهارچوب رنگ و جلا خورده عجيب و غريب، دردسرهايي را هم به بار مي‌آورد كه مطمئنا خيلي فراتر از تيتر تكراري «تاثير تلويزيون بر كودكان» است و همين هم باعث شده منتقدان زيادي در سراسر دنيا داشته باشد. بد نيست سركي بكشيم، ببينيم بشر غربي كجاها با تلويزيون سرشاخ شده.مشاوره خانواده

بمبي كه از دودكش افتاد

فيلم «سگ را بجنبان» را ديده‌ايد؟ رابرت دنيرو در يكي از ديالوگ‌هايش ادعا مي‌كند جنگ خليج فارس اصلا اتفاق نيفتاده و اين فقط تصاوير تلويزيون  بودند كه خبر از يك جنگ واقعي مي‌دادند؛ در صورتي كه اصلا جنگي در كار نبوده و آن‌چه كه مردم ديدند و باور كردند، تصوير يك بمب بود كه به دودكش يك خانه مي‌افتد و بعدش هم بووووووم!

جالب است بدانيد اين ادعا اصلا دروغ نيست؛ همان‌طور كه اصلا حقيقت ندارد. خيلي از منتقدين غربي هم اين نظريه را قبل از آن‌كه در فيلم بيايد، عنوان كرده بودند. هرچند استناد محكمي هم براي اين ماجرا وجود ندارد. اما خب ديگر شايد خبري از جايي درز كرده و… اين را به‌عنوان مقدمه داشته باشيد تا برويم سراغ اصل قضيه. نظريه‌اي وجود دارد كه مي‌گويد تلويزيون واقعيت را از بين برده و فقط به خودش و دنياي لجبازي خودساخته‌اش مي‌پردازد. اين نظريه را امبرتو اكو، منتقد مشهور عنوان مي‌كند و براي اولين نمونه به سريال‌هاي دنباله‌دار اجتماعي مي‌پردازد. اين سريال‌ها در آن سوي دنيا به Soap opera شهرت دارند و پخششان گاهي تا چند سال هم طول مي‌كشد. دغدغه اصلي اين سريال‌ها درگيري‌هاي اجتماعي گروهي از آدم‌هاست كه هرچند وقت يك بار درگير ماجراي جديدي مي‌شوند و طبيعتا بايد حلش كنند. اكو معتقد است، اين سريال‌ها بعد از مدتي ارتباطشان را با دنياي واقعي از دست مي‌دهند و تمام اتفاقات فقط و فقط از نگاه گروه توليد تحليل مي‌شود و باعث مي‌شود نگاه شخصي آدم‌ها درباره مسائل پيش رويشان به نوعي دچار تزلزل شود. چرا كه تلويزيون به‌عنوان يك مرجع قابل اعتماد پذيرفته شده و به راحتي مي‌توان از آن الگوبرداري كرد. البته او اضافه مي‌كند كه الزاما در همه شرايط تحليل‌هاي شخصي با آن‌چه تلويزيون ارائه مي‌دهد، ضديت ندارد. شايد كمي گيج شده باشيد. پس بهتر است نظريه مكمل ژان بودريار را هم بخوانيد؛ او مي‌گويد تلويزيون خود ارجاعي دارد و ارتباطش را با دنياي واقعي از دست داده است. مثالش را هم بخوانيد، بعد بگوييد، نيفتاد! بودريار به برنامه‌هايي اشاره مي‌كند كه از شبكه‌هاي مختلف تلويزيون پخش مي‌شود و شباهت‌هايي به هم دارند. در چه چيزي؟ در نوع گريم، طراحي صحنه، روش فيلم‌برداري و جلوه‌هاي ويژه. يا از تليغاتي نام مي‌برد كه روش‌هاي قديمي‌تر تبليغ را مسخره مي‌كند و گاهي ما را به تصويرهاي قديمي‌تر ارجاع مي‌دهد كه قبلا به شيوه‌اي ديگر نمايش داده شده‌اند و از اين طريق حس نوستالژي آدم‌ها را تحريك مي‌كنند. او اضافه مي‌كند رغابت تهيه‌كننده‌هاي تلويزيوني براي جذب مخاطب بيشتر هم مدام باعث مي‌شود نگاه توليدكننده‌ها بيشتر به داخل مجموعه تلويزيون و شبكه‌هاي ديگر باشد تا به روابط حقيقي آدم‌ها در اجتماع. او حتي روي مصاحبه‌هاي تلويزيوني هم حرف و حديث دارد؛ اكو مي‌گويد وجود افراد مشهور و جنس حرف‌هايي كه مي‌زنند، هيچ اهميتي ندارد، بلكه صرف گفته‌شدن آن حرف‌ها از تلويزيون است كه براي مخاطب‌ها اهميت دارد. براي همين هم مي‌شنويم كه مي‌گويند: ديدي فلاني چه حرفايي در تلويزيون زد؟! واقعا كه اين حرف‌ها را در تلويزيون زدن جرأت مي‌خواهد.

حالا بياييد قدري پا را فراتر بگذاريم؛ تمام چيزهايي كه تا الان خوانديد، گوياي اين مطلب بود كه تلويزيون واقعيت را تحريف مي‌كند. حالا اگر بخواهيم وارد دنياي مجازي شويم، با پديده پيچيده‌تري به نام فراواقعيت روبه‌رو هستيم. يعني ديگر چيزي براي تحريف‌كردن وجود ندارد و وقت ساختن دنيايي است كه بالكل توسط رسانه پايه‌ريزي شده كه معمولا حدس‌هايي درباره آينده مي‌زند و جهان سال‌هاي بعد را مي‌سازد. منتقدي به نام مايكل هم مي‌گويد: «امور مجازي بازنمايي نيستند، زيرا چيزي براي بازنماياندن وجود ندارد. بازنمايي يعني نمايش‌دادن چيزي كه در جايي وجود خارجي دارد.» به هر حال يادتان باشد اين‌كه فلان منتقد گفته و مي‌گويد دليلي بر قابل قبول‌بودن هم نيست. احتمالا همين حالا طرفداران فانتزي و ژانرهاي تخيلي شمشير را از رو بسته‌اند. خب غلاف كنيد رفقا! اينها فقط بخشي از نگراني بشر درباره از بين رفتن واقعيت است. همين!

وسواسي‌هاي مصرف‌كننده

يكي ديگر از مسائلي كه داد منتقدان را بر سر تلويزيون بلند مي‌كند، ترويج فرهنگ مصرف‌گرايي است. آنها معتقدند از آنجايي كه تلويزيون براي بقاي خودش به مخاطب نياز دارد، مجبور است از هر ترفندي براي نشاندن آدم‌ها جلوي جعبه جادويي خودش استفاده كند. اين هم توضيح دارد. عجله نكنيد. تلويزيون يك انتخاب محدود به شما مي‌دهد و تمام حق انتخابتان را مي‌گيرد. شما كنترلي در دست داريد و مي‌توانيد از بين شبكه‌ها يكي را انتخاب كنيد و اين حس قدرت را به شما القا مي‌كند. اما هيچ وقت نمي‌توانيد نوع برنامه‌اي كه در حال پخش است را تعيين كنيد يا اعمال نظر كنيد و بگوييد مي‌خواهيد فلان برنامه زنده را از طريق دوربيني كه در جاي ديگر صحنه كار گذاشته شده، تماشا كنيد و اين كارگردان تلويزيوني است كه به جاي شما تصميم مي‌گيرد. يا قبول كنيد، يا خاموشش كنيد. ژان بودريار معتقد است اين سيستم خلاقيت فردي را از بين مي‌برد و مثال جالبي مي‌زند: «وقتي براي سالم نگه‌داشتن بدنتان، مدام سخت‌گيري مي‌كنيد و از انواع مواد ضدعفوني‌كننده براي محيط‌تان و انواع لوازم بهداشتي كه هر يك تنها يك وظيفه كوچك را انجام مي‌دهند، استفاده مي‌كنيد. در حقيقت سيستم دفاعي بدنتان را تنبل مي‌كنيد؛ تا جايي كه بدون ابزار بيروني، توانايي دفاع‌كردن از خودش در برابر يك سرماخوردگي ساده را هم از دست مي‌دهد.» به همين ترتيب شما آن‌قدر از تلويزيون استفاده مي‌كنيد و آن‌قدر به آن اطمينان مي‌كنيد كه احساس مي‌كنيد براي تمام مشكلات شما چاره‌اي در آستين دارد. اما زماني كه با يك پديده از نزديك آشنا مي‌شويد، تمام تصورتان از بين مي‌رود. مي‌شود با ديدن يك فيلم مستند درباره خوابيدن در كوه، كوله‌پشتي را جمع كرد و به كوه رفت؛ آن هم براي شب ماني.مشاوره خانواده

آيا باز هم همه چيز به همان اندازه ساده و لذت‌بخش خواهد بود؟

اطمينان به تلويزيون در مقوله تبليغات هم جايگاه ويژه‌اي دارد. مطمئنا يك آگهي تبليغاتي تلويزيوني پرزرق و برق و خوش‌ساخت، شما را وادار مي‌كند حداقل براي يك بار هم كه شده آن كالا را استفاده كنيد. مخصوصا اگر اجناس گران قيمتي مثل اتومبيل نباشد. اما اين زرق و برق هرگز نمي‌تواند كيفيت را هم تضمين كند و از آنجايي كه شما يك مصرف‌كننده خوب هستيد، حداقل يك بار را بايد امتحان كنيد تا اگر كيفيتي هم وجود ندارد، خودتان تجربه‌اش كنيد. مي‌دانيد چند ميليون نفر مي‌توانند فقط يك بار امتحان كنند و اين چند ميليون نفر مي‌توانند چه پولي را وارد جيب كمپاني توليدكننده بكنند و كمپاني هم چه پولي را وارد جيب مبارك تلويزيون؟

بدجنسي آقاي بدنام

ليوان شيرش رو گذاشت روي ميز و سيگاري روشن كرد؛ عصبي بود و محكم به سيگار پك مي‌زد. به روبه‌رويش نگاه تحقيرآميزي كرد و بلند شد رفت طرفش. يه نيشخندي زد و با خباثت بهش گفت: «چيه احمق جون، تا حالا نيگا نيگا مي‌كردي، حالا روتو برمي‌گردوني، هان! مي‌خواي داد بزني؟ بزن. هيچ اهميتي برام نداره. اين‌قدر داد بزن تا جونت دربياد. چيه اصلا؟ تو غلط كردي اومدي اينجا كه حالا بخواي واسه من لات‌بازي دربياري، داد بزن، داد بزن؛ اما بدون گوش من نمي‌خواد صداي تو رو بشنوه.»

كمي عصباتي‌تر شده بود. داشت مي‌رفت به سمت جنون كه يه كاري دستش بده، خدا رو شكر چيزي دم دستش نبود، وگرنه خدا مي‌دونه چه اتفاقي ممكن بود بيفته. سيگارش هنوز نفس داشت و اطرافش پر شده بود از دود سيگار. يكدفعه بلند شد رفت طرفش، بهش گفت: «خيال كردي گول اون چشم‌هاي كوچولوت رو مي‌خورم؟ كور خوندي، زهي خيال باطل، زهي آرزوي محال، چيه؟ داشتي داد مي‌زدي، حالا مثلا مهربانانه نگاه مي‌كني كه چي بشه؟ كه بذارم بري؟ نه عزيزم، نه.»

هرچقدر بيشتر داد مي‌زد، اون بيشتر سكوت مي‌كرد، يعني همش سكوت بود و هيچي، واسه همين كمي احساس عذاب وجدان داشت احاطه‌اش مي‌كرد. نمي‌دونست چرا به اينجا كشيد، نمي‌دونست به خاطر قضاياي صبح ناراحته يا…

زير لب به خودش لعنت مي‌فرستاد، احساس كرد يه بغضي توي گلوش گير كرده، مي‌خواست گريه كنه، مي‌خواست بغلش كنه و بابت همه چيز عذرخواهي كنه، اما نمي‌تونست؛ نه اين‌كه نخواد، نمي‌تونست.

يه خنده تلخي كرد و گفت: «كاش مي‌شد صدات رو بشنوم، كاش.» بعد يه نگاهي به دستش كرد، يه نگاهي به پيكر نحيف اون.

طوري كه نترسه، رفت طرفش و گفت: «بيا عزيز دلم، بيا اينم دونَتْ مورچه احمق من، حالا هي من رو اذيت كن، يه لطفي كن و زود برو، مي‌خوام تنها باشم!»

تو اين خرسه رو خونه داري

دست پسرم را گرفته‌ام و به دنبال خودم مي‌كشم. پسرم فكر مي‌كند من يك كُنتس تمام‌عيارم. هرچه را كه مي‌بيند، مي‌خواهد و سوالش هميشه از من اين است كه چرا آن كارت آبي را توي دل آن موجود هميشه سرپا ايستاده كنار پاساژ فرو نمي‌كنم تا پول‌ها سرازير شود. و توضيحات من در برابر چشم‌هايش كه از ديدن ماشين‌هاي گنده شارژي برق مي‌زند، بي‌فايده است. فرقي هم ندارد؛ او همه را مي‌خواهد، ماشين‌هاي كوچولوي آهني كه خودم هم عاشقشان هستم، استخرهاي بادي كوچك و بزرگ، تي‌شرت اسپايدرمن و بتمن، اسباب‌بازي‌هاي مسخره‌اي كه پنج دقيقه‌اي دل و روده‌شان را مي‌ريزد بيرون و فاتحه‌شان را مي‌خواند و فروشنده‌هايش هم پسرهاي سياه و كوچكي هستند كه مثل كنه بهت مي‌چسبند و آن‌قدر خاله خاله مي‌كنند تا مجبور شوي يا سرشان داد بزني يا ازشان يك چيزي بخري كه نمي‌داني اصلا به چه كارت مي‌آيد. توي اين بلبشو مدام بايد براي پسرم توضيح دهم كه لنگه همه اينها را توي خانه دارد و اين‌كه به‌درد نمي‌خورند و اين‌كه يك روز، بله بالاخره يك روز تمام اينها مال او مي‌شود. كل اين پاساژ و اسباب‌بازي‌هاي داخلش! جلوي پاساژ زيتون مي‌رسيم. دختري كه نمي‌دانم چندساله است يا اساسا دختر است، زن است، پسر است كه چادر سرش كرده يا اصلا… بگذريم، روي زمين نشسته و يك دستش انگار از مچ قطع شده است و انگار كه همين حالا اين اتفاق افتاده باشد، اطرافش را بتادين و باند و هزار كوفت ديگر زده‌اند. مي‌دانم كه نبايد نگاه كنم كه تا روزها و حتي سال‌ها، منظره‌اش دست از سرم برنمي‌دارد. اما يك كار آدم بزرگانه مي‌كنم. دست پسرم را مي‌كشم و دختر را نشانش مي‌دهم و شروع مي‌كنم كه: «ببين اين دختر بيچاره دست نداره، غذا نداره بخوره، مامان نداره، اسباب‌بازي نداره، لباس نداره، خونه نداره، هيچ چي و هيچ كس رو نداره…» تند رفته‌ام، پسرم پشت سرم جا مانده، توي دلش خالي شده، پاهايش جلو نمي‌آيد، براي چند ثانيه تمام سوالاتش يادش مي‌رود، مبهوت و گيج است. وارد پاساژ مي‌شويم، گاوهاي عروسكي رقاص را مي‌بينم، اما پسرم از كنارشان مي‌گذرد، تي‌شرت شرك و خره و اژدها، شكلات‌ها و آبميوه‌هاي خارجي با بسته‌بندي‌هاي خوشگلشان كه پاي آدم بزرگ‌ها را هم سست مي‌كند، حتي پاستيل‌هاي دندان مصنوعي و مار را هم انگار نمي‌بيند.تلويزيون و خانواده

من اما چشمم دنبال يك كيف بنفش مي‌دود كه ۳۵ قيمت خورده است. چشم‌هايم را مي‌بندم و دارم فكر مي‌كنم ارزشش را دارد يا نه كه صداي پسرم مرا به خودم مي‌آورد: «چرا اون دختره مامان نداشت؟ خدا مامانش رو مرده كرده بود؟ دستش چرا خوني بود، بقيه‌اش كجا بود پس…؟»

من خرس گنده خجالت مي‌كشم، به دست‌هايم نگاه مي‌كنم كه سر جايشان هستند، به كيفم كه هرچند بنفش نيست، اما خوشگل است و… آدم مي‌شوم و زود مي‌روم سمت در پاساژ كه پسرم پشت سرم قايم مي‌شود: «نه از اينجا نه، من از اون… مي‌ترسم، نه، نريم بيرون.» راه مي‌افتيم و از در ديگري مي‌آييم بيرون. صداي بوق ماشين شوهرم را مي‌شنويم. مثل بچه آدم مي‌رويم و سوار مي‌شويم. نه بهانه مي‌گيريم، نه چيزي ازش مي‌خواهيم، نه زر مي‌زنيم كه از گرما مرديم؛ چون يك جفت دست خوشگل داريم، با كفش، با لباس و با خانه‌اي كه كولر دارد، آن هم سه تا!

وقتي همه خواب بودند

درباره ايدز زياد شنيده و خوانده‌ايم، اما درست در روزهايي كه بسياري از كشورها با افزايش بهداشت و آموزش ميزان ابتلا از طريق روابط جنسي را كاهش داده‌اند، جديدترين آمار وزارت بهداشت خبر از افزايش ابتلا به اين بيماري از طريق رابطه جنسي مي‌دهد. بياييد روراست باشيم. واقعيت چيزي نزديك‌تر از نوشته‌هاي داخل روزنامه‌ها و مجله‌هاست. كافي است كمي با دقت به دوروبرمان نگاه كنيم. مسئله بغرنج‌تر از اين حرف‌هاست و اين بار شوخي‌بردار نيست. براي اين‌كه با واقعيت نادانسته‌هايمان روبه‌رو شويم، مهمان يكي از مراكز آموزش بهداشت جنسي شدم، راه‌هاي ممكن آموزش بهداشت جنسي را از زبان يكي از استادهاي مركز شنيدم. حالا همه آن نگراني‌ها را روبه‌روي شما و شايد مديران مي‌گذاريم تا شايد سال ديگر از پيشرفت برنامه‌هاي كنترل بيماري‌هاي واگيردار حرف بزنيم و نه نگراني از فراگيري بيماري‌هاي واگيردار جنسي.

در يكي از خوش‌آب‌وهواترين نقاط تهران در غرب پايتخت كلينيكي مركز كلاس‌هاي بهداشت جنسي و آموزش پيش از ازدواج شده است. وارد كلينيك كه مي‌شوم، اولين چيزي كه توجهم را جلب مي‌كند، پوسترهاي متعددي است كه روي دروديوارها نصب شده‌اند. يك دسته درهم و برهم بروشور از انواع و اقسام وسايل پيش‌گيري از بارداري روي ميزِ عسلي كنار صندلي‌هاي انتظار، پخش‌وپلا شده‌اند. درون قفسه شيشه‌اي چسبيده به ميز منشي نيز همان وسايل داخل بروشورها چيده‌شده كنار هم خودنمايي مي‌كنند. روي تابلوي اعلانات تصوير بزرگي از تعدادي جوان شمع به دست چسبانده‌اند كه با فونت درشت كنارش نوشته شده: «درباره ايدز بيشتر بدانيم.» هنوز سير و سياحتم در بخش انتظار تمام نشده كه خانم منشي صدايم مي‌كند و به داخل اتاق دعوت مي‌شوم.

دكتر پيرزاد، متخصص مامايي است و ۱۵ سالي مي‌شود در زمينه بهداشت جنسي فعاليت مي‌كند. به گفته او هم زناني كه شركاي جنسي متفاوت دارند و هم زناني كه همسرانشان با شركاي جنسي مختلف ارتباط دارند، براي مشاوره به اين مركز مراجعه مي‌كنند. اما آن‌چه كه او را نگران مي‌كند، نه مراجعه گروه‌هاي مختلف زنان مبتلا يا در معرض بيماري است، بلكه ناآگاهي آن‌ها از ابتدايي‌ترين و اصولي‌ترين مباحث بهداشت جنسي است: «متاسفانه صدا و سيما و ديگر رسانه‌ها توجه كمي به مسئله آموزش بهداشت جنسي داشته‌اند و غالبا موضوعات را در هزاران لفافه بيان مي‌كنند. براي همين بيشتر افرادي كه به ما مراجعه مي‌كنند، وسايل جلوگيري را اصلا نمي‌شناسند و نمي‌دانند چگونه مي‌توانند از خود و شريك جنسي مراقبت كنند. درصورتي كه آمار رو به رشد بيماري‌هاي مقاربتي نشان مي‌دهد كه رودربايستي آموزشي هر سال وضع را بدتر كرده است.»

براي او بروشورها و كتابچه‌هاي كوچك آموزشي بخشي از اين حركت هستند و راه اصلي را كنار گذاشتن «تعارف» مي‌داند: «در اين مسائل مي‌بايست رودربايستي را كنار گذاشت و بي‌تعارف جوانان را از خطرهاي محتمل آگاه كنيم. چرا جوان امروز نبايد بداند كه آمار ايدز به چه دليل روزبه‌روز افزايش مي‌يابد. شك نكنيد كه جوان آگاه تلاش مي‌كند تا از در معرض خطر قرار گرفتن دور شود. ناآگاهي آن‌قدر است كه حدود ۲۰ تا ۲۵ درصد از جوانان مراجعه‌كننده به ما فقط در مورد شيوه‌هاي پيش‌گيري از ابتلا به آن آشنايي دارند.»

تلفن همراه خانم دكتر مدام زنگ مي‌خورد. نگاهي به گوشي مي‌اندازد و مي‌گويد: «پسران و آقايان به دليل مسائل شرم و حيا مراجعه حضوري نمي‌كنند و مشاوره تلفني مي‌گيرند.»

پيرزاد سعي مي‌كند كوتاه و واضح به سوال‌هاي مرد پشت خط پاسخ دهد و سريع به مصاحبه بازگردد. مي‌پرسم آيا براي رفع ناآگاهي جوانان كاري هم در اين مركز انجام شده است؟

دكتر پيرزاد مي‌گويد: «ما دوره‌هاي آموزش بهداشت جنسي را مرتبا در اين موسسه برگزار مي‌كنيم كه اتفاقا در كنار زوج‌هاي جوان ميزبان جوانان مجرد هم مي‌شويم. هرچند معمولا تعدادشان خيلي كم است.»

به گفته او در كل اين كلاس‌ها حدودا ۱۰ درصد شركت‌كننده‌ها را جوانان مجرد تشكيل مي‌دهند و بقيه براي پاسخ گرفتن در مورد مسائل جنسي در كلاس شركت مي‌كنند. البته در اين مركز جلسه مجزايي براي تشريح بيماري‌هاي مقاربتي و ايدز راه‌هاي ابتلا به هريك و مهم‌تر از آن راه‌هاي پيش‌گيري از آن را برگزار مي‌كنند.

با اين‌كه او از شركت نكردن جوانان در اين كلاس‌ها خشنود نيست، اما معتقد است كه جوانان تشنه اطلاعات هستند، اما وقتي همه راه‌ها بسته باشد، به دنبال كشف جواب از راه‌هاي نادرست مي‌روند.

مشاور اين مركز از پيشنهاد آزمايش اچ‌آي‌وي براي جوانان در شرف ازدواج مي‌گويد: «قبلا آزمايش اچ‌آي‌وي شايد چندان رسم نبود، اما اخيرا به همه توصيه مي‌كنيم و در صورت مشاهده نمونه آزمايش مثبت آن‌ها را به مراكز بهداشتي درماني مخصوص معرفي مي‌كنيم تا مورد مشاوره و درمان قرار بگيرند.»

او توضيح مي‌دهد: «معمولا وقتي نتيجه اوليه مثبت است، از لحاظ رواني فشار وحشتناكي به فرد وارد مي‌شود و مسئله را نمي‌پذيرد و كل موضوع را انكار مي‌كند. اما با راهنمايي مشاوران و انجام آزمايش دوم در صورت تاييد دوباره بيمار با آمادگي وارد مرحله پذيرش مي‌شود و براي جلوگيري از شيوع آن يا مبتلا نشدن عزيزانش تلاش مي‌كند.»

حرف‌هاي او حكايت از زنجيره فعاليت‌هايي دارد كه پشت درهاي بسته در يكي از مراكز درماني غرب تهران انجام مي‌شود. براي همين فعاليت‌ها هم تبليغ محيطي نمي‌شود و فقط مراجعان به مركز يا معرفي‌شده‌ها به آن‌جا از آن آگاه مي‌شوند.

كلينيك مشاوره جنسي در يك ساختمان قديمي در خياباني پررفت‌وآمد قرار دارد. براي اين‌كه بدانم چقدر فعاليت اين مركز شناخته شده است، به سراغ دو دختر جوان مي‌روم و نشاني «كلينيك مشاوره جنسي» را مي‌گيرم. خيلي آرام مي‌گويند: «اطلاعي ندارم»!



تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد