تجربه در زندگي
صدا ميپيچيد. چون من وسط حمام بودم! البته با لباس، و اطرافم ستونهاي
باعظمت. زير پايم سنگهايي كه ۱۹۰۰سال قبل روميها ليف و سنگ پايشان(!) را
آنجا ميگذاشتند. جلويم استخري بود كه بيا و ببين، البته فقط اجازه ديدنش
را ميدادند و شناكردن در آن قدغن است. اگرچه محال است كه هوس شنا به سرت
بزند، چون آبش اصلا شفاف و وسوسهانگيز نيست. البته در سال ۷۰ ميلادي بايد
كمي جگر داشتي كه اين جور، از آب استخر ايراد بگيري. چرا كه آن سالها اين
تشكيلات زيارتگاه بود و آب استخر شفادهنده محسوب ميشد. اين زيارتگاه با
چشمه و استخرش امروز حمام روميها نام دارد.
اين حمام يكي از زيباترين جلوههاي معماري
پرشكوه روميها در محلي است كه امروز جزو انگليس محسوب ميشود و درست وسط
شهر بث است. (منصفانهاش اين است كه بگوييم شهر اطراف حمام رشد كرده.)
مهمترين قسمت اين حمام چشمه مقدس است. از هزاران سال پيش، روزانه آبي به
حجم ۱۱۷۰۰۰۰ ليتر با دماي ۶۴ تا ۹۶ درجه سانتيگراد از اين قسمت ميجوشد و
اين براي مردم روم باستان كافي بود تا آن را نشاني از تقدس بدانند. اولين
معبدي كه در كنار اين چشمه ساخته شد، بين سالهاي ۶۰ تا ۷۰ بعد از ميلاد
مسيح آماده و به ربالنوع سوليس پيشكش شد. به همين دليل شهر به آكوا سوليس –
آبهاي سوليس- تغيير نام داد، شهري كه الان نامش بث يا حمام است.
در فرهنگ روم باستان، حمام كردن جايگاه ويژهاي داشت. حمام گرفتن فعاليت
دسته جمعي بود. بسياري از معاملات، رخدادهاي سياسي(!) و ملاقاتهاي عاشقانه
در اين حمامها برگزار ميشد.
كمي بعد روميها براي خودشان سور و ساطي راه انداختند و سه قسمت درست كردند
كه آنها كالدريوم (وان آب گرم)، تپي داريوم (وان آب داغ) و فريجيديوم (وان
آب سرد) نامگذاري شدند. (همان جكوزي و وان آب سرد امروزه) گرمابههاي
رومي حتي اتاقهايي براي فروش كتاب و عطر و سالن تئاتر هم داشتند. پس از
انحطاط امپراتوري روم، حمام رو به زوال رفت و به آرامي مدفون شد. حمام رومي
در اواخر قرن ۱۸ ميلادي دوباره كشف شد و با حفاري و بازسازي جان گرفت و
حالا به عنوان يكي از پربينندهترين آثار باستاني در شهر بث و حتي انگلستان
قد برافراشته است. ورودي اين حمام، همسطح خيابان است، ولي چشمه مقدس،
معبد رومي، حمام رومي و موزه آن از سطح زمين مقدار قابل توجهي پايينتر
است.
در موزه اين حمام اشياي جالبي پيدا ميشود و آن ميان بيشتر پيشكشهايي است
براي ربالنوع سوليس كه مردم آن دوران داخل چشمه ميانداختند. خرت و
پرتهاي با مزهاي كه حالا عتيقه شدهاند، مانند بيش از ۱۲۰۰۰ سكه رومي يا
طلسمهايي كه روي ورقههاي سربي يا قلع حك شده و تا خورده و در چشمه
انداخته شدهاند. در برخي از طلسمهاي رمزگشايي شده به نفرينهايي برخورد
ميكنيم كه به دزدهاي لباس حواله شده است. رومي بخت برگشتهاي را تصور كنيد
كه بدون رخت و لباس مانده، لنگ و قطيفهاش را بردهاند!
بسياري از آدمها فكر ميكنن كه دارن كار بزرگي ميكنن
بارها شده وقتي با دوستاني كه مدتها نديديم روبهرو ميشويم، در پاسخ به
اين سوال كه مشغول به چه كاري هستي، ميگويد: دارم كار بزرگي ميكنم، يك
تجربه بينظير. بعد از يك بيطاقتي كشنده وقتي محصول كار را ميبينيم، از
آن همه طمطراق فقط يك تجربه خشك و خالي نصيبمان ميشود. آن دوست نه دست به
كار بزرگي زده و نه تجربهاش بينظير است. اصولا بر اين باوريم كه
تجربهكردن، مجوزي است براي بيدقتي! كافي است هر كاري ميخواهي بكني و
اسمش را بگذاري تجربه. كي به كيه؟ فقط پشت آن كلمه جادويي قايم شو و خودت
را از پاسخ به هرچه كه فن و علم و هنر و قاعده است، خلاص كن. حالا ميگوييد
از كجا ميگويي، ساده است. چون موقع خلق اين مزخرفات خودشان اشراف دارند
كه بزرگ و بينظير هستند.
همين براي كوچكبودنشان كافي است. اما از خدا پنهان نيست، از شما چه پنهان،
وقتي قرار شد يادداشت بنويسم، گفتيم از كجا شروع كنيم؟ يكي گفت از آنجا كه
يك كار بزرگ كرديم، يك تجربه بينظير. لابد گمان ميكنيد كه خُل شديم و
عقلمان پارهسنگ برميدارد كه چيزي كه خودمان دست مياندازيم، گريبانگير
خودمان بكنيم، ولي اگر كمي صبر و حوصله كنيد، قطعا با ما همعقيده ميشويد
كه كار ما بزرگ بود و يك تجربه بينظير.
ساختن يك كار از واقعه عاشورا واقعا حساسيتبرانگيز بود و پرمسئوليت.
خواننده اثر هم بدون شك بزرگ بود و حتما اركسترش هم از تعداد بچههاي پشت
صحنه ما بيشتر بود. البته به استثناي روزهايي كه ۲۰۰ نفر سياهي لشكر
داشتيم. اولين چيزي كه مهم بود، اينكه فقط پنج روز وقت داشتيم و عجله
ميكرديم، چون ممكن بود كارگردان را از دست بدهيم (به علت سكته قلبي).
اولين چيزي كه به چشممان آمد، كوچكي خيمهها بود كه راستش تا آخر متوجه
نشديم كه ما براي خيمهها خيلي بزرگ بوديم يا آنها خيلي كوچك بودند. شهرك
دفاع مقدس خيلي بزرگ بود يا سياهي لشكرها خيلي كم. اما گفتيم سياهي لشكر،
ياد اين افتاديم كه آنها از ما آدمهاي بزرگتري بودند، چون زودتر از ساعت
هشت سر صحنه حاضر نميشدند. حتما زندگي براي آنها مهمتر بود تا كار. وقتي
حساب كرديم، ديديم مجموع سن ما سه نفر مطمئنا به قرن نميرسد، ولي ما بايد
ميرفتيم به ۱۴۰۰ سال قبل و يك اتفاق بزرگ و ما حدود ۱۳ قرن كم داشتيم كه
اين واقعا مشكل بزرگي بود.
سعي كرديم اين كمبودها را از طريق كتابها و معلومات فردي، جنسي و بصري و
غيربصري و حدس و گمان و كلي هم چاشني جواني جبران كنيم. خوشبختانه از زماني
كه چشم باز كرديم، در هر محلي علم و كتل و… بوده كه ما را با اين حس پيوند
داده. راستش را بخواهيد، اين كار، يك جورايي زنجيرزني بود و مصيبت آن
واقعه (عاشورا). مصيبتي كه خودمان دست به يقهاش بوديم، در موقع ساخت در حس
بصري صحنهها به ما كمك ميكرد.
فيلمبرداري تمام شد؛ ما تصويرها را گرفته بوديم، ولي نميدانستيم چطور به
هم مربوط ميشود. وودي آلن هم اولش نميدانست و همه چيز را به تدوين
ميسپرد. باور نميكنيد، مصاحبهاش را با برگمن بخوانيد. همين آدمهاي بزرگ
بودند كه به ما قوت قلب ميدادند، حالا نگذاريد پاي اورسن ولز و ديگران را
به ميان بكشيم كه نه براي او خوب است و نه ما.
ما هم براي خودمان شوكايي داريم (تدوين) كه كار بزرگمان را دست او سپرديم و
علي هم خدا خيرش بدهد. سر صحنه كه بود، ميگفت: يا مقلب القلوب من با
اينها چه خاكي به سرم بريزم. ديگر به ما چه ربطي داشت، ما كار بزرگمان را
كرده بوديم. حالا با هم يك آيتالكرسي ميخوانيم و منتظر محصول نهايي
ميشويم.
به مرز ۱۰۰ سالگي رسيدي، باز هم دانش بجوي
براي نويسندهشدن هيچ وقت دير نيست. مثال اين جمله كليشهاي يك نويسنده ۹۳ ساله آلماني – فرانسوي است. (اشتباه تايپي هم در كار نيست و ۳۹ را به جاي ۹۳ تايپ نكردهايم.)
كتاب ۳۰ صفحهاي استفن هسل در صدر پرفروشترين كتابهاي اين كشور قرار گرفت و اين نويسنده اثبات كرد كه براي موفقيت در چاپ و نشر هيچ سن و مرزي وجود ندارد و فروش خوب اثر او در دوران كريسمس كه خوانندگانش را به خشمگينشدن در برابر وضعيت دنياي امروز تشويق ميكند، با تعجب همگاني مواجه شده است.
هسل در كتاب خود با انتقاد از سياستهاي رئيس جمهور فرانسه نيكولا ساركوزي و تشديد نابرابريهاي اجتماعي، مردم را به مقاومت دعوت كرده است و خواستار آن شده كه همه شهروندان اعم از پير و جوان در قبال آنچه در پيرامونشان ميگذرد، مسئولانه عمل كنند. هسل در سال ۱۹۱۷ در برلين متولد شد و از هفت سالگي با خانواده به فرانسه مهاجرت كرد. در زمان اشغال فرانسه از سوي نازيها وي به نهضت مقاومت پيوست، دستگير، شكنجه و به اردوگاه كار اجباري فرستاده شد.
كتاب كوچك مقالات هسل هماكنون به قيمت سه يورو در ۶۰۰ هزار نسخه به فروش رسيده است و انتظار ميرود از مرز يك ميليون نسخه نيز بگذرد. همچنين براي ترجمه آن به زبان ايتاليايي و ديگر كشورهاي اروپايي درخواستهايي انجام شده است.
۱۷:۲۳
- ۴۷ بازديد
- ۰ نظر
