طلاق يا زندگي؟

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

طلاق يا زندگي؟

تگ 1تگ دو

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت شما
دختري هستم 26 ساله از اصفهان حدود دو ساله و نيمه كه با يه پسري كه از همسايهامون بود عقد كردم ازدواجمون عشق و عاشقي نبود و سنتي بود اونا بختياري هستن و ما اصفهاني متاسفانه تو خانواده اونا دو تا طلاق اتفاق افتاده و منم چون پدر نداشتم و مامانم هم خيلي ساده بود دختر به همچين خانواده اي داد . تو اين دو سال ما هيچ كدوم رسمو رسومات اصفهاني ها رو نخواستيم چون همش ميگفتن ما رسم نداريم ما هم گذشت ميكرديم .ما خيلي تفاوت فرهنگي داريم يعني اصلا افكارمون در مورد زندگي با هم فرق داره شوهرم ميگه امروزو خوش باش ولي من اصلا اينطوري نيستم .چنتا خصوصيت خيلي بدم داره كه خيلي عصبيه يعني سريع جبهه گيري ميكنه خيلي خيلي خانوادشودوس داره يعني منطق پذير نيس كه خانوادش يه جاهايي دارن اشتباه ميكنن تا حالا خيلي دعوا داشتيم ميدونين ديگه حرمت خانوادها شكسته شده من موندم نميگم همش اون مقصره اما 80 درصد اون بوده . بخدا بيماري اعصاب گرفتم از بس همش قهر و اشتي و دعوا داشتيم مامانمم همين طور و خانواده شوهرمم اصلا براشون طلاق مهم نيس يعني همش ميگن طلاقش بده اين دختر به درد تو نميخوره اما ما خانواده با ابرويي هستيم تو رو خدا كمك كنين با اين اوضاع چكاركنم اخرين بار كه دعوامون شد شوهرم جلو پدر و مادرش گفت من ديگه نميخوامت و منو خورد كرد و دوباره باز اشتي كرديم توسط يه همكاراش و الان ميگه من تو رو دوس دارم ولي نميخوام با خانوادت رفت و امد كنم از اين ورم خانواده من از بس اعصاب خوردي داشتيم ديگه خسته شدن من اين وسط دارم له ميشم فقط گريه و اه نميدونم زندگي كنم خوب ميشه يا نه اصلااز هم داريم سرد ميشيم اون ميگه تو همش پشت سر خانواده من حرف ميزني منم ميگم چون تو منطقو نميپذيري ميگم يعني من خودم فك ميكنم ندونم به كاري خودمون دو تا كارو به اينجا كشوند نميدونم كمكم كنيد تو رو خدا

  1. 1 vote

    سلام من دختري هستم ۲۱ ساله كه پارسال با پسري كه ۱۲ سال ازم بزرگتره به صورت سنتي نامزد كرديم ۴ ماه نامزد بوديم به خاطر يه سري اخلاقاي نامزدم نتونستم تحمل بكنم و نامزديو بهم زدم . اما بعد حدود ۸ ماه از بهم خوردن نامزديم توسط يه واسطه چون دوسش داشتم آشتي كرديمو با مهريه اي كه كمتر از قبل بود عقد كردم اما شوهرم نسبت به سال قبل خيلي عوض شده . همش بهم گير ميده كه تنها جايي نرم , با هيچ دوستي رفتو آمد نكنم , تا يه مهموني ميريم همش به من ميگه اينكارو بكن اينكارو نكن , همش فكر ميكنه همه مرداي مجلس چشمشون به منه , همش پنهون كاري ميكه ازم فكر ميكنه من به خاطر ماديات باهاش ازدواج كردم در مورده كار و دارايش اصلا به من چيزي نميگه . دوست داره نو مجلس يا مهموني باشه كه توش مشروب هست . در ضمن قبلا با يه دختر عقد بود كه من ۳ ماه بعد عقدمون فهميدم . همش فكر ميكنه من بهش دروغ ميگم , همش الكي دعوا راه ميندازه اگر مقصر هم باشه معذرت خواهي نميكنه , منم چون دوسش دارم هيچي نميگمو صدام در نمياد اما داره سو استفاده ميكنه از اخلاق من . چي كار كنم تورو خدا كمك كنين انقدر گريه كردم اين چند وقت و اعصابم خورد شد احساس ميكنم به زودي اگه اينجوري پيش برم ناراحتي اعصاب پيدا كنم .



تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد