:
سلام دكتر وقت شمابه خير.
خانومي هستم كه سوالي خدمت شماداشتم.
بنده 22 سالمه وبااقايي نامزد شدم كه ايشون 23 سالشون هست.
ما ازنظر اخلاقي وخانوادگي هيچ مشكلي باهم نداشتيم تااينكه يك مسعله پيش اومد…
بنده متاسفانه توي كودكيم دچارانحراف جنسي شده بودم…
درواقع انطور كه حافظم ازكودكيم بهم ياداوري ميكنه ازطرف كساني اشناهم
بودند زماني كه من شايد 5 يا6 سالم بود ازمن سوء استفاده جنسي شدكه به
دنبالش خودم هم اين اشتباه رويادگرفتم واين مسعله تا11 سالگي من ادامه
داشت…پدرومادرم به هيچ وجه مقابل من رفتار بي قيد نداشتند وبعد اين همه سال
هنوز كه هنوزه مراعات ميكنند…اما كارهايي كه اونهابامن انجام داد باعث شد
من هم يادبگيرم وبه دنبالش چيزهايي مي ديدم توي كودكي كه روز به روز اين
مسعله روبدتركرد وازترس والدين نميتونستم حرفي بهشون بزنم….درواقع به عنوان
يه كودك دچار انحراف جنسي شدم…ولي از12 سالگي به بعد كلا شخصيت من عوض
شد….
چادري شدم مومن ونمازم روخوندم وكاملا ازاون فضاي كودكي دور شدم…
وحتي بايك نامحرم هم رابطه اي نداشتم…پاك وپاكدامن…يعني ازوقتي كه شخصيت
مستقل وهويت مستقلم روپيداكردم وراهم روپيداكردم…ديگه به هيچ وجه سمت اون
مساعل نرفتم .كاملل درفضاي معنويات غرق شدم ويك دختر كاملا محجبه وپاكدامن
وباحجب وحيا وباهيچ پسري وارد رابطه دوستانه وروابط بي قيد نشدم….
حتي الان هم كارشناسي الهيات_علوم قران وحديث رودارم ودي ماه پارسال فارغ التحصيل شدم…
از12 سالگيم به بعد ذره اي حتي ذره اي به سمت ناپاكي نرفتم…
هرچند متاسفانه درنهايت تاسف زماني كه دوم دبيرستان اينابودم 2 نفر از
نزديك ترين افرادي كه فكرش روهم نميكردم كه نميگم كي بودن يكي ازاونها
درخواب ازبنده سوءاستفاده كردن وفرد ديگه هم وقتي كه بيداربودم.اما من كاري
ازدستم برنميامد نه ميشد توي خواب دادبزنم بين اون همه جمعيت كه اون زمان
تواون موقعيت بودند ومورد ديگه هم اينكه بازنميشد كاري كنم…
وخداميدونه چقدر زجر كشيدم تاتونستم بااين دومورد دربزرگيم كناربيام…تامدتي
احساس گناهش ولم نميكرد وبدترازهمه اينا اينكه باعث شد من خودارضايي
رويادبگيرم…
حدود يكسال اينها درگيراين مسعله بودم…اوايل نميدونستم گناهه ولي هربار
مرتكب ميشدم شديدا احساس گناه ميكردم….تااينكه فهميدم گناهه.وبعدتصميم
گرفتم انجام ندم…اما متاسفانه هرچند وقت يك بار گريبانم روميگرفت…كه اين
روهم باهزار درد ومشقت به تنهايي بارش روبه دوش كشيدم وازش گذشتم واين
مسعله به حدود7 يا8 سال پيش برميگرده كه ازش عبور كردم…
چون به پاكي وپاكدامني خودم ايمان داشتم وميدونستم اون اتفاقات كودكيم مال
كودكي من بوده وقرارنيست اتفاقي بيوفته وازطرفي به خاطر اشتباه ولذت ديگران
به اشتباه وانحراف كشيده شدم،واسه همين وقتي نامزدم دراين باره ازمن سوال
كرد كه توي بچگيم ايا اتفاقي افتاده يانه من نتونستم بهش دروغ بگم ياپنهان
كاري كنم…چون احساس خيانت ميكردم ووجدانم به هيچ وجه اجازه نميداددروغ
بگم…چون به شدت روي اخلاقيات حساسيت دارم وصداقت وتعهد برام خيلي
مهمه…وازطرفي چون ادم مذهبي بودم نميتونستم دروغ بگم واحساس ميكردم بايد يك
عمربايك دروغ باهمسرم زندگي كنم واين من رو ديوانه ميكرد….واسه همين
درباره كودكيم حقيقت روبهش گفتم….من كودكيم روكاملا فراموش كرده بودم واون
دوران نحس درذهن من دفن شده بود ولي باسوال همسرم يهو همه چيز زنده شد…
شب خييييلي وحشتناكي بود واون سوال ميكرد ومن نميتونستم دروغ بگم…اون شب
فقط ازاينكه باچه كساني اين مسعله پيش اومده بود گفتم…تاچند روز همش ميگفت
يك چيزي هست انگار پنهون ميكني…من سعي كردم ابروي اون افرادي كه دچار
اشتباه من شده بودند رونگهدارم…ولي اون دائم مثل بازجو سوال ميكرد ومنم
گفتم بزار همين الان همه چيز روبگم…متاسفانه اون افراد ازاشنايان من وايشون
بودن….
خيييييييييييييلي سخت وتند برخوردكردن بااين مسعله…
ودرواقع تمام شان وپاكدامني وشخصيت من زير سوال برده شد…
رابطه تامرز نابودي رفت وتمام شد كه ايشون دوباره خواستن من برگردم…
وبامسعله كناراومدن…
اما ازاون موقع به بعد هرچند وقت يكبار بين ما سرهمين مسعله مشكل پيش
اومد…ودرنهايت اين اواخر گفتن كه من روووو خييييلي دوست دارن…اما اون افراد
دائما جلوي چشمشون هستن…گفتن توي اين مدت به شدت زجر كشيدن اما به رو
نياوردن…ودراخر گفتن كه ما نميتونيم باهم ازدواج كنيم…ايشون گفتن كه به
پاكي من ودرستي من ايمان دارن وبرام احترام قائلن…اما نميتونن بامن ازدواج
كنن…هرچي بهشون گفتم اون مال گذشته من بوده ومن چون باتوصادق بودم وبه
درستي وپاكي خودم ايمان داشتم حقيقت روبهت گفتم…گفتن كاش دروغ ميگفتي…ولي
دكتر من نميتونستم بهشون دروغ بگم…حتي اگر بارها به عقب برميگشتم هم باز
راستشو ميگفتم….دكتر ما هيچ مشكلي باهم نداريم….نه ازنظر اخلاقي نه ازنظر
خانوادگي…
۱۷:۲۱
- ۴۴ بازديد
- ۰ نظر