باسلام
من 4 ماهه عقد كردم البته با پسري كه فقط به ظاهر ايمان و اخلاق خوبي داشت. خونواده ها اجازه آشنايي ندادن( به دلايلي) و من در دوران عقد متوجه شدم انتخابم درست نيست.
مادر شوهرم دقيقا چند ساعت بعد از عقد گفت پسر من ساده است توسعي كن مثل خودت كني. منظورش رو بعد از چند هفته متوجه شدم. نامزدم سطح فكري پاييني داره و هوش اجتماعي پايين تر. رفتارش بچگانه است و نميدونه درست و غلط چيه. و از روي نادوني حرفايي ميزنه كه باعث ميشه منو برنجونه و بعد كلي معذرتخواهي ميكنه.
نمي تونم بهش تكيه كنم وروش حساب كنم. از عهده كارخودش هم برنمياد.قدرت تصميم گيري نداره ضعيف منفعل و بدون اعتماد به نفس و حواس پرت هست. ريشه اين مشكلات تربيت مادرش هست . ازاونجاييكه كه برادر بزرگتري داره كه كاملا نرماله و از همه لحاظ موفق ترهست مدام تو سرش زدن و شخصيتش رو خورد كردن. حتي به مسايل اعتقادي هم اهميت نميده خيلي بلاتكليفه و منتظره كسي براش تصميم بگيره و راهو نشون بده. شخصيت قابل احترامي نداره و خونوادش دستش ميندازن و مسخرش ميكنن حتي در حضورمن!( مثلا اسمش رو با پيشوند خانوم صدا ميزنن يا هركار يدارن ازش ميخوان كه انجام بده .مادرش ميگه چند بار وسيله هاش رو گم كرده و براش ماشين نميخرن چون نه دست فرمونش خوبه نه حواسش به رانندگي هست)
از همه بدتر فكر ميكنن من چون ايشون رو انتخاب كردم مثل ايشون هستم و ايراداتش رو در من هم ميبينن و ميگن خيلي بي خيال هستي(دقيقا من عكس ايشون هستم واينو فقط پدرشون ميدونن).. در صورتي كه من 4 ماهه خواب ندارم و چند كيلو كم كردم. خونوادم رو نميبخشم اونا حمايتم نميكنن تا جدا بشم. يك بار با مادرش دردودل كردم و گفت پدرش هم همينطوربود و من سختي زيادي كشيدم تا يكم بهتر شد.وقتي فهميد پيش مادرش رفتم و ازش گلايه كردم اصلا به روي خودش نياورد انگار اتفاقي نيفتاده حتي با من بحث نكرد چرا رفتي؟؟؟(حتما مادرش كلي سرزنشش كرده ) فقط از اون موقع تو رفتارش بيشتر ملاحظه ميكنه و انگار ازمن ميترسه . و مراقبه ناراحتم نكنه و اين باعث ميشه شخصيت اصليش رو پنهون كنه و من اينو دوست ندارم.
من خيلي حساسم و مسايل كوچيك هم منو اذيت ميكنه هربار كه مياد خونه ما يه حرفي ميزنه يا حركاتي ميكنه كه خونوادم مسخرش ميكنن و اين برام عذابه حتي خونوادم روش اسم گذاشتن ومسخره ميكنن . همه ميگن تو دختر عاقل و باهوشي هستي و بهم نمياين.
از طرفي اون از من محبت ميخواد چون انتخابش كردم از طرف ديگه اين ايرادات اجازه نميده دوستش داشته باشم. احساس ترحم دارم بهش و نميتونم جداشم. موقعيت هاي ديگه اي هم داشتم كه اگه هر كدوم رو انتخاب ميكردم حداقل عاقل تر بود.نميدونم به چه بهونه ببرمش مشاوره واقعا كم آوردم. چند ماه ديگه عروسيمه . خونوادم جهازم رو خريدن و اصلا نظر من براشون مهم نيست. خودشون از اول بريدن و دوختن و با هم معاشرت ميكنن ولي من از ترس ابرو و اينكه مطلقه نشم بايد بسوزم و بسازم. من يه بيماري قلبي كوچكي هم دارم كه با نطر دكترم بعد از ازدواج قراره مطرح كنم. ولي گاهي اوقات ميگم همين الان بگم تا ازدواج نكرديم اين رابطه رو خودشون تموم كنن.
من 4 ماهه عقد كردم البته با پسري كه فقط به ظاهر ايمان و اخلاق خوبي داشت. خونواده ها اجازه آشنايي ندادن( به دلايلي) و من در دوران عقد متوجه شدم انتخابم درست نيست.
مادر شوهرم دقيقا چند ساعت بعد از عقد گفت پسر من ساده است توسعي كن مثل خودت كني. منظورش رو بعد از چند هفته متوجه شدم. نامزدم سطح فكري پاييني داره و هوش اجتماعي پايين تر. رفتارش بچگانه است و نميدونه درست و غلط چيه. و از روي نادوني حرفايي ميزنه كه باعث ميشه منو برنجونه و بعد كلي معذرتخواهي ميكنه.
نمي تونم بهش تكيه كنم وروش حساب كنم. از عهده كارخودش هم برنمياد.قدرت تصميم گيري نداره ضعيف منفعل و بدون اعتماد به نفس و حواس پرت هست. ريشه اين مشكلات تربيت مادرش هست . ازاونجاييكه كه برادر بزرگتري داره كه كاملا نرماله و از همه لحاظ موفق ترهست مدام تو سرش زدن و شخصيتش رو خورد كردن. حتي به مسايل اعتقادي هم اهميت نميده خيلي بلاتكليفه و منتظره كسي براش تصميم بگيره و راهو نشون بده. شخصيت قابل احترامي نداره و خونوادش دستش ميندازن و مسخرش ميكنن حتي در حضورمن!( مثلا اسمش رو با پيشوند خانوم صدا ميزنن يا هركار يدارن ازش ميخوان كه انجام بده .مادرش ميگه چند بار وسيله هاش رو گم كرده و براش ماشين نميخرن چون نه دست فرمونش خوبه نه حواسش به رانندگي هست)
از همه بدتر فكر ميكنن من چون ايشون رو انتخاب كردم مثل ايشون هستم و ايراداتش رو در من هم ميبينن و ميگن خيلي بي خيال هستي(دقيقا من عكس ايشون هستم واينو فقط پدرشون ميدونن).. در صورتي كه من 4 ماهه خواب ندارم و چند كيلو كم كردم. خونوادم رو نميبخشم اونا حمايتم نميكنن تا جدا بشم. يك بار با مادرش دردودل كردم و گفت پدرش هم همينطوربود و من سختي زيادي كشيدم تا يكم بهتر شد.وقتي فهميد پيش مادرش رفتم و ازش گلايه كردم اصلا به روي خودش نياورد انگار اتفاقي نيفتاده حتي با من بحث نكرد چرا رفتي؟؟؟(حتما مادرش كلي سرزنشش كرده ) فقط از اون موقع تو رفتارش بيشتر ملاحظه ميكنه و انگار ازمن ميترسه . و مراقبه ناراحتم نكنه و اين باعث ميشه شخصيت اصليش رو پنهون كنه و من اينو دوست ندارم.
من خيلي حساسم و مسايل كوچيك هم منو اذيت ميكنه هربار كه مياد خونه ما يه حرفي ميزنه يا حركاتي ميكنه كه خونوادم مسخرش ميكنن و اين برام عذابه حتي خونوادم روش اسم گذاشتن ومسخره ميكنن . همه ميگن تو دختر عاقل و باهوشي هستي و بهم نمياين.
از طرفي اون از من محبت ميخواد چون انتخابش كردم از طرف ديگه اين ايرادات اجازه نميده دوستش داشته باشم. احساس ترحم دارم بهش و نميتونم جداشم. موقعيت هاي ديگه اي هم داشتم كه اگه هر كدوم رو انتخاب ميكردم حداقل عاقل تر بود.نميدونم به چه بهونه ببرمش مشاوره واقعا كم آوردم. چند ماه ديگه عروسيمه . خونوادم جهازم رو خريدن و اصلا نظر من براشون مهم نيست. خودشون از اول بريدن و دوختن و با هم معاشرت ميكنن ولي من از ترس ابرو و اينكه مطلقه نشم بايد بسوزم و بسازم. من يه بيماري قلبي كوچكي هم دارم كه با نطر دكترم بعد از ازدواج قراره مطرح كنم. ولي گاهي اوقات ميگم همين الان بگم تا ازدواج نكرديم اين رابطه رو خودشون تموم كنن.
40
خب پس موضوع تمام شده است .
و بايد بدونيد هر اخلاقي كه امروز از ايشون ميبينيد در آينده هم تكرار خواهد شد.
پس دوباره با تصور اينكه ميتونيد تغييرش بديد خودتون رو گمراه نكنيد .
در اين مورد ميتونيد با متخصصين كانون مشاوران ايران، مشاوره تلفني/تخصصي داشته باشيد
دفتر قيطريه:
۰۲۱-۲۲۶۸۹۵۵۸ خط ويژه
شنبه ۳۱ فروردین ۹۸
۱۷:۲۱
۱۷:۲۱
- ۴۵ بازديد
- ۰ نظر
