بنام خدا
دختري 29 ساله ام توي محل كارم همكارم به طور رسمي از من خواستگاري كردن.ايشون سه سال بزرگتر از من هستن.قبل از خواسگاري ايشون بنده هيچ گونه گرايش يا علاقه اي به ايشون نداشتم ولي به عنوان بهترين و صادق ترين همكارم قبولشون داشتم.
بار اول بدون فكر كردن و بدون سبك سنگين كردن بهشون جواب منفي دادم ولي ايشون ول كن نبودن و چندين بار اومدن جلو و مطرح كردن پيشنهاد ازدواجشونو تا اينكه منم كم كم بهشون علاقه مند شدم.ايشون دوسال بود به من علاقه داشتن و امسال عيد موضوع رو مطرح كردن.
من تصميم گرفتم باهاشون آشنا بشم.از لحاظ عقيدتي با هم تفاوتهايي داريم و من اول اشنايي بهشون گفتم ما فرق داريم ولي ايشون گفتن من مشكلي با مانتويي بودن من و حتي كمي موي سرم بيرون بود و ... گفتن مشكلي ندارم.ولي چند بار با هم بيرون رفتيم و ايشون ميگفتن فقط از خدا ميخوام كه ازدواج ما جور شه هر بار با اشتياق تر از بار قبل ميومدن براي ديدار.يكروز ساعت دوازده ظهر يه پيام خيلي عاشقانه با مضمون دوستت دارم فرستادن و سه ساعت بعدش كلا تلفناي من و اس ام اس هامو پاسخ ندادن تا اينكه بيرون ديدمشون و زنگ زدم و برداشت و گفت به چهار پنج روز پيام و زنگ نزن اصلا. بعد چهار روز پيام دادن كه ما فكرمون به هم نميخوره و اختلاف داريم و....پا پس كشيدن.ولي از رفتارشون تو اداره مشخصه كه هنوزم به من علاقه دارن.
البته ذكر كنم كه ايشون اوايل آشنايي ميگفتن خانوادم با اينكه ما اهل روستاييم اصالتا ،مخالف بودن اولش كه من دختر شهري بگيرم. و بعد از مدتها راضي شدن بيان خواسگاري.
و دليل برهم زدن رابطه رو گفتن كه خانوادم مخالفن با اختلاف عقيده اي كه داريم ميگن كه صلاح نيست ازدواج كنيم. البته اين درصورتي هس كه من در زمينه مذهب و عقايد خودمو بدتر و سست تر از اون چيزي نشون دادم كه هستم.ادم منعطفي هستم و از عقايد ديني خوشم مياد ولي چون بستر مناسب براي عقايد مذهبي در خونمون فراهم نبود من نميتونستم خيلي واجبات رو عمل كنم.ولي اين رو هرگز به اون اقا نگفتم كه من در آينده ميتونم هم پاي شما نماز و واجبات رو بجا بيارم و گفتم اگر من رو دوست داري همينجور كه هستم بپذير.گفتم من به قدري به وجود خدا و انسان بودن معتقدم كه فكر نميكنم اگر نماز نخونم آدم بدي هستم.انسانيت و وجدان وراي نماز و روزه هست.
منم به ايشون علاقه مند هستم و در اداره سخت هست برام كه هرروز ميبينمش.ايشون هم مشخصه كه خيلي در عذابن.به بهونه هاي مختلف ميان اتاقم تو اداره ولي من هيچ حرفي از رابطه و اينكه بهم زدن آشنايي رو نميزنم ايشونم چيزي نميگن.
از فكرشون نميتونم بيرون بيام .
چيكار بايد بكنم بنظرتون منطقي هس فكر كردن بهشون؟(ميدونم كه دوسم دارن و بخاطر خانوادشون معذبن).
دختري 29 ساله ام توي محل كارم همكارم به طور رسمي از من خواستگاري كردن.ايشون سه سال بزرگتر از من هستن.قبل از خواسگاري ايشون بنده هيچ گونه گرايش يا علاقه اي به ايشون نداشتم ولي به عنوان بهترين و صادق ترين همكارم قبولشون داشتم.
بار اول بدون فكر كردن و بدون سبك سنگين كردن بهشون جواب منفي دادم ولي ايشون ول كن نبودن و چندين بار اومدن جلو و مطرح كردن پيشنهاد ازدواجشونو تا اينكه منم كم كم بهشون علاقه مند شدم.ايشون دوسال بود به من علاقه داشتن و امسال عيد موضوع رو مطرح كردن.
من تصميم گرفتم باهاشون آشنا بشم.از لحاظ عقيدتي با هم تفاوتهايي داريم و من اول اشنايي بهشون گفتم ما فرق داريم ولي ايشون گفتن من مشكلي با مانتويي بودن من و حتي كمي موي سرم بيرون بود و ... گفتن مشكلي ندارم.ولي چند بار با هم بيرون رفتيم و ايشون ميگفتن فقط از خدا ميخوام كه ازدواج ما جور شه هر بار با اشتياق تر از بار قبل ميومدن براي ديدار.يكروز ساعت دوازده ظهر يه پيام خيلي عاشقانه با مضمون دوستت دارم فرستادن و سه ساعت بعدش كلا تلفناي من و اس ام اس هامو پاسخ ندادن تا اينكه بيرون ديدمشون و زنگ زدم و برداشت و گفت به چهار پنج روز پيام و زنگ نزن اصلا. بعد چهار روز پيام دادن كه ما فكرمون به هم نميخوره و اختلاف داريم و....پا پس كشيدن.ولي از رفتارشون تو اداره مشخصه كه هنوزم به من علاقه دارن.
البته ذكر كنم كه ايشون اوايل آشنايي ميگفتن خانوادم با اينكه ما اهل روستاييم اصالتا ،مخالف بودن اولش كه من دختر شهري بگيرم. و بعد از مدتها راضي شدن بيان خواسگاري.
و دليل برهم زدن رابطه رو گفتن كه خانوادم مخالفن با اختلاف عقيده اي كه داريم ميگن كه صلاح نيست ازدواج كنيم. البته اين درصورتي هس كه من در زمينه مذهب و عقايد خودمو بدتر و سست تر از اون چيزي نشون دادم كه هستم.ادم منعطفي هستم و از عقايد ديني خوشم مياد ولي چون بستر مناسب براي عقايد مذهبي در خونمون فراهم نبود من نميتونستم خيلي واجبات رو عمل كنم.ولي اين رو هرگز به اون اقا نگفتم كه من در آينده ميتونم هم پاي شما نماز و واجبات رو بجا بيارم و گفتم اگر من رو دوست داري همينجور كه هستم بپذير.گفتم من به قدري به وجود خدا و انسان بودن معتقدم كه فكر نميكنم اگر نماز نخونم آدم بدي هستم.انسانيت و وجدان وراي نماز و روزه هست.
منم به ايشون علاقه مند هستم و در اداره سخت هست برام كه هرروز ميبينمش.ايشون هم مشخصه كه خيلي در عذابن.به بهونه هاي مختلف ميان اتاقم تو اداره ولي من هيچ حرفي از رابطه و اينكه بهم زدن آشنايي رو نميزنم ايشونم چيزي نميگن.
از فكرشون نميتونم بيرون بيام .
چيكار بايد بكنم بنظرتون منطقي هس فكر كردن بهشون؟(ميدونم كه دوسم دارن و بخاطر خانوادشون معذبن).
40
مخالفت خانواده ها
دوست عزيز هميشه اين اتفاقات در آشناهاي اينچنيني رخ ميده .
در ايران ازدواج علاوه بر پيوند دو فرد هست ، پيوند دو خانواده هم به حساب مياد .
پس لازمه رضايت خانواده در اين مورد كسب بشه .
چون هر روز همديگرو ميبينيد لحظات سختي رو خواهيد گذروند.
ولي بهتره شما هم كمي به اين تفاوت فرهنگي كه اشاره كرديد فكر كنيد .
قراره با ازدواج كردن به آرامش برسيد .
پس اگر قرار باشه چنين اتفاقي در زندگي شما رخ نده .
دليلي براي ازدواج كردن نداريد .
با تمام سختي هايي كه تجربه ميكنيد هم اميدوار باشيد و هم براي آينده خودتون برنامه داشته باشيد .
در اين مورد ميتونيد با متخصصين كانون مشاوران ايران، مشاوره تلفني/تخصصي داشته باشيد
021-88472864
شنبه ۳۱ فروردین ۹۸
۱۷:۲۱
۱۷:۲۱
- ۴۰ بازديد
- ۰ نظر