سلام

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

سلام

سلام وخسته نباشين من خيلي دودل هستم اگه ميشه زود جوابمو بدين چون بايد تصميم بگيرم اگه امكانش هست جواب به ايميلم ارسال كنين.
زماني كه دوم دبيرستان بودم ناخوداگاه فهميدم پسر خاله م رو دوست دارم من از بچگي پيشش معذب بودم به هيچكس هيچي نگفتم تا اينكه پيش دانشگاهي كه رسيدم احساس كردم خيلي دلتنگشم ووقتي ميبينمش تمام بدنم ميلرزه.خيلي دلتنگش ميشدم تا اينكه بعد از كنكورم خواهرش اومد بهم گفت كه اون۵ساله كه بهت علاقه داره وخيلي دوست داره واز اين حرفا اما الان شرايط ازدواج نداره واز طرفي خانواده من هم اصلا راضي به شوهر كردنم با هيچكس نبودن واون فقط از من جواب ميخواست من ه عشقش بودم نتونستم مخفي كنم وبه دختر خالم گفتم كه باشه موافقم چند ماه گذشت كه بهم گفت شماره تو ميخواد من مخالفت كردم بعد از كلي اصرار شماره مو از خواهرش گرفت وبراي مدتي باهم حرف ميزديم اما كاملا حدود را رعايت ميكرديم چون من ادم كاملا مذهبي ومقيدي بودم خلاصه بعد از يك سال اومد خواستگاري ومن به مامانم گفتم كه قبلا بهم گفته مامانم عصبي شد وگفت كه بايد فراموشش كني اون وخانوادش خيلي اصرار كردن وواسطه فرستادن اما مامانم مخالف بود و درس خوندن من وخواهر بزرگترم را بهانه ميكرد ومن از همه اين ماجراها بيخبر بودم وهيچ چيزي بمن نميگفتن من شوك بهم وارد شده بود تا يكسال بعدش نميفهميدم زنده ام يا مرده شبا تا صبح كارم گريه بود چون ابروم پيش خانوادم رفته بود دلم براش دتنگ ميشد اما نميخواستم برخلاف ميل خانوادم عمل كنم وباهاش حرف بزنم واونم شماره اي از من نداشت از يك طرف به عشقش بهم مطمين بودم كه تركم نميكنه از حال وروزش هم خبر نداشتم بعد يكسال رفت خواستگاري وعقد كرد بعد يكسال هم ازدواج كرد وبعد يكسال بازنش به مشكل خوره وداره طلاقش ميده بعد سه ماه كه بازنش قهر بود بهم پيام داد وگفت فلاني وازم خواست ببخشمش جوابشو ندادم سه چهار بار ديگه با فاصله زماني پيام داد تا يك روز عصباني شدم وبهش گتم دست از سرم برداره ناراحت شد وگفت خانوادش مجبورش كرده بودن ازدواج كنه ومريض شده بود واز اين حرفا منم هم بهش گفتم بخشيدمت اما ديگه نميتونم باهات باشم.من تو فاصله اين سه سال كه عقد كرده بود خواستگاراي خوبي داشتم اما چون هنوز اون فراموش نكرده بودم حاضر به ازدواج نبودم ونميخواستم كسي را با خودم بدبخت كنم اما هيچوقت فراموشش نكردم وبعضي روزا بدجور بي تاب ميشم كه با دعا وگريه كردن پيش خدا خودم را اروم ميكنم داشتم به وضع عادت ميكردم واون داشت كمرنگتر ميشد حتي به بعضي از خواستگارام فك هم ميكردم كه دوباره سر وكلش پيدا شد وهمه چيز ريخت بهم شدم همون ادم بي قرار قبلي.
الان يك خواستگعر خوب دارم وميخوام باهاش ازدواج كنم اما نميدونم با دلم چكار كنم بنظرتون من الان امادگي ازدواج دارم؟ايا من نميتونم بجز اون با كسي خوشبخت باشم؟اصلا عذر اون ميتونه موجه باشه ومن ميتونم عذرشو بپذيرم؟البته اون ميگه تو زندگيش هميشه باهاش بودم ونتونسته فراموشم كنه اما دليل طلاقش موجه وتقصير از زنشه پس يعني اون به خاطر من طلاق نگرفت.خواهش ميكنم كمكم كنين من بايد چكار كنم؟
Top | #2
تاريخ عضويت
Jun 2014
عنوان كاربر
مديريت كل سايت
نوشته ها
1,606
پسنديده
41

مورد پسند
40
خب اول از همه بايد بگم امكان ارسال به ايميل وجود نداره

ولي در مورد مشكل شما...

چيزي كه در اين بين وجود داره اون رشته اي بوده كه پاره شده و ايشون ازدواج كرده و زندگي جديدي رو براي خودش تشكيل داده

و حالا به هر دليلي نتونسته ادامه بده و شما هم اينطور كه مشخصه اون حس و علاقه سابق رو نداريد و وابستگي امروز شما برميگرده

به خاطرات گذشته كه با ايشون داشتيد ...

پس چيزي كه الان براي شما مهمه اينه كه بتونيد تكليفتون رو با خودتون مشخص كنيد ...

حتي اگر تونستيد مشاوره حضوري مراجعه كنيد ولي دوست عزيز اگر در دلتون هنوز هم حسي درباره پسرخالتون هست بايد بهش فكر كنيد

تا بتونيد به نتيجه اي برسيد حالا يا مثبت يا منفي ....

ولي اگر مثل قبل نيستيد و سردتر شديد ميتونيد در كنار ايشون به خواستگاراي ديگه ام فكر كنيد كه من فكر ميكنم اين مورد به شما نزديكتره ...

پس اين عشق با اون عشق روزهاي گذشته خيلي فرق كرده و شما هم بايد با اين ديد به مسايل پيش روتون فكر كنيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد