به من شك دارد!

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

به من شك دارد!

باسلام و وقت بخير.بنده دختري 28 ساله و فوق ليسانس مهندسي- از دانشگاه سراسري دارم و چندين سال مشغول به كار هستم. در تمام دوران دانشگاهي به فواصل مختلف چند روابط دوستي نزديك و در يك مورد رابطه عاطفي داشتم. به طوري كه بعد از آن،افسرده شدم و هيچ تمايلي براي برقراري رابطه و حتي جواب دادن به خواستگار ها نداشتم. من موقعيت مناسبي از نظر وضعيت ظاهري،مالي و خانوادگي دارم و تعداد زيادي خواستگار هميشه وجود داشت.تا اينكه با آقايي به صورت تصادفي از طريق اينترنت آشنا شدم ايشان در شهر ديگري زندگي ميكنند و 29 ساله ليسانس از دانشگاه غير انتفاعي و اخيرا سربازيش تمام شده و الان بيكار هست. ابتدا اين رابطه را جدي نگرفتم در عين حال با درخواست من هم رو ديديم و چند روز بعد از من خواست جدي به ازدواج فكر كنم. اول مخالفت كردم ولي وقتي ديدم پسر سالم و خوش اخلاقي هست و از نظر فكري و روحي با هم نزديك هستيم و بسيار مصمم و جديست من هم جدي به اين موضوع فكر كردم و الان نزديك يك سال هست با هم در ارتباط نزديك ولي به صورت دورادور هستيم!هر سه چهار ماهي يك بار(به صورت سفر چند روزه)همديگر را ميبينيم اما هر روز حداقل دو ساعت صحبت و در مورد تمام مسائل با هم مشورت مي كنيم!مسئله اي كه اخيرا باعث اذيت و آزار هر دو نفرمان شده شك كردنش به من هست!من با شروع اين رابطه از تمام روابط قبلي واقعا پشيمانم و همه ي آنها،حتي عادي ترين نوعش را كاملا تمام كردم و تمام وقت و انرژيم را در اختيارش گذاشتم.او اصرار دارد از گذشته ام بداند و من اصلا حاضر نيستم بگويم در حالي كه خودش مي گويد روابط نزديكي با هيچ دختري نداشته و تنها دو سه مورد دوستي عادي بوده و عقيده دارد كه روابط نزديك فقط براي ازدواج است. خودم حس مي كنم كه با من كاملا صادق است ولي من در اين مورد نمي توانم صادق باشم. او روز به روز بيشتر به من شك مي كند به قدري كه هر حرف عادي و روزمره كه مي زنم به نظرش دروغ مي گويم! من هر جور خواسته پيش رفتم حتي رمز فيس بوك و بانك من را براي چك كردن دارد! اخيرا به قدري اذيت شدم كه به فكر جدايي افتادم!مدتي است دلسرد شدم چون به من كاملا بي اعتماد است. اما اصرار مي كند كه نبايد جدا شويم و خودش را اصلاح مي كند حتي در اين مورد گريه مي كند اما تا به حال چند بار قول داده كه ديگر اينقدر حساس و مشكوك نباشد ولي هر بار اين اتفاق شديدتر از قبل مي افتاد!هر دفعه با هم در اين مورد مفصل حرف مي زنيم و من پيشنهاد ميدهم به مشاوره برود ولي به هيج وجه اين كار را نمي كند و مي گويد،من هم حق ندارم بروم! اين بي اعتمادي و از طرفي نداشتن موقعيت ازدواج در حال حاضر از نظر كار و شرايط خاص خانوادش، (هر چند خودش مي گويد هر جور شده كار پيدا مي كند و فوق ليسانش هم مي گيرد و من هم تا آن زمان بايد صبر كنم!)و از طرف ديگر فكر مي كنم اين ازدواج با اين شرايط از نظر عقلي و منطقي احتمالا ازدواج درستي نخواهد بود باعث شده به جدايي فكر كنم ولي از نظر احساسي و قلبي وقتي فكر مي كنم كه هر وقت هم را مبينيم، كنار هم كاملا شاد و آراميم و از همه وجودمان براي هم مايه مي گذاريم، و اينكه من به راحتي و بي رودربايستي مي توانم در مورد همه مسائل با او صحبت كنم و او شنونده بسيار خوب و صبوري براي من هست من را براي جدايي دو دل كرده است. مسئله ازدواج و در نظر گرفتن تمام جوانب عقلي و احساس براي من بسيار مهم هست ممنون ميشوم مرا براي گرفتن تصميم مناسب،راهنمايي بفرماييد
ويرايش توسط پريا : 08-20-2015 در ساعت 09:29 AM
Top | #2
نقل قول نوشته اصلي توسط پريا نمايش پست ها
باسلام و وقت بخير.بنده دختري 28 ساله ساكن شيراز هستم و فوق ليسانس مهندسي- از دانشگاه سراسري شيراز دارم و الان نزديك 4 سال مشغول به كار هستم. در تمام دوران دانشگاهي به فواصل مختلف چند روابط دوستي نزديك و در يك مورد رابطه عاطفي داشتم. به طوري كه بعد از آن،افسرده شدم و هيچ تمايلي براي برقراري رابطه و حتي جواب دادن به خواستگار ها نداشتم. من موقعيت مناسبي از نظر وضعيت ظاهري،مالي و خانوادگي دارم و تعداد زيادي خواستگار هميشه وجود داشت.تا اينكه با آقايي از مشهد به صورت تصادفي از طريق اينترنت آشنا شدم. ايشان 29 ساله ليسانس معماري از دانشگاه غير انتفاعي مشهد،و اخيرا سربازيش تمام شده و الان بيكار هست. وضع مالي متوسط رو به خوب دارند و پدر ايشان دو زن (همزمان) دارد و ايشان پسر بزرگ از همسر اول هستند.من ابتدا اين رابطه را جدي نگرفتم در عين حال با درخواست من به شيراز آمد و در پايان اولين سفرش به شيراز از من خواست جدي به ازدواج فكر كنم. اول مخالفت كردم ولي وقتي ديدم پسر سالم و خوش اخلاقي هست و از نظر فكري و روحي با هم نزديك هستيم و بسيار مصمم و جديست من هم جدي به اين موضوع فكر كردم و الان نزديك يك سال هست با هم در ارتباط نزديك ولي به صورت دورادور هستيم!هر سه چهار ماهي يك بار(به صورت سفر چند روزه)همديگر را ميبينيم اما هر روز حداقل دو ساعت صحبت و در مورد تمام مسائل با هم مشورت مي كنيم!مسئله اي كه اخيرا باعث اذيت و آزار هر دو نفرمان شده شك كردنش به من هست!من با شروع اين رابطه از تمام روابط قبلي واقعا پشيمانم و همه ي آنها،حتي عادي ترين نوعش را كاملا تمام كردم و تمام وقت و انرژيم را در اختيارش گذاشتم.او اصرار دارد از گذشته ام بداند و من اصلا حاضر نيستم بگويم در حالي كه خودش مي گويد روابط نزديكي با هيچ دختري نداشته و تنها دو سه مورد دوستي عادي بوده و عقيده دارد كه روابط نزديك فقط براي ازدواج است. خودم حس مي كنم كه با من كاملا صادق است ولي من در اين مورد نمي توانم صادق باشم. او روز به روز بيشتر به من شك مي كند به قدري كه هر حرف عادي و روزمره كه مي زنم به نظرش دروغ مي گويم! من هر جور خواسته پيش رفتم حتي رمز فيس بوك و بانك من را براي چك كردن دارد! اخيرا به قدري اذيت شدم كه به فكر جدايي افتادم!مدتي است دلسرد شدم چون به من كاملا بي اعتماد است. اما اصرار مي كند كه نبايد جدا شويم و خودش را اصلاح مي كند حتي در اين مورد گريه مي كند اما تا به حال چند بار قول داده كه ديگر اينقدر حساس و مشكوك نباشد ولي هر بار اين اتفاق شديدتر از قبل مي افتاد!هر دفعه با هم در اين مورد مفصل حرف مي زنيم و من پيشنهاد ميدهم به مشاوره برود ولي به هيج وجه اين كار را نمي كند و مي گويد،من هم حق ندارم بروم! اين بي اعتمادي و از طرفي نداشتن موقعيت ازدواج در حال حاضر از نظر كار و شرايط خاص خانوادش، (هر چند خودش مي گويد هر جور شده كار پيدا مي كند و فوق ليسانش هم مي گيرد و من هم تا آن زمان بايد صبر كنم!)و از طرف ديگر فكر مي كنم اين ازدواج با اين شرايط از نظر عقلي و منطقي احتمالا ازدواج درستي نخواهد بود باعث شده به جدايي فكر كنم ولي از نظر احساسي و قلبي وقتي فكر مي كنم كه هر وقت هم را مبينيم، كنار هم كاملا شاد و آراميم و از همه وجودمان براي هم مايه مي گذاريم، و اينكه من به راحتي و بي رودربايستي مي توانم در مورد همه مسائل با او صحبت كنم و او شنونده بسيار خوب و صبوري براي من هست من را براي جدايي دو دل كرده است. مسئله ازدواج و در نظر گرفتن تمام جوانب عقلي و احساس براي من بسيار مهم هست ممنون ميشوم مرا براي گرفتن تصميم مناسب،راهنمايي بفرماييد
دوست عزيز نياز به نوشتن اين همه مورد نبود چون چنين ازدواجي براساس معيارهاي لازم مردوده

شما فاصله زيادي از هم داريد و هيچوقت نميتونيد شناختي كه لازمه زندگي مشترك هست رو بدست بياريد

دوم ايشون به شما شك داره و همين شك در آينده براي شما تبديل به اسارت و تنگي و در نهايت تنش خواهد شد

متاسفانه و متاسفانه شما چنان خودتون گيج و سردرگم چنين روابطي كرديد كه نميدونيد به چه راهي قدم گذاشتيد

واقعا" معيار شما در زندگي و ازدواج چيه ؟ شما چقدر به خودتون مطمئن هستيد كه چنين روابط مجازي ميتونه شمارو خوشبخت كنه ؟

به هر حال اين خود شما هستيد كه بخوايت به اينچنين روابطي ادامه بديد و يا اينكه تكليفتون رو با چنين ارتباطي مشخص كنيد

و ايكاش بتونيد درست و منطقي فكر كنيد و تصميم بگيريد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد