بي اعتمادي و شك و ترديد

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

بي اعتمادي و شك و ترديد

سلام و خسته نباشيد

دختري 24 ساله هستم، پسرخاله ام(23ساله هستند) بمدت 6سال هست به من ابراز علاقه ميكنند براي ازدواج و چندين بار اقدام كردند
اوايل حس آنچناني نسبت به ايشون نداشتم و بار اول به خودم گفتند از طريق پيامك و من جواب منفي بهشون دادم، و همون موقع ايشون سر خودشون رو توي شيشه زده بودند و گردنشون بريده شده بود، كه بعد خانواده شون تماس گرفتند و پدرم بدون هماهنگي با من گفتند فعلا تا پايان دوره كا شناسي قصد ازدواج ندارند...و جواب منفي هم ندادند البته
تو اين مدت ايشون با پيامك با من ارتباط داشتند و من حتي الامكان پاسخشون رو نميدادم، حس خوبي نسبت به ارسال پيامك نداشتم و احساس گناه داشتم
و اينكه اين مدت ايشون بسيار با من رفتار محترمانه اي داشتند و ايشون بسيار مهربون بودن(احترام خاصي براي خانواده ام و خودم قائل بودند و مناسبت هاي مختلف براي من كادو مياوردند، من بابت گرفتنشون حس خوبي نداشتم اما مادرم ميگفتن مشكلي نيست، البته مثلا براي تولد بقيه نزدبكانشون چه دختر و چه پسر هم كادو ميخريدند ولي براي من خيلي هزينه ميكردند و من واقعا سختم بود)
تو اين مدت خواستگارهاي ديگه اي هم داشتم كه خانواده كلا مخالف ازدواج در اين سن بودند و اصلا به من نميگفتن.

تا تابستون سال قبل كه مجددا خالم اقدام كردند و من چندماهي بود كه احساس ميكردم حس خاصي نسبت به ايشون پيدا كردم، راستش بيشتر بخاطر اخلاق رفتار عقايد و چنين چيزهايشون بود، من از خانواده مذهبي هستم و به اعتقادات پايبند، ايشون هم از اون نظر مناسب بودند و خدا دوست ، امام رضا شاهچراغ و شهدا و... همه چي مطابق ميل من بود

نميدونم بهشون وابسته شده بودم يا علاقمند ولي مدام توي فكرشون بودم و اگر ازشون خبر نداشتم زمان برام خيلي سخت ميگذشت
خالم اقدام كردند و قرار بود من خبرشون بدم و من كه بشدت از خانواده ام بابت رفتار چندسالم ناراحت بودم براي لجبازي با اونها جواب رد دادم

و از اون زمان خالم با ما سرسنگين شدن حتي مادرم خونشون تماس گرفت و جواب ندادند
اينجا خانواده با من صحبت كردند و متوجه شدند مشكل خاصي ندارم و صرفا كارم براي لجبازي بوده متاسفانه.

بعد از اون خود پسرخالم دوباره تماس گرفتند و پرسيدند چرا و...، پدرم گفتند يك سري شرط دارند درصورت قبول مشكلي ندارند
(پسرخالم نظامي هستند و من ارشد مهندس برق)
شرط هاي پدرم يكي محل كارشون شيراز باشه و اينكه شغل دومي براي خودشون داشته باشند، كه پسرخالم قبول كردند و قرار شد امسال تيرماه كه اوشون هم درسشون تموم شد و محل خدمتشون مشخص بود بيان براي خواستگاري

تو اين مدت من علاقه ام روز به روز بيشتر ميشد و به شدت از خالم و رفتار شون ناراحت بودم و به پسرخالم گفتم

به اصرار پسرخالم روابط مامانم و خالم عيد امسال بهتر شد، اما خاله من براي بهتر شدن رابطشون با من هيچ اقدامي نكردند

تا اينكه امسال تير ماه دوباره اقدام كردند ولي پدرم به من چيزي نگفتند، چند روز بعد خود پسرخالم بهم گفتن، و من به شدت از خانواده ناراحت بودم
به پسرخالم گفتم جواب من نه هست (شايد واقعا چون مطمئن بودم ايشون چون به من علاقه زيادي دارن اين نه گفتن ها روشون تاثيري نداره)

بلاخره بعد از چند بار زنگ زدن اون ها پدرم بعد از يك ماه به من گفتند و اون ها اومدن و صحبت ها صورت گرفت
پسرخالم هنوز محل خدمتشون مشخص نبود، قرار شد تا مشخص شدن محل خدمتشون صبر كنيم و اگر شيراز بودن مشكلي نبود ديگه

اين مدت من مدام تحت فشار بودم و از اين روابط پيامكي خسته شده بودم و ديگه تحملم به سر رسيده بود، چندين بار بعد از ناراحتي باز به ايشون ميگفتم جوابم منفي هست و ايشون باز مدام اصرار داشتند و رفتار عاشقانه شون رو ادامه ميدادند

تا اينكه مهر امسال مشخص شد ايشون به مدت سه سال بايد به منطقه محروم برن
همون زمان بود كه رفتار خالم دوباره بدتر شد و اين بار شوهرخالم هم تندي كردند البته بايد بگم منم ناراحت شدم و تندي كردم و كلا روابطمون قطع شد

ديگه اون رابطه پيامكي رو هم كامل قطع كردم، اما پسرخالم هراز گاهي دوباره ابراز علاقه ميكردند..

ولي نميتونستم فكرشون رو از ذهنم بيرون كنم، ميخواستم بدونم حالشون چطوره، بطور اتفاقي اكانت اينستاشون رو زدم و كاملا تصادفي رمز رو درست زدم و وارد شدم
و چيزهاي بدي متوجه شدم
ايشون توي دايركت با چندين و چند دختر صحبت كرده بودند و حتي ابراز علاقه
و حتي اجازه خواسته بودند اقدام كنند براي خواستگاري
و متوجه شدم تابستون بعد از اون باري كه من بهشون جواب رد داده بودم هم قصد خواستگاري از دختر ديگه اي داشتند كه شرايط جور نشده بوده و خانواده مخالف اون دختر بودند.

يك ماه تمام به من سخت گذشت
تا اينكه چند روز قبل بهشون پيامك زدم و خواستم حقيقت رو بگند اما گفتند چيزي نيست
تا اينكه من يكم گفتم و ايشون كمي حرف زدند اما تقريبا همه رو دروغ ميگفتن، حقيقت كامل رو نميگفتن
تا اينكه قرار شد بيان شيراز و من و مامانم هم جايي بريم و ايشون توضيح بدن
و رفتيم، بعضي چيزها رو حقيقت گفتند اما بعضي چيزها رو تحريف كردند و مدام اصرار داشتند همه اينها براي سرگرمي بوده و بسيار پشيمون و نادم هستند، من بخاطر مخفي كاري و دروغ شدت بهم برخورد، بسيار اصرار كردند و ابراز پشيموني، اما من چون حقيقت رو نميگفتند گفتم بهشون فرصت نميدم

تا اينكه بعد از اصرار زياد و التماس فراوان قرار شد من فكر كنم

ايشون خيلي حقيقت ها رو تحريف كردند البته بعضي حقيقت ها رو هم ميگفتند و در اين حين خيلي قسم مبخوردند، من بهشون گفتم كه خودم همه مكالمتشون رو ديدم
اول بسيار ناراحت شدن بابت اين كارم، اما بعد از حدود يكساعت دوباره شروع به اصرار و خواهش براي بخشيدن،الان چند روز هست كه ايشون بسيار خواهش و تمنا دارند ببخشم و بهشون فرصت بدم

منم چند روز هست كه مدام بهشون سركوفت ميزنم(( و ميگم فرصت نميدم
راستش باورم نميشد چنين آدمي با چنين اعتقاداتي...
ديگه نميتونم حتي به بابا و مامان خودم اعتماد كنم
متاسفانه باهاشون خيلي بد صحبت كردم و گفتم كه از اعتقادات سوءاستفاده كردند و هرچي نبايد و بايد رو گفتم

اما ايشون مدام اصرار به بخشش دارند و ابراز پشيموني. ميگن حتي اگر فرصت هم ندم تا آخر عمر منتظرم ميمونن و اصرار دارن همه براي سرگرمي بوده و يك لحظه هم من رو فراموش نكردند و تنها عشقشون من هست
و من ديگه نميتونم حرفاشون رو باور كنم، نه ميتونم بفهمم چرا من رو گول زدن، نه ميتونم بفهمم الان چرا اصرار به برگشت دارند اگر هدفون گول زدن من بوده
چون بهم دروغ گفتن نميتونم حرفاشون رو باور كنم و ميترسم از اينكه دوباره تكرار كنن دروغ گفتن و كارهاشون رو
البته كه گفتند دروغ گفتنشون بخاطر ترس از اينكه من بهشون فرصت ندم... اما من نميتونم با دليلش نيست كنار بيام، خواهش كردم بهم حقيقت رو بگن...

راستش درواقع بخشيدمشون چون من هم از ابتدا خيلي مقصر بودم، مثلا حتي يكبار هم نظر واقعيم رو نگفتم و مدام جواب منفي ميدادم چون از اوشون مطمئن بودم
ولي ميدونم من و خانواده ام هم اشتباهات بدي انجام داديم.
اما نميتونم دوباره اعتماد كنم.
راستش فراموش كردنشون هم برام سخته
الان سه ماه هست كارم شده گريه و گريه و گريه و گريه و غصه... هيچ كاري نميتونم انجام بدم. اعصابم بهم ريخته و فكرم و ذهنم مدام درگير هست

نميدونم بايد چكار كنم، ممنون ميشم اگر راهنمايي ام كنيد، به شدت درمانده و خسته شدم... خواهش ميكنم بهم كمك كنيد
آيا درسته دوباره بهشون اعتماد كنم؟
يا اشتباه هست و نميشه به چنين آدمي اعتماد كرد؟ اعتماد دوباره
دوست عزيز شما مدت زيادي رو با هم بوديد.
به همين خاطر شناخت مناسبي از هم و از رفتارهاي همديگه داريد .
اشكالاتي هم در رفتارهاي خودتون داشتيد .
در ضمن توجه داشته باشيد كه هيچ گاه يك شخص نمي*تواند منطبق بر تمام خواسته*هاي شما باشد.
روش برخورد يك شخص با ديگران نشانه خوبي است كه مي*توان فهميد آن شخص در آينده با شما چگونه رفتارخواهد كرد.
و آيا فردي قابل اعتماد هست يا خير؟
اگر او تمام جزييات زندگي خصوصي و شخصي خود و يا ديگري را با شما به راحتي در ميان مي*گذارد.
كاملاً منطقي است كه فكر كنيد همين كار را با شما خواهد كرد و اعتماد شما را سلب خواهد نمود.
دقت كنيد اگر كسي در يك مورد جزيي نتونه اعتماد شما را جلب كنه.
هرگز درباره امور مهم*تر به او اعتماد نخواهيدكرد.
سعي كنيد روابط جديد را به تدريج و كم كم آغاز كنيد.
از اعتماد كردن*هاي كوچك به افراد شروع كنيد و منتظر نتيجه آن بمانيد.
اگر كسي در يك مورد جزيي نتوانست اعتماد شما را جلب كند هرگز درباره امور مهم*تر به او اعتماد نخواهيدكرد.
پس اگر با يك تجربه كوچك ديديد اين شخص، ارزش اعتماد كردن را دارد.
آنگاه درباره كارهاي مهم*تر نيز مي*توانيد به او اعتماد كنيد.
و موضوع ازدواج يك موضوع بسيار مهم و بزرگه كه لازمه در موردش بيشتر دقت و فكر كنيد .

تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد