– «برم صورتمو بشورم. سطل آشغال رو كه گذاشتم دم در دستم رو نَشستم. حالا صورتم رو خاروندم، صورتم رو هم كثيف كردم»… دستم رو شستم؟ يادم نمياد شسته باشم. پس يعني نشُستم… مامان من دستم رو شستم؟»
– «آره شُستي من ديدم. باز وسواس به خرج نده.»
– «اين مامانم هم الكي يك چيزي ميگه… اَه… ديگه نميخوام صورتمو بشورم. اصلا صورتم كثيف بشه چي ميشه؟ نميميرم كه… ولي… برو يك بار صورتت رو بشور و خيال خودتو راحت كن.»
– « باز داري صورتتو ميشوري؟ از سر شب تا حالا 10 بار شستي. خدا شفات بده!»
«يه دقيقه صورتتو بشور.» «يه بار ديگه قفل درو چك كن.» «نماز ظهرتو يك بار ديگه بخون.» «يه دقيقه برو زير دوش خودتو سريع بشور»… يك دقيقهاي كه يواش يواش ميشود 14 ساعت زير دوش ماندن يك وسواسي كه حالا ديگر نميداند چي شد كه اينطور شد. چطور شد كه ديگر از آن صداي خبيث درونش كه مدام به او امر ميكند، رهايي ندارد.
وسواس يك ايده، فكر، تصور، احساس يا حركت مكرر يا مضر است كه با نوعى احساس اجبار و ناچارى ذهنى و علاقه به مقاومت در برابر آن همراه است. بيمار متوجه بيگانه بودن حادثه نسبت به شخصيت خود بوده از غيرعادى و نابهنجار بودن رفتار خود آگاه است. روانشناسان وسواس را نوعى بيمارى مىدانند كه تعادل روانى و رفتارى را از بيمار سلب ميكند و او را در سازگارى با محيط دچار اشكال مىسازد و اين عدم تعادل و اختلال داراى صورتى آشكار است.روانپزشك خوب در تهران
روانكاوان نيز وسواس را نوعى غريزه واخورده و ناخودآگاه معرفى مىكنند و آن را حالتى مىدانند كه در آن، فكر، ميل، يا عقيدهاى خاص، كه اغلب وهم آميز و اشتباه است آدمى را در بند خود مىگيرد، آنچنان كه اختيار و اراده را از او سلب ميكند و بيمار را وامى دارد كه حتى رفتارى را برخلاف ميل و خواستهاش انجام دهد و بيمار هرچند به بيهودگى كار يا افكار خود آگاه است، اما نمى تواند از قيد آن رهايى يابد.
پارهاى از تحقيقات نشان دادهاند كه شخصيت والدين و حتى صفات ژنتيكى، روابط همگن خويى و محيطى در اين امور موثرند؛ به همين نظر وسواس در بين دوقلوهاى يكسان بيشتر ديده مىشود تا در ديگران، اگرچه ريشه هاى اساسى و كلى اين امر كاملا مشهود نيست.
مسئله شخصيت را اگر با دامنهاى وسيعتر مورد توجه قرار دهيم خواهيم ديد كه اين امر حتى در برگيرنده افراد و اشخاص از نظر جوامع هم خواهد بود. وسواس برخلاف بيمارى هيسترى است (كه اغلب در جوامع عقب نگهداشته شده ديده مىشود)، و در جوامع به ظاهر متمدن و پيشرفته و حتى در بين افراد هوشمند هم به ميزانى قابل توجه ديده مىشود.
هيچ كس تا وسواسي نشده باشد، نميتواند حال يك وسواسي را بفهمد. يك وسواسي تحقير ميشود، سرزنش ميشود، ولي كاري نميتواند بكند. ميداند آنچه ميكند اشتباه است، بارها سعي ميكند جلوي شستن و وارسي كردن و افكار و شكهاي وسواسي خود را بگيرد، ولي نميتواند. وسواس مثل يك باتلاق او را پايين ميكشد، ولي اطرافيانش باتلاق را نميبينند و دائم به او ميگويند: «چرا تمامش نميكني؟ با كمي اراده ميتواني همه اين اعمال را بگذاري كنار. فقط اگر بخواهي.» تو ميخواهي ولي نميتواني. كسي نميفهمد چقدر دلت ميخواهد مثل بقيه حمام بروي، مثل آنها نماز بخواني، ظرف بشويي، حتي مثل آنها دستشويي بروي… مثل آنها زندگي كني.
شفاي وسواس
وسواس يك معلوليت رواني به حساب ميآيد و گاهي هم وسواسي از معلول جسمي ناتوانتر ميشود. اگرچه تصور شفاي يك معلول محال به نظر ميرسد، اما شفاي وسواس محال نيست.
دكتر اسلامي ساليان زيادي است كه تمام تلاش خود را براي اثبات اين موضوع گذاشته است: «سال 69 روي مسائل جنسي كار ميكردم. متوجه شدم هركس كه براي مشكلات جنسي مراجعه ميكند، وسواس دارد. تمام وسواسيها در ميل به زندگي و ميل جنسي مشكل دارند. وسواسيها از هر طبقهاي هستند. خيلي از مديران، وكلا، استادان و حتي پزشكان و روانپزشكان ما دچار وسواساند.»
وسواس، فكر سمج خودكاري است كه سراغ آدم وسواسي ميآيد، موجب اضطرابش ميشود و باعث ميشود عملي انجام دهد تا اضطرابش خنثي شود. اين عمل تبديل به پاسخ شرطي ميشود، باقي ميماند و هر بار آن شخص عمل را انجام ميدهد تا اضطرابش را آرام كند.
اما اين را كه چرا اضطراب يك وسواسي مثلا با شستوشو از بين ميرود، نظريه «ترس جابهجا شده» توضيح ميدهد: «هر ترس واقعي كه با آن مواجه نشويد، در درون تبديل ميشود به يك ترس واهي، فرد وسواسي ناخودآگاه در ترس واهي ميماند تا ترس واقعي را تجربه نكند. يعني ترسها در درون انسان جابهجا ميشوند.»
دكتر اسلامي از چهار عامل توارث، تربيت، تحقير و ترس به عنوان عوامل ايجاد وسواس نام ميبرد و ميگويد: «اعمال وسواسي تنها لايه بيروني وسواس است. وسواس مانند درخت محكم ريشهداري است كه افكار مزاحم و اعمال اجباري تنها شاخ و برگ اين درخت است. براي از بين بردن ريشه وسواس بايد عوامل زمينهساز و تدوامبخش وسواس را در وجودتان شناسايي و مهار كنيد. و اين امر با قرص و دوا هرگز محقق نميشود. هر كس شخصي را ميشناسد كه توانسته با دوا وسواس را كنار بگذارد، بيايد خودش را معرفي كند. از نظر من روشهايي مانند شوك الكتريكي، هيپنوتيزم، دارو درماني و كليه روشهاي هوشياريزدا مردودند.»
او درباره روشهاي عملي درمان و مدت زمان آن ميگويد: «روشهاي ما شامل مواجهه، مرگ آگاهي، آموزش، مشاوره و توانبخشي، ملاقات در منزل، درمان جمعي و ماراتن چهار روزه و… است، اما مهمترين عامل درمان، انگيزه و اراده مُراجع است. همين انگيزه و تلاش اوست كه مدت زمان درمان را تعيين ميكند. بهترين بيماران من كه اكنون دستياران من هستند، در چهار هفته درمان شدند.»
تنها راه نجات؛ مواجهه با خود
خانم ن.ح. يكي از دهها مُراجعي است كه توانست با كمك دكتر ثابت كند رهايي از وسواس محال نيست. «وقتي يك دختربچه بودم، از پاي خواهرم چندشم ميشد. فكر ميكردم اشعهاي از سمت پاهاي او ساطع ميشود كه تمام خوبيها را گرفته و بديها را به من منتقل ميكند. براي همين او مجبور ميشد جلوي من جوراب بپوشد. كمي كه بزرگتر شدم، وسواسهاي جديدتري پيدا كردم؛ مثل وسواس به درس خواندن، حمام رفتن و… اگر بعد از دو ساعت حمام كردن، موقع بيرون آمدنم كسي صحبتي ميكرد، دومرتبه به زيردوش برمي گشتم. خانواده تنها يك راه به ذهنشان ميرسيد؛ دكتر پشت دكتر. انواع و اقسام داروها را امتحان كردم، ولي تنها اثر آنها چاقي بود.
بعد از ازدواج وسواسم اوج پيدا كرد. هر پنج دقيقه يك بار فكري درونم ميگفت برو دست و صورتت را بشوي، حتي در اوج خواب هم بلند ميشدم دست و صورتم را ميشستم و دوباره ميخوابيدم. وقتي لباسها را از ماشين لباسشويي خارج ميكردم، اگر لباسي يا سبد لباسها به جايي برخورد ميكرد، از ديد من همه لباسها كثيف شده بود و از نو ميشستم. هر بار حمام ميرفتم، يك قالب صابون را تمام ميكردم. دستهايم به خاطر شستوشوي زياد زخم شده بود. ديگر زندگي برايم عذاب بود.»
ن. ح. ميگويد: «بهمن 83 بود كه با دكتري آشنا شدم و براي نخستين بار كسي بود كه به حرفهايم گوش داد. عاجز از اين همه وسواس واقعا به دنبال درمان بودم. دكتر اول از من خواست كه پابرهنه وارد دستشويي مطب بشوم، دستم را خيس كنم و به كف ركاب دستشويي بزنم. هدف از اين كار فن «مواجهه» بود تا اضطرابم بالا برود و با ترسهايم مواجه شوم. من در آن حالت حق نداشتم دست و پايم را بشويم. گام بعد، مواجهه با پاي خواهرم بود كه 15 سال از آن اجتناب كرده بودم. دكتر از خواهرم خواست تا جورابش را در آورد و پايش را نزديك صورتم كند. حالم خيلي بد شد و به گريه افتادم و چيزهايي كه در حين مواجهه ميگفتم، توسط بيمار ديگري كه آنجا بود، نوشته ميشد. با روشهايي مانند تنفس عميق و… كمي آرامم كردند و بعد از من خواستند كه وقتي رفتم خانه همه آنچه را به ذهنم ميآيد، روي ورق بياورم. اين كار كه «استفراغ رواني» نام داشت، كمك زيادي به من كرد.
چند روز پس از آن قرار ملاقات در منزل را گذاشتند. گروهِ درماني به خانه من آمدند و من را با تمام وسايل و كارهايي كه سالها از آن اجتناب كرده بودم، مواجه كردند. دكتر تشخيص داد كه مرحله بعدي درمان، «مرگ آگاهي» است. روشي كه بسيار در درمان من تاثير گذاشت. وقتي مرگ را در غسالخانه ديدم، ترسهاي واهي خودم مانند ترس از آلودگي و چيزهاي غيرواقعي در مقابل واقعيت مرگ به نظرم بسيار ناچيز شد. بايد وسواسم را براي هميشه ترك ميكردم. آخرين قدم را براي درمان برداشتم و تعهدي دادم كه ظرف چهار روز تمام اعمال وسواسي را براي هميشه كنار بگذارم. در اين چهار روز هر چيزي را كه تا به حال از آن اجتناب كرده و تمام تشريفات وسواسيام را با مواجهه و استفراغ رواني قطع كردم و سپس توسط كار با فكر به مدت دو ماه كمكم فكرهاي مزاحم كمرنگ شد و روز به روز با قدرت گرفتن من دفتر وسواس هم بسته ميشد. و حالا بعد از هشت سال كه سراغ وسواس نرفتهام، اگر فكر مزاحمي سراغم بيايد، ميدانم چگونه آن را مديريت كنم. ديگر حاضر نيستم به هيچ قيمتي به دوران قبل از درمان وسواسم برگردم.»
اعجابانگيز
اعمال و تشريفات وسواسي عجيب بسيارند. اعمالي كه از ديد يك آدم عادي ممكن است خندهدار باشد، ولي براي خانواده يك فرد وسواسي و خود او زجرآور است. شايد شما در اطراف خود كساني از اين دست داشته باشيد يا چهبسا خودتان به نوعي از اين انواع يا مواردي خفيفتر از آنها دچار باشيد. همه اين افراد از مراجعان براي درمان بودهاند:
– خانم الف. هميشه فكر ميكرد نجس است و براي شستوشو ميرفت داخل ماشين لباسشويي دوقلو!
– آقاي ك. وقتي ميخواست غذا بخورد، شهادتين ميگفت تا غذا برايش پاك بشود، كفرش از بين برود، مسلمان بشود تا بتواند غذا بخورد.
– آقاي ر. كه در يك سال 40 بار آزمايش ايدز داده بود و هر بار جواب آزمايش منفي بود، اما براي او كافي و قابل قبول نبود.
– خانم ن. وقتي ميخواست از پله بالا برود، هر بار تصاوير جنسي ناراحتكننده به ذهنش ميآمد و مجبور ميشد پلههايي را كه آمده بازگردد و از نو بالا برود.
– خانم م. پس از هربار دستشويي رفتن مينشست و لحظه به لحظه كارهايي را كه در دستشويي انجام داده بود، مرور ميكرد تا مطمئن شود بدنش را بعد از دستشويي شسته و پاك است.
– خانم ع. چون فكر ميكرد كف آشپزخانهاش نجس شده، موقع ظرف شستن چكمه ميپوشيد تا مبادا آبي كه موقع ظرف شستن روي زمين ميريزد، پايش را نجس كند.
– آقاي ش. دائم نگران اين بود كه درِ گاو صندوق محل كار خود را قفل نكرده و براي اينكه مطمئن شود كه اين كار را كرده هر بار براي خودش نشانه ميگذاشت. مثلا با خود ميگفت: «در را قفل كردم، نشان به آن نشان كه موقع قفل كردن همكارم داشت با تلفن صحبت ميكرد». بعد از مدتي اين نيز خيالش را راحت نميكرد، بنابراين هنگام قفل كردن درِ گاوصندوق از خودش با موبايل فيلم ميگرفت تا بعدا آن را نگاه كند.
– خانم ف. هر روز خانه را با همه وسايل آب ميكشيد. تلويزيون و كنترلهايش، مبل و ميز و…
– آقاي دكتر ج. از نجاست و بيماري ميترسيد، چون در آزمايشگاه كار ميكرد و با بيماران سروكار داشت، هر وقت وارد خانه ميشد، زنگ را با چوب كبريت ميفشرد، دمپايي مخصوص ميپوشيد و با دقت بدون اينكه با جايي تماس پيدا كند، وارد حمام ميشد.
– پسري شش ساله موقع حرف زدن به هر كلمهاي كه استفاده ميكرد شك داشت و آنقدر آن را تكرار ميكرد تا حالش بد ميشد و به گريه ميافتاد. موقع غذا خوردن دستش نبايد با چيزي تماس پيدا ميكرد و همه چيز حتي پفك را با چنگال ميخورد.
۱۸:۰۲
- ۴۱ بازديد
- ۰ نظر