رمان #دلبرانه
قسمت پنجاه و ششم
هر چي هيس هيس مي كردم توجهي نكرد و در آخر هم گفت:
-ميتي جون اينجا توپ هم بتركه اون دوتا بيدار نميشن... زودي بياين هاااا... دلم براتون تنگ ميشه!
-باشه عزيزم... اومدن ما دست اقا هيراد و رايان خان هست.
تنه ايي به رايان زد و گفت:
-رايان بجنب ديگه بايد بريم تدارك اومدن سه خواهر افسانه ايي رو بچينيم!
از لحن بانمك و شوخش خنده ام گرفته بود، بالاخره خداحافظي كردن و سمت آسانسور رفتن، در رو بستم و به پذيرايي برگشتم و روي مبلي ولو شدم كتاب شيميم كه از ديروز روي عسلي مونده بود رو برداشتم و ورق زدم ولي حس درس خوندن نداشتم. با صداي چرخيدن كليد داخل قفل در سمت در خيره شدم، هيراد با چند مشما پراز دارو و ميوه وارد شد و بدون توجه و حرفي به من نايلون شير و ميوه رو روي اپن گذاشت و سمت اتاقش برگشت و پرسيد:
-حالش تغييري كرده؟
بلند شدم و دنبالش به سمت اتاق رفتم در چارچوب در ايستادم و گفتم:
-نه همونطوريه، نمي خواد بيدار بشه؟
هيراد :بيدار ميشه.
خيلي سريع كنار تخت ايستاد و محتويات نايلون رو روي پاتختي چپه كرد و شروع به وصل سرم كرد و بالاي چوب لباسي آويز كرد. چندتا آمپول هم داخل سرم خالي كرد، نگاهي به ساعتش كرد و سمت ميز تحريرش رفت و گفت:
-مثل ديروزه حالش، ممكنه چند ساعتي بخوابه، براش يه سوپ آماده كن بيدار شد بخوره، بعدش هم كامل بايد استراحت كنه، من كلاسم دير شده ممكنه دير بيام، دنبال ترلان خانوم هم ميرم... مواظب حالش باش و به هوش اومد نذاري از خونه بيرون بره. خودتم بيرون نرو و به هيچ كدوم از دوستات هم نگو كجا هستي!
چند جزوه و كتاب رو به همراه لپتابش داخل كيفش جا داد و روي كاغذ چيزي نوشت و سمتم گرفت و گفت:
-اين شماره ي منه، حالش هر تغييري كرد به من خبر يده.
شماره رو كه گرفتم دوباره سمت كتابخونه اش برگشت و چند تا كتاب ديگه جدا كرد و داخل كيف گذاشت، با دقت حركات عجولانه اش رو زير نظر داشتم و گفتم:
-پزشكي خوندن سخته؟
هيراد:آره... خيلي!
من:پس حتمن دوست داشتي كه سختي شو تحمل كردي؟
با لبخند سمتم نگاهي انداخت و گفت:نه... من مجبور بودم بخونم به خاطر خواسته ي بابام، تو هم مي خواي دكتر بشي؟
-اگه سخته... نه!
به حرفم خنديد و براي خروج از اتاق از كنارم رد شد و گفت:
-اگه علاقه داشته باشي سختي نداره!
عينكش رو زد و كفشاش رو از جا كفشي برداشت و سريع پوشيد و براي خداحافظي دستي تكون داد و با عجله رفت.
ساعت۷:۳۰بود بي هدف چرخي تو خونه زدم و روي مبل دراز كشيدم و چون زود بيدار شده بودم چشمام سنگين شد و خوابم برد.
با صداي هيراد كه با مادربزرگش حرف ميزد از خواب بيدار شدم، مگه دانشگاه نرفته بود؟خودش گفت كلاسش دير شده!
هيراد:به به... خانم پرستار! قرار بود از مريضمون مراقبت كني!
روي مبل نيم خيز شدم، بسته ايي كتاب كه با نخ زرد رنگ بسته شده بود روي عسلي گذاشت و روي مبل روبروم ولو شد، مادربزرگ با سيني چايي از آشپزخونه بيرون اومد و گفت:
-خسته ان مادر، اون يكي هم حواسم بود هنوز خوابه!
بلند شدم و كامل روي مبل نشستم، چشمام رو كمي مالش دادم و دنبال ساعت روي ديوار سر چرخوندم كمي از ۱۱گذشته بود. نفس عميقي كشيدم و گفتم:
-اوووف چقدر خوابيدم!
مادر بزرگ هم كنارم نشست و گفت:
-ماشالا خوابت سنگينه مادر، اينقدر كه من تو آشپزخونه سرو صدا كردم جم نخوردي!
سرم رو خاروندم و شرمنده سرم رو پايين انداختم. هيراد كتش رو درآورد و روي دسته ي مبل گذاشت و فنجوني چايي برداشت و گفت:
-اين كتابا رو هم براي خواهرت گرفتم، از هم ترمي هاش پرسيدم، دقيقا همون كتابايي كه لازم بوده رو گرفتم.
لبخندي زدم و كليپسم رو باز كردم، دوباره موهام رو محكم كردم. كيفش رو از پايين مبل رو پاهاش گذاشت و مقداري برگه خارج كرد و روي كتابا گذاشت و گفت:
-به جاي خجالت اين جزوه ها رو براش رو نويسي كن بايد زود ببرم و پس بدم.
با تعجب نگاش كردم و گفتم:
-آقا هيراد من كلي درس عقب افتاده دارم، با اين اوضاع هايدايي كه بلد بودم هم از سرم پريده، -خب فتو بگيريد براش!
سري تكون داد و با خنده ي بي صدايي گفت:
-چشششم كپي مي گيرم، خواستم ببينم چقدر به خواهرت ارادت داري!
با اخم نگاش كردم و با دلخوري گفتم:
-ارادت كه دارم. وقت ندارم!
هردو به حرفم خنديدن خودم هم خنده ام گرفت.
هيراد:درساي خودت هم هرجا به گير خوردي بدون خجالت از خودم بپرس.
با ذوق گفتم :واقعا؟
هيراد:آره خب، هم رشته ايم... مي تونم كمكت كنم.
از ذوق دلم مي خواست بپرم بغلش و ماچش كنم ولي خودم رو كنترل كردم و مظلومانه پرسيدم:
-دلوين رو ديدي؟ حالش چطوره؟
ادامه دارد...
قسمت پنجاه و ششم
هر چي هيس هيس مي كردم توجهي نكرد و در آخر هم گفت:
-ميتي جون اينجا توپ هم بتركه اون دوتا بيدار نميشن... زودي بياين هاااا... دلم براتون تنگ ميشه!
-باشه عزيزم... اومدن ما دست اقا هيراد و رايان خان هست.
تنه ايي به رايان زد و گفت:
-رايان بجنب ديگه بايد بريم تدارك اومدن سه خواهر افسانه ايي رو بچينيم!
از لحن بانمك و شوخش خنده ام گرفته بود، بالاخره خداحافظي كردن و سمت آسانسور رفتن، در رو بستم و به پذيرايي برگشتم و روي مبلي ولو شدم كتاب شيميم كه از ديروز روي عسلي مونده بود رو برداشتم و ورق زدم ولي حس درس خوندن نداشتم. با صداي چرخيدن كليد داخل قفل در سمت در خيره شدم، هيراد با چند مشما پراز دارو و ميوه وارد شد و بدون توجه و حرفي به من نايلون شير و ميوه رو روي اپن گذاشت و سمت اتاقش برگشت و پرسيد:
-حالش تغييري كرده؟
بلند شدم و دنبالش به سمت اتاق رفتم در چارچوب در ايستادم و گفتم:
-نه همونطوريه، نمي خواد بيدار بشه؟
هيراد :بيدار ميشه.
خيلي سريع كنار تخت ايستاد و محتويات نايلون رو روي پاتختي چپه كرد و شروع به وصل سرم كرد و بالاي چوب لباسي آويز كرد. چندتا آمپول هم داخل سرم خالي كرد، نگاهي به ساعتش كرد و سمت ميز تحريرش رفت و گفت:
-مثل ديروزه حالش، ممكنه چند ساعتي بخوابه، براش يه سوپ آماده كن بيدار شد بخوره، بعدش هم كامل بايد استراحت كنه، من كلاسم دير شده ممكنه دير بيام، دنبال ترلان خانوم هم ميرم... مواظب حالش باش و به هوش اومد نذاري از خونه بيرون بره. خودتم بيرون نرو و به هيچ كدوم از دوستات هم نگو كجا هستي!
چند جزوه و كتاب رو به همراه لپتابش داخل كيفش جا داد و روي كاغذ چيزي نوشت و سمتم گرفت و گفت:
-اين شماره ي منه، حالش هر تغييري كرد به من خبر يده.
شماره رو كه گرفتم دوباره سمت كتابخونه اش برگشت و چند تا كتاب ديگه جدا كرد و داخل كيف گذاشت، با دقت حركات عجولانه اش رو زير نظر داشتم و گفتم:
-پزشكي خوندن سخته؟
هيراد:آره... خيلي!
من:پس حتمن دوست داشتي كه سختي شو تحمل كردي؟
با لبخند سمتم نگاهي انداخت و گفت:نه... من مجبور بودم بخونم به خاطر خواسته ي بابام، تو هم مي خواي دكتر بشي؟
-اگه سخته... نه!
به حرفم خنديد و براي خروج از اتاق از كنارم رد شد و گفت:
-اگه علاقه داشته باشي سختي نداره!
عينكش رو زد و كفشاش رو از جا كفشي برداشت و سريع پوشيد و براي خداحافظي دستي تكون داد و با عجله رفت.
ساعت۷:۳۰بود بي هدف چرخي تو خونه زدم و روي مبل دراز كشيدم و چون زود بيدار شده بودم چشمام سنگين شد و خوابم برد.
با صداي هيراد كه با مادربزرگش حرف ميزد از خواب بيدار شدم، مگه دانشگاه نرفته بود؟خودش گفت كلاسش دير شده!
هيراد:به به... خانم پرستار! قرار بود از مريضمون مراقبت كني!
روي مبل نيم خيز شدم، بسته ايي كتاب كه با نخ زرد رنگ بسته شده بود روي عسلي گذاشت و روي مبل روبروم ولو شد، مادربزرگ با سيني چايي از آشپزخونه بيرون اومد و گفت:
-خسته ان مادر، اون يكي هم حواسم بود هنوز خوابه!
بلند شدم و كامل روي مبل نشستم، چشمام رو كمي مالش دادم و دنبال ساعت روي ديوار سر چرخوندم كمي از ۱۱گذشته بود. نفس عميقي كشيدم و گفتم:
-اوووف چقدر خوابيدم!
مادر بزرگ هم كنارم نشست و گفت:
-ماشالا خوابت سنگينه مادر، اينقدر كه من تو آشپزخونه سرو صدا كردم جم نخوردي!
سرم رو خاروندم و شرمنده سرم رو پايين انداختم. هيراد كتش رو درآورد و روي دسته ي مبل گذاشت و فنجوني چايي برداشت و گفت:
-اين كتابا رو هم براي خواهرت گرفتم، از هم ترمي هاش پرسيدم، دقيقا همون كتابايي كه لازم بوده رو گرفتم.
لبخندي زدم و كليپسم رو باز كردم، دوباره موهام رو محكم كردم. كيفش رو از پايين مبل رو پاهاش گذاشت و مقداري برگه خارج كرد و روي كتابا گذاشت و گفت:
-به جاي خجالت اين جزوه ها رو براش رو نويسي كن بايد زود ببرم و پس بدم.
با تعجب نگاش كردم و گفتم:
-آقا هيراد من كلي درس عقب افتاده دارم، با اين اوضاع هايدايي كه بلد بودم هم از سرم پريده، -خب فتو بگيريد براش!
سري تكون داد و با خنده ي بي صدايي گفت:
-چشششم كپي مي گيرم، خواستم ببينم چقدر به خواهرت ارادت داري!
با اخم نگاش كردم و با دلخوري گفتم:
-ارادت كه دارم. وقت ندارم!
هردو به حرفم خنديدن خودم هم خنده ام گرفت.
هيراد:درساي خودت هم هرجا به گير خوردي بدون خجالت از خودم بپرس.
با ذوق گفتم :واقعا؟
هيراد:آره خب، هم رشته ايم... مي تونم كمكت كنم.
از ذوق دلم مي خواست بپرم بغلش و ماچش كنم ولي خودم رو كنترل كردم و مظلومانه پرسيدم:
-دلوين رو ديدي؟ حالش چطوره؟
ادامه دارد...
موضوعات مشابه
- رمان #دلبرانه قسمت پنجاه و پنجم #دلبرانه داستان عاشقانه...
- رمان #دلبرانه قسمت پنجاه و چهارم #دلبرانه داستان عاشقانه...
- رمان #دلبرانه قسمت پنجاه و سوم #دلبرانه داستان عاشقانه داستان...
- رمان #دلبرانه قسمت پنجاه و دوم #دلبرانه داستانه عاشقانه...
- رمان #دلبرانه قسمت پنجاه و يكم #دلبرانه داستان عشقي دلبرانه...
- رمان #دلبرانه قسمت پنجاهم #دلبرانه دلبرانه دلبرانه قسمت...
- رمان #دلبرانه قسمت چهل و نهم #دلبرانه دلبرانه رمان دلبرانه...
جمعه ۳۰ فروردین ۹۸
۱۸:۰۲
۱۸:۰۲
- ۳۹ بازديد
- ۰ نظر