من دلم ميخاست...

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

من دلم ميخاست...

همه چي از اونجا شروع شد كه
حس كردم ديگه بهم ارامش نميده..
ديگه دلم نخواست ببينمش..
ديگه دلم براش تنگ نشد ،،
ديگه وقتايي كه حالم بد بود منتظر نبودم
فقط خودش زنگ بزنه...هميشه بهش ميگفتم ادم براي جفتمون زياده...
ولي من ميخوام كسي كه كنارمه تو باشي.
ميخوام تنها كسيكه بود و نبودش
توي زندگيم فرق داره تو باشي..
نميخوام براي بقيه بخندم و منتظر محبت
كسي جز تو باشم...
گفتم نذار نظرم عوض بشه و بيتفاوت بشم
نسبت به همه چيز...
سعي كردم وسط قهرو اشتيا، وسط نبودناش يا
كم بودناش يادش بندازم كه من از نبودنِ زيادِ
ادمهاي مهم زندگيم، بي هوا ميذارم ميرم....
كه اگر از يجايي به بعد گله نكردم يعني
ديگه همه چيز مثل قبل برام مهم نيست.
سعي كردم هرجوري هست بهش بگم كه بايد"باشه" ،،
كه نرسم به اونجايي كه اگر پيام داد انقدر
برام بي اهميت باشه كه روزها پيامش خونده نشده بمونه و اخر هم يادم بره كه پيامي ازش داشتم...
ولي هيچوقت نفهميد و باعث شد
همه چيز عوض بشه. ...
تا جاييكه ديگه دلم براش تنگ نميشه
و جز خودش ادماي ديگه اي هم هستن
كه بتونن ارومم كنن....
ولي من فقط ميخواستم خودش منو بلد باشه...
و دواي هر دردم فقط خودش باشه اما نخواست. ايرادم اين ...

. ايرادم اين بود كه

" زيادي خودمو بهش ياداوري كردم".. ولي نشنيد ،

انقدر نشنيد كه الان ديگه دلم براش تنگ نميشه.

اون نميدونست: حتي بهترين آدما هم، صبرشون اندازه اي داره....   موضوعات مشابه yasii_78, ‏چهارشنبه ساعت 00:49
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد