مدل‌هاي عجيب مُردن

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

مدل‌هاي عجيب مُردن

در اين كه مرگ است و هر كسي دير يا زود به سراغ مرگ مي‌رود، شكي نيست. خوب مي‌دانيد كه هر كس به يك طريقي جان خودش را از دست مي‌دهد. يكي با مريضي، يكي با تصادف، يكي با سكته و… هر كس به نوبه خود و به خواست خداوند به دنياي ابدي مي‌رود.

مقاله‌اي كه مي‌خوانيد چند مدل از مرگ‌هاي متفاوت در اقصي نقاط كره زمين است كه خواندنش خالي از كسب تجربه و لطف نيست.

مرگ دير يا زود به سراغ همه ما خواهد آمد، اما اين‌كه چه جوري مي‌ميريم، نكته‌اي ديگر است. در مدل اول مثلا دور از جان شما در حالي كه خوابيد، از روي تخت مي‌افتيد و بر اثر ضربه مغزي مي‌ميريد. قطعا هيچ‌كس دلش نمي‌خواهد اين‌قدر الكي بميرد. اما در طول تاريخ افراد زيادي اين چنين مفت جان خود را از دست داده‌اند. مثل ليونل جانسون، شاعر معروف انگليسي كه وقتي در يك كافه، روي صندلي بلندي نشسته بود، به زمين افتاد و به خاطر ضربه مغزي، عمرش را به شما داد. اما مدل دوم زماني است كه شما خودتان هم كمي با خودتان درگيري داريد. مثلا در يك اتوبان كه ماشين‌ها به سرعت در حال حركت هستند، هوس مي‌كنيد تك چرخ بزنيد. خب معلوم است چه اتفاقي ممكن است بيفتد. يا مثلا سياستمدار معروف انگليسي، كنت اريك هرستنبورگ، وقتي كه هوس شوخي با دوستش را مي‌كند و به او كه در كنار شومينه ايستاده حمله مي‌كند، دوستش كه دست او را خوانده بود، جا خالي مي‌دهد و كنت عزيز به داخل شومينه مي‌افتد و مي‌سوزد. كاملا مشاهده مي‌كنيد كه كرم از خود درخت است. با هم گشتي در فهرست عجيب‌ترين مرگ‌ها مي‌زنيم و چند نمونه از مرگ‌هاي هر دو مدل را مرور مي‌كنيم.

 

۱

هنوز هم وقتي گذرتان به چلوكبابي مي‌افتد، مي‌توانيد چوب‌هاي خلالي را كه براي بيرون كشيدن تكه‌هاي كوبيده و برگ گير كرده لاي دندان مباركتان گذاشته‌اند، ببينيد. همين خلال دندان‌هاي ناقابل، كه قطعا مهم‌تر از يك سيخ گوجه و نوشابه نيست، روزگاري براي خودش كيا و بيايي داشته است. يكي از نياكان اين خلال دندان محترم در حدود ۲۹۰ سال قبل از ميلاد مسيح به آرزوي ديرينه يك ملت به قول تاريخ نويسان جامه عمل پوشاند.

داستان اين جامه پوشيدن از آنجا آغاز مي‌شود كه مردي اهل ايران به نزد آگاتوكلس پادشاه مستبد سراكيوز مي‌رسد. بال بال نزنيد اين سراكيوز كه گفته شد، همان سيسيل خودمان است كه در جنوب ايتاليا قرار دارد. اين مرد ايراني تكه چوب نازكي را به اين پادشاه نشان مي‌دهد و مي‌گويد چه نشستي كه مردم مشرق زمين بعد از غذا خوردن با اين وسيله حالي اساسي به دندان‌هايشان مي‌دهند. آگاتوكلس خلال دندان را امتحان مي‌كند و بعد از چند دقيقه ور رفتن با خلال و دندان‌هايش، وقتي مي‌بيند اين چوب عجيب خوب جواب مي‌دهد، آفريني به مرد ايراني مي‌گويد و از آن به بعد تصميم مي‌گيرد قبل از خواب خلال را فراموش نكند.

چند روز مي‌گذرد تا اين‌كه اين آقاي پادشاه يك شب كه حسابي گوشت بريان به تن و بدن زده بوده، تصميم مي‌گيرد از خلال‌هايي كه از مرد ايراني گرفته استفاده كند. اما او كه طرز استفاده از اين خلال‌ها را نمي‌دانسته ناگهان خلال به داخل گلويش مي‌افتد و ديگر چشمتان روز بد نبيند. پادشاهي كه ۵۰ سال در نهايت ظلم حكومت مي‌كرد و هيچ سپاهي تاب شكست دادن لشكر او را نداشت، تنها به خاطر بلد نبودن طرز استفاده از يك خلال دندان ساده به ديار باقي مي‌شتابد. هر چند با اين اشتباهش ملتي را از دست خود نجات مي‌دهد.

 

۲

درست است كه از قديم گفته‌اند خنده بر هر درد بي‌درمان دواست، اما گاهي اوقات هم مي‌تواند به درد بي‌درمان تبديل مي‌شود. درست مثل اتفاقي كه براي زئوكسيس نقاش معروف قرن پنجم ميلادي يونان باستان مي‌افتد. زئوكسيس جزو آن دسته از نقاشان يونان باستان بود كه تبحر زيادي در استفاده از خطوط در آثارش داشته. ماجراي مرگ پر از نمك اين نقاش يوناني وقتي رقم مي‌خورد كه يك روز ساحره‌اي پير به در خانه او مي‌آيد و از او مي‌خواهد چهره او را نقاشي كند. زئوكسيس كه آن روز حسابي شنگول بوده، مشغول كشيدن تصوير پيرزن جادوگر مي‌شود. يك ساعتي كه مي‌گذرد، پيرزن مي‌بيند كه گل از گل زئوكسيس شكفته و او هرازگاهي خنده‌اي انفجاري مي‌كند.

پيرزن ساحر هم خوش به حالش مي‌شود و به خيالات مي‌رود كه بله اين نقاش معروف حتما چشمش مرا گرفته و اين جوري دارد آمار مي‌دهد، اما وقتي چند دقيقه مي‌گذرد، مي‌بيند خنده‌هاي نقاش تمامي ندارد. نگاهي به خودش مي‌اندازد تا ببيند احيانا زيپي، دكمه‌اي چيزي باز نيست كه ناگهان زئوكسيس به زمين مي‌افتد وبه شدت شروع به خنديدن مي‌كند.

آن‌قدر مي‌خندد كه رگ‌هاي داخل شكمش يكي بعد از ديگري پاره مي‌شود و زئوكسيس با لبي خندان با جامعه هنري يونان باستان وداع مي‌كند. خدا مي‌داند آن زمان با آن امكانات از كجا فهميده‌اند رگ داخل شكمش پاره شده، اما شايد جنس خوب هم در اين بين بي‌تاثير نبوده باشد.

 

۳

وقتي صحبت از كارآگاه مي‌شود، ناخودآگاه بيشتر ياد خانم مارپل، هركول پوآرو و يا حتي شرلوك هولمز مي‌افتيم. حالا اين وسط شايد يك عده‌اي هم ياد كارآگاه گجت و كارآگاه علوي بيفتند كه بايد به آنها خسته نباشيد گفت بابت سليقه‌شان. اين كارآگاه‌ها در بدترين شرايط كه قرار مي‌گرفتند و سينه به سينه قاتل‌ها هم كه بودند، هيچ اتفاقي برايشان نمي‌افتاد. اما در عالم واقعيت اوضاع جور ديگري است. آلن پينكرتون اولين كارآگاه خصوصي در آمريكا بود و اولين آژانس كارآگاهي را در آمريكا افتتاح كرد.

آوازه شهرت اين كارآگاه خصوصي آن‌قدر بالا رفت تا اين‌كه حتي آبراهام لينكلن هم با او عياق شد و رفيق گرمابه و گلستان هم شدند. البته بعد از چند وقت او فقط نقش ناظر را ايفا مي‌كرد و اين شاگردان او بودند كه به عنوان كارآگاه استخدام مي‌شدند. اسم اصلي اين آقاي كارآگاه، كاسون بينگلتون بود، چيزي معادل صفدر صفدرنژاد در فارسي خودمان كه بعد‌ها به خاطر حفظ پرستيژش آن را به آلن پينكرتون عوض كرد.

نكته مهم و كليدي در مورد او اصرارش بر رفتار و حركات عجيب و غريبي بوده كه از خود نشان مي‌داده. مثلا وقتي مي‌خواسته يك مجرم را دستگير كند، اسلحه را به سمتش نشانه مي‌رفته و بعداز چند پشتك و وارو به سمتش خيز برمي‌داشته! او براي حفظ تناسب اندامش هميشه ورزش مي‌كرده، هرچند وقتي به عكس‌هاي او نگاه مي‌كنيم، به نظر مي‌رسد رفيقمان بيشتر اهل بخيه تشريف داشته‌اند تا تربيت بدني. اما ماجراي مرگ عجيب آلن پينكرتون به يكي از همين روزها برمي‌گردد كه ايشان عزم مي‌كنند به پارك محل رفته و نرمشي بكنند. اما طبق قوانين مورفي اتفاقي برايش رخ مي‌دهد كه شايد از هر ۱۰۰۰ نفر براي يك نفر اتفاق مي‌افتد. در حين دويدن ناگهان پايش به سنگي برخورد مي‌كند و به زمين مي‌افتد. اما داستان در همين جا ختم به خير نمي‌شود.

اين وسط ظاهرا پارگي ايجاد مي‌شود. از بدشانسي زبان پينكرتون لاي دندانش گير مي‌كند و به شدت پاره مي‌شود. چند روز بعد هم به دليل قانقارياي ناشي از زخم زبانش مي‌ميرد. به همين راحتي.

 

۴

يك سري از آدم‌ها براي ثابت كردن حرفشان حاضرند در حد تيم ملي هزينه بدهند. حتي اگر اين هزينه جانشان باشد. اشتباه نكنيد، نمي‌خواهم بگويم اين كار بد است، اما مي‌خواهم درباره آن مدل از آدم‌ها حرف بزنم كه اشتباه و بي‌خودي روي يك باور كاملا غلط پافشاري مي‌كنند. مثل اين‌كه شما بگوييد يارو، فلان است. در حالي كه آن بدبخت نه تنها فلان نبوده، بلكه بهمان ساده‌اي بيش نبوده! اين قضيه براي آرنولد بنت هم اتفاق افتاد.

البته اين آقاي آرنولد با آن آقاي آرنولد كه شما مي‌شناسيد خيلي فرق مي‌كند. آن آرنولد را با قوي‌ترين مردان ايران مقايسه مي‌كنند و اين يكي را با چارلز ديكنز. آرنولد بنت از نويسندگان دهه ۲۰ انگلستان بود كه در اواخر عمرش در فرانسه زندگي مي‌كرد.

او از آن دست نويسندگان بود كه نسبت به تمام اتفاقات پيرامونش مي‌بايست نظر مي‌داد.

يكي از همين نظرات هم در نهايت باعث شد مرگ به سراغش بيايد. ماجرا از زماني آغاز مي‌شود كه شايعه مي‌شود آب پاريس آلوده است و دليل همه‌گير شدن بيماري تيفوئيد در اين شهر به خاطر همين مسئله است.

هيچ كس نفهميد كه چرا بنت تصميم گرفت با اين موضوع مخالفت كند و از اعتبارش براي دفاع از آب پاريس استفاده كند، اما وقتي كه او جلوي چشم عكاسان و خبرنگاران حاضر شد در يكي از محله‌هاي فقيرنشين پاريس ليواني آب بنوشد، همه داشتند باور مي‌كردند كه او چندان بي‌راه نمي‌گويد كه درست چند روز بعد او به علت بيماري تيفوئيد ناشي از نوشيدن آب آلوده جان خود را از دست داد. يكي نيست بگويد وقتي مي‌بيني آب آلوده است، چرا اصرار مي‌كني سالم است؟ حتما بايد بميري؟ نويسنده را چه ارتباط با شقيقه؟!

 

۵

تصور كنيد كلكسيوني از پروانه داريد. مهمان به خانه شما مي‌آيد. به سمت شيشه‌اي كه پروانه‌هايتان در آن است مي‌رود. در نهايت احترام از او مي‌خواهيد به پروانه دست نزند و فقط از دور تماشايشان كند. اما او باز هم دست مي‌زند و انگار نه انگار شما داريد از او خواهش مي‌كنيد. آنجاست كه دلتان مي‌خواهد يك پس‌گردني مشتي به او بزنيد تا حالش جا بيايد و در ادامه به او بگوييد: آخه مگه تو زبون آدم سرت نمي‌شه؟ مريضي؟ اما افسوس كه نمي‌تواني اين كار‌ها را انجام بدهي و تنها مجبوري كه دستمالي‌كردن او را ببيني و لبخند مليح تحويلش دهي.

درست ۶۳ سال پيش در آمريكا، لنگي كالير يكي از بزرگ‌ترين كلكسيونر‌هاي آمريكا تصميم مي‌گيرد براي حفاظت از مجموعه‌هايش فكري بكر بكند. بر خلاف مثالي كه در بالا زدم، او اصلا دلش نمي‌خواست كسي حتي از دور هم به كلكسيون‌هايش ديد بزند. او بعد از مدتي فكر درباره اين موضوع، تصميم مي‌گيرد دستگاهي شبيه گيوتين بسازد و آن را بالاي در ورودي منزلش نصب كند. با اين دستگاه اگر كسي حتي به قصد تماشاي كلكسيون‌هاي آقاي كالير بخواهد وارد خانه شود، به محض اين‌كه در را باز كند، كله‌اش مثل توپ فوتبال بر زمين خواهد افتاد. البته آقاي كالير خيلي مهربان بود و اين سيستم را فقط شب‌ها فعال مي‌كرد. تا اين‌كه يك شب كه آقاي كالير دستگاه را آماده مي‌كند، وقتي مي‌خواهد به سمت اتاق‌ها برگردد و شام را به همراه عهد و عيال صرف كند، صداي گربه‌اش را مي‌شنود كه از بيرون خانه مي‌آيد و به شدت ميو ميو مي‌كند.

كلكسيونر معروف ما هم كه در يك لحظه حواسش كاملا به گربه‌اش مي‌رود، با عجله به سمت در مي‌رود و در را باز مي‌كند و… باقي ماجرا ديگر چيزي در مايه‌هاي فيلم «اره» است.

 با اين اتفاق اين كلكسيونر معروف آمريكايي هم به جمع كساني مي‌پيوندد كه مفت و عجيب جانشان را از دست داده‌اند.

 

۶

بعضي‌ها هميشه در تيريپ هستند. حرف كه مي‌زنند، كار كه انجام مي‌دهند و يا حتي لباس هم كه مي‌پوشند، در حال متصاعد كردن تيريپ از خودشانند. مثلا وسط تابستان يارو كت و شلوار و جليقه پوشيده و راست راست در خيابان قدم مي‌زند و انگار نه انگار كه دارد از آسمان آتش مي‌بارد. در چنين حالتي اگر كسي را مشاهده كرديد و ديديد زير لب چيزي مي‌گويد، اصلا تصور نكنيد كه مثلا دارد غزلي از وحشي بافقي را زير لب زمزمه مي‌كند، يقين بدانيد دارد به خودش بدو بيراه مي‌گويد كه: كت و شلوار پوشيدي، ديگه چرا زيرش جليقه پوشيدي كه آدم روش نشه كتش رو هم در بياره! حالا همه اينها حكايت فالك فيتز وارن چهارم است در صد و خُرده‌اي سال پيش.

اين آقا كه از جنگجويان شجاع آن زمان‌هاي انگلستان بوده، در تاريخ اين كشور از شخصيت‌هاي قابل احترام است. اما وقتي قرار باشد با كله‌اي كه بوي قورمه سبزي مي‌دهد، دستي دستي سر را با مرگي عجيب بر باد دهي، ديگر جنگجو و غيرجنگجو معنا ندارد. مشكل اصلي فالك فيتز هم درست از آن زمان شروع شد كه به او لقب بارون دادند.

مي‌گويند از فرداي همان روز تا آخرين لحظه زندگي‌اش هيچ گاه حاضر نشد لباس و زره جنگي‌اش را وقتي از خانه بيرون مي‌آيد، از تن در بياورد. چند ماه بعد، وقتي كه او به همراه عده‌اي از همراهانش سوار بر اسب به سمت كاخ پادشاه مي‌رفت، در يك باتلاق فرو مي‌رود.

توقع نداريد با آن زره سنگيني كه او بر تن كرده بود، همراهانش كاري از دستشان بر بيايد.

فالك فيتز وارن چهارم در حالي كه فرياد مي‌زند و كمك مي‌خواهد، همراه با تيپي كه هميشه مي‌زد و هيچ وقت نمي‌خواست از آن دل بكند، به راحتي هر چه تمام‌تر در قعر باتلاق فرو مي‌رود تا درسي باشد براي شما كه در دماي ۴۰ درجه كت و شلوار با جليقه مي‌پوشيد.


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد