در بين اين هياهو و زندگي شلوغ تا به حال به فكر رفته بودهايم؟ آيا فكر كردهايم كه چه پير و چه جوان بايد يك روز بار و بنديل را بست و به ديار باقي شتافت. پس اگر مبنا بر رفتن باشد، وصيتنامه چه ميشود؟ تكليف مال و اموال و بدهي و طلبها و… كه بر دوشمان است، چه ميشود؟ چه كسي بايد تكليف اين موارد را روشن كند؟
همسر برت لنكستر، بازيگر مشهور ژانر وسترن، هميشه مخالف سيگاركشيدن او بود. لنكستر هم در وصيتنامهاش تمام داراييهايش را به اين شرط به او ميداد كه همسرش حاضر باشد هر روز يك نخ سيگار مصرف كند. به اين ميگويند وصيتنامه انتقامي. اما در سطح عمومي وصيت دو مدل است. يكي مثل آن داستان معروف، كه در آن پيرمردي فرزندانش را صدا ميكند و از آنها ميخواهد هر كدام يك تكه چوب بياورند و…
خلاصه آخرش كلي پيام اخلاقي و انساني بود. نميخواهد زياد فيلم بازي كنيد. همه ميدانيم كه اين مدل وصيتها به كتمان نميرود. يك مدل وصيت ديگر هم داريم كه حالش بيشتر است.
آن هم وصيتي است كه تهاش يك چيزكي به ما بماسد. مثلا يك ارث تپل نصيبمان شود. اما وصيتنامهها هميشه از اين دو قاعده پيروي نميكنند. يك مدل هچلهفتگي هم در اين بين وجود دارد كه به عقل كمتر كسي ميرسد.
۱
تا حالا به اين فكر كرده بوديد كه در مجلسي حاضر باشيد كه يك ملت در آن براي شما مشغول اشك ريختن باشند؟ در بين آنها حركت كنيد و قيافهها را تك تك تماشا كنيد.
مثلا يكي از آشنايان را ببينيد كه زار زار براي شما اشك ميريزد، در حالي كه تا همين ديروز در حال زدن پنبه شما بود. يا اينكه وقت غذاخوردن، گوشهاي بنشينيد و به چهره دوستان و آشنايان و اقوام هنگام بلعيدن ناهار مجلس ختمتان زل بزنيد. قطعا هيچ يك از كارهايي را كه گفته شد نميتوان در عالم واقعيت انجام داد، چون وقتي جان به جان آفرين تسليم ميكنيم بايد بيشتر به فكر شتابيدن به سراي باقي باشيم و به اين كارها كاري نداشته باشيم. اما آنجل پانتوجا در آمريكا يكي از كساني بود كه در مراسم ترحيمش حاضر بود، هرچند نقشش در آن مراسم بيشتر شبيه مجسمه بود.
اين آقا پسر ۲۴ ساله وقتي بيماري سرطانش به اوج خود ميرسد، از مادرش ميخواهد به عنوان وصيت، كاري براي او انجام دهد. احتمالا مادر هم وقتي اين را ميشنود، اشك در چشمانش جمع ميشود و به او ميگويد: «اين چه حرفيه پسرم. تو زنده ميموني. خوب ميشي. دوباره دور هم، سر يه سفره ميشينيم.» و يك دل سير برايش گريه ميكند.
اما وقتي تمام اين احوالات تمام ميشود، مادر ميپرسد: «خب حالا وصيتت چيست. اين دم آخري كه نميخواي تو خرجمون بندازي؟» در اينجاست كه آنجل به مادر وصيت ميكند كه بعد از مرگش كاري كند كه بتواند در مراسم ترحيمش حاضر باشد. (احتمالا بعد از گفتن اين وصيت، در همان لحظه چشم از جهان فرو ميبندد.) بعد از مرگ آنجل نوبت عمل به وصيت او فرا ميرسد. مادر آنجل كه انگار از قبل تدارك همه چيز را ديده بوده از مسئولان غسالخانه ميخواهد او را مانند دوره فراعنه در مصر موميايي كنند تا بتواند در مراسم بهصورت ايستاده در گوشهاي تكيهاش دهد تا به وصيت پسرش عمل كرده باشد. حالا ديگر شما خودتان را جاي كساني بگذاريد كه براي مراسم ترحيم آنجل وارد خانه ميشوند و ناگهان با آنجل كه در گوشهاي ايستاده روبهرو ميشوند…
۲
به نظر شما بدترين وصيتي كه يك شخص پولدار ميتواند براي اموالش بكند چه وصيتي است؟ جيرينگي همه را بدهد به بازماندگانش؟ اين كه خوب است. گفتم بدترين كار. بدهد لولو بخورد؟ احسنت. اين دقيقا بدترين كاري است كه خانم هلمسلي يكي از ميليونرهاي معروف آمريكا وقتي عمرش را به شما داد، انجام داد. وقتي كه وكيل اين خانم در مراسمي ويژه از وصيتنامه او رونمايي ميكند، در ابتدا كسي حتي فكرش را هم نميكند قرار است لولويي در كار باشد، چه برسد به آنكه بخواهد (…) را ببرد.
تنها پسر او كه خودش چهار فرزند داشت، قبلا رخت آخرت پوشيده بوده. مانده بود اين چهار نوه كه آنها هم حسابي قند توي دلشان آب شده بود. حالا اين مادربزرگ مشتي براي ما چهكار كرده. وقتي وصيتنامه خوانده ميشود، در همان ابتداي امر مادربزرگ دو تا از نوهها را از ارث محروم اعلام ميكند. نوبت ميرسد به دو نوه باقي مانده كه ديگر از خوشحالي در حال كفكردن بودند. خانم هلمسلي وصيت كرده كه با امضاكردن قراردادي با وكيل او، آنها بايد تعهد بدهند كه در سال حداقل يك مرتبه به قبر پدرشان سر بزنند.
در قبال اين شرط هم خانم هلمسلي نفري دو ميليون و نيم به هر كدام از آنها ارثيه خواهد داد. در آن لحظه بود كه هر چهار نوه اين خانم به لولو اعتقاد پيدا ميكنند. وقتي ادامه وصيتنامه خوانده ميشود و دست به خيري مادربزرگ در اموالش تمام ميشود و تمام نهادهاي خيريه شهر بودجه سالانهشان تكميل ميشود، نوبت ميرسد به جناب ترابل.
فكر بد نكنيد. پاي كس ديگري در ميان نيست. ترابل سگ ايشان بود كه خانم هلمسلي وصيت كرده بود ۱۲ ميليون دلار از اموالش را به او اختصاص دهند تا بعد از مرگش، او بتواند به زندگي اشرافياش ادامه دهد. مادربزرگ در انتهاي وصيتش از وكيلش ميخواهد در صورت مرگ ترابل، او را در كنار او دفن كنند. به همين خاطر لازم است از هماكنون قبري در كنار او برايش در نظر بگيرند. نوههاي ناكام، احتمالا از آن پس در انتظار مرگ لولو بودند، بلكه زودتر بميرد و از باقي مانده ارث او كمي نصيبشان شود.
۳
حتما تا به حال از فمينيست چيزهايي شنيدهايد. اما احتمالا از مرداني كه ميخواستند حالي اساسي از آنها بگيرند، چيزي نخواندهايد يا كمتر خواندهايد. تي.ام زينك يكي از معروفترين پزشكان انگلستان بود كه همواره از مخالفان اين جنبش به شمار ميرفت.
او كه از قضا خيلي هم پولدار بود، هميشه به اين فكر ميكرد كه بعد از مرگش چه كاري ميتواند انجام دهد كه دلش خنك شود و با خيال راحت سر بر بالين بگذارد. در سال ۱۹۳۰ بود كه روزنامههاي انگلستان خبري منتشر ميكنند كه در آن آمده، تي.ام زينك وصيت كرده است كتابخانهاي بزرگ و مجهز بسازند كه در آن كتابهاي هيچ كدام از نويسندگان، ناشران و مترجمان زن نباشد. اما زينك تنها به همينها بسنده نكرده بود و اعلام كرده بود تمام كاركنان اين كتابخانه ميبايست مرد باشند. زينك تير آخر را وقتي ميزند كه در انتهاي وصيتنامه جنجالياش ميگويد تابلويي بزرگ سردر ورودي اين كتابخانه آويزان كنند كه روي آن نوشته شده باشد: «ورود زنها ممنوع».
او براي شروع اين طرح قبل از مرگش ۳۵ هزار دلار هزينه ميكند كه در آن زمان براي خودش خيلي پول بود. احتمالا چيزي شبيه همين كلنگ افتتاح خودمان هم ميزند و خلاصه كلي جلوي جماعت نسوان انگليسي مانور ميدهد. او وصيت ميكند بعد از مرگش هم تمام دارو ندارش را به طور كامل صرف ساختن اين كتابخانه كنند. اما امان از اين جنس خانمها. هنگامي كه زينك ميميرد، يكي از دختران زينك به راحتي آبخوردن مانع اجراي اين وصيت ميشود و آرزوي ديرينه پدر را همراه خودش به گور ميفرستد.
۴
هرچقدر هم آدم يك چيز را دوست داشته باشد، نميتواند وصيت كند بعد از مرگش باز در كنارش باشد و يا تبديل به آن شود. بگذاريد مثالي بزنم. مثلا شما كتلت دوست داريد. حتي اگر وصيت كنيد، بعد از مرگ به جاي خرما برايتان كتلت خيرات كنند و خودتان هم يك لقمه از آن بخوريد كه خب نميشود. يا اينكه وصيت كنيد بعد از مرگتان با يك ماهيتابه پر از كتلت خاكتان كنند. همه اينها را گفتم تا مقدمهاي باشد براي ماجراي كلود رادنبري، نويسنده معروف داستانهاي علمي – تخيلي كه وصيت ميكند بعد از مرگش با مقدار پولي كه باقي ميگذارد، جسدش را بسوزانند و خاكستر آن را به فضا ببرند و در آنجا پراكنده كنند. تمام دردسرهاي خانواده رادنبري هم بعد مرگ او آغاز ميشود.
بنا به وصيت او جسدش را ميسوزانند و خاكسترش را در يك جعبه نگه ميدارند، اما مشكل اينجاست كه به سمت فضا به همين راحتيها پروازي انجام نميشود. چند سال ميگذرد تا اينكه يكي از دوستان رادنبري وصيت دوستش را عملي ميكند و خاكستر او را به همراه يك ماهواره فرانسوي به فضا ميفرستد. هرچند رادنبري موفق شد به وصيت عجيبش دست پيدا كند، اما نظر من در مورد وصيت كتلت همان است كه گفتم.
۵
فرض ميكنيم شما يك كلكسيون نفيس تمبر داريد كه سالها با خون دل آن را جمعآوري كردهايد. دور از جان قرار است بميريد. وصيت ميكنيد مجموعههاي بينظير تمبرتان را بعد از شما به يك علاقهمند بدهند. اما اگر همه آنها را يك جا به يك كفترباز بدهند و او هم همه تمبرهاي شما را براي زيبايي به در و ديوار قفس كفترها بچسباند، تنتان در قبر نميلرزد؟
اينجا ديگر شما وصيت عجيبي نكردهايد، بلكه اين هنرنمايي كساني است كه قصد داشتهاند وصيت شما را انجام دهند. حالا شبيه همين داستان براي دروتي ادوارد ۱۴ ساله در آمريكا به وجود آمده بود. داستان به آن روزي برميگردد كه دروتي به دليل بيماري سختي كه داشت، روزهاي آخر عمرش را سپري ميكرد. او كه قلبش نيز مشكل داشت، در داخل قفسه سينهاش دستگاه تنظيمكننده ضربان قلب كار گذاشته بودند.
دروتي وصيت ميكند در صورتي كه مرد، اين دستگاه گران قيمت را به شخص نيازمند ديگري اهدا كنند. وقتي در نهايت او از دنيا ميرود، چند نفر كه خود را از دانشكده پزشكي معرفي ميكنند، دستگاه را جهت استفاده براي مريضي ديگر از خانواده دروتي ميگيرند. چند هفته بعد وقتي خانواده دروتي تصميم ميگيرند شخصي را كه دستگاه تنظيم كننده ضربان قلب پسرشان را به او اهدا كردهاند ببينند، متوجه ميشوند كه دستگاه را به يك سگ كه از ناراحتي قلبي رنج ميبرده، دادهاند. اول كلي شاكي ميشوند كه اين چه كاري بوده و اين يك توهين است. اما وقتي متوجه ميشوند آن روز كه دستگاه را اهدا كردهاند، آنقدر ناراحت بودهاند كه متوجه نشدهاند آن را به دانشكده دامپزشكي هديه دادهاند، مجبور ميشوند واقعيت را بپذيرند.
آنها اكنون مجبورند به جاي فرزند دلبندشان سان شاين، سگ كوچولوي پشمالو را ببينند كه در حال ورجه وورجه به آنها واق واق ميكند.
۶
بعضيها كلا عادت دارند ۲۴ ساعته از خودشان عاشقيت ساطع كنند. از اين مدل آدمها كه ۱۰۰ سالشان شده، اما باز وقتي در يك جمع نشستهايد، ميبينيد مانند رومئو و ژوليت براي هم غش و ضعف ميكنند. دارند ميميرند، اما باز زير كرسي براي هم فال حافظ ميگيرند و اناردانه ميكنند و به صداي مرغ عشق گوش ميدهند و به هم ميگويند دوستت دارم عزيزم. يارو دارد ميميرد، اما انگار نه انگار. هنوز كيسه عاشقيتشان جا دارد.
به نظرتان چنين آدمهايي چگونه وصيت ميكنند؟ جك بني يكي از مجريان معروف شبكه ان.بي.سي بود. او از آن دست آدمهايي بود كه اعتقاد داشت: عاشق شده، دلواپسه، گرفته راه نفسش. به همين خاطر دست زنش را گرفته بود و با خودش به محل كارش برده بود و به عنوان همكار از او استفاده ميكرد تا مبادا از دوريش دق كند.
زد و مجنون دارفاني را وداع گفت. همسر آقاي جك بني عاشقپيشه از بس در حال بازيهاي پيچيده احساسي با شوي گرامي بودند، با خود فكر ميكند اي دل غافل آقامون مرد اما وصيت نكرد. فرداي مراسم كفن و دفن كه ميشود زنگ خانه به صدا در ميآيد. همسر جك وقتي در را باز ميكند، گلفروش محله را ميبيند كه يك شاخه گل رز قرمز برايش آورده. خانم با عصبانيت ميگويد: «بابا بذار دو روز بگذره، بعد واسم گل بيار.
من وفادارم. ميفهمي؟ وفادار!» اما قبل از اينكه با لنگه كفش بر فرق ملاج مرد بدبخت بزند، گلفروش ميگويد: «بابا آبجي يه لحظه دست نگهدار. زياد داري خودت رو تحويل ميگيري.»
وقتي زن يك مقدار آرامتر ميشود، گلفروش برايش توضيح ميدهد كه جك قبل از مرگش پول زيادي داده و وصيت كرده هر روز صبح يك شاخه گل رز قرمز براي همسرش ببرد.
اگر اسم گلفروش را مثلا آقا رابرت فرض كنيم، احتمالا همسر جك بني بعد از اينكه متوجه وصيت شوهر ميشود، ميگويد: «اوا! خاك عالم. تو رو خدا ببخشيد آقا رابرت. حالا چرا دم در؟ تشريف بياريد تو يه شربتي چيزي؟ آخه اينجور كه بد شد…»
۱۷:۵۶
- ۳۸ بازديد
- ۰ نظر