با علم بالا و يقين كامل ترجمه كنيم

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

با علم بالا و يقين كامل ترجمه كنيم

روزي روزگاري در يكي از نقاط اين كره خاكي، كه وقتي باران مي‌بارد گلي مي‌شود، زني زندگي مي‌كرد كه از نظر كدبانويي چيزي كم نداشت. او خيلي مراقب شوهرش بود و حواسش بود كه چيزي كم نداشته باشد. هر كاري مي‌كرد كه شوهرش شاد باشد. يك روز از صغرا خانم كمك مي‌گرفت و روز ديگر از ويكتوريا خانم. ماجرا اين بود كه اين زن قصه ما، آشپزي بلد نبود و مدام در خانه اين آن بود كه طرز پختن يك املت خوب را يادش بدهند. او آدم خوش‌شانس نبود، چون همسايه‌ها خيلي ياري‌اش نمي‌دادند. مي‌گفتند كه شوهر اين خانم بر و روي خوبي داشت و بدشانسي خانم زماني بيشتر خودش را نشان مي‌داد كه آن زمان‌ها،‌ هيچ رستوراني سرويس و اين چيزها نداشت تا خانم زنگ بزند و برايش كباب تركي بياورند و او به جاي دستپخت خودش غالب كند.

به هر حال روزگار به خوبي طي نمي‌شد تا اين‌كه معجزه‌اي شد و خانم آشپزي ياد گرفت و دختران آن ديار هم از اين معجزه نصيب بردند و شاد شدند. اما متاسفانه اين معجزه در مورد بعضي مترجم‌هاي ما اتفاق نمي‌افتد. آنها سال‌هاست كه با كمك ديگران ترجمه‌داري مي‌كنند.

 

ماجراي مشقت‌هاي زياد استاد

بعضي از استادها اين روزها ترجمه‌هاي دانشجويانشان را رسما و علنا مي‌دزدند و با آن «پز مي‌دن». البته ممكن است شوراي علمي دانشگاه صحت اين مقالات و ترجمه‌ها را قبول كند، اما هيچ‌كس كه نداند خود استادها و دانشجويانشان خوب مي‌دانند كه ته ته ماجرا كجاست.

ماجرا از يك مصاحبه شروع شد، يك مصاحبه كه مي‌خواستم با يك نويسنده داشته باشم. او يك كتاب  روان‌شناسي را ترجمه كرده بود، كتابي كه مدت‌ها بود دنبال ترجمه فارسي‌اش مي‌گشتم. اما ترجمه افتضاح بود و البته افتضاح بهترين و مودبانه‌ترين كلمه‌اي است كه مي‌شود براي اين ترجمه كوفتي در نظر گرفت. او رسما… بود.

شماره تماس مترجم گرامي را پيدا كردم و دستم روي شماره‌ها رفت تا كمي بعد شگفت‌زده‌ترين آدم روي زمين باشم. وقتي مترجم گوشي را برداشت، ماجراي مقاله را گفتم و اين‌كه مي‌خواهم در مورد كتابش كمي با او حرف بزنم. خيلي راحت و آسان گفت كه يادش نمي‌آيد توي كتاب چه بوده. پرسيدم كه مگر براي ترجمه كتاب،‌ آن را نخوانده كه خيلي شل و ول، و طوري كه معلوم بود خالي مي‌بندند، گفت: بله. و بعد براي اين‌كه سوتي ندهد، گفت كه چون چند وقتي از ترجمه كتاب گذشته، موضوعش يادش رفته.

اما اين جمله سوتي بزرگ‌تري بود. ماجرايش شبيه آن داماد (البته نيمه داماد) بخت‌برگشته‌اي بود كه رفته بود خواستگاري. مادر عروس پرسيده بود كه طرف سيگار مي‌كشد.

او هل كرده بود و گفته بود آره. بعد كه مادرش مي‌خواسته درست كند، گفته بود وقتي فلان كار و فلان كار را مي‌كند، يك سيگار هم مي‌كشد. بعد خانواده عروس كه قيافه‌شان شبيه علامت سوال شده بود، گفته بودند، يعني فلان كار و فلان كار را هم مي‌كند… كه پدر نيمه داماد گفته بود: نه هميشه… وقتي «بسار كار و اون يكي بسار كار رو مي‌كنه»… كه مادر عروس گفته بود: «برو گم شو عوضي… ما دختر به دزد و قاتل و معتاد نمي‌ديم.»

در اين‌جا هم سوتي مترجم عزيز اين بود كه تاريخ انتشار متن انگليسي كتاب دو سال قبل بود و او مي‌گفت كه سه سال قبل ترجمه كتاب را به ناشر داده است. باور مي‌كنيد؟

خلاصه گفت كه بايد كتاب را دوباره مرور كند و فردا در خدمت ماست. و من كه از دنيا بي‌خبر بودم و دقيقا شبيه علامت تعجب شده بودم، خداحافظي كردم تا فردا. اما قبل از اين‌كه روز ديگري بيايد، ماجرا را به چند نفر از دوستانم گفتم. همه‌شان مي‌دانستند.

ماجرا از اين قرار بود كه خيلي از استاد‌ها، متن انگليسي، آلماني، فرانسوي و خلاصه خارجي كتاب را مي‌گرفتند بعد با زحمت زياد! (و عرق ريختن بسيار زياد)،‌ آن را به يك مغازه فتوكپي مي‌بردند. كل كتاب را با هزينه شخصي (!!!) فتوكپي مي‌گرفتند و بعد هر فصل و قسمت را مي‌دادند به يك دانشجو.

دانشجو‌ها كه اغلبشان از انگليسي،‌ آي‌ام بلاك بورد و از آلماني، اشتن وشتن باخ، بلد بودند،‌ آن‌را به يك دارالترجمه مي‌بردند. دارالترجمه هم كه در اغلب موارد مي‌خواست پول كمتري خرج كند، آن را به يك دانشجوي ترم دو مي‌داد كه ترجمه كند. و مقاله ترجمه مي‌شد.

استاد هم با زحمت زياد، همه فصل‌هاي كتاب را كه دانشجويان براي تكليف درسي‌شان ترجمه كرده‌ بودند، كنار هم مي‌گذاشت. او يك كتاب آماده انتشار داشت. بعد بايد سوار ماشين شود تا اين كتاب را به دست ناشر بسپارد تا با اسم دكتر پروفسور فلاني، چاپش كند. من كه از اين همه تلاش تنم مي‌لرزد. طرف چقدر بايد زحمتكش باشد كه اين همه كار كند.

 

زحمت‌هايي با يك ورژن بالاتر

اما بعضي از استاد‌ها تلاش‌هاي بيشتري هم مي‌كنند. مثلا كتاب را به يكي از دانشجويان مي‌دهند تا او فتوكپي‌اش كند. واقعا كار سختي است كه يك استاد كتاب را از خانه‌اش كتاب را بياورد و به يك دانشجو بدهد تا او كتاب را فتوكپي كند و بعد استاد آن را بين بچه تقسيم كند تا آنها، قسمت‌هاي مختلف كتاب را ترجمه كنند و استاد پزش را بدهد. واقعا سخت نيست؟

يكي از دانشجويان مي‌گفت كه چند صفحه فتوكپي‌اش كه براي كلاس انجام داده، كم‌رنگ بوده و استاد دو نمره ازش كم كرده. اين سخت‌كوشي و حساسيت آن استاد محترم را نشان مي‌دهد و اگر تعداد استادهايي شبيه اين، كه الان خيلي كم هستند زياد شود، به زودي تبديل به بوركينافاسو مي‌شويم.

اما ما استادهاي سخت‌كوش‌تري هم داريم. مثلا استادهايي داريم كه از دانشجويان مي‌خواهند در اينترنت در مورد موضوع خاصي جست‌وجو كنند (همان سرچ خودمان). بعد آنها بايد خلاصه مقالاتي را كه پيدا مي‌كنند ترجمه كنند. يعني بدهند دارالترجمه تا زحمتش را بكشد.

بعد استاد زحمت مي‌كشد تا اين ترجمه‌ها را بخواند و اگر خوشش آمد، از دانشجو مي‌خواهد تا او مقاله را به صورت كامل ترجمه كند. دانشجو هم ترجمه مي‌كند و به استاد تحويل مي‌دهد. آن وقت استاد مقالات مختلف را در كنار هم مي‌گذارد و به عنوان ترجمه و تاليف منتشر مي‌كند.

همه تاسف اينجاست كه تعداد اين استادها كم هستند. البته متوجه‌ايد كه اين استادها چه زحمتي مي‌كشند. (واقعا كه…)

 

زحمت‌كشان جهان متحد نشويد

اما علاوه بر استادهاي زحمت‌كش، افراد ديگري هم هستند كه زيادي زحمت مي‌كشند. اين عده مترجم كه از آنها با عنوان مترجم‌هاي موش كور هم ياد مي‌شود، كارشان اين است كه كتاب‌هايي را كه قبلا ترجمه شده برمي‌دارند و دوباره ترجمه‌اش مي‌كند. بعضي‌ها كه زبان خارجي بلدند، متن خارجي كتاب را مي‌گذارند جلويشان و دوباره (راس راسكي) ترجمه‌اش مي‌كنند، چون معتقدند كه آن ترجمه‌هاي قبلي خوب نبوده.

اما دسته‌اي ديگر هستند كه واقعا زحمت(!) مي‌كشند. آنها همان ترجمه‌هاي قديمي را برمي‌دارند و دوباره از رويش مي‌نويسند. مثلا به جاي كلمه «خوب» از «نيك» استفاده مي‌كنند و مي‌دانيد كه اين كار خيلي سخت است. گاهي زحمت مي‌كشند و جمله‌ها را هم عوض مي‌كنند. گاهي هم حوصله‌شان نمي‌آيد و مثلا وقتي مي‌خواهند سيگاري بكشند، از كسي مي‌خواهند كه عين جمله را بنويسند.

چند سال قبل پاي يكي از نويسندگان مطرح به ميان كشيده شد. او كتاب «مادم بواري» را كه قبلا محمد قاضي آن را ترجمه كرده بود، برداشته بود و دوباره ترجمه‌اش كرده بود، آن هم به شيوه زحمت‌كشانه.

يكي كتاب را گذاشته بود جلويش و «دِ برو كه رفتي.» بعد هم سر پيري آبرو حيثيتش را بردند. معلوم شد كه يك ناشر به او پيشنهاد كرده بود كه «مادم بواري» را دوباره ترجمه كند. پيرمرد هم گفته بود: نه. آنها اصرار كرده بودند و پول خوبي پيشنهاد داده بودند. پيرمرد هم وسوسه شده بود. به هر حال آدم در هر سن و سالي كه باشد، مي‌تواند وسوسه شود.

در چند سال اخير كتاب‌هاي ديگري بودند كه به همين شيوه زحمت‌كشانه نوشته شده‌اند. چندي پيش مطبوعات در مورد يك كتاب درسي جامعه‌شناسي نوشتند. طرف فقط مقدمه‌اي نوشته بود و اسم كتاب را عوض كرده بود.

 

ورود سرقت علمي به محافل جهاني

حالا يك سري با پررويي زياد همان مقالات دزدي را به محافل جهاني هم مي‌فرستند. البته بايد طرف حرفه‌اي و عاقل باشد تا مقاله‌اش را هر جايي نفرستد. يك سري مجله هستند كه با گرفتن مبلغي كم، آن را چاپ مي‌كنند و اصلا برايشان مهم نيست كه محتواي مقاله و نوشته چيست.

بعد هم استاد مي‌تواند همان مقاله چاپ شده را به شوراي علمي دانشگاهش تحويل بدهد و يك يا چند درجه علمي بگيرد. شما شايد ۳۰۰ تا هزار دلار خرج كني،‌ اما چند برابرش را به عنوان استاد عالي مقام دريافت مي‌كني. آدم مهمي هم هستي.

ياد آن استادي افتادم كه مدركش را از آكسفورد (شعبه خالي‌بندي‌كده) گرفته بود و سر كلاس به شاگردانش مي‌گفت: «شما كه دانشجو نيستين. ما تو آكسفورد پدرمون در ميومد تا يك تحقيق انجام بديم.» خدا بيامرزدش.

اما امروزه هر مقاله‌اي كه در اين مجلات معتبر منتشر مي‌شود، به عنوان يك توليد علمي در جهان شناخته مي‌شود. در ايران هم استفاده از نمايه‌هاي ISI و منظور كردن هر نمايه مربوط به مقاله معتبر علمي به عنوان توليدي علمي جهاني كه در جامعه دانشگاهي پذيرفته شده است، شناخته مي‌شود.

سرقت علمي، وارد حوزه مقالات بين‌الملل و ISI هم شده است؛ ISI، مخفف Institue of scientific Information است كه براي نخستين بار توسط پروفسور يوجين گارفيلد در سال ۱۹۶۰ در ايالت فيلادلفياي آمريكا منتشر شد.

اين موسسه در سال ۱۹۹۲ توسط موسسه علمي تامسون خريداري شد و با عنوان تامسون ISI شناخته شد. اين موسسه در حال حاضر حدود ۱۶ هزار عنوان مجله و كنفرانس بين‌المللي را در حوزه‌هاي علوم مهندسي، علوم اجتماعي، علوم انساني، هنر تحت پوشش خود دارد.

ISI هرساله يافته‌هاي جديدي را فراهم و به پژوهشگران عرضه مي‌‌كند. حجم عظيم اطلاعات ISI به محققان اين امكان را مي‌دهد تا از پيشينه تحقيقاتي موضوع مورد علاقه و آخرين تحولات در آن حوزه مطلع شوند.

مقالات ISI منتشر شده توسط پژوهشگران، يكي از فاكتورهاي رتبه‌بندي دانشگاه‌هاي برتر جهان به وسيله دانشگاه شانگ‌هاي جيائوتانگ است.

 

بعضي از ما كلا آدم‌هاي زحمت‌كشي هستيم.

 هرجاش رو نفهميدي ترجمه نكن،‌ كي به كيه؟

چند وقت پيش يكي از دوستان را ديدم كه هرچه توي دهانش بود، نثار داستايفكسي بيچاره مي‌كرد، آن‌قدر كه فكر مي‌كردي ديگر با هم نسبت فاميلي دارند. من به عنوان مدافع رسمي حقوق داستايفسكي، ماجرا را پرسيدم. گفت كه كتاب خيلي بي‌ربطي بود و سر و ته نداشته است.

البته دوستم كمي حق داشت. به هر حال آقامون داستايفسكي براي قرن نوزدهم نوشته بود و نثرش كمي سخت بود. كمي هم روده درازي كرده كه البته اين دو مورد در برابر خوبي كارهايش صفر است. پرسيدم كه چه ترجمه‌اي را خوانده. اسم يك مترجم را گفت. دوزاري‌ام افتاد. (دو زاري يا دو ريالي، مبلغي از وجه رايج مملكت بوده كه تا چند سال پيش هم مي‌شد با آن تلفن كرد. اما الان به جز افتادن، به درد كار ديگري نمي‌خورد. افتادن دو زاري = متوجه‌شدن چيزي. رك، فرهنگ اشياي قيمتي در كوالامپور)

بله. دوزاري‌ام افتاد. چند وقت پيش در مورد اين ترجمه خوانده بودم. مترجم بنده خدا گفته بود كه بعضي از قسمت‌هاي كتاب را ترجمه نكرده،‌ چون به نظرش به درد نمي‌خورده. چون بودن و نبودنشان فرقي نمي‌كرده. دستش درد نكند. انگار هر جايي را متوجه نشده، بي‌خيالش شده و «دِ برو كه رفتي.»

اين‌گونه مي‌شود كه بعضي از اقشار جامعه، حرف‌هاي بدي مي‌زنند و داستايفسكي و خانواده‌اش را به كارهاي ناروا متهم مي‌كنند.

 

چاره كار

چاره كار خيلي آسان است. ما بايد به قانون جهاني كپي‌رايت بپيونديم. آن وقت اگر كسي از روي دست يك نفر ديگر چيزي كش برود، طرف اولي مي‌تواند از طرف دومي شكايت كند و پدرش را دربياورد.

آن وقت، هر مترجي كه مي‌خواهد كتابي را ترجمه كند، بايد از نويسنده، ناشر و يا بستگان نويسنده اجازه بگيرد و پول مولف (حق مولف) را بدهد. وقتي شما پول دادي، سعي مي‌كني خوب كتاب را ترجمه كني. يعني ماجراي «كفن مفت گير آوردي، بمير» پيش نمي‌آيد.

طرف سعي مي‌كند تا بهترين كار را آماده كند. اگر نويسنده هم بفهمد كه كتابش را يكي در ميان ترجمه كرده‌اند، مي‌تواند شكايت كند و به ناشر و مترجم،‌ حرف‌هاي ناروا بزند.


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد