سلام خسته نباشيد
من پسري 18 ساله هستم كه دقيقا با همين مشكل مطرح شده مواجهم. يعني به يقين ميشه گفت كه وضع ايشون خيلي از من بهتره.
از وقتي كه يادم مياد پدرم خيلي سرد و عصبي و فوق العاده جدي بوده. يعني نميتونم باهاش راحت باشم و حرفامو باهاش بزنم.حتي چند باري كه باهاش حرف ميزنم، يجوري ميخواد كه يه چيزي از حرفام در بياره كه دعوام كنه.همش دنبال يه بهونس كه بهم گير بده. از همه چي ايراد ميگيره. اصلا هر وقت از سر كار برميگرده فورا از جاكفشي يه ايراد ميگيره و صداشو ميبره بالا بعد كه يه ساعت بهش ميگم سلام، اونم سلام ميكنه.
داشتم ميگفتم كه اصلا باهاش راحت نيستم كه حرفامو باهاش در ميون بذارم. براي همين سه بار مجبور شدم بهش دروغ بگم. بعد از اون دروغها وضع خييلي بدتر شد. يعني الان به قول خودش ميگه “تو بگي ماست سفيده، من باور نميكنم”. خييلي وضع بديه.
پارسال رو كه كنكور دادم همش ميگفت بايد فلان كلاس بري. بايد فلان ازمون شركت كني. بايد تو اين ساعتا دقيق اين كتابو بخوني. اصلا نميذاشت كه براي خودم تصميم بگيرم و برنامه ريزي كنم. حتي به شدت با گوشي مخالفه. امكان نداره كه گوشي دستم ببينه و يه دعوا راه نندازه. هر مشكلي كه پيش مياد اول ميندازه گردن گوشي. هر بار هم گوشيو دستم ميبينه ميگه تو درس نداري؟؟ حتي سر ظهر و اخر شب هم همينطوره.
امسال كه كنكور رو به لطف ايشون و سركار مادر خراب كردم. به لطف سخت گيريا و گير دادناي الكي. خواستم چند تا رشته الكي انتخاب كنم و از اين شهر دور شم فقط كه يه نفس راحت بكشم از دستشون. ولي نذاشتن. گفتن بايد بمونم. منم گفتم به شرطي ميمونم كه به روش خودم درس بخونم و خودم براي درسام و بقيه كارام برنامه ريزي كنم. اونام قبول كردن. منم خنگ خنگ قبول گول خوردم. الانم كه بازم وضعيت پارساله. با اين تفاوت كه پارسال ساز داشتم و بعضي وقتا باهاش خودمو ارام ميكردم. ولي امسال اونم ورداشتن و ديگه اونم ندارم كه بهم ارامش بده.
خيلي تنهام. اصلا دوستي ندارم. به همه همكلاسيام گير ميدن. اصلا هيچكي باهام دوست نيست. نه تو فاميل نه مدرسه نه همسايه. واقعا از خودم خجالت ميكشم كه تو اين سن يه همچين وضعيتي داشته باشم. وقتي بقيه رو ميبينم كه با هم ميرن بيرون و ميخندن فقط حسرتشونو ميخورم. بعضي وقتام كه با برادر كوچيكترم ميخنديم، عصبي ميشه و از هم جدامون ميكنه. اصلا خنديدن تو خونه ما جرمه.
من بخاطر اينكه هزينه كتاباي كمك درسي و … زياده و نميخوام فشاد روشون بياد، فايل كتابا رو گرفتم و با لپ تاپ ميخونمشون. ولي پدرم ميگه تو درس نميخوني. داري با لپ تاپت بازي ميكني. من اصلا از بازي كامپيوتري متنفرم. ولي همش ميگه تو درس نميخوني و بازي ميكني. اصلا بهم اعتماد نداره.
بخدا دارم ديونه ميشم. چند باري خواستم فرار كنم و از دستشون برم. ولي دلم به حالشون ميسوزه و دوس ندارم ناراحتشون كنم.
حتي پيش مشاور هم رفتم. خودشون هم اومدن. مشاور مستقيما بهشون گفت كه اصلا اين وضعيت خوبي نيست. ولي پدرم قبول نكرد و ميگه من بچه رو اوردم پيشت كه اينو درست كني نه به من گير بدي.
هنوزم بهم ميگه بچه. اصلا نميخواد قبول كنه كه بزرگ شدم. چند ماه از 18 سالگيمم گذشته ولي دارن مثل يه بچه 7-8 ساله باهام رفتار ميكنن. واقعا نميدونم چكار كنم.
تازه اينا همه يه طرف ماجران. ماجراي اصلي هم كه از 7 ماه پيش شروع شده رو نميدونم چكارش كنم. مسئله عشق و عاشقيم.
دو سال و خورده اي ميگذره كه عاشق يكي از دختراي فاميل شدم. اصلا جرئت گفتنشو نداشتم. چون ميدونستم كه فورا دعوام ميكنن و همه چيزو ميندازن گردن اون دختر بيچاره. تو اين دو سال هر شبو با گريه ميخوابيدم. عشقم واقعي بود. ميخواستم فراموشش كنم ولي نشد. حتي با همون مشاور هم در ميون گذاشتم و گفتم ميخوام فراموشش كنم. اونم كه فهميده بود عشقم واقعيه، گفت فراموش نميشه. چون واقعا هوس نبود. دو ساله و چند ماهه كه عشقش تو وجودمه و هر روز هم بيشتر ميشه. مشاور گفت كه بايد با پدر و مادرت در ميون بذاري. منم با كمك خودش يجوراي بهشون گفتم. اونام بجاي اينكه بيان كمكم كنن و حمايتم كنن، رفتن زنگ زدن خونه همون فاميلمون و هر چي از دهنشون در اومده بهشون گفتن. دختر بيچاره هم روحش از اين عشق من خبردار نبود. الانم كه همش ميگن عشق ناموقع و اون دختر فلان فلان شده. بخدا هر بار كه اينو ميگن من از درون ميسوزم.هر چي هم ميگم كه اينو نگو، بيشتر ميگن.
دوس ندارم رو حرفشون حرف بزنم يا ناراحتشون كنم و منم باهاشون دعوا كنم. از پدرمم نميترسم. فقط نميخوام كه حرمت بينمون شكسته شه. ولي اون هر روز و هر روز باهام دعوا ميكنه و كلا از هر كاري كه بدم مياد، انجامش ميده.
واقعا نميدونم چكار كنم. ببخشيد كه خيليم زياده گويي كردم ولي همش حرف دلم بود كه كسيو نداشتم بهش بگم و خودمو خالي كنم.
همش اين فكر مياد تو ذهنم كه يروزي برم و ديگه بر نگردم. ولي ميدونم كه تحمل اين قضيه براشون سخته و خيلي ناراحت ميشن.منم نميخوام نارحتشون كنم.
الانم فقط منتظر اينم كه رتبه خوبي بيارم و سال بعد از اين شهر برم و تا 6-7 سال بعدهم برنگردم.
خواهش ميكنم كمكم كنيد كه از اين جهنم بي اعتمادي راحت شم
عتماد بنفس:دوست عزيز يك قانون جالب در فيزيك وجود داره كه ميگه اگر اصطلاك وجود نداشته باشه حركتي رخ نميده يا به بيان ساده تر اين اصطكاكه كه باعث ايجاد حركت ميشه !! اينكه شما در سن بلوغ هستي و يك سري ناملايمات براي شما وجود داره امري كاملا طبيعي، اولين پيشنهاد ما به شما مراجعه به يك مشاور خوبه كه مورد تاييد كانون مشاوران ايران باشه مي تونين با شماره 02188422495 تماس بگيرين تا يك مشاوره آنلاين يا تلفني يا حضوري براتون ترتيب بدن، درنهايت شما بايد اعتماد بنفس بالاتري داشته باشيد اين نكته رو فراموش نكنين كه افراد موفق خيلي بيشتر از افراد ناموفق شكست خوردن، زخم زبون شنيدن ولي به راهشون ادامه دادن و نهايتا به هدفشون رسيدن پس اعتماد بنفس مي تونه مثل يك مشعل راه رو در خانواده و زندگي آينده به شما نشون بده!
۱۷:۵۵
- ۴۰ بازديد
- ۰ نظر