داستان قبل ازدواج دوستم با پسر عموش

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

داستان قبل ازدواج دوستم با پسر عموش

داستان ازدواج با پسر عموم
داستان بهترين تجربه زندگيم
داستان اولين رابطه توي زندگيم

داستاني امروزم از زبون يكي از دوستامه، اين دوستم خيلي خيلي آرومه، همون موقع هم كه منو نسيم شر و شيطون بوديم و پر انژي وقتي اين دوستمو ميديم با آرامشش واقعا منو هم آروم ميكرد.
برا اين دوس داشتم براتون تعريفش كنم چون مطمئنم اين حس گرمي و خاكي بودن و حس نوستالژيكي كه تو اين داستان هست رو خيلي هاي ما تجربه نكرديم.
چون اكثرمون توي دنياي ماشيني و آپارتمان نشيني بزرگ شديم، دوستم برام فقط يه جورايي خاطرات و اتفاقات روزمرشو ميگفت ولي دوس نداشتم از پيشش بلند شم دوس داشتم تا ابد هي برام ميگفت تا لذتي كه اون برده رو من هم ببرم.
داستان از اينجا شروع شد كه از از رابطه دوستم با شوهرش كه پسر عموش بود پرسيدم و يه ريز ازش ميپرسيدم خوب الان بگو ببينم چطوريه ازدواج كردي خوبه ازدواج، بده، سخته، چه شكليه خخخ (من اصلا به ازدواج فك نميكنم خخخ) برام تعريف كن چطوري يهويي باهم ازدواج كردين؟؟؟
تا چند سال پيش خوب ما هنوز خونه مامان بزرگم كه يه خونه قديمي بود با حياط و حوض دوس داشتني زندگي ميكرديم، بهترين خاطره اي كه دارم يادمه توي فضاي خونشون صداي موسيفي سنتي از راديو ميومد . بوي قرمه سبزي جا افتاده اي كه حتما با نظرات شخص شخيص مامان بزرگم درس ميشد چون خيلي رو اين غذا حساس بود، چون غذاي مورد علاقه خدابيامرز بابابزرگم بود.
خونه مامان بزرگم هميشه پر از حس زندگي بود، انگار نه انگار تو تهران، انگار از همه هياهوي شهر و دود و ماشين و بوق دوري...
يادمه زمستون كه ميشد عزيزجونم به بابام ميگفت كه كرسي رو بر پا كنه و شبا زير كرسي با انار دون شده و خرمالو هاي باغچه خودمون دور هم مينشستيم و مشغول حرف زدن. اصلا هيچ خاطره اي از تلوزيون ديدن تو خونه مامان بزرگم ندارم، اينقد كه قصه ها و خاطرات گرمي داشت يادمون ميرفت بشينيم پا تلوزيون.
اون موقع ها عموم اينا هم كه خونشون نزديك خونه ما بود تقريبا هر شب به ما سر ميزدن. از همون موقع منو پسر عموم به هم علاقه مند شديم، شباي زمستون كه برف كل حياط رو گرفته بود و دور كرسي بوديم ميديدم كه فقط به من خيرس، اگه هم چيزي تعريف ميكنه، ميگه كه من بخندم. همه ميدونستن ديگه. چند بازي هم مامان بزرگم سرشو ميداد پايين از زير عينك يه نگاهي به من و اون مينداخت و يه لبخند كه معلوم بود راضي هست از اين موضوع ميزد. همين لبخندش خيلي منو دلگرم ميكرد، آخه عاشق عزيز جونم بودم و نظر هم برا من هم براي هممون مهم بود.
پسر عموم گاهي وقتا كه ميومد منو صدا ميكرد و تا ميرفتم مثلا تو آشپز خونه يه هديه بهم ميداد يه كل يه روسري...
گاهي زنگ ميزد بدون حرف زدن قطع ميكرد، و بعد هنو قط نكرده صدا زنگ در ميومد و ميدونستم خودشه، تا درو وا ميكردم با يه دسته گل مواجه ميشدم، ميپريدم بغلش، عزيز هم يهو صداش ميومد كه ورپريده ها بيايين داخل ببينمتون. من از خجالت آب ميشدم و سريع ميرفتيم پيش عزيز جون.
دست عزيزو بوس ميكرد و عزيز هم يه نگاه پر مهري به جفتمون مينداخت. يهو به من ميگفت وايسادي چيو نگاه ميكني بدو دختر بدو چايي بيار برا پسرم كه سردشه.
پسر عموم كه هم يهو شيطنتش گل ميكرد ميگفت اين دخترا خصوصا دختر عموي ما هيچي بلد نيستن از زندگي و يه خنده ريزي ميرفت دستور هم ميداد من چاييمو با نبات ميخورم خخخ
واااااي يادش بخير اون اتاق بابايي كه انباري بود و عشق بازي هامون دور از چشم بقيه خخخ
چقد منو اون مهموني ها رو پيچونديم و رفتيم سر پشت بوم تو بغل همديگه خوابمون ميبرد و يهو صدا مامانم ميومد دنبالم بود، از خواب بيدار ميشدم و پله ها رو سه تا سه تا ميرفتم پايين و اونم بخاطر اينكه كسي نفهمه با هم بوديم مجبور ميشد سر پشت بوم تا يك ساعتي بمونه خخخ
البته براش غذا ميبردم و ماشالا از غذا محروم نميموند خخخ
بالاخره يه روزي هممون كه تو اتاق بوديم عموم و منو از بابام براي پسرش خواستگاري كرد، وااااي كه اون شب انگار همه چيو بهم داده بودن ديگه هيچي از خدا نميخواستم، يهو گفتن شما حرفي ندارين باهم بزنيد كه عزيزم گفت دست دست ميخواييد بكنيد يا چي، آخه اينا چه حرفي دارن اينا خيلي وقته حرفاشونو زدن و يه خنده گرمي زد و خودش گوياي همه چي بود. و من از خجالت داشتم آب ميشدم كه عزيزم گفت ولي حداقل برو چاي خواستگاري كه عروس مياره رو بيا كه اون خوردن داره و طعمش فرق داره با بقيه چايي ها.
يهو پريدم رفتم تو تو آشپز خونه داشتم چايي ميريختم كه از پشت يكي منو بغل كرد، برگشتم كه ديدم تو بغل پسر عمومم و اونجا دور از چشم بقيه بوسه داغي گذاشت رو لبام كه هنوز گرميش رو حس ميكنم، چشماش پر از خواستن بود، ميتونستم خودمو توش ببينم.
الان تقريبا يكسالي از اون ماجرا ميگذره و من و اون زندگي پر از عشقمون رو داريم تنها اتفاق بدي كه توي زندگي جفتمون افتاد اين بود كه چن وقت پيش مامان بزرگم به رحمت خدا رفت.
برا جفتمون خيلي خيلي بد بود چون واقعا برا ما دو تا نقش حامي رو داشت. اون بود كه ما رو بهم رسوند.
خيلي دلم براش تنگ شده، اصلا دوس ندارم برم خونه قديميش و بوي چايي نياد صداي راديو رو نشنوم و وقتي ميرم توي ايون نبينمش...
اون خونه پر از خاطرس ولي بدون عزيز جونم هيچ معني نداره اون خاطرات...
بعد از تعريفات دوستم كلي دل منم گرفت، ولي بعدش يه لبخند مليح زد رو لباش و گفت زندگيه ديگه چه ميشه كرد خخخ
اون موقع بود كه منو ميگي يهو پريدم بهش كه بچه پرو از الان بگو، اون كه مال قبل ازدواج بود و شيطنت هاي خودتون، الان بگو ازدواج كردي چه حسي داره ازدواج؟
چون كار داشت و بايد ميرفت خونه قرار شد تعريف نكنه و يه روز منو دعوت كنه خونش و اونجا مفصل برام بگه و فعلا منو تو كف نگه داره خخخ
ولي وقتي گفت براتون حتما تعريف ميكنم بووووووس دوستاي گلم...

داستان من و پسره توي اتوبوس رو از اينجا بخونيد.   موضوعات مشابه alexi, ديروز ساعت 16:11
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد