Microsoft
گوش نكردن و درك نكردنم
سلام دوستان گلم
يك بغضي تو گلوم گير كرده مثل ابر بهاري مي خواد بباره اما فقط رعد و برقش هست و نمي دونم چرا اين بهاري شروع به اريدن نمي كنه ( نميدانم شايد بلد نيستم چجوري بايد ابر بهاري را تشويق به باريدن كنم )
نمي خوام بگم از زندگي سير شدم و خوب برعكس هم هست از زندگي سير نشدم كه هيچ بلكه از زندگي كردن خوششم ميايد .
اما دليل اين كه اين تاپيك رو ايجاد كردم رفتار هاي عجيب پدر و مادرم هست كه تازگي ها داره اوج ميگيره ( نميدانم دليلش چيست )
اما الان اين شدت اين قدر بالا رفته كه حتي وقتي صحبت مي كنن حوصله گوش دادن به حرف هاشون و ندارم .
نمي دونم خودم دارم عوض ميشم يا همه دارن عوض ميشن
مثلا من چند وقت پيش يك شماره تلفن رندي داشتم كه تقريبا صلب امتياز شده و نميدانم هنوز دست كسي رسيده يا نه
اما اين را ميدانم كه خط همچنان خاموش است
مي خواستم برم درخواست خط المثني كنم ديدم كه خانواده صداشون و بردن بالا و گفتن كه نه نمي خواد و اين ها و خط سوم مي خواي چيكار كني ( اين خط مال خودم بوده كه تو تصادف گم كردم)
ميگم خط و به خاطر رنديش مي خوام و سر اين حرفشون كلا بابام صداش و برد بالا بعد كه داشتم صحبت ميكردم مامانم تخته گاز ( با سرعت ۱۲۰ كيلومتري و صداي ولوم ۱۰۰ ) شروع كرد به حرف زدن كه وسط حرفم پريد .
از اون جا هم ديگه بعدش ديدم بابام روش و برگردوند اونور و حواسش رفت تو تلويزيون . بعد ميگم حداقل سوال ميپرسي جوابش و بگير بعد ميگه كه خيلي حرف ميزني و ...
---
با خانواده ام تازگي ها عدم سازش هام شروع شده
مثلا امروز شامم رو زود توي يك تيكه نون اندازه كف دستم خلاصه كردم و اومدم اينجا بعد مامانم ميگه كه اين چه طرز غذا خوردنه و اين ها براي همينه كه بزرگ نميشي ( والا منظورش از بزرگ شدن گمانم همان جمله نفرين شده ي دهانت هنوز بوي شير ميدهد بود ) چون اين اتفاق امروز افتاده بود ( ماجرايي كه بالا تعريف كرده بودم ) در پاسخ مامانم گفتم مگه براتون مهمه كه غذا خوردنم چجوري باشه
---
يا مثالي ديگر :
با يك شركت تو تهران سر يك موضوع كار صحبت كردم و قرار شد از چهارشنبه تا پنج شنبه عصر برم اون جا حضوري براي مصاحبه كاري ( شركت برنامه نويسي )
بعد ماجرا رو براي پدر مادر تعريف كردم ميگن كه نه نميشه بري تو از فلان جا تا فلان حا بخواي بري ۱۰۰ هزار تومن فقط هزينه ي كرايه ماشينت هست و ...
بعدش اون جا كسي رو نداريم ( حالا دروغ ميگويند چون زن عمويم و دخترهاش كه عروس هم شدند تهران زندگي ميكنن ) و نميشه بري اون جا و تو سرباز هستي
ميگم من فقط يك روز هم كمتر مي خوام برم براي مصاحبه يعني چهار شنبه برم و پنج شنبه صبح برم اون جا
بابام ميگه كه تهران پنج شنبه ها شركت ها بسته هست .
ميگم كه من با طرف صحبت ميكردم ميگه تا ساعت ۲ ظهر بازيم
يعني من چهار شنبه صبح راه ميافتم كه تا ساعت ۱۲ برسم و يك شب خونه زن عموم ميخوابم و بعدش كه مصاحبه تمام شد برميگردم
بابام اگه قبول نشدي چه ؟ ميگم يك تيرو تو تاريكي هست و از راه دور هم كار قبول ميكنن
كلا بحث سربازي را وسط كشيدن و گفتن كه تو سربازي و نميشود بري
ميگم كه من سربازم اما من تا سه شنبه ميرم مدرسه و چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه بيكارم
چهارشنبه همش يك روز ميرم و برميگردم
كلا مخالفت ها بيش تر سر چيز هاي بي ارزش است
نمي دانم چرا خانواده اينجوري شدن حرفم براشون مهم نيست
همش احساس ميكنم دل كندن خانواده از من براشون سخته
اما من نمي خوام اينجوري باشم
من مي خوام آزاد باشم
با كلي ذوق و شوق كار پيدا كردم كه از راه دور كار رو قبول كنن و بهم بدن و بنويسم و پولش را بگيرم و بتونم درامد داشته باشم و ...
حتي بابت اين موضوع نزاشتن من برم تهران
يك جورايي داره از خانواده ام سر اين موضوع بدم ميايد
يعني يك جورايي حس تنفر داره تو وجودم ظاهر ميشه
به خاطر حساسيت بيش از حدشون
نمي دونم چيكار كنم به خدا دارم ديونه ميشم
از طرفي خانوادم و خيلي دوست دارم
از طرفي بابام ميگه بيا مغازه من كار كن تا وقتي كه سرباز هستي من بهت ماهي ۲۵۰ تومن ميدم
آخه ۲۵۰ تومن با وضع الان يعني بيگاري و من باز هم دارم ميرم
چيكار كنم به نظرتون ( كه ديگه بفهمن من بزرگ شدم بزارن يكم براي خودم زندگي كنم )
اين جوري احساس ميكنم همش تو شهر خودمون كه هيچ جاي پيشرفتي نداره زنداني ام eli2 پاسخ : گوش نكردن و درك نكردنم ببين هيچ كس به اندازه خانوادت صلاح و خوشبختي تورو نميخات و اين نگراني ها صرفا براي اينه كه اين پرواز وآزادي كه مدنظر شماست يه ريسك بزرگه و خانواده شما هم نميخان شاهد همچين ريسكاي خطرناكي از جانب شما باشن چون ميتونن پيش بيني كنن كه شما ممكنه ضرر كنيد.
اخه اين تصميماتي كه داري ميگيري خيلي عجولانه و بدون فكر هست و ميخاي بدون اينكه مشورت كني و جوانب كارها رو بسنجي ريسك كني كه اينم براي خانواده شما قابل قبول نيست.
ببين اينكه بخاي همين الان به همه چي دست پيدا كني ، صاحب كار بشي، ازدواج كني ، مستقل بشي و خودت تصميم گيرنده باشي قابل دركه ولي به اين سادگيام نيست وبايد پله پله و آهسته گام برداري اول سربازيتو تموم كني همزمان يه كاري كه توي شهرتون هست پيدا كني و بعداز سربازي كه وقته بيشتري داشتي كارهاي سنگين تر بردار ، نه اينكه همين الان كه ذهنت درگير چيزهاي مختلفه بري تهران و وقته استراحتمم كم كني و سره خودتو شلوغ كني كه بعدش از كار و همه چي هم زده باشي .
بهتره به جاي اينكه همش انتظار داشته باشي خانوادت دركت كنن يكم هم شما اونها رو درك كنيد و جوانب كارها رو بسنجي.
يك بغضي تو گلوم گير كرده مثل ابر بهاري مي خواد بباره اما فقط رعد و برقش هست و نمي دونم چرا اين بهاري شروع به اريدن نمي كنه ( نميدانم شايد بلد نيستم چجوري بايد ابر بهاري را تشويق به باريدن كنم )
نمي خوام بگم از زندگي سير شدم و خوب برعكس هم هست از زندگي سير نشدم كه هيچ بلكه از زندگي كردن خوششم ميايد .
اما دليل اين كه اين تاپيك رو ايجاد كردم رفتار هاي عجيب پدر و مادرم هست كه تازگي ها داره اوج ميگيره ( نميدانم دليلش چيست )
اما الان اين شدت اين قدر بالا رفته كه حتي وقتي صحبت مي كنن حوصله گوش دادن به حرف هاشون و ندارم .
نمي دونم خودم دارم عوض ميشم يا همه دارن عوض ميشن
مثلا من چند وقت پيش يك شماره تلفن رندي داشتم كه تقريبا صلب امتياز شده و نميدانم هنوز دست كسي رسيده يا نه
اما اين را ميدانم كه خط همچنان خاموش است
مي خواستم برم درخواست خط المثني كنم ديدم كه خانواده صداشون و بردن بالا و گفتن كه نه نمي خواد و اين ها و خط سوم مي خواي چيكار كني ( اين خط مال خودم بوده كه تو تصادف گم كردم)
ميگم خط و به خاطر رنديش مي خوام و سر اين حرفشون كلا بابام صداش و برد بالا بعد كه داشتم صحبت ميكردم مامانم تخته گاز ( با سرعت ۱۲۰ كيلومتري و صداي ولوم ۱۰۰ ) شروع كرد به حرف زدن كه وسط حرفم پريد .
از اون جا هم ديگه بعدش ديدم بابام روش و برگردوند اونور و حواسش رفت تو تلويزيون . بعد ميگم حداقل سوال ميپرسي جوابش و بگير بعد ميگه كه خيلي حرف ميزني و ...
---
با خانواده ام تازگي ها عدم سازش هام شروع شده
مثلا امروز شامم رو زود توي يك تيكه نون اندازه كف دستم خلاصه كردم و اومدم اينجا بعد مامانم ميگه كه اين چه طرز غذا خوردنه و اين ها براي همينه كه بزرگ نميشي ( والا منظورش از بزرگ شدن گمانم همان جمله نفرين شده ي دهانت هنوز بوي شير ميدهد بود ) چون اين اتفاق امروز افتاده بود ( ماجرايي كه بالا تعريف كرده بودم ) در پاسخ مامانم گفتم مگه براتون مهمه كه غذا خوردنم چجوري باشه
---
يا مثالي ديگر :
با يك شركت تو تهران سر يك موضوع كار صحبت كردم و قرار شد از چهارشنبه تا پنج شنبه عصر برم اون جا حضوري براي مصاحبه كاري ( شركت برنامه نويسي )
بعد ماجرا رو براي پدر مادر تعريف كردم ميگن كه نه نميشه بري تو از فلان جا تا فلان حا بخواي بري ۱۰۰ هزار تومن فقط هزينه ي كرايه ماشينت هست و ...
بعدش اون جا كسي رو نداريم ( حالا دروغ ميگويند چون زن عمويم و دخترهاش كه عروس هم شدند تهران زندگي ميكنن ) و نميشه بري اون جا و تو سرباز هستي
ميگم من فقط يك روز هم كمتر مي خوام برم براي مصاحبه يعني چهار شنبه برم و پنج شنبه صبح برم اون جا
بابام ميگه كه تهران پنج شنبه ها شركت ها بسته هست .
ميگم كه من با طرف صحبت ميكردم ميگه تا ساعت ۲ ظهر بازيم
يعني من چهار شنبه صبح راه ميافتم كه تا ساعت ۱۲ برسم و يك شب خونه زن عموم ميخوابم و بعدش كه مصاحبه تمام شد برميگردم
بابام اگه قبول نشدي چه ؟ ميگم يك تيرو تو تاريكي هست و از راه دور هم كار قبول ميكنن
كلا بحث سربازي را وسط كشيدن و گفتن كه تو سربازي و نميشود بري
ميگم كه من سربازم اما من تا سه شنبه ميرم مدرسه و چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه بيكارم
چهارشنبه همش يك روز ميرم و برميگردم
كلا مخالفت ها بيش تر سر چيز هاي بي ارزش است
نمي دانم چرا خانواده اينجوري شدن حرفم براشون مهم نيست
همش احساس ميكنم دل كندن خانواده از من براشون سخته
اما من نمي خوام اينجوري باشم
من مي خوام آزاد باشم
با كلي ذوق و شوق كار پيدا كردم كه از راه دور كار رو قبول كنن و بهم بدن و بنويسم و پولش را بگيرم و بتونم درامد داشته باشم و ...
حتي بابت اين موضوع نزاشتن من برم تهران
يك جورايي داره از خانواده ام سر اين موضوع بدم ميايد
يعني يك جورايي حس تنفر داره تو وجودم ظاهر ميشه
به خاطر حساسيت بيش از حدشون
نمي دونم چيكار كنم به خدا دارم ديونه ميشم
از طرفي خانوادم و خيلي دوست دارم
از طرفي بابام ميگه بيا مغازه من كار كن تا وقتي كه سرباز هستي من بهت ماهي ۲۵۰ تومن ميدم
آخه ۲۵۰ تومن با وضع الان يعني بيگاري و من باز هم دارم ميرم
چيكار كنم به نظرتون ( كه ديگه بفهمن من بزرگ شدم بزارن يكم براي خودم زندگي كنم )
اين جوري احساس ميكنم همش تو شهر خودمون كه هيچ جاي پيشرفتي نداره زنداني ام eli2 پاسخ : گوش نكردن و درك نكردنم ببين هيچ كس به اندازه خانوادت صلاح و خوشبختي تورو نميخات و اين نگراني ها صرفا براي اينه كه اين پرواز وآزادي كه مدنظر شماست يه ريسك بزرگه و خانواده شما هم نميخان شاهد همچين ريسكاي خطرناكي از جانب شما باشن چون ميتونن پيش بيني كنن كه شما ممكنه ضرر كنيد.
اخه اين تصميماتي كه داري ميگيري خيلي عجولانه و بدون فكر هست و ميخاي بدون اينكه مشورت كني و جوانب كارها رو بسنجي ريسك كني كه اينم براي خانواده شما قابل قبول نيست.
ببين اينكه بخاي همين الان به همه چي دست پيدا كني ، صاحب كار بشي، ازدواج كني ، مستقل بشي و خودت تصميم گيرنده باشي قابل دركه ولي به اين سادگيام نيست وبايد پله پله و آهسته گام برداري اول سربازيتو تموم كني همزمان يه كاري كه توي شهرتون هست پيدا كني و بعداز سربازي كه وقته بيشتري داشتي كارهاي سنگين تر بردار ، نه اينكه همين الان كه ذهنت درگير چيزهاي مختلفه بري تهران و وقته استراحتمم كم كني و سره خودتو شلوغ كني كه بعدش از كار و همه چي هم زده باشي .
بهتره به جاي اينكه همش انتظار داشته باشي خانوادت دركت كنن يكم هم شما اونها رو درك كنيد و جوانب كارها رو بسنجي.
جمعه ۳۰ فروردین ۹۸
۱۷:۵۲
۱۷:۵۲
- ۳۹ بازديد
- ۰ نظر