خيانت

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

خيانت

سلام
ممنون ميشم راهنماييم كنيد واقعا نميدونم چيكار كنم.
من يه آقا ۲۹ ساله هستم يك سال نيم پيش با يه خانم تو محل كار آشنا شدم ۲۷ ساله . اوايل دوستيمون به عنوان همكار بيرون ميرفتيم مثل سينما تئاتر تا كمم دوستيمون جدي تر شد من بهش فكر ميكرم اونم همين طور راجب روابطمون نوع برخورد همديگه باهم صحبت ميكرديم انصافا سعي ميكرد منم همين طور تو نوع لباس پوشيدن برخورد اجتماعي وخيلي چيزاي ديگه رعايت كنيم چندين ماه بعد به مادرم گفتم همون موقع بود تازه اولين پنهان كاري شو متوجه شدم البته خودش گفت پدر و مادرش از هم جدا شدن پدرش مواد مصرف مي كنه تفريحي: الانم خونه مادربزرگ پدريش با برادرش و پدرش باهم زندگي ميكنند. اولش شوكه شدم وقتي متوجه شدم ولي چون دوستش داشتم گفتم از نظر من اشكالي نداره تو كه نبايد تاوان كار اشتباه پدر و مادرت رو بدي ولي يه شرط براش گزاشتم گفتم تو هرچقدرم قوي باشي بلاخره آسيب ديدي بايد قبل از عقد تو دوران نامزدي بريم مشاور خانواده اينم گفتم منم بلاخره يكسري مشكلات شايد داشته باشم خودم ندونم بهتر قبل از عقد باهم درستش كنيم اونم قبول كرد. تواين مدت من يه كار بهتر پيدا كردم محل كارمون از هم جدا شد وقتي مادرم جريان پدر ومادرش رو فهميد اصلا قبول نمي كرد تا اينكه بهش گفتم مادر من اين فرق مي كنه ما خدمون ميخواهيم درستش كنيم. چند بار با مادرم حتي برادرم چهارتاي بيرون ميرفتيم كه ببينه كه اين جوري كه فكرميكنه نيست ميتونيم مشكلمون رو حل كنيم مادرم كم كم قبول كرد وقتي بيشتر باهاش آشنا شد ولي شرايط مالي ازدواج تو اون زمان اوكي نبود اونم گفت اشكال نداره باهم درستش ميكنيم حتي از صفر،چون كارايي كه انجام مي داد ميدونستم باور داره به چيزي كه ميگه به عنوان مثال از اين دخترايي نبود به اصطلاح بقيه به تيغ باشه فقط تو بايد خرج كني ما باهم تفريح ميكرديم باهم مسافرت ميرفتيم حتي پيش دوستاي متاهلم خونشون مهموني ميرفتيم ديگه رسما كمكم داشتم معرفيش مي كردم خرج مون شد بود دنگي بعضي وقت ها هم من نميخواستم پول بگيرم اون قبول نمي كرد ميگفت چرا بايد همه ي خرج گردن تو باشه. تو اين مدت من اصل ارتباط مون گذاشتم بر اساس اعتماد اصل بهش نميگفتم كي بود بهت زنگ زد امروز كجا رفتي چرا تلفن تو جواب ندادي كلا از اين چيزا، ولي رمز گوشيش رو داشتم اونم رمز گوشيم رو داشت هروقتم ميگفتم گوشيتو ببينم ميداد شد بود تو مسافرتم ۲۴ ساعتم گوشيش پيشم بود ولي برام هميشه دو تا سوال بود چرا هيچ دوست صميمي نداره با تاريخچه گوشيش هميشه پاكه بهش ميگفتم چرا پاك ميكني بهونه پيام هاي تبليغاتي شلوغ بودن رو مي آورد ميگفت بخاطر اين پاك ميكنم منم ميگفتم چه ربطي داره الان تاريخچه يك سال پيشم تو گوشيمه. در كل ما درمورد همه چي صحبت ميكرديم درمورد كجا خونه بگيريم نوع عروسي تعداد بچه ها هدف شغليمون رو مشخص ميكرديم براي چند سال آينده كجا باشيم، راجبه مهريه من يكي ديگه از معيارهاي ازدواجم مهريه كم بود حداكثر ۷ تا سكه چون عدد ۷ رو دوست دارم ول به جاي مهيريه كم حاضر بودم تعهد مهضري بدم از ابتداي زندگي حتي كوچيك ترين چيز بدست بيارم يا بياريم نصفش رو به نامش ميكنم. بعد يه مدت كه گذشت شركت جديدم ورشكست شد شروع به تعديل نيرو كرد من فروردين و ارديبهشت بيكار شدم تا اينكه جايي كه ميرفت سر كار با مدير عامل اونجا به عنوان همكار سابق باهاش صحبت كرد اگه ميدونست ما قست ازدواج داريم قبول نمي كرد بابت مرخصي كه بخواهيم باهم بريم با يكسري مثال مديريتي كه خودتون بهتر ميدونين قبول نميكنند مدير عامل يه وقت مصاحبه برام گذاشت من رفتم رزومه كاريم رو دادم تجاربم گفتم قبول كرد استخدام كرد من از خرداد دوباره باهم همكار شديم همچي خوب من كار جديدم رو دوست داشتم بيشتر ميديدمش تا اينكه يك ماه بعد باطري گوشيم تموم شد خاموش شد گوشيش رو گرفتم با ماشين حسابش كار كنم بصورت اتفاقي توي واتسپ اكانت يه پسر رو ديدم كه نميشناختم جدي نگرفتم گفتم ازش ميپرسم بعدا ۲ دقيقه بعد به بهونه اومد گوشيش رو گرفت بعد چند دقيقه دوباره آورد داد ولي واتسپ رو از گوشيش پاك كرده بود بهش شك كردم ولي مطمئن نبودم ولي ذهنم درگير بود دلم رو زدم به دريا چند روز بعد بهش گفتم من هرچيزي رو ميتونم تحمل كنم غير از خيانت و نمي تونم ببخشم چيزي نگفت،گفتم من مطمئن نيستم نمي خوام قضاوتت كنم بعدش گفتم ما به جز هزينه مالي كه براي هم ميكنيم داريم زمانمون رو ميزاريم اين هزينش بيشتره، كه با فكر درست بتونيم يه زندگي خوب رو شروع كنيم هروقتم نميتوني ادامه بدي يگو اين قشنگ تره تا اينكه پشت هم ديگه بريم يه كارايي بكنيم كه از نظر اخلاقي درست نيست قبول كرد. يك ماه ونيم بعد گذشت منم فراموش كرده بودم كه ديدم خدا بهمون لبخند زده من به جاي كار صبح شركتم يك كاره خوب شيفت شب پيدا كردم تا ۱۲ شب ولي ارزش رو داشت اون ۶ ساعت شب كاريم برابر بود اندازه سه روز كاريم تو شركت براي اونم اتفاقاي خوب افتاد براي بعد ظهرش دوباره از طرف يك كارگردان مطرح تئاتر دعوت شد به تئاتر براي تمرين و دو ماه بعد اجرا قبلا تئاتر كار مي كرد خيلي براش خوشحال بودم گفتم چيزي رو خيلي دوست داره بهش ميرسه براش دعا ميكردم زحمت هاي كه گفته بود كشيده اين سري ديده بشه تو عرصه هنر مسيرش براش باز بشه همچي خوب بود يك ماه پيش تولدم بود برام تولد گرفت خودم اصلا خبر نداشتم تمام دوستام بدون اينكه خبر داشته باشم دعوت كرد بهترين جشن تولد زندگيم شد. تا اينكه سه هفته پيش توشركت شوخي هاي بي مورد با همه مي كرد قبلا هم اون كارو مي كرد ولي اون روز بيشتر، هميشه بهش ميگفتم وجه اجتماعيت رو حفظ كن اگه اين مسيري كه ميري در آينده كسي رو تو هيچ حسابي باز نمي كنه حالا چرا اون روز ناراحت شدم وقتي از اتاق ما رفت بيرون تمام همكاراي اون اتاق شروع كردن به مسخره كردنش كه چقدر خانم فعلان جلفه يكي ديگه ميگفت حرف ميزنه آدم سردرد ميگره و خيلي چيزاي ديگه، منم اين چند وقتم هم صبح ميرفتم سر كار هم شب اين اواخر شب ها تا ۲شبم كارم طول مي كشيد صبح ها معمولا بين ده تا پانزده دقيقه با تاخير ميرسيدم سه چهار روز اين جوري شده بود. حالا چرا اين رو گفتم بخاطر اين كه بعد ظهر همون روز مي خواستم راجبش كار صبحش موقع برگشت از سر كار باهاش صحبت كنم معولا هروز تا مترو باهم ميرفتيم بعد جدا ميشديم نشد كه راجب صبح صحبت كنيم چون داشت از اين همكار و اون همكار گله مي كرد من داشتم گوش ميدادم هم اونروز خسته بودم هم از دست كار صبحش ناراحت بودم وسط حرفاش به من گفت اين سه روز باتاخير مياي من تو جوابش گفتم به تو ربطي نداره، مدير عامل يكي ديگست اون روز ديگه حرف نزديم فرداشم تو شركت طبق معمول روزاي ديگه بود بعد ظهرش ميخواستم بابت كاره ديروزم ازش معذرت خواهي كنم موقع رفتن اون دو دقيقه زوتر از من رفت، رفتم ديدم نيست زنگ زدم جواب نداد براي فردا اون روز مرخصي گرفتم براي كاراي اداريم پس فردا اومدم شركت بهش ميگم چرا جواب تلفنم رو ندادي گفت فعلان همكار مرد شركت كنارم نتونستم جواب بدم بهش گفتم چه ربطي داره ميتونستي مودبانه ازشون عذر خواهي كني بگي من مسيرم اينور بعد خداحافظي كني ازشون ، بهش گفتم حس كرم من رو پيچوندي در جواب گفت مگه خلم، بهم گفت باهم قهري گفتم نه مگه بچه ام فقط يه مقدار دلخورم يك روز بهم وقت بده، گفت باشه فردا جعمه بود شرايط ماليم اوكي شده بود ميخواستم سورپرايزش كنم بگم يه روز با مادرم تنها منم نباشم قرار بزارن تو اين هفته حرفاي آخرشون رو بزنن بره به مادربزرگش بگه مادرم تماس بگيره ما براي آشنايي با خانوادش وخواستگاري بريم خونشون ساعت ۷ جمعه هرچي تماس گرفتم جواب نداد ولي آنلاين بود ساعت ۱۲ شب پيام داد عزيزم تئاتر تمرين بودم ببخشيد، من گفتم باشه عزيزم، گفت موقع برگشت از سركار بهش ميگم فردا سركار موقع نهار خوردن داشتم ميشستم پشت ميز يه آن ناخودآگاه چشم به صفحه گوشي همون همكارم كه چند روز پيش گفت كنارم بود نتونست جواب تلفنم رو بده خورد پروفايلش رو تو گوشي اون ديدم فكر كردم اشتباه كردم هر بار ديگه سعي كردم دوباره ببينم مطمئن بشم نشد گوشييش رو جمع ميكرد يجوري نگه ميداشت نتونم ببينم ولي تقريبا شكم داشت به يقيين تبديل مي شد چون ديدم اونم اون ور داره با گوشيش با يكي چت مي كنه گفتم امروز يه جا پنهان ميشم ببينم بعد از كار كجا ميره براي همين ۱۵ دقيقه زوتر رفتم مرخصي ساعتي گرفتم سر ساعت تعطيلي شركت پسره اومد بيرون رفت باز منتظر بودم ۴۰ دقيقه بعد دوستم اومد بيرون تقريبا داشتم باور ميكردم اشتباه ديدم ۴۰ دقيقه از رفتن پسره گذشته مي خواستم زنگ بزنم بهش گفتم يه چند دقيقه ديگه زنگ ميزنم يه مقدار دنبالش رفتم ديدم پيچيد تو يه خيابون ديدم مسير هروزش نيست مسير خونه با تئاتري كه براي تمرين ميره نيست چندتا كوچه پايين تر ديدم پسره منتظرش وايساده همونجا بود كه دنيا رو سرم خراب شد تمام خاطرات يك سال نيم تمام حرف ها تمام قول ها تمام برنامه ريزي هاي كه كرديم همش از جلوي چشمم رد شد حالم بعد شد نمي دونستم چيكار كنم قلب جوري درد گرفت كه تو عمرم همچين دردي رو حس نكردم وقتي ديدم دست تو دست هم ميرن جوري رفتار ميكنن انگار دوستيشون تازه نيست جالبش اينجاست اين همكار جديدمون تازه دوهفته بود استخدام شده بود رفتارشون نشون نمي داد اين دوستي مال يه هفته باشه مي خواستم برم جلو جفتشون رو بزنم بعد فكر كردم با زدنشون من رو آروم نميكنه بهش زنگ زدم جواب نداد پيام دادم يه مقدار فوش دادم آخرش گفتم تو يكه دم از وفاداري ميزدي ذات كثيفت ونشون دادي جوابم پيامم رو نداد اون شب بدترين شب زندگيم بود پيش خودم گفتم اين فردا روش ميشه بياد سركار فرداشم ديدم باكمال وقاهت اومده بود سر كار اسمشو تو گوشيم بانو سيو كرده بودم با عكسي كه خودش دوست داشت رفتم جلوي ميزش گوشيمو درآوردم اسمش رو سرچ كردم جلوي چشمش شمارش رو پاك كردم كه ببينه ولي يكلمه حرف نزدم باهاش باز ديدم حلقه دستشه آخه هميشه حلقه دستش بود با خودم گفتم الان داري كي رو گول ميزني، دردش اينجاست وانمود ميكنه اصلا هيچ اتفاقي نيفتاده راحت مياد با من راجب كار صحبت مي كنه جلوي من علنا چت مي كنه با پسره منم نشون نميدم حالم بعده از كاري كه با من كرد بشاش تر رفتار ميكنم با خانوماي شركت بيشتر حرف ميزنم جك ميگم ميخنديم ميدونم اينكار من اذيتش ميكنه، ولي شب دارم از شركت ميرم يا صبح كه دارم ميام حالم بعده داغونم يهو ياد خاطراتي باهم ساختيم ميفتم اشكم درمياد طمع غذاها برام بي معني شده ديشب خودم رو وزن كردم ۷ كيلو از وزنم كم شده تو اين ده روز، تا هفته قبلش معمولي ميومد سركار الان بيشتر بخودش ميرسه لباسايي ميپوشه كن بهش ميگفتم خيلي بهت مياد منم لباساي كه اون دوست داشت رو مي پوشم به پسرميگه هم رنگ فرم لباس من بپوشه اون بدبختم بازيچه اين قرار گرفت هيچ پشيموني تو رفتارش نيست يه جوري وانمود مي كنه من مقصرم اولش مي خواستم استعفا بدم بد پيش خودم گفتم مگه من اشتباه كردم كه برم، اين جوري اون به هدفش ميرسه، يه چي ديگه من رو اذيت ميكنه دوهفته پيش قبل از اين داستان ها پيش بياد مادرم براي دو هفته رفته بود مسافرت من ظهر را نهار نداشتم مجبور بودم از بيرون سفارش بدم نمي زاشت ظرف غذاي من رو مي برد خونشون براي من هروز غذا مي آورد بجاش با اين پسر چت مي كرد و بيرون ميرفت مگه ميشه آدم اينجوري بشه اينم موضوع هم داره من خورد مي كنه، الان ده روز گذشته از اين موضوع ولي پيشه خودم ميگم به پسره بگم از اين آرامش درش بيارم ديگه اين بازي كثيف شو بزار كنار واقعا نميدونم چيكار كنم ممنون ميشم راهنماييم كنيد.

راهنما گفته:

مشكلات روابط دوستي
دوست عزيز شما همه چيو ديديد .
ميتونيد تند و تلخ برخورد كنيد يا ميتونيد خيلي عادي برخورد كنيد .
در هدف تغييري حاصل نميشه .فقط شما در حالت اول اعصاب خودتون رو خراب ميكنيد .
در زماني مناسب با ايشون بسيار مودبانه صحبت كنيد .
و نظرشونو در مورد رابطه با شما و چيزهايي كه ديديد بيان كنيد .
بدون اينكه عصباني بشيد .
اين يك سال و نيم هم ميتونيد بعنوان دوران نامزدي و شناخت نگاه كنيد .
چون اتفاق خاصي نيفتاده كه بخوايت خودتون رو سرزنش كنيد .
اگر ايشون نظرشون بر اين بود كه رابطه عاطفي بين شما تمام شده كه بسيار محترمانه
از ايشون جدا خواهيد شد.
چون قراردادي رسمي بين شما نبوده كه بخوايت خودتون رو نگران و اذيت كنيد .
دوره اي با هم دوست بوديد كه اين دوره تمام شده است .
ولي قبل از اتمام اين رابطه از ديد شما بهتره حرفهاي ايشون رو هم بشنويد ./
در اين مورد ميتونيد با متخصصين كانون مشاوران ايران، مشاوره تلفني/تخصصي داشته باشيد

021-22689558


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد