تفسيري بر رشد كودك

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

تفسيري بر رشد كودك

رشد كودك: آينه ي اوليه

به گفته ي دي وينكات:” در تكامل عاطفي فردي كودك، ماده ي متشكله ي آينه، صورت مادر است”. نقش آينه اي مادر و خانواده در تكامل كودك.

زماني كه ما به چشم هاي فردي نگاه مي كنيم مي توانيم عشق، و يا نفرت، ادراك نشدگي و يا درك شدگي را بفهميم. حتي به عنوان يك فرد بالغ، هميشه اين خود يك تجربه ي قوي است و موجب ارتباط ما با بازنمايي تعللي و يادواره هايي از دوران كودكي مي شود كه از اين طريق حس كشمكش ما با اولين آينه مان- مادر ما- شناخته مي شود. همه ما در درون خود يك خاطره ي حس شده از تجاربي از بازنمايي مان در چشمان مادر را به دوش مي كشيم. براي مادراني كه اولين بار است كه مادر بودن را تجربه مي كنند، شير دادن و تعامل با نوزادانشان مي تواند حس تداوم، همزيستي و ارتباط را به شيوه اي مطلوب به ارمغان بياورد. اما همچنين مي تواند احساساتي را موجب شود كه ترسناك و ناسازگار هستند مثل سقوط به وجودي جايگزيني- يا حتي سقوط به هيچ و پوچ.

در اين مقاله كه با الهام از مقاله ي لاكان در مورد مرحله آينه مي باشد، روانشناس دي. وينكات تجربه ي اوليه ما از مورد بازتاب قرار گرفتن را بررسي مي كند.

براي مطالعه بيشتر:

مراحل رشد كودكان

رشد مناسب كودك شما

“وقتي كودك به چهره ي مادر نگاه مي كند چه چيزي مي بيند؟ من پيشنهاد مي كنم كه به طور معمول آنچه كه نوزاد مي بيند، خودش است، به عبارت ديگر، مادر به نوزاد خود نگاه مي كند و آنچه كه مادر به نظر مي رسد، با آنچه كه او آنجا مي بيند، مرتبط است. همه اينها به آساني تضميني در نظر گرفته مي شوند. من اين را مي خواهم كه اين چيزي را كه به طور معمول به خوبي توسط مادراني انجام مي شود كه به نوزادان خود اهميت مي دهند،  نبايد تضميني در نظر گرفته شود. من نظر خود را با اشاره مستقيم به مورد نوزادي كه مادرش خلق خود را و يا بدتر از همه خشكي بي دفاع بودن خود را منعكس مي كند، متذكر مي شوم. در چنين مواردي نوزاد چه چيزي را مي بيند؟ البته هيچ چيزي نمي تواند در مورد موارد منفرد گفته شود كه در آن مارد نمي تواند پاسخگو باشد. بسياري از نوزادانف با اين حال، مجبورند كه تجارب طولاني را تحمل كنند كه آنچه را كه عرضه مي كنند، دريافت نمي كنند. آنها نگاه مي كنند و خودشان را نمي بينند. در چنين حالتي پيامدهايي وجود خواهد داشت ]…[ . نوزاد به اين ايده مي رسد كه زماني كه او نگاه مي كند، آنچه كه قابل ديدن است صورت مادرش است. صورت مادر بنابراين ديگر بمانند يك آينه نيست. بنابراين، ادراك جاي خوشايندي را مي گيرد، ادراك جاي آن چيزي را مي گيرد كه ممكن است شروع يك تبادل مهم با دنيا باشد، يك فرآيند دوسويه كه در آن غني سازي خود، با كشف معنا در جهاني از ديده ها تغيير مي كند ” (تاكيدات من).

با اين حال، البته اين مساله كاملا سنگين است، به نظر مي رسد آنچه كه وينكات مد نظرش است اين است كه مادراني كه با افكار خود درگير هستند و يا به لحاظ عاطفي در دسترس نيستند (از طريق استرس، اضطراب، ترس و يا يك تروماي حل نشده)، به نوزاد به شيوه اي كه براي رشد حس فردي نوزاد مفيد باشد، پاسخ نخواهند گفت. اين عدم پاسخگويي، فرصت براي نوزاد براي ديدن خود، مورد بازتاب قرار گرفتن در صورت مادرش را از بين مي برد. همچنين نوزادان فرصت براي تبادل و درك محيط اجتماعي را به عنوان مكاني از تبادل كه رشد فردي بخشي از قابليت براي ارتباط است را از دست مي دهند.

اين بازتاب اوليه همچنين به وسيله ي روانشناس هينز كوهت در تئوري هاي روانشناسي او آورده شده است. از نظر كوهت، كار عمده ي درمانگر فراهم كردن بازتابي است كه در دوران طفوليت غايب بود و او نقش درمانگر را به عنوان “خود-سوژه اي” مي بيند كه كه تاييدي همدلانه براي اكثر افراد مورد غفلت واقع شده و يا خود واقعي سركوب شده فراهم مي كند و اين امكان را مي دهد تا اغلب خودهاي شكننده بروز پيدا كنند.

هر دو نويسنده بر قدرت اين تجارب تاكيد مي كنند- تجربه اي از مورد بازتاب واقع شدن. آنها همچنين تاكيد مي كنند كه تجارب اجتماعي اوليه ما مي تواند حس ادراك شده ما از وابسته بودن، مورد عشق واقع شدن و خيلي پايين تر از اينها، حضور داشتن را تحت تاثير قرار دهد. اين به نظر مانند يك تاثير عظيم و سنگين براي چيزي كه اغلب ما به ياد نمي آوريم، به نظر مي رسد. محققان معاصر شواهدي پيدا كرده اند كه تئوري هاي وينكات را حمايت مي كند. به عنوان مثال، ما از كار آلن شور مي فهميم كه حالات چهره و نشانه هاي بصري به طرز قابل توجهي براي رشد اوليه و ارتباط دلبستگي ضرورري هستند. شور نظريه اي مطرح كرده كه نيمكره راست مغز ما در طفوليت رشد پيدا مي كند و به ما كمك كرد بفهميم كه برخي از احساسات آزار و اذيت غير قابل تسكين كه طي كار درماني بروز پيدا مي كنند، از كجا مي آيند و چرا اينها زيرساخت قدرتمندي براي ارتباطات اجتماعي و حس فردي ما فراهم مي كنند.

ماري آيرس در كتاب خود در مورد دلبستگي و چشمان مادر، در مورد پيامدها براي افرادي كه به اندازه كافي مورد بازتاب قرار گرفتن را از دست داده اند، بحث مي كند و مي گويد كه پيامد اين امر براي چنين افرادي يك حس اوليه از شرم است. اين حس شرم تركيب شده و به حس در حال رشدي از خود دخالت مي كند و هسته اي غير قابل شناخت حول آنچه شخصيت را شكل مي دهد، تشكيل مي دهد. به طور معمول، اين حس به افكار آگاهانه راهي پيدا نمي كند اما به عنوان حس ادراك شده اي از غير دوست داشتني بودن و يا تا حدودي معيوب باقي مي ماند. به عنوان افراد بزرگسال، ما در درمان به دنبال كمك براي مسائلي هستيم كه به عنوان نتيجه اي احساسات مهمي از دوست داشتني نبودن به وجود مي آيد. يك درمانگر خوب، بازتاب و آينه خواهد بود و به ما اجازه مي دهد تا حس كنيم كه درك مي شويم و با ما همدلي مي شود. به عنوان درمانگر بايد دانست كه كلمات اعلب شكست مي خورند- واژه ها و جملات براي بيماران كارايي ندارند. اما درك كردن، همدلي و بله عشق مي تواند شكاف هايي را پر كند كه زبان از توصيف آنها عاجز است. براي كوهت و ديگر نظريه پردازان، همدلي نيروي اصلي در درمان است و بدون آن ما صرفا استدلال فكري ارائه مي كنيم- كلمات و ايده هايي كه در ناراحتي هاي تروماي اوليه ديده مي شوند.


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد