همانطور كه گفته شد، نداشتن خودآگاهي نهتنها در ارتباط درونفردي باعث ناآرامي و مشكلات زياد ميشود، بلكه در ارتباطات ميانفردي نيز آسيبهاي زيادي به وجود ميآورد و فرد را در ارتباط با ديگران مانند طلاقهاي عاطفي و آشكار با شكست و ناكامي مواجه ميكند. در هر جامعه از بُعد جامعهشناختي، عوامل زيادي نظير بيكاري، اعتياد، عدم تفاهم فكري، اخلاقي، فرهنگي، بيعدالتي، نابسامانيهاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و عوامل ديگر در افزايش طلاق نقش دارند. اما در بُعد فردي كه گاه خود ريشه در مسائل جامعهشناختي دارد، به باور ما خودشناسي و خودسازي قبل از ازدواج و به دنبال آن كسب ارزشهاي انساني، عمدهترين عامل در استحكام و تداوم يك زندگي مشترك و به طور كلي هر ارتباطي نظير روابط خانوادگي، دوستيها و هر نوع روابط اجتماعي است؛ بنابراين اگر واقعا به دنبال خوشبختي، سعادت و آرامش واقعي در زندگي هستيم، لازم است در پي شناخت حقيقي خود باشيم. متاسفانه در بحث خودشناسي افراد زيادي تصور ميكنند شناخت كاملي از خود دارند و خود را عاري از هر عيب و خطايي ميدانند و ديگران را در اشتباهات خود مقصر ميدانند، براي نمونه در مشاورههاي طلاق زياد ديده شده است كه هر دو طرف خود را اغلب عاري از خطا و اشتباه ميدانند.
اين موضوع نشانگر آن است كه اغلب انسانها خود را كاملا نشناختهاند و از نقاط ضعف و قوت خود، آگاهي ندارند كه همين امر باعث اغلب خشونتها و اختلافها در روابط ميشود، در حالي كه به نظر شما چه عاملي باعث ميشود وجود آدمي، اين موجود خالق و شگفتانگيز كه سراسر وجود اونور و شكوه و آرامش است، اينچنين به تيرگي، سياهي، بيماري و… كشيده شود؟ به نظر ميرسد آنچه باعث اين نور و شكوه و عظمت انسان شده است و آدمي از آن غافل مانده، آگاهي است؛ در حقيقت در وجود هر انساني به اندازه ميزان آگاهي كه كسب ميشود و قسمتهايي كه هنوز نور آگاهي به آنها نتابيده، در سايه مانده و تيره و تار و هراسناك به نظر ميرسد؛ بنابراين از آنجايي كه تعريف واقعي زندگي آگاهانهزيستن است و سايهها هم ناآگاهي ما هستند و خودآگاهي نيز نقش بسيار مهمي در زندگي انسانها دارد، تصميم گرفتيم در اين شماره از بُعد روانشناسي به موضوع «سايهها يا همان نيمه تاريك شخصيت» كه درباره خودآگاهي است، بپردازيم. اما سايه چيست؟ سايه چگونه تشكيل ميشود؟ شناخت آن چه فايده دارد؟ چگونه ميتوان سايههاي خود را شناخت. اين پرسشها و سوالهايي ديگر، موضوعاتي است كه در اين مقاله قصد داريم بدان بپردازيم.
معنا و مفهوم سايه
«سايه» جزو نظريه روانكاوي كارل گوستاويونگ، روانشناس، پزشك و فيسلوف سوييسي است كه شصت سال از زندگي خود را صرف شناخت روان پيچيده انسان و شيوههاي برطرفكردن مشكلات او كرد. او «نيمه تاريك وجود انسان» را سايه ناميد. به اعتقاد وي، سايه كسي است كه شما نميخواهيد آن باشيد. سايه بخشي از شخصيت ماست كه چندين عامل را در بر ميگيرد و ما از آن بيخبريم. ۱- سايه شامل آن كهنالگوهايي است كه ما از آن خبر نداريم ۲- سايه شامل آن قسمت از شخصيت است كه بالقوه است و هنوز بالفعل در نيامده است؛ يعني مجموعهاي از تواناييهايي كه در وجود هر فرد وجود دارد، اما شكوفا نشده است؛ مثل خوشخطي، استعداد و توانايي در موسيقي و… ۳- خصوصياتي كه ما آنها را ميشناسيم، اما آنها را انتخاب نميكنيم.
فرض كنيد من آدم ترسويي هستم و اين را ميدانم، اما آن را نميپذيرم يا آدم حسودي هستم و به آن واقفم؛ اما اين موضوع را نميپذيرم. پس ميگوييم ممكن است ويژگيهايي مانند ترس، عصبانيت، خودخواهي و… در ما وجود داشته باشد، اما ما آن را نميپذيريم. مجموعه اين سه عامل ذكرشده، بخشي پنهاني را در وجود انسان ايجاد ميكند كه به راحتي قابل دسترسي و شناسايي نيست. در واقع، در گذر زمان مكانيسمهاي رواني اين سه بخش را پوشاندهاند كه يونگ اسم آنها را «سايه» گذاشته است؛ يعني قسمت تاريك وجود ما، قسمتي كه براي خودمان و براي ديگران پنهان است؛ اگرچه ممكن است براي خودمان مشخص باشد؛ مثل مورد سوم؛ اما كهنالگوها براي خودمان مشخص نيست؛ يعني آن تواناييهاي بالقوهاي كه هنوز بالفعل نشدهاند و ما از آن خبر نداريم، مثلا ما شايد استعدادي داشته باشيم و خودمان از وجودش بياطلاع باشيم. البته يك بخش ديگري وجود دارد كه ميدانيم اما آن را مخفي كردهايم كه اينجا بحث نقاب پيش ميآيد.
تعريف نقاب
«نقاب» چيزي است كه افراد به صورتشان ميزنند تا شخصيتشان را از ديگران پنهان كنند؛ مثلا من قبول دارم آدم عبوسي هستم، اما در اجتماع ميخندم و شوخي ميكنم؛ براي اينكه ديگران فكر نكنند من عبوس هستم؛ به اين رفتار، نقاب يا پوشش گفته ميشود. نقاب شخصيت، چيزي است كه شخص در انظار عمومي به نمايش ميگذارد و الزاما خود او نيست و در حقيقت شخصيتي است كه فرد در روابط شخصي و يا محيطهاي كاري خود به جامعه نشان ميدهد؛ مانند رفتاري كه يك مدير، رئيس و… در محل كار متناسب با وظايف و مسئوليتهايش از خود بروز ميدهد، اما در منزل طور ديگري رفتار ميكند.
همانطور كه افراد ويژگيها و خصوصيات جسماني را از اجداد و نياكان خود به ارث ميبرند، تجربيات و خصوصيات رواني آنها را هم به ارث ميبرند كه ما اسم آن را كهنالگو ميگذاريم، كهنالگوها بسيار متعددند. يكي از عواملي كه سبب ميشود درون يك خانواده دو فرزند به يك شكل نباشند، همين كهنالگوها هستند، زيرا بچهها كهنالگوهاي متفاوتي را انتخاب ميكنند؛ نه اينكه همه را انتخاب كنند. بعضيها غالبند و بعضيها مغلوب؛ بنابراين كهنالگوهاي متفاوت، تجربههاي مادر و تعامل اين دو با هم و نيز شرايط محيطي سبب ميشود دو بچه كه پدر و مادر يكسان دارند، از نظر تربيتي و ويژگيهاي شخصيتي و… با يكديگر متفاوت باشند؛ بنابراين چنين سايهاي را كهنالگو ميدانيم؛ يعني همان ويژگيهاي رواني كه ما از اجدادمان به ارث ميبريم. اصطلاحا ميگويند سايه، اساس طبيعت حيواني بشر است. تعريف ديگري از سايه اين است كه ميگويند سايه مبدأ بهترين و برترين جنبه انساني است؛ يعني ريشه آنچه كه از شخصيت يك فرد تراوش ميكند، در سايه است. نكته ديگر يا تعريف ديگري كه از سايه ميشود اين است كه سايه، جايگاه تاريكي در درون آدمي است.
جايگاه تاريك چيست؟
جايگاه تاريك يعني چيزي پنهان و مخفي كه لزوما جايگاه پليدي و زشتي نيست، مثلا اينكه بگوييم دقيقا هرچه زشت و خراب است، در سايه قرار دارد درست نيست. نكته ديگري كه در رابطه با سايه ميتوان گفت، اين است كه در سايه، احساس مسئوليت اخلاقي ديده نميشود.
در نظر داشته باشيد كه سايه براي ما ميتواند مفيد باشد. شناخت سايه باعث ميشود كه سرچشمه رفتارهايمان را بيابيم؛ مثلا كسي كه خودش را نميشناسد، نسبت به رفتارهاي خود فرافكني ميكند كه اين فرافكني از سايه نشئت ميگيرد؛ مثلا من اشتباه ميكنم، اما اشتباه خودم را به حساب خطاي ديگران ميگذارم. براي نمونه فردي با سرعت بالا در جاده رانندگي ميكند و با بيدقتي به ماشين ديگري ميزند. وقتي از ماشين پياده ميشود، شروع به عيبجويي و فرافكني ميكند و براي مثال ميگويد كه ترمز ماشين نگرفت، تقصير من نبود يا مواردي از اين دست؛ يعني به جاي توجه به چگونگي رفتار خودمان، اشتباه و خطاي خود را به ديگران نسبت ميدهيم. يكي از موارد فرافكني كه در جامعه و در بين افراد و انسانهاي زيادي وجود دارد، به سايه برميگردد؛ زيرا من بايد بپذيرم كه در مجموع انسان عجولي هستم، اما نميپذيرم و در واقع نقاب، پل و رابطهاي بين من و دنياي خارج ميشود.
عبارت «پلي بين من و دنياي خارج» اين دو را به هم وصل ميكند. اما با كدام شكل؟ به شكل جامعهپسند؛ نه آن شكلي كه من خودم هستم. برخي افراد از واژه نقاب خوب ياد ميكنند؛ به خاطر اينكه نقاب، پايهگذار زندگي اجتماعي است. آنچه كه شخص دوست دارد در انظار عمومي به نمايش ميگذارد، اما اين موضوع باعث ميشود مجموعهاي از ويژگيها در ما مخفي بماند. كساني كه سايهشان گستردهتر، بزرگتر و عميقتر است، كساني هستند كه نميخواهند خودشان باشند، يعني خودشان را به معناي واقعي قبول ندارند.
ما در بحث گشتالت هم اين موارد را داريم. در بحث گشتالت گفته ميشود كه خودت را با تمام وجودت بپذير، هم خوبيها و هم بديهايت را. قبول كنيم همه انسانها داراي نقصي هستند؛ بپذيريم و از بين آن نترسيم؛ مثلا من حواسپرتم؛ بپذيرم و عذرخواهي كنم. سايه آن كساني عميقتر است كه ويژگيهاي خود را نميخواهند قبول كنند و اين ويژگيها را به قسمت پنهان وجودشان منتقل ميكنند. فرافكني، دومين نشانه وجود سايه است. زماني كه متولد ميشويم تا چند سال اول خودمان را ميپذيريم، اما به مرور زمان در اثر تنبيه، تشويق و كنترل ديگران آرام آرام قسمتهايي از وجودمان را مخفي كرده و نقش بازي ميكنيم. اين رفتارها يعني اينكه من اين قسمت را دوست ندارم و ارزشي ندارد؛ پس نبايد در وجود من باشد؛ در صورتي كه از وجود من بيرون نميرود. آنها مجموعه و مخزني را تشكيل ميدهند كه «يونگ» آن را سايه ناميده است.
جالب است بدانيد تكرارشدن درسهاي زندگي با سايهها در ارتباط است. اتفاقات و حوادثي كه مكررا در زندگي ميبينيم، به خاطر نيمه تاريك وجودمان است. لزومي به شناخت تمام ابعاد سايه نيست، اما آگاهي مهم است. «فارابي» جملهاي زيبا دارد كه وقتي نام او ذكر ميشود، يادآور عقل نظري و عقل عملي است. او ميگويد: قرار نيست تمام ابعاد آن را بشناسيد، همين كه به اين مسئله اشراف داشته باشيم و سطح آگاهي فرد از اين سايه بالا برود، در جهت كنترل و حفظ شخصيت فرد به او بسيار كمك ميكند. پس بايد آگاهي و بينش خودمان را بالا ببريم. درسهاي زندگي به خاطر نيمه تاريك ماست. مثلا اگر شما عاشق يك آدم بدبين شويد و زماني ميان شما و آن فرد، فاصله و جدايي رخ دهد و شما گزينه ديگري را انتخاب كنيد، گزينه بعدي هم پارانوئيد خواهد بود و آن به اين دليل است كه شما در واقع آدمهايي را جذب ميكند كه مطابق با سايه شما باشند؛ البته بدون اينكه خودتان بدانيد. مثال ديگر اينكه اگر تو به من دروغ بگويي و من به تو دروغ بگويم و تو با كساني معاشرت داري كه آنها به تو دروغ ميگويند، به خاطر دروغگويي تو نيست، در حقيقت اين جذب به خاطر سايهاي است كه در وجود خودت است و ناخودآگاه آدمهاي دروغگو را جذب ميكني. سايهها تنها ابعاد منفي وجودي ما نيستند، بلكه هر بخشي كه آن را ناديده بگيريم و به آن آگاه نباشيم، سايه ماست.
سايه كاملا با عقدههاي رواني در ارتباط است. عقده يعني ناكامي، احساس كمبود و ضعف. كساني كه سايههاي گستردهاي دارند و حاضر به پذيرش ضعف و نقاط ضعفشان نيستند، عقدههاي رواني آنها بيشتر است و دائما به دنبال نهانكردن اين عقدهها هستند. اين عقدهها از درون، اينگونه افراد را تحت تاثير قرار ميدهد. براي اينكه عقدههاي رواني حل شود، اول سايه بايد حل شود.
۱۷:۴۷
- ۳۹ بازديد
- ۰ نظر