داستانك: دزد...

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

داستانك: دزد...

رامونا داستانك: دزد...

وقتي كه اسكندر مشغول فتوحاتش بود، سربازانش يك راهزن را دستگير كردند. راهزن را نزد اسكندر آوردند.

اسكندر از راهزن پرسيد: چگونه مي‌تواني به اين كار مشغول باشي؟

راهزن جواب داد: كار من چندان تفاوتي با كار شما ندارد، اما چون من با يك قايق كوچك و به تنهايي اين كار را مي‌كنم مرا راهزن دريايي خطاب مي‌كنند ،
ولي شما چون ناوگان دريايي نيرومند و ارتش و سپاهي قدرتمند داريد، شما را امپراتور مي‌نامند.

هركسي اگر مال ناچيزي بدزدد و گرفتار شود مثل من، مجازات مي‌شود، رسواي شهر مي‌گردد و مردم او را دزد و حرامي مي‌نامند.

اما اگر همان دزد، به جاي مالي ناچيز، همه‌ي دارايي‌هاي مردم شهر را بدزدد و همه شهروندان جامعه را اسير و برده‌ي خود سازد ،
از دست همان مردم القاب و عناوين افتخارآميز دريافت خواهد كرد و در نظر همگان محترم و با اقتدار شناخته خواهد ‌شد و همگان او را نه به چشم يك دزدِ خونريز سفاك كه با تاخت و تاز و زياده‌خواهي ويراني به بار آورد مي‌بينند،
بلكه او را چونان امپراتوري جهان‌گشاي عادل، يك رهبر قدرتمند صاحب نام و پادشاهي كه نماينده‌ي خداست، ستايش خواهند كرد.


اين داستان كوتاه اقتباسي از يك سري مطالعات است.


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد