بنت الزهرا
با رفتاراي عجيب خواهرم چيكار كنم دلم ميخواد يكي يه راه حلي بده كه من براي اخرين بار بتونم مشكلمو كنم و بفهمم چجوري بايد باهاش رفتار كنم.دارم بدبخت ميشم از دستش????
خواهرم از اول همچيو برا خودش ميخواست.اختلاف سنيمون3:5 ساله.الان 27سالشه.من 23
بچه كه بودم 5ساله دختره همسايه بغليمون كه اونم پنج سالش بود اومد و باهم دوست شديم.تا سال پيش ميزد تو سرم كه تو رفتي با يكي ديگه دوست شدي????
من بچه بودم عقلمم مگه ميكشيد در ضمن اينكه دلم ميخواست برم تو كوچه بازي كنم ولي خواهرم همش تو خونه بود.
تا يادم مياد همش زده تو سرم يا خودشو دست بالا گرفته.
يادمه يه زبان يا رياضي ميخواست بهم درس بده نميفهميدم سرم داد ميزد حتي كتكم ميزد منم كلي گريه ميكردم.
يا مامانم يا بابام ميرفتن سوريه و مكه منم با خواهرم تنها ميزاشتن داييمم ميومد پيشمون چون مجرد بود.حتي سر دايي هم داد ميزد جلوي داييم منو زد يا جلوي پدر بزرگ و مادربزرگم منو از غذا محروم ميكرد.
وقتي رفت دانشگاه.
اوضاع خونمون خيلي متشنج بود.
همش به خاطر خواهرم.
درس خواهرم.يعني دانشگاهش.
خواستگاراش.
دوران بحراني يه دختر،دوران بلوغشه.
دوران بلوغ منم مصادف با رفتن خواهرم به دانشگاه بود.
سال88
يادمه همش تماس بابام يا مامانم با خواهرم و دعوا سر دوستو، بيرون رفتنو.خوابگاه بود.
تمام فكر و ذهن خانوادم شده بود خواهرم
خواهرم سر درس زياد تو سر من ميزد.ميگفت خنگ.ميگفت احمق.سرم داد ميزد يه مسئله رو دير ياد ميگرفتم.
كلا هيچوقت حس نكردم دوستم داره.
زور ميگفت.
حرفشو گوش نميكردم بهم ميزد البته منم كم نمياوردم.چون دوست تداشتم كسي بهم بزنه.حس ميكردم كوچيك ميشم.
وقتي رفت دانشگاهش از دوريش واقعا خوشحال بودم با اينكه همه ميخواستن به زور تو مخم كنن كه دلم براي خواهرم تنگ شده.
ولي من هميشه ميگفتم نه تنگ نشده.
وقتي خواهرم تو تماس هايي كه مامان و بابام باهاش داشتن بد رفتار ميكرد و دعواشون ميشد.
تو رفتارشون با منم تاثير ميزاشتو ميگفتن همتون مثل هميدو به من محل نميزاشتن.
حتي لباس اول براي خواهرم ميخريدن.لباس مامانم اول واسه خواهرم ميدوخت.
چون اون دور بود و من تزديك.تازه من مدرسه ايي بودمو خواهرم دانشجو و بايد خودشو نشون ميداد جلوي دوستاش كه كم نياره.
و هيچوقت نفهميدم چرا الان كه من دانشجو هستم اينقدر لباس واسم نه دوخته شد نه خريده.
رفتم تجربي درسام متوسط بود بعضي هاشم ضعيف.
وقتي خواهرم ميومد خونمون واقعا تب به جونم ميومد كه وايي الان مياد ميره بالا منبر و ميگه تو نبايد به پزشكي فكر كني تو بايد رشتتو عوض كني.
يادمه با چه ذوقي شب ميگفتن بريم پياده روي منم بلند ميشدم ميرفتم.
اخر سر ميشستن تو پارك نزديك خونمون و بابامو خواهرم در مورد من ،ايندم و درسم نظر ميدادن.واقعا لحظه شماري ميكردم كه ساكت بشن و بزارن يكم ارامش بگيرم.
تا چند وقت پيشم واسه زندگيم هي تصميم گيري ميكرد ولي من مقاومت ميكردم كه نزارم حرفشو به كرسي بشونه.
خواهرم شهر ما نبود.
خواستگاراشم كم كم داشتن پيدا ميشدن
و من مجبور بودم برم اتاق بالاي خونمون دو ساعت بمونم تا خواستگاراش بيان و برن.همش به تميز كردن خونه بودم اونم به خودش ميرسيد.
رو هر كدوم يه ايرادي ميزاشت.
وا من دولتي ميخونم اون پيام نوره
وا من دارم ليسانس ميگيرم اون ديپلمه.
وا فلان.
وا بهمان.
سر هر خواستگاري با مامانم و بابام دعوا ميكرد.
صداشون تا همت فلك ميرفت.
و من هميشه دلم ميخواست فرياد بزنم و بگم من نيستماااا خواهرمه كه اينقدر وقيح و وحشيه.
بازم ميايد خواستگاريش???
افسرده شده بودم و گوشه گير واقعا دلم ارامش ميخواست.
خواهرم يه بار بهم گفت كنار من راه نرو شبيه مني.تو موهات پيداس.
ابرومو ميبري????
اون روزا شيخ شده بود.
ولي خب دست بالاي دست بسياره
چهارم دبيرستان.يه اتفاقي برام افتاد.
واقعا براي اينكه پاك بمونم به شيخ شهرمون پيام دادم.اونم گفت به بابات بگو.
به بابام گفتم.
الحق كه يه تو گوشي يه دعوا هم نكردو.پشتم بود.كمكم كرد كه از اين مرحله بگذرم.
ولي امان از خواهرم كه فهميد امان.
زد تو گوشم.كلي بهم متلك گفت كه تو فكر ابروي ما نيستي.
اون سال من دانشگاه قبول نشدم.
ولي دست خدارو ديدم كه مشكلي كه برام پيش اومد حل شد.
يه تغيير بزرگ تو زندگيم پيش اومد.
من حجابمو رعايت كردم.نمازامو ميخوندم.
چسبيدم به درس.
ميدونيد سخت ترين چيز واسه يه دختر اينكه انتخاب نشه.
يه دختر براش خيلي مهمه كه گل سر سبد يه جمع باشه.و بشنوه كه انتخاب ميشه.
ولي خواهرم اين مورد رو داشت ولي من نداشتم.
هرچي خواستگار ميومد و زنگ ميزد ردش ميكرد.
بابام ميگفت تو بايد تو محيط كار و دانشگاه يكيو پيدا كني و باهاش ازدواج كني.
بابام دو سال بعدش چوب اين حرفشو خورد
دانشگاه قبول شدم.
گفتم ديگه بزرگ شدم.
مورد هام نبايد رد بشه.
هم محيط دانشگاه پسرونه بود.و من ميترسيدم.هم دلم واقعا ارامش نداشتمو ميخواست
فكر ميكردم با ازدواج و دوري از خانوادم حل ميشه.
نزاشتن كه برم شهر دور چون تجربه خواهرمو داشتن.
ولي همراه با من خواهرم فوق قبول شد.رفت يه شهر ديگه ????
و مشكلات جديدش????
هميشه دنبال اين بودم كه ببينم كي زودتر از خواهر بزرگترش ازدواج كرده.
با يه خانومي مشورت كردم.
بهم گفت از خواهرت براي اين مورد اجازه بگير.
منه خنگ هم اومدم به خواهرم گفتم.
يادمه شب بود.مامان بابامم تو حياط بودن.
تا گفتم شروع كرد از ازدواج بد گفتن.
بعدشم به مامان بابام با متلك گفت.
يعني ابرومو برد.
دختر خالم عروسيش بود هركاري خواهر كوچيك دختر خالم ميكرد ميزد تو سر من.
ميگفت منم عروسي كنم لابد ميخوايي تو هم خودتو عرضه كني و بگي بعدي تويي.
خواستگار زنگ ميزد داد ميزد من ازدواج نميكنم ميحوايد من ازدواج كنم كه اين زودتر بره.عمرا اينكارو نميكنم.
جالب اينجاست كه هميشه ميگفت ازت نميگذرم تو دلمو ش************دي
خواستگارام همو رد ميشدن همه.
حتي پدري منو واسه پسرش پسنديد مامانم ادرس خواهرمو داد.
به مامانم گفتم نكن خواهش ميكنم.
بگو قصد ازدواج نداره ولي منو ديده.قيافه و حجاب منو ديده.عقايد من با خواهرم فرق ميكنه.
اخه من تغيير كردم بعد اون قضيه.
رو حجابم خيلي خيلي كار كردم.رفتم كلاس قران تا حفظ بشم.
چون تو دانشگاه واقعا تنها بودم.
حتي واسه اولين بار.منه گرمايي تو گرماي جنوب چادر سر كردم.
ولي خواهرم تغيير كرده بود.
نماز نميخوند.حجابش داشت ميفتاد.
مامانم به من همش ميگفت تو تقريبا به سنش ميخوري.تو بهش بگو نماز بخونه حجابشو رعايت كنه.ولي من ميگفتم به من چه???
ولي يكي دوبار از بس مامانم گفت بهش گفتم.
خواهرمم رفتار خوبي نشون نداد منم ديگه نگفتم.
بابام ميگفت ازدواج من لگد ميزنه به بخت خواهرم????
ديدم نميتونم ازدواج كنم.
رفتم سراغ تعيين معيارهام.
سه سال براي معيار ازدواجم فكر كردم.
كه ارامش.عشق و معنويت داشته باشه.
نوشته هام هست كه چقدر با خدا درد دل كردم.
ماه رمضون دوسال پيش من ميرفتم مسجد.
دعا و نذر زياد واسه ازدواج خواهرم كردم.
از مسجد اومدم.
خوشحال بودم دوستم ازدواج كرده بود.
اومدم با ذوق به خانوادم گفتم.
يه پچ پچ هايي هم ميشنيدم از خانوادم.
ولي منو تو حرفاشون راه نميدادن يعني خواهرم نميزاشت.
ولي خودش تو تك تك مراحل زندگيه من دخالت ميكرد و بهش ميگفتم نيا.بهش برميخورد و جلسه ما رو هم بهم ميزد.
خواهرم يه عكس بهم نشون داد.گفت نظر چيه.?
گفتم شبيه عليرضا پسر خاله و يكمم شبيه احسان عليخانيه.
بهش برخورد داد كه تو واسه دوستات ذوق ميكني ولي واسه خواهرت ذوق نميكني.
تازه فهميدم خواهرم چندماهه خواستگار داره.
همون كه بابام هميشه ميگفت تو دانشگاه بايد يه مورد برات پيدا بشه.
مشكلاتمون بدتر شد.جوريكه من ميگفتم خدايا نميخوام خواهرم ازدواج كنه.
سرم داد ميزد سر بابام واسه يه پسر غريبه داد ميزد و ميگفت تو بيخود كردي.
ماه رمضونم همش گريه بود.
هر سحر تا طلوع افتاب گريه ميكردم ميرفتم تو حياط و با خدا درد دل ميكردم.
چون خيال خانوادم از بابت خواهرم راحت شده بود واسه من خواستگار راه دادن.
اولين خواستگارم چند ماه بود از من خوشش اومده بود فقط از من.
و هي زنگ ميزدن خانوادم رد ميكردن.
اخري ها هم من رد ميكردم.
چون ترسيده بودم.
ولي اومدن.
تو اين چندماه كه خواستگارام ميومد 3تا خواستگار فقط راه دادن برام. خواهرم با خواستگارش ميرفت و ميومد.
نميدونم جرا?
بابام كه رو من سنتي عمل ميكرد.
رو خواهرم اينقدر ذهنش باز بود.ّمثلا ما مذهبي بوديم
خواهرم بدون صيغه رفتن چند ساعت با اون پسره تو اتاق بالاي خونمون.
حتي رفتن مشاوره تو يه شهر ديگه.
بابام كلي رفت تحقيق تو شهري كه از ما خيلي دور بود.
حتي يه بارم خانوادم با خواهرم پا شدن رفتن خونه خواستگار خواهرم.
بعد تقريبا يه سالّ.و ازمايش دادن.
فاميل هم نميدونستن.
فهميدن پسره خوب نيست.
خانوادم گفتن نه
خواهرم انگار يه مشكل براش تو دانشگاه پيش اومدّ
درسم نميخوند.
براي اينكه دانشگاه اخراجش نكنه.
خودش انصراف داد.
دوباره من بايد ملاحظه خواهرمو ميكردم.
چپ نرم راست نرم.
از خواستگار حرف نزنم.
يادمه يه بار خواهرم از بس اذيتم ميكرد و نميزاشت بخوابم.
منم فرداش كلاس و دانشگاه داشتم.
خسته هم بودم.
به خواهرم گفتم تو درس نداري من فردا بايد برم دانشگاهّ
اصلا با قصد و منظور نبود.
اون لحظه اصلا فكر نميكردم خواهرم انصراف داده.
ولي تا يه هفته مامانم باهام حرف نزد.حتي سرمم داد زد كه چرا اينو به عزيز كردش گفتم.
من بالاخره پارسال ازدواج كردم.عجيب بود كه خانوادم ردش نكردن.
ولي خواهرم خيلي بازي در اورد.نميزاشت برم حتي با خانوادم خونه طرف تا بشناسمشون.صيغه بودم ميرفنم با پسره و خانوادش(تنها با پسره بيرون نرفتم)بيرون استرس مينداخت به جونم كه اشتباه ميكنيّ
خيلي زود خانوادم قضيه منو بستن يه ماه.نه تحقيق درست حسابي نه سختگيري هيچي انگار يه ادم اضافه بودم.
بعد از ازدواجم مشكل بسيار داشتم چون تازه خانواده همسرمو شناختم.
ولي خانوادم بيشتر به خواهرم اهميت ميدادن.چون فكر ميكردن حالا افسرده ميشه????
خودش كلي عيب گذاشت رو خواستگاراش حتي بهترينشون 4سال خواستگارام رد شدن يا اومدن واسه خواهرم.هنوز چقدر افسوس ميخورم چون من ميخواستم زودتر ازدواج كنم موردهاي خوبي داشتم.همش به خاطر خودخواهيه خواهرم و نا عدالتيه خانوادم زندگيه منم خراب شد.
خواهرم اوايل به شوهرم خيلي توهين ميكرد.شوهر من طلبس و خيلي مذهبيه.خانواده ما هم مذهبيه يه سري حركات و رفتارها تو خانواده مذهبي زشته.يكيش اينكه نامحرم نامحرمه.شوخي و خنده بده بين دو نامحرم.
خواهرم حتي به منم توهين ميكرد ناراحت بود چرا شوهرم باهاش نميگه و بخنده و به من ميگفت تو و شوهرت انگ همين.
ولي يه دفعه رفتارش تغيير كرد من رفتاراي خواهرمو ميشناسم ديگه.
عشوه ميومد بلند ميخنديد.با مادرشوهرم جوري رفتار ميكرد كه انگار اون عروسه.خودشيريني ميكرد.
با شوهرم ميگفت و ميخنديد.
نگران شدم خيلي.
احساس ميكردم زندگيمو ميخواد ازم بگيره.ولي صبر كردم چيزي نگفتم چند ماه.گفتم قضاوته خواهرته.
حتي شوهرم با اينكه دست پخت من خوبه.دست پخت خواهرمو زد تو سرم كه ببين چقدر دستپختش خوبه,ازش يادبگير.
به مامانم تذكر دادم مامانم هي ميگفت نه .
به خواهرم نميتونستم چيزي بگم چون بهش برميخورد ممكن بود جلو شوهرمم چيزي بگه.
دو هفته پيش داشتيم با خانوادم و همسرم يه بازي پرسش و پاسخ ميكرديم.
خواهرم متاسفانه چون خودشو تو مشكلات متاهليه من انداخت و متوجه شد.
به سوال ها جوري جواب ميداد كه شخصيت واقعيش اين نبود ولي مشكلات منو برعكس و خوبشو به شخصيت خودش نسبت ميداد و در جواب به سوال ها ميگفت
مثلا ميدونست شوهرم به من ميگه منفي نگر.در جواب به سوالا ميگفت از منفي نگري متنفرم.زندگي و ارامش رو بهم ميزنه.
من اونجا بود كه به همسرم در خفا تذكر دادم.گفتم حواستو جمع كن چون تو به من گفتي اگه به برادرت اجازه بدم راحت باشه ديگه نميشه كنترلش كرد.پس تو هم به همين دليل حواستو به خواهرم جمع كن.
دبشب خواهرم يه كاري كرد پدر و مادرمم ناراحتن.خواهرم چادرشو جلو شوهرم گذاشت كنار.ابروم جلو شوهرم رفت????
دارم دق ميكنم.
از وقتي ازدواج كردم و عقدم انگار غم اومده به خونمون چون خواهرم نميزاره خوش باشيم.
با من اينهو غريبه ها رفتار ميكنه.بهم ميگفت بيا با لپ تاپم زبان كار كن.الان چون مصاحبه زبان دارم بازي دراورده.محل نميده.
براش كادو هم ميخرم محبت هم ميكنم رفتاراشو نديد ميگيرم.بازم انگار غريبس.
نميدونم چيكار كنم.
مادر و پدرمم موندن.نتونستن جلوشو بگيرن ديگه نميتونن.
با رفتاراي عجيب خواهرم چيكار كنم دلم ميخواد يكي يه راه حلي بده كه من براي اخرين بار بتونم مشكلمو كنم و بفهمم چجوري بايد باهاش رفتار كنم.دارم بدبخت ميشم از دستش????
خواهرم از اول همچيو برا خودش ميخواست.اختلاف سنيمون3:5 ساله.الان 27سالشه.من 23
بچه كه بودم 5ساله دختره همسايه بغليمون كه اونم پنج سالش بود اومد و باهم دوست شديم.تا سال پيش ميزد تو سرم كه تو رفتي با يكي ديگه دوست شدي????
من بچه بودم عقلمم مگه ميكشيد در ضمن اينكه دلم ميخواست برم تو كوچه بازي كنم ولي خواهرم همش تو خونه بود.
تا يادم مياد همش زده تو سرم يا خودشو دست بالا گرفته.
يادمه يه زبان يا رياضي ميخواست بهم درس بده نميفهميدم سرم داد ميزد حتي كتكم ميزد منم كلي گريه ميكردم.
يا مامانم يا بابام ميرفتن سوريه و مكه منم با خواهرم تنها ميزاشتن داييمم ميومد پيشمون چون مجرد بود.حتي سر دايي هم داد ميزد جلوي داييم منو زد يا جلوي پدر بزرگ و مادربزرگم منو از غذا محروم ميكرد.
وقتي رفت دانشگاه.
اوضاع خونمون خيلي متشنج بود.
همش به خاطر خواهرم.
درس خواهرم.يعني دانشگاهش.
خواستگاراش.
دوران بحراني يه دختر،دوران بلوغشه.
دوران بلوغ منم مصادف با رفتن خواهرم به دانشگاه بود.
سال88
يادمه همش تماس بابام يا مامانم با خواهرم و دعوا سر دوستو، بيرون رفتنو.خوابگاه بود.
تمام فكر و ذهن خانوادم شده بود خواهرم
خواهرم سر درس زياد تو سر من ميزد.ميگفت خنگ.ميگفت احمق.سرم داد ميزد يه مسئله رو دير ياد ميگرفتم.
كلا هيچوقت حس نكردم دوستم داره.
زور ميگفت.
حرفشو گوش نميكردم بهم ميزد البته منم كم نمياوردم.چون دوست تداشتم كسي بهم بزنه.حس ميكردم كوچيك ميشم.
وقتي رفت دانشگاهش از دوريش واقعا خوشحال بودم با اينكه همه ميخواستن به زور تو مخم كنن كه دلم براي خواهرم تنگ شده.
ولي من هميشه ميگفتم نه تنگ نشده.
وقتي خواهرم تو تماس هايي كه مامان و بابام باهاش داشتن بد رفتار ميكرد و دعواشون ميشد.
تو رفتارشون با منم تاثير ميزاشتو ميگفتن همتون مثل هميدو به من محل نميزاشتن.
حتي لباس اول براي خواهرم ميخريدن.لباس مامانم اول واسه خواهرم ميدوخت.
چون اون دور بود و من تزديك.تازه من مدرسه ايي بودمو خواهرم دانشجو و بايد خودشو نشون ميداد جلوي دوستاش كه كم نياره.
و هيچوقت نفهميدم چرا الان كه من دانشجو هستم اينقدر لباس واسم نه دوخته شد نه خريده.
رفتم تجربي درسام متوسط بود بعضي هاشم ضعيف.
وقتي خواهرم ميومد خونمون واقعا تب به جونم ميومد كه وايي الان مياد ميره بالا منبر و ميگه تو نبايد به پزشكي فكر كني تو بايد رشتتو عوض كني.
يادمه با چه ذوقي شب ميگفتن بريم پياده روي منم بلند ميشدم ميرفتم.
اخر سر ميشستن تو پارك نزديك خونمون و بابامو خواهرم در مورد من ،ايندم و درسم نظر ميدادن.واقعا لحظه شماري ميكردم كه ساكت بشن و بزارن يكم ارامش بگيرم.
تا چند وقت پيشم واسه زندگيم هي تصميم گيري ميكرد ولي من مقاومت ميكردم كه نزارم حرفشو به كرسي بشونه.
خواهرم شهر ما نبود.
خواستگاراشم كم كم داشتن پيدا ميشدن
و من مجبور بودم برم اتاق بالاي خونمون دو ساعت بمونم تا خواستگاراش بيان و برن.همش به تميز كردن خونه بودم اونم به خودش ميرسيد.
رو هر كدوم يه ايرادي ميزاشت.
وا من دولتي ميخونم اون پيام نوره
وا من دارم ليسانس ميگيرم اون ديپلمه.
وا فلان.
وا بهمان.
سر هر خواستگاري با مامانم و بابام دعوا ميكرد.
صداشون تا همت فلك ميرفت.
و من هميشه دلم ميخواست فرياد بزنم و بگم من نيستماااا خواهرمه كه اينقدر وقيح و وحشيه.
بازم ميايد خواستگاريش???
افسرده شده بودم و گوشه گير واقعا دلم ارامش ميخواست.
خواهرم يه بار بهم گفت كنار من راه نرو شبيه مني.تو موهات پيداس.
ابرومو ميبري????
اون روزا شيخ شده بود.
ولي خب دست بالاي دست بسياره
چهارم دبيرستان.يه اتفاقي برام افتاد.
واقعا براي اينكه پاك بمونم به شيخ شهرمون پيام دادم.اونم گفت به بابات بگو.
به بابام گفتم.
الحق كه يه تو گوشي يه دعوا هم نكردو.پشتم بود.كمكم كرد كه از اين مرحله بگذرم.
ولي امان از خواهرم كه فهميد امان.
زد تو گوشم.كلي بهم متلك گفت كه تو فكر ابروي ما نيستي.
اون سال من دانشگاه قبول نشدم.
ولي دست خدارو ديدم كه مشكلي كه برام پيش اومد حل شد.
يه تغيير بزرگ تو زندگيم پيش اومد.
من حجابمو رعايت كردم.نمازامو ميخوندم.
چسبيدم به درس.
ميدونيد سخت ترين چيز واسه يه دختر اينكه انتخاب نشه.
يه دختر براش خيلي مهمه كه گل سر سبد يه جمع باشه.و بشنوه كه انتخاب ميشه.
ولي خواهرم اين مورد رو داشت ولي من نداشتم.
هرچي خواستگار ميومد و زنگ ميزد ردش ميكرد.
بابام ميگفت تو بايد تو محيط كار و دانشگاه يكيو پيدا كني و باهاش ازدواج كني.
بابام دو سال بعدش چوب اين حرفشو خورد
دانشگاه قبول شدم.
گفتم ديگه بزرگ شدم.
مورد هام نبايد رد بشه.
هم محيط دانشگاه پسرونه بود.و من ميترسيدم.هم دلم واقعا ارامش نداشتمو ميخواست
فكر ميكردم با ازدواج و دوري از خانوادم حل ميشه.
نزاشتن كه برم شهر دور چون تجربه خواهرمو داشتن.
ولي همراه با من خواهرم فوق قبول شد.رفت يه شهر ديگه ????
و مشكلات جديدش????
هميشه دنبال اين بودم كه ببينم كي زودتر از خواهر بزرگترش ازدواج كرده.
با يه خانومي مشورت كردم.
بهم گفت از خواهرت براي اين مورد اجازه بگير.
منه خنگ هم اومدم به خواهرم گفتم.
يادمه شب بود.مامان بابامم تو حياط بودن.
تا گفتم شروع كرد از ازدواج بد گفتن.
بعدشم به مامان بابام با متلك گفت.
يعني ابرومو برد.
دختر خالم عروسيش بود هركاري خواهر كوچيك دختر خالم ميكرد ميزد تو سر من.
ميگفت منم عروسي كنم لابد ميخوايي تو هم خودتو عرضه كني و بگي بعدي تويي.
خواستگار زنگ ميزد داد ميزد من ازدواج نميكنم ميحوايد من ازدواج كنم كه اين زودتر بره.عمرا اينكارو نميكنم.
جالب اينجاست كه هميشه ميگفت ازت نميگذرم تو دلمو ش************دي
خواستگارام همو رد ميشدن همه.
حتي پدري منو واسه پسرش پسنديد مامانم ادرس خواهرمو داد.
به مامانم گفتم نكن خواهش ميكنم.
بگو قصد ازدواج نداره ولي منو ديده.قيافه و حجاب منو ديده.عقايد من با خواهرم فرق ميكنه.
اخه من تغيير كردم بعد اون قضيه.
رو حجابم خيلي خيلي كار كردم.رفتم كلاس قران تا حفظ بشم.
چون تو دانشگاه واقعا تنها بودم.
حتي واسه اولين بار.منه گرمايي تو گرماي جنوب چادر سر كردم.
ولي خواهرم تغيير كرده بود.
نماز نميخوند.حجابش داشت ميفتاد.
مامانم به من همش ميگفت تو تقريبا به سنش ميخوري.تو بهش بگو نماز بخونه حجابشو رعايت كنه.ولي من ميگفتم به من چه???
ولي يكي دوبار از بس مامانم گفت بهش گفتم.
خواهرمم رفتار خوبي نشون نداد منم ديگه نگفتم.
بابام ميگفت ازدواج من لگد ميزنه به بخت خواهرم????
ديدم نميتونم ازدواج كنم.
رفتم سراغ تعيين معيارهام.
سه سال براي معيار ازدواجم فكر كردم.
كه ارامش.عشق و معنويت داشته باشه.
نوشته هام هست كه چقدر با خدا درد دل كردم.
ماه رمضون دوسال پيش من ميرفتم مسجد.
دعا و نذر زياد واسه ازدواج خواهرم كردم.
از مسجد اومدم.
خوشحال بودم دوستم ازدواج كرده بود.
اومدم با ذوق به خانوادم گفتم.
يه پچ پچ هايي هم ميشنيدم از خانوادم.
ولي منو تو حرفاشون راه نميدادن يعني خواهرم نميزاشت.
ولي خودش تو تك تك مراحل زندگيه من دخالت ميكرد و بهش ميگفتم نيا.بهش برميخورد و جلسه ما رو هم بهم ميزد.
خواهرم يه عكس بهم نشون داد.گفت نظر چيه.?
گفتم شبيه عليرضا پسر خاله و يكمم شبيه احسان عليخانيه.
بهش برخورد داد كه تو واسه دوستات ذوق ميكني ولي واسه خواهرت ذوق نميكني.
تازه فهميدم خواهرم چندماهه خواستگار داره.
همون كه بابام هميشه ميگفت تو دانشگاه بايد يه مورد برات پيدا بشه.
مشكلاتمون بدتر شد.جوريكه من ميگفتم خدايا نميخوام خواهرم ازدواج كنه.
سرم داد ميزد سر بابام واسه يه پسر غريبه داد ميزد و ميگفت تو بيخود كردي.
ماه رمضونم همش گريه بود.
هر سحر تا طلوع افتاب گريه ميكردم ميرفتم تو حياط و با خدا درد دل ميكردم.
چون خيال خانوادم از بابت خواهرم راحت شده بود واسه من خواستگار راه دادن.
اولين خواستگارم چند ماه بود از من خوشش اومده بود فقط از من.
و هي زنگ ميزدن خانوادم رد ميكردن.
اخري ها هم من رد ميكردم.
چون ترسيده بودم.
ولي اومدن.
تو اين چندماه كه خواستگارام ميومد 3تا خواستگار فقط راه دادن برام. خواهرم با خواستگارش ميرفت و ميومد.
نميدونم جرا?
بابام كه رو من سنتي عمل ميكرد.
رو خواهرم اينقدر ذهنش باز بود.ّمثلا ما مذهبي بوديم
خواهرم بدون صيغه رفتن چند ساعت با اون پسره تو اتاق بالاي خونمون.
حتي رفتن مشاوره تو يه شهر ديگه.
بابام كلي رفت تحقيق تو شهري كه از ما خيلي دور بود.
حتي يه بارم خانوادم با خواهرم پا شدن رفتن خونه خواستگار خواهرم.
بعد تقريبا يه سالّ.و ازمايش دادن.
فاميل هم نميدونستن.
فهميدن پسره خوب نيست.
خانوادم گفتن نه
خواهرم انگار يه مشكل براش تو دانشگاه پيش اومدّ
درسم نميخوند.
براي اينكه دانشگاه اخراجش نكنه.
خودش انصراف داد.
دوباره من بايد ملاحظه خواهرمو ميكردم.
چپ نرم راست نرم.
از خواستگار حرف نزنم.
يادمه يه بار خواهرم از بس اذيتم ميكرد و نميزاشت بخوابم.
منم فرداش كلاس و دانشگاه داشتم.
خسته هم بودم.
به خواهرم گفتم تو درس نداري من فردا بايد برم دانشگاهّ
اصلا با قصد و منظور نبود.
اون لحظه اصلا فكر نميكردم خواهرم انصراف داده.
ولي تا يه هفته مامانم باهام حرف نزد.حتي سرمم داد زد كه چرا اينو به عزيز كردش گفتم.
من بالاخره پارسال ازدواج كردم.عجيب بود كه خانوادم ردش نكردن.
ولي خواهرم خيلي بازي در اورد.نميزاشت برم حتي با خانوادم خونه طرف تا بشناسمشون.صيغه بودم ميرفنم با پسره و خانوادش(تنها با پسره بيرون نرفتم)بيرون استرس مينداخت به جونم كه اشتباه ميكنيّ
خيلي زود خانوادم قضيه منو بستن يه ماه.نه تحقيق درست حسابي نه سختگيري هيچي انگار يه ادم اضافه بودم.
بعد از ازدواجم مشكل بسيار داشتم چون تازه خانواده همسرمو شناختم.
ولي خانوادم بيشتر به خواهرم اهميت ميدادن.چون فكر ميكردن حالا افسرده ميشه????
خودش كلي عيب گذاشت رو خواستگاراش حتي بهترينشون 4سال خواستگارام رد شدن يا اومدن واسه خواهرم.هنوز چقدر افسوس ميخورم چون من ميخواستم زودتر ازدواج كنم موردهاي خوبي داشتم.همش به خاطر خودخواهيه خواهرم و نا عدالتيه خانوادم زندگيه منم خراب شد.
خواهرم اوايل به شوهرم خيلي توهين ميكرد.شوهر من طلبس و خيلي مذهبيه.خانواده ما هم مذهبيه يه سري حركات و رفتارها تو خانواده مذهبي زشته.يكيش اينكه نامحرم نامحرمه.شوخي و خنده بده بين دو نامحرم.
خواهرم حتي به منم توهين ميكرد ناراحت بود چرا شوهرم باهاش نميگه و بخنده و به من ميگفت تو و شوهرت انگ همين.
ولي يه دفعه رفتارش تغيير كرد من رفتاراي خواهرمو ميشناسم ديگه.
عشوه ميومد بلند ميخنديد.با مادرشوهرم جوري رفتار ميكرد كه انگار اون عروسه.خودشيريني ميكرد.
با شوهرم ميگفت و ميخنديد.
نگران شدم خيلي.
احساس ميكردم زندگيمو ميخواد ازم بگيره.ولي صبر كردم چيزي نگفتم چند ماه.گفتم قضاوته خواهرته.
حتي شوهرم با اينكه دست پخت من خوبه.دست پخت خواهرمو زد تو سرم كه ببين چقدر دستپختش خوبه,ازش يادبگير.
به مامانم تذكر دادم مامانم هي ميگفت نه .
به خواهرم نميتونستم چيزي بگم چون بهش برميخورد ممكن بود جلو شوهرمم چيزي بگه.
دو هفته پيش داشتيم با خانوادم و همسرم يه بازي پرسش و پاسخ ميكرديم.
خواهرم متاسفانه چون خودشو تو مشكلات متاهليه من انداخت و متوجه شد.
به سوال ها جوري جواب ميداد كه شخصيت واقعيش اين نبود ولي مشكلات منو برعكس و خوبشو به شخصيت خودش نسبت ميداد و در جواب به سوال ها ميگفت
مثلا ميدونست شوهرم به من ميگه منفي نگر.در جواب به سوالا ميگفت از منفي نگري متنفرم.زندگي و ارامش رو بهم ميزنه.
من اونجا بود كه به همسرم در خفا تذكر دادم.گفتم حواستو جمع كن چون تو به من گفتي اگه به برادرت اجازه بدم راحت باشه ديگه نميشه كنترلش كرد.پس تو هم به همين دليل حواستو به خواهرم جمع كن.
دبشب خواهرم يه كاري كرد پدر و مادرمم ناراحتن.خواهرم چادرشو جلو شوهرم گذاشت كنار.ابروم جلو شوهرم رفت????
دارم دق ميكنم.
از وقتي ازدواج كردم و عقدم انگار غم اومده به خونمون چون خواهرم نميزاره خوش باشيم.
با من اينهو غريبه ها رفتار ميكنه.بهم ميگفت بيا با لپ تاپم زبان كار كن.الان چون مصاحبه زبان دارم بازي دراورده.محل نميده.
براش كادو هم ميخرم محبت هم ميكنم رفتاراشو نديد ميگيرم.بازم انگار غريبس.
نميدونم چيكار كنم.
مادر و پدرمم موندن.نتونستن جلوشو بگيرن ديگه نميتونن.
جمعه ۳۰ فروردین ۹۸
۱۷:۴۴
۱۷:۴۴
- ۴۷ بازديد
- ۰ نظر