سلام. دختر 19 ساله دانشجويي ترم 2 هستم. موقع ورودم به دانشگاه با مشكلاتي مواجه شدم و برام خيلي سنگين بود جوري كه خودم رو باختم. با خواست استاد و هم كلاسي ها گروهي تو تلگرام زده شد و بچه هاي كلاس هم عضو و مشغول حرف زدن شدن من هم زياد آدم اجتماعي نبودم فقط عضو گروه شدم و هيچ گفت و گويي نداشتم. حدود يه هفته تو تلگرام غيبت داشتم بعد از باز كردن تلگرام با پيام يكي از پسر هاي هم كلاسي مواجه شدم به اسم عليرضا گفته بود كه از من خوشش مياد و از احساسش مطمئن هست و گفته بود كه تو جواب دادنم اونم در نظر بگيرم منم به خاطر اينكه قرار بود 4 سال با اون درس بخونم گفتم كدورتي پيش نياد بهش گفتم فكر ميكنم و جواب ميدم( جوابم منفي بود به خاطر اينكه گفته بود اونم در نظر بگيرم فورا بهش جواب ندادم)چند ساعت بعد جواب دادنم به عليرضا با يه پيام ديده مواجه شدم! اين شخص حتي خودش رو معرفي نكرده بود و اسم رو هم ميدونست و گفته بود يكي از دانشجوهايي ترم بالا هست! منم تو شك بودم كه تلگرام منو از كجا پيدا كرده( شمارم رو نداشت)و هي ازش ميپرسيدم و اونم از جواب دادن تفره ميرفت حتي حاضر نبود خودش رو معرفي كنه ميگفت نميخوام اسمم بد بشه در خواست اين آدم هم آشنايي و بعد ازدواج بود. بعد كه بهش گفتم اعتماد ندارم خودش رو معرفي كرد به اسم نويد گفت شناختي! گفتم نه، گفت من اين همه تو دانشگاه پشت سرت راه ميرم چه جوري نميشناسي. من زياد به اطرافم و پسرا توجه نداشتم حتي به عليرضا كه هم كلاسيم بود ميتونم بگم وقتي بهم پيام داد تازه ديدم همچين هم كلاسي هم دارم در حالي كه خودش بهم گفت من هميشه تو كلاس پشت سرت ميشينن و منم بي خبر بودم!. منم اين موقع بود كه به نويد هيچ جوابي ندادم حرفم اين بود كه كي بهت ايدي داده و اونم هيچ حرفي نميزد ميگفت خودمم نميشناسم از طريق واسطه بوده. فكر كنم دو روز بعد بود كه با يه پيام جديد مواجه شدم كه گفته بود آيدا خانوم من از وقتي شما رو ديدم عشقتون شدم و… اين پيام برام يه جرقه بود كه ايديم پخش شده اونم بين سال بالايي ها و واقعا عصبيم كرد و خوش اخلاقي رو كنار گزاشتم و با اين مورد آخر بر خورد جدي كردم و بهش گفتم بيچارش ميكنم( اخرم هيچ كاري نكردم) بعد رفتم سراغ نويد و بهش گفتم تو رو خدا بگو كي ايدي بهت داده اونم گفت نميدونم، مگه چي شده و قضيه رو براش تعريف كردم گفت پي وي اون آدم رو نشون بدم ببينه كيه منم نشون دادم و گفت يكي از بچه هاي ترم 5 به اسم ميثم هست و آدم درستي نيست و به همه پيشنهاد دوستي ميده. چند روزي گذشت و همه چي اروم بود ولي نه عليرضا ول كن ماجرا بود نه نويد عليرضا ميگفت بايد خودت رو قانع كني من ازت جواب منفي نميخوام بزار يكم حرف بزنيم نظرت عوض ميشه.نويد هم ميگفت من قصدم ازدواجه و قصد ديگه اي ندارم نميزارمم اسمت بد بشه. هيچ كاري از دستم بر نمي اومد تا اينكه نويد رو بيشتر تو دانشگاه شناختم دانشجوي خوش نامي بود و هست تو محوطه ديدم داره با بچه هاي كلاس ما حرف ميزنه بعد اينكه اون روز رسيدم خونه بهم پيام داد بهش گفتم معلومه خيلي محبوب هستي گفت اره، بهم گفت ميشه ازت يه سوال بپرسم گفتم بپرس گفت شنيدم خواستگار داري!درسته؟؟ گفتم كي همچين حرفي رو زده گفت هم كلاسيت ميلاد گفتم به اون چه ربطي داره گفت ميلاد بهش گفته آيدا با عليرضا دوسته!!!! در حالي بود كه من به عليرضا همچين جوابي نداده بودم اونم بهم گفته بود هيچ كس از بچه ها خبر نداره! منم تو اون لحظه قكر كردم دروغ گفته و بلافاصله بلاك كردم. نويدم بهم گفت درسته! ؟گفتم نه اونم در خواست داده بود اما بهش گفتم نه، گفت حرف ميزنيد گفتم فقط درسي( واقعا هم فقط درسي بود). گفت باشه بلاك كن و بهم نشون بده منم همچين كاري كردم( الانم خودمم نميدونم چرا همچين كاري كردم اون لحظه فقط از دست عليرضا و ميلاد عصبي بودم). روز بعد كه اومدم دانشگاه جلو در با عليرضا مواجه شدم( باهاش حضوري حرف نزده بودم فقط تو تل حرف زده بوديم)منم ميدونستم باهام كار داره و بهش توجه نكردم و راهم رو ادامه دادم برگشت بهم گفت دستت درد نكنه و منم سرعتم رو زياد كردم. درست همون موقع نويد از رو به رو اومد روز قبلش ازش خواهش كرده بودم كاري نكنه اونم فقط از جلو من رد شد( با نويدم رو در رو حرف نزده بودم). تو همون روز يكي از دوست هام منو كشيد كنار و بهم گفت اينو بخون يكي از پسر هاي كلاس به نام امين پيام داده بود و ازش خواسته بود ايدي تلگرام رو پاك كنه و گفته بود همون جور كه ايدي آيدا رو پخش كردن ايدي شما رو هم پخش ميكنن!! اسمي از اون كسي كه ايدي رو پخش كرده بود نبرده بود. من چون ديلت اكانت كرده بودم دوست هام ميپرسيدن چرا منم گفتم مزاحم دارم. دوستم هم اسمش سمانه است( اونم يه مزاحم از سال بالايي ها داشت. در مواقع امين وقتي بهمون خبر داده بود كه كار از كار گذشته بود. سمانه هم بهش گفته بود كه ايدي ما پخش شده و دير گفتيد آخر سر هم امين به سمانه گفت كه ميلاد ايدي پخش كرده). اون روزم من قرار بود برگردم خونه و دوست هام بمونن دانشگاه چون بعد از ظهر تربيت بدني داشتيم در مواقع تنها بودم خودمم ميترسيدم عليرضا بياد جلو و چيزي بگه منم نميخواستم توضيح بدم. ما هميشه با اتوبوس برميگرديم البته شرايط اينو ايجاب ميكنه همه چي خوب بود تا اينكه من زود تر پياده شدم تا برم خونه بعد كه پياده شدم به پشت سرم نگاه كردم عليرضا نبود ولي وقتي وارد كوچه شدم صداي عليرضا رو شنيدم كه ميگفت چرا بلاك كردي!!! منم وايستادم و به راهم ادامه دادم فقط بهش گفتم من نبايد بهتون توضيح بدم بلكه شما توضيح بدهكاريد و بعد رسيدم دم درمون و رفتم خونه( خونه مون رو شناخته بود منم نميخواستم اين جوري بشه و خيلي ناراحت بود) تو تل رو ديلت كردم و به نويد پيام دادم و گفتم بيا عليرضا پشت سرم اومد و خونه مون رو شناخت حالا من چي كار كنم، گفت بشناسه كه چي ميخواد بياد خواستگاري!! گفت برو بهش بگو ديگه مزاحم نشه، منم رفتم بازم گروه تا ايدي اون رو داشته باشم و بهش بگم وقتي ديد بهش پيام دادم گفت براي چي همچين كاري كردي منم بهش گفتم كه دروغ گفتي و همه فقط ايدي پخش كرديد و ديگه حق نداري بيا دم در خونه ما و آگه بيايي بد ميبيني. اون شب خيلي حالم گرفته بود جوري كه مادرم بهم گفت چي شده؟( قبلا بهش گفته بودم مزاحم دارم اونم گفته بود ولشون كن بهشون محل نده)بهش گفتم يكي از هم كلاسي هام پيشنهاد داده و منم جواب منفي دادم و بلاك كردم و اونم عصبي شده و آمد دم خونه مون!( نميتونستم همه ماجرا رو بگم چون خودمم مقصر بودم كه از اول بهشون سخت نگرفتم)مامانم هم عصبي شد و گفت از اين به بعد خودمون ميايم دنبالت روز بعد هم تلم رو پاك كرده بودم با يكي از شماره هاي برادرم اومدم تل و با نويد حرف زدم غافل از اين كه برادرم تلم رو كنترل ميكنه!!مادرم فهميد و گوشي رو ازم گرفت منم هيچ واكنشي نشون ندادم چون خودم مقصر بودم فقط اون روز با برادرم بحث كردم كه حريم شخصي نميدوني و اونم گفت تو بدي كه سه تا پسر دنبالت هستن وهم حرف هايي زد كه دلم رو شكست. قبلا اين ماجرا ها بهم خيلي اعتماد داشتن و اين براي من سخت بود كه الان پيششون بد شدم از دست همه شاكي بودم ولي حرفي نميزدم مادرم بهم گوشيم رو پس داد و بهم گفت حق ندارم با هيچ كدومشون حرف بزنم منم همين كار رو كردم. حدود يك هفته پدر كه از ماجرا بي خبر بود دنبالم ميومد منم راضي بودم يه روز كه پدرم نيومده بود خودم با دوست هام داشتم ميرفتم تو اتوبوس فهميدم كه پدرم داره مياد و منم پياده شدم عليرضا تا اون موقع از دستم عصبي بود و فقط از دور نگام ميكرد و تيكه مينداخت اون روزم تو اتوبوس ديدم پياده شدم، اتوبوس حركت كرد و داشت ميرفت كه عليرضا برام سري از تاسف تكون داد و بعد پياده شد بهم نگاه كرد فقط ميخواستم پدرم بياد تا زود برم عليرضا رفت طرف دانشگاه و بعد پدر من اومد منم سوار شدم و رفتم تازه رسيده بودم خونه كه از حياط يه كاغذ تا شده پيدا كردم از طرف عليرضا بود نوشته بود باشه مغرور تو زرنگ!!! خيلي ترسيده بودم با خودم كلنجار رفتم تا ببينم چيكار كنم اين بار آگه مادرم ميفهميد ديگه مثل قبل بر خورد نميكرد. كسي رو هم نداشتم بهم كمك كنه مجبور شدم تو اينيستا به عليرضا پيام بدم و بهش بگم داره اذيتم ميكنه و ديگه نياد دم در خونه ما اونم ازم توضيح ميخواست منم بدون اينكه اسمي از امين با ميلاد ببرم بهش توضيح دادم كه چي شده( اسمي از نويد و ماجرايي اون نبردم)اونم قسم خورد كه بي خبره و اصلا دوست هاش از ماجرا خبر ندارن تا همچين حرفي بزنن منم بهش گفتم كه مدرك دارم كه هم ايدي پخش كردن هم حرف زدن اونم گفت باشه خودم پيداش ميكنم فقط بهم فرصت بده منم به خاطر اينكه درست برداره همين كار رو كردم اونم همين كار رو كرد من خودم خبر داشتم اونم براي خودش خبر دار شد جوري كه حتي با ميلاد سر ايدي پخش كردن و حرف دروغش دعواش شد اما نه جدي چون بهش گفتم بود دعوا راه نندازه اين كار باعث نزديك شدن بهم شد از علايقش گفت بهم گفت اوم مدتي كه بلاك كرده بودم براش سخت بوده و حتي با مادرش هم دعوا كرده. ماجرا ها گذشت من ضربه روحي خورده بودم عشق رو باور نميكردم عليرضا بهم ميگفت چرا منم ميگفتم دروغه از سرت ميفته تو اوايل دي ماه پارسال متوجه شدم نويد از علاقه به من به دوستش گفته و بعد دوستش به خيلي ها اين حرف رو زده منم بازم عصبي شدم و به نويد پيام دادم و گفتم اين رسمش نبود تو گفته بودي اسمم رو بد نميكني اما كردي و براي هميشه نابودم كردي. روز بعد با يه اتفاق ديگه مواجه شدم يكي ديگه از پسرا پيشنهاد داد و عليرضا هم فهميد خوده پسره در مورد من ار عليرضا پرسيده بود در همون حين يكي از دوست هاش هم به عليرضا گفته بود نويد هم آيدا رو ميخواد اونم يه گلوله آتيش شد و بهم پيام داد بعضي حرف هاش دلم رو شكوند ولي به خودش هم نگفتم تا اين كه فرجه رسيد و هي ميگفت كاش تموم بشه ببينمت( عليرضا به خانوادش گفته كه منو ميخواد حتي عكس منو به مادرش نشون داده من براش عكس نفرستادم طي اتفاقاتي عكس بهش رسيده كه من بي تقصير بودم حتي ميخواد الان بياد خواستگاري آما من بهش گفتم دست نگه داره)ترم تموم شد و ازم خواهش كرد با من هم انتخاب واحد كنيم( كسي تو كلاس شك نكرد كه البته شرايط اينو ايجاب ميكرد)الانم بهم خيلي علاقه داره و زياد همتي ميشه جوري كه بفهمه به كسي جزو دادم مخصوصا پسرا ناراحت ميشه يه استاد هم داريم كارو به اسم كوچك صدا ميكنه حتي رفته به استاد هم اعتراض كرده چرا به اسم كوچك صدا ميكنيد پسر ها اسم دختر ها رو ياد گرفتن. عليرضا خودش ميدونه به خاطر موضوع هايي كه اول سال تحصيلي برام به وجود اومد اعتمادم رو از دست دادم بهم ميگه بزار زمان بگزره عشق من بهت ثابت ميشه. اما وابستگي زيادي هم دارد ه جوري كه براي هر تعطيلاتي بيشتر از سه روز ماتم ميگيره. حالا من واقعا موندم چيكار كنم از طرفي وابستگي عليرضا ست و قبول نميكنه كه اين رابطه تموم بشه( ميگه تو دوست دختر من نيستي عشق مني)واز طرفي مخفي كاري من از خانوادم هست ميدونم آگه به خانوادم بگم قبول نميكنن خانواده من سنتي هستن لطفا كمكم كنيد من واقعا موندم چيكار كنم خيلي وقتا كه ياد گذشته ميفتم گريه ميكنم و واقعا خسته شدم
aida19992121 گفته:
سلام تا حدودي عليرضا بهم نشون داده كه جدي و پدر و مادرش خبر دارن. اما خانواده من به خاطر سنتي بود و شرايط دانشجوئي و سن كم عليرضا فكر نكنم راضي به ازدواج بشن منم نميخوام باعث سر شكستگي براش باشه به خاطر همين بهش گفتم من تا پايان درسم ازدواج نميكنم اونم به خاطر اسرار من كوتاه اومده. علاقه عاشقانه اي بهش ندارم اما از اينم ميترسم راهي كه الان توش هستم اشتباه باشه باعث يه اتفاق بدتر بشه
جمعه ۳۰ فروردین ۹۸
۱۷:۴۳
۱۷:۴۳
- ۴۲ بازديد
- ۰ نظر