رابطه با پسر

مشاوره در زمينه قبل از ادواج و درمان مشكلات فردي نامزدان

شنبه ۰۲ اسفند ۰۴

رابطه با پسر

.

سلام.من يك دختر ۱۸ساله ام حدوديك ساله پيش بايك پسر هم سن خودم توي گروه تلگرام اشنا شدم و بهم ابراز علاقه كرد ولي من توجه نميكردم و همش جواب رد ميدادم اون به همه دوستاش ميگفت كه به من بگن ك عاشقته بيا و قبول كن باهاش اشنا شو ولي بازم قبول نميكرد اخه تا حالا با هيچ پسري حتي حرف هم نزده بودم و از خانواده تقريبا مذهبي و متعصبي ام…تا اينكه حدود يه هفته گذشت و با اين همه جواب رد بازهم ولكن نبود و دوستم گفت قبول كن جوابشو بده اخرش خسته شدي بلاكش كن منم قبول كردم (دوستم با دوست همين پسره دوست شده بود ولي در حد همين پيام و مجازي) خلاصه دو هفته گذشت ومن كم كم داشتم نرم ميشدم ميدونستم اون واقعا دوستم نداره بخاطر اينكه پسرا توي مجازي عاشق نميشن وازدواج نميكنن ولي اون از اولش ميگفت من قصدم ازدواجه.خلاصه از همون شب اول بهم گفت قبلا با يه دختر بودم خيلي دوسش داشتم واسه ازدواج هم بود ولي اون خيانت كرد و الان ازدواج كرده و بچه داره(خيلي بعد ترش فهميدم همين دختره از فاميلامون بوده)…
نميدونم چرا بازم ازش خوشم نميومد و دلم ميخواست يه اتفاق بيفته ك ديگه تمو شه رابطمون.بعد از اين دوهفته از چند طرف پسراي مختلف خودشون رو دوستش معرفي ميكردن و بهم ميگفتن پسر خوبي نيستو ادم زن بگير نيستوتورو واسه هوس ميخواد و از گذشتش برام ميگفتن منم همش دعوا ميكردم و باهاش قهر بودم ولي اون ميگفت خيلي ها هستن ميخوان رابطمون تموم بشه و من دشمن زياد دارم و از اينجور حرفا… خب منم اشتي ميكردم ولي بازم اين حرفا و حديث ها پشت سرش ادامه داشت هر روز يچيزه جديد دربارش ميشنيدم و بازم جنگ و دعوا ( رابطتمون بيشترش دعوا بود)تا اينكه منم گفتم باشه حرفاشو قبول ميكردم و كم كم علاقه بهش داشتم و كارايي ميكردم ك اونم بهم علاقه مندشه نميدونم چرا ولي متوجه ميشدم داره يواش يواش دوستم داره اولاش اين حسو نداشتم ولي بعد يكي دوماه فكر ميكردم واسه يخورده هم شده واقعا دوستم داره. خلاصه بعد از دوماه ازم خواست واسه اولين بار از نزديك ببينمش منم خب خيلي دوست نداشتم و شرايطم طوري نبود ك ببينمش(حتي خودم تنهايي بيرون نرفته بودم تا حالا) چنددفعه اصرار كرد و خيلي پا پيچ شد تا اينكه يك شب با دوستام و دختراي فاميل رفتيم پارك و بهش گفتم بياد و همو گذري ببينيم اونم با دوستاش اومد وقتي ديدمش يچيزي تو دلم تكون خورد خيلي خوشحال بودم اون لحظه بهم زنگ زد ولي جواب ندادم جلو دوستام چون هيچكس خبر نداشت از اين ماجرا بجز يكيشون.ولي اينقد پيام ميداد ك بيا يك لحظه پيشم بعدش برو ديگه ديوونم كرده بود اخر سر ديگه دلو زدم به دريا و گفتن باشه ميام اون رفت تو يه كوچه خيلي تاريك وايساد منم به بهونه رفتن رسوندن دوستم تا خونشون رفتم پيشش چندثانيه با هم حرف زدين خيلي هيجان داشتم از طرف ديگم ميترسيدم(ساعت ۱۱شب بود) ميخواستم زود تر برم (روم نميشد توي چشماش نگاه كنم اونم همش زل زده بود تو چشام و من خجالت ميكشيدم) وقتي ك ميخواست بره گفت دستامو بگير چندبار گفتم نه نميشه ولي اينقد اصرار كرد ك دستشو گرفتم بعدش فوري ولش كردم و گفتم ميخوام برم و چند قدم ازش فاصله گرفتم اومد زير گوشم گفت دوست دارم و منم قند تو دلم آب شد… خودمو دوستم رفتيم و ديگه گذشت منم تو اين مدت واقعا دوسش داشتم و عاشقش شده بودم.از اون شب به بعد چند بار تنهايي شبا تو همون كوچه نزديك پارك خونمون ديدمش و رابطمون جدي تر شد و در حد بغل شد(اينم بگم بازم اون اصرار ميكرد ك بغلت كنم و پيشونيمو گونمو بوس ميكرد). يك شب ك رفتم پيشش كوچه شلوغ بود و نتونستيم اونجا بمونيم مجبور شدم تو ماشينش كنارش بشينم خيلي هم راضي نبودم اون شب بغلم كردم و غرق بوس كردنم بود و گفت دوست دارم لباتو بوس كنم اجازه ميدي منم گفتم نه ولي اون بزور لبامو بوس كرد اولين تجربه بود خيلي عصبي شدم و قلبم تند تند ميزد داغ كرده بودم زدم تو گوشش از طرف ديگم شوكه شوده بودم و رفتم خونمون.تاصب به اتفاقات فكر ميكردم و كم كم تو دلم قند اب شد خيلي هيجان داشتم واسه اولين تجربه خيلي جالب بود برام لذت بخش بود…چندبار ديگه بازم همو ديديم تو ماشين همو بوسيديم…

يه مدت‌بعدازاينكه‌اسباب‌كشي‌ميكرديم ‌داشتيم ازاون شهر ميرفتيم تو اون مدت باهاش سرد شدم و احساس گناه تمام وجودمو گرفته بودولي فكر ميكردم خيلي دوسش دارم ولي بخاطرگناهش باهاش جنگ دعواراه انداختم تا اينكه يه بارتظاهربه خيانت كردم ك با يه دختر ديگست منم ميدونستم ك اينطور نيست واسه اذيتايي ك كردمش بود ولي خلاصه ك جداشديم..بعد اون چندبار التماس كرد ك برگردم دوباره شروع كنيم ولي اينكارو نكردم.كل رابطمون سه ماه شد و الان پشيمونم از اينكه باهاش بودم احساس گناه دارم و اينكه فكر ميكنم اصلا دوسش نداشتم و هوس بوده ولي از يه طرف باز دلم واسش خيلي تنگ ميشه واقعا بين اين دو حس موندم يه سال گذشته ولي بازم يادش ميفتم دلمم واسه تنگ ميشه.لطفا بگيد ك چطوري خلاص شم از اين حس؟؟اون هنوزم ميگه برگرد دباره ازنو شروع كنيم بنظرتون دوسم داره يا الكي ميگه؟؟

راهنما گفته:

دوست عزيز اول از هر كاري تكليفتون رو با خودتون روشن كنيد.
اگر واقعا فردي معتقد هستيد.
و چنين تصوراتي داريد بايد بدونيد ادامه چنين رابطه جز همين نتيجه امروز چيزي در برنخواهد داشت.
پس اول با خودتون بايد به توافق برسيد .
شما يا دنبال چنين روابطي براي گذران و رهايي از تنهايي هستيد .
كه مسير شما كاملا مشخصه و نيازي هم به مشاوره نداريد .
ولي اگر باعث اذيت شدن شما شده .
بايد براي تغيير و رهايي از اين رابطه پوچ از خودتون اراده نشون بديد .
و گرنه منتظر معجزه نباشيد باشيد .
پس اول به سوال بالا پاسخ بديد .


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد